رو شکم دراز کشیدمو رمانی تخیلی می‌خونم به‌نام زایو. فعلاً که اول‌شه ولی نویسندهٔ جوان‌ش جسارت به‌خرج داده و دربارهٔ حادثه‌ای در سال ۱۴۲۰ شمسی تو ایران خیال‌پردازی کرده. هر از گاهی سری به کلش می‌زنمو اتکی. ریحانه‌کوچولو چن متر جلوتر رو زمین داره دست و پا می‌زنه تا بیدار شه. یه ساعتی قاطیِ کارتن‌های کتابام تو انباری وول خوردم تا نمونه‌سؤال‌هایی برای طراحیِ آزمون پیدا کردم. حالا دارم با رمان‌خوندن ذهن‌مو نوازش می‌دم. چشای ریحانه‌کوچولو باز شده؛ ولی خیره‌ست. هم‌سرم از آش‌پزخونه سر می‌رسه و پچ‌پچ می‌کنه: بی‌حرکت بمونیم!

با خودم فکر می‌کنم بی‌حرکت بمونیم چشمای ریحانه مث چشم حشرات، ما رو نمی‌بینه و خواب‌به‌خواب می‌ره؟ … کنج‌کاوانه به چشمای خیرهٔ ریحانه نگاه می‌کنم. پلکاشو آروم می‌بنده و بعله!

یه‌هو صدای ناهنجار ماشینی از تو خیابون ریحانه‌کوچولو رو با گریه بیدار می‌کنه. برمی‌گردمو لب‌خندِ کجی حوالهٔ نگاهِ هم‌سرم می‌کنم: خانوم! بفرمایید! تحقیقات با شکست مواجه شد!