چن روز پیش، ریحانه‌کوچولو دو ماه‌ش کامل شد. الان تو گه‌واره تاب دادم‌شو ناز خوابیده. لب‌خند زدن یا گریه‌کردن‌شو تو خواب دیده بودم؛ اما اول‌باره می‌بینم تو خواب با صدایی شبیهِ جیغ زدن غش می‌ره و می‌خنده. مات و مبهوت‌شم. تو خواب چی می‌بینی بابایی؟


سرم درد می‌کنه. معده‌م جوش می‌زنه. عزام شده تو چند روز آینده چه‌طور باید عذرِ ۳۵-۴۰نفر از بروبچه‌ها رو بخوامو تعدیل. دو ماهه دارم از این روز فرار می‌کنم؛ اما انگار دیگه وقت‌شه. خدایا!


مدتی‌یه نمی‌تونم جلوی زبون‌مو نگه دارمو هر جا می‌شینم از ساختارِ آلودهٔ سازمان می‌نالم. یعنی حتا روی کاغذ هم نمی‌شه از این چیدمان و ساختارِ سازمان، انتظارِ عدالت و بهره‌وری و خروجیِ مناسب داشت. پر از بخش‌های موازی و تداخلِ وظایف و تکالیف؛ پر از باندبازی. هر چه رییسِ قبلی از اون‌ورِ بوم افتاده بود و تیشه دست گرفته بود به زدنِ ریشه، این رییسِ جدید اصرار داره از این‌ور بیفته و هی باد می‌کنه پف می‌کنه سازمان رو. احیای این‌همه معاونت، به‌وجود آوردنِ این‌همه اداره‌کل، این‌همه مدیریت‌های موازی، آخه لامصب! این‌همه مدیرکل و باند و دسته‌شون قراره چه غلطی تو سازمان بکنن؟! اگه فرض رو بر پرهیزکاریِ عالی‌جنابان و مدیران هم بذاریم، باز فسادِ اداری از سر و کولِ این چیدمان بالا می‌ره. اقل‌ش حیف و اتلافه؛ میل‌شم که لااله‌الاالله!
اون‌وخ عالی‌جناب رییس تو گرد‌هم‌آییِ پیرغلامانِ حسینی روضهٔ حضرتِ زینب می‌خونه! ام‌روز که ویدیوشو دیدم چه‌قدر حرص خوردم.
تف به مقدس‌بازی.


مدیرکل بودجه، قراردادهای استان‌هامونو هوا کرده؛ اما اصرار داره جلوی هوا شدنِ قرارداد کیش رو بگیره. ام‌روز پی‌گیر شدم فهمیدم یکی از مقاماتِ مرکز کیش برادری داره که از مدیرای اداره‌کل بودجه‌ست.

 

ریحانه تو خواب داره غر می‌زنه. الانه که با گریه بیدار بشه. اسید معده‌م زده بالا. سرم درد می‌کنه. چرا نمی‌تونم جلوی زبون‌مو نگه‌ دارم!؟ خیلیا اهلیت ندارن. زبون‌تو نگه دار دیگه لعنتی! دردسر می‌شه. مدتی‌یه دارم سعی می‌کنم روزهٔ سکوت بگیرم اما نمی‌شه. خیلی سخته. خدایا اخراج‌ها رو چه کنیم؟



						
موضوع:
تاريخ: شنبه، ۹ مهر ، ۱۳۹۵
پیام‌ها (بدون پیام)

 

اون‌قدر سر نزدم این‌جا که خط و ربطِ ابزارها و مراحلِ برپا نمودنِ یک نوشته از یادم رفته!

 

موضوع:
تاريخ: چهارشنبه، ۲۳ شهریور ، ۱۳۹۵
پیام‌ها (۲ پیام)

 

هر کسی قیمتی داره خب! عجالتاً پیش‌نهادها چنگی به دل نمی‌زنه. هنوز خبری از وسوسه نیست. شاید روزی پیش‌نهادها به وضعیتی رسید که دست و دل رو لرزوند. از خداوند تقاضا می‌کنم دست‌گیرم باشه و رهام نکنه الهی.

هرچند که فعلاً تصور می‌کنم نقطه‌ضعف‌م این‌جور چیزها نیست.

در چیزهای دیگر گرفتاریم… که علاجی بایدش.

 

موضوع:
تاريخ: چهارشنبه، ۲۳ شهریور ، ۱۳۹۵
پیام‌ها (بدون پیام)

 

از یه جایی به بعد، زنده‌گی روی جدی‌شو به آدم نشون می‌ده. روی دورِ تند می‌افته و آدمی هی جا می‌مونه انگار. چشم باز می‌کنی می‌بینی بزرگ‌ترهای فامیل یکی‌یکی دارن از دنیا می‌رن. پیر شدنِ پدر مادرتو می‌بینی؛ و عموها، عمه‌ها، دایی‌ها، خاله‌ها. هم‌بازی‌های کودکی، مردان و زنانی شدن جدی و سخت درگیر با زنده‌گی. و موهای سفید گه‌گاه رخ نشان می‌دهند که هان!

مراسمِ ترحیمِ پدربزرگ‌م بود و من ماتِ چهره‌هایی که اکثرشونو دیر به دیر می‌دیدم. حرف هم که می‌زدیم، مشحون از مضامین و موضوعاتِ گیر و دارِ زنده‌گی. منکرِ دار و گیرش نیستم که خودم هم درگیرم؛ اما چه‌قدر دل‌م تنگِ فراغت‌های کودکی شد؛ هرچند چون‌آن هم کودکی نکرده‌م؛ ولی هم‌اون هم ترجیح داره بر این وضعیت. بچه بودیمو چه می‌فهمیدیم مراسمِ ترحیم یعنی چی؛ برای ما این‌جور مراسم‌ها جای‌گاهی برای بازی‌های کودکانه با جمعی از هم‌سالانِ فامیل بود.

اما حالا…

موضوع:
تاريخ: پنجشنبه، ۱۷ شهریور ، ۱۳۹۵
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

خوب‌م. الحمدلله.

 

مسؤولیتی رو پذیرفتم که برام اهمیت داره و وقتی باقی نذاشته برام. تازه‌گیا زیاد پیش اومده و می‌آد که حتا نرسم ناهار بخورم. شب که خسته برمی‌گردم خونه، بخشی از کارهای ناتمام باهامه و باید کاری کرد! از خدا که پنهان نیست؛ از شما چه پنهان؛ وقت کم می‌آرم.

 

مطلب که زیاده؛ و هی داره روی هم جمع می‌شه و خاک می‌خوره؛ اما نمی‌رسم آپ کنم.

 

عجالتاً وقت که نیست؛ جان و رمقِ تایپ نیز هم. اما با وجودِ همۀ مشغله و خسته‌گیِ ناشی از آن، نوعی شیطنت و نشاط و سرزنده‌گی در وجودم هست؛ که شاید از جنسِ احساسِ مفید بودن باشه. از خداوند مسئلت دارم طعمِ خدمت‌گزاریِ خالصانه برای خودش را از ما دریغ نفرماید؛ الاهی!

 

ان‌شاءالله اندکی بعد، شاید یه ماه، کم‌تر یا بیش‌تر، بر این شرایط مسلط خواهم شد و باز نو به نو آپ خواهد شد این‌جا. ان‌شاءالله.

 

 

 

موضوع:
تاريخ: سه شنبه، ۸ مهر ، ۱۳۹۴
پیام‌ها (۳ پیام)

 

 

خب به‌عرض برسونم که از یه ماه و اندی‌ پیش، به صفحۀ مدیریتِ این‌جا دست‌رسی نداشتم. هر چه سعی کردم واردِ وردپرس یا سی‌پنل ِ خودم بشم، نشد. شرکتِ میزبان هم، دست‌ش واقعاً درد نکنه، هیچ‌رقمه به وظیفه‌ش عمل نکرد. حتا پاسخ‌گو هم نبود؛ نه به ای‌میل‌ها جوابی می‌داد و نه کسی تلفن‌شو برمی‌داشت. و من این مدت بال‌بال می‌زدم بل‌که به‌نحوی بتونم بیام این تو. اما چاخان چرا؛ راست و حسینی‌شو بخوام بگم، چندان هم بال‌بال نزدم. به‌خصوص از وقتی که فهمیدم واقعاً از دست‌م کاری برنمی‌آد، یه گوشه لم دادمو کتابا و مجلاتی که دوست می‌داشتمو دست می‌گرفتم به خوندن.

کی می‌دونه!؟ شاید هم‌این فردا افتادیم مُردیم؛ و دیگه کلاً هیچ دست‌رسی‌ای به هیچ‌جای این دنیا نداشته باشم!

 

 

موضوع:
تاريخ: یکشنبه، ۲۳ آذر ، ۱۳۹۳
پیام‌ها (۴ پیام)

 

 

سر ِ ولنجک رو به ماشین‌های عبوری ایستاده بود. یه پلاکاردِ رنگی گرفته بود دست‌ش؛ که روش نوشته بود:

 

جانبازم

مشکل مالی دارم

به دادم برسید

موضوع:
تاريخ: شنبه، ۸ شهریور ، ۱۳۹۳
پیام‌ها (بدون پیام)

 

امیرعباس ِ ۲/۵ساله تفاوت پسر-دختر رو می‌فهمیدو می‌گفت: پسرم. ولی وقتی می‌پرسیدم خانومی یا آقا، می‌گفت: خانوم‌! ریز خندیدیم. باز پرسیدم؛ این بار جواب داد: آقا. من که می‌خواستم تناقض‌شو دربیارم، شیطنت کردمو پرسیدم: آقا یعنی چی؟

صداشو بلند کرد: ینی بیشوووور!

 

جا خوردم؛ این طفل از کجا فهمید می‌خوام مسخره‌ش کنم!؟

 

 

موضوع:
تاريخ: یکشنبه، ۲۶ مرداد ، ۱۳۹۳
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

 

سایتِ سیمافکر از جمله جاهایی‌یه که مطالب‌شو دنبال می‌کنم. این‌بار گفت‌وگوی اخیر با دکتر کچویان رو دیدم (+ یا +).

 

 

فارغ از این‌که استدلال‌های خوبی می‌آره، اشاره‌ش به خواست‌گاهِ فتنۀ ۸۸ و هویت‌ِ تجددطلب، و نیـز اشاره‌ش به این‌که از انتخابات‌ها و نتایج‌شون نباید تفسیر ِ فراتر از ساختار ِ برآمده از انقلابِ اسلامی کرد، حرفای جدی و چالشی و تأمل‌برانگیزی بود. مزه داد.

 

 

موضوع:
تاريخ: چهارشنبه، ۱۴ خرداد ، ۱۳۹۳
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

این مطلبو که خوندم از روی کنج‌کاوی، سری یه سایتِ جماران زدم، و کلمۀ «شادی» رو جست‌وجو کردم ببینم تو «صحیفۀ امام» چه‌قدر و چه‌جور از «شادی» یاد شده که این حضرات می‌گن: «امام شادی این ملت را اصلی‌ترین دغدغه خود می‌دانست و همواره آن را مطرح می‌کرد.»!!!

 

 

به نتایج ِجالبی رسیدم؛ مثلاً قریب به اتفاق ِ استفادۀ امام از کلمۀ شادی، دربارۀ شادیِ مردم پس از سقوطِ پهلوی‌یه، جمله‌هایی شبیه به این:

«من همین معنا را به شاه سابق تذکر دادم که کاری نکن که مثل پدرت وقتی بروی همه شادی کنند؛ …که دیدیم در زمان رضاخان که وقتی که رفت، مردم شادی کردند…»

 

رتبۀ بعدیِ استفاده از کلمۀ شادی در قاموس ِ فرمایشاتِ امام، حرفایی تو مایه‌های حفظِ وحدته، عبارت‌هایی تو این مایه‌ها: «مؤمنین سرتاسر دنیا برادرند به حسب حکم قرآن. و برادرها برابرند و در شادی و غم هم مشترک‏‌اند.»

 

 

 

و خلاص!!
یعنی این «شادی» که اصلی‌ترین دغدغۀ امام معرفی شده، اون هم توسط معاونِ فرهنگی ِ مؤسسۀ نشر ِ آثار ِ امام خمینی، حدودِ سی بار توسطِ امام بیان شده، و در تمام ِ موارد، یکی از دو جملۀ بالایی بوده.

 

 

موضوع:
تاريخ: سه شنبه، ۱۳ خرداد ، ۱۳۹۳
پیام‌ها (بدون پیام)

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.