جهاد ایدئولوژیک ؟!!!

ای باباااااااااا! دموکرات با جمهوری‌خواه دعوا داره اون وخ از یه اصطلاح ِ اسلامی (جهاد) برا توصیف‌ش استفاده می‌کنه!؟

“باراک اوباما، رییس جمهوری آمریکا، حزب جمهوریخواه را به «جهاد ایدئولوژیکی» علیه قانون بهداشت عمومی و تعطیلی بخش‌هایی از دولت متهم کرد.”

 

 

موضوع:
تاريخ: چهارشنبه، ۱۰ مهر ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

دارم کتاب «بحران» (+) نوشتۀ «همیلتون جردن»، مشاور ارشد (سیاسی) کارتر و رییس ِ وقتِ کاخ ِ سفید، رو می‌خونم. ماجرای کتاب دربارۀ سالِ آخر ِ ریاست‌جمهوریِ کارتر و بحرانِ تسخیر ِ لانۀ جاسوسی‌یه.

 

 

کتابِ خیلی‌خیلی جالبی‌یه که تصاویری عینی از روحیۀ استکباریِ دولت‌مردای امریکا می‌ده. استیصال‌شون و بال‌بال‌زدن‌هاشون جالبه؛ وقتی پشتِ سر ِ هم  گیر می‌کننن و به امام فحش می‌دن. کلاً حاشیه‌های جالبی داره این خاطرات. قصد دارم بخشی‌شو تو بلاگ‌م بنویسم.

 

 

موضوع:
تاريخ: جمعه، ۵ مهر ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

خانوم ِ ابتکار تو مقدمۀ «تسخیر» نوشته:

«… نظراتی که در این کتاب ارائه شده نظرات شخصی من، و در مورد تسخیر سفارت، نظرات شخصی همسرم است و نمایانگر احساسات، نگرش‌ها، یا علایق سیاسی هیچ گروه یا دسته‌ای نیست…» [ص۲۱]

 

هم‌سرمداری‌ این‌جوری‌یه‌ها!

 

 

موضوع:
تاريخ: جمعه، ۱۵ شهریور ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

«معصومه ابتکار» تو خاطرات‌ش از تسخیر ِ لانۀ جاسوسی، تعریف می‌کنه دولت‌مردای امریکا به‌شدت تلاش می‌کردن تا بتونن با دانش‌جوهای مستقر تو سفارت ارتباط برقرار کنن. ازجمله به تلفن‌های روزانۀ «هنری پرشت»، مسؤولِ دفتر ِ ایران تو وزارتِ خارجه که فارسی رو خوب حرف می‌زد، اشاره می‌کنه.

سرآخر تو شورای مرکزی تصمیم می‌گیرن به هیچ کدوم از تماس‌ها پاسخ ندن؛ کلاً بی‌پاسخ بذارن؛ تا تو موقعیتِ انجام‌شده قرار نگیرن و نکنه حرفی یا اطلاعاتی درز کنه.

 

ابتکار در ادامه تعریف می‌کنه که یکی از دانش‌جوها، بدونِ اطلاع ِ بقیه، به تلفن‌های امریکایی‌ها پاسخ می‌داده. نفهمیدن کدوم‌شونه؛ تا این‌که اسفندماه، یکی از دانش‌جوهای تلفن‌خونه یادداشتی بی‌نام و عنوان به‌جا می‌ذاره و سفارت رو برای همیشه ترک می‌کنه.

تو اون یادداشت اعتراف کرده بود که مرتب با مقاماتِ امریکایی مکالمۀ تلفنی داشته و اطلاعاتی دربارۀ دیدگاه‌های دانش‌جوها و شرایط و محل ِ نگه‌داری گروگان‌ها و مواردی که به نظرش اطلاعاتِ مهمی نبوده در اختیار ِ امریکایی‌ها گذاشته. اظهار ِ تأسف کرده بود و شرمنده و پشیمان بود.

 

شورای مرکزی تصمیم گرفت هویت‌شو پنهان نگه‌داره و اقدامی علیه‌ش انجام نده. [صص۱۶۵-۱۶۶]

 

 

موضوع:
تاريخ: پنجشنبه، ۱۴ شهریور ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

بعد از مدت‌ها یه سر زدم به فلیکر؛ یه چن تا عکس هم تو تامبلرم به اشتراک گذاشتم. چه‌قدر تغییر کرده صفحات‌شون؛ به‌خصوص صفحۀ مدیریت‌شون.

 

موضوع:
تاريخ: چهارشنبه، ۱۳ شهریور ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

دو ماه پیش از ۱۳ آبانِ ۱۳۵۸ سفارت امریکا تو تهران  مدتِ کمی اشغال شده بود. ابتکار تو خاطرات‌ش از تسخیر ِ لانۀ جاسوسی تعریف کرده که برخی کارمندای سفارت با تذکر ِ ماجرای دو ماه پیش، به دانش‌جوها می‌گفتن این بارم پلیس غائله رو ختم می‌کنه.

 

موضوع:
تاريخ: سه شنبه، ۱۲ شهریور ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

تو پیش‌گفتار ِ «تسخیر» نوشته شده که «معصومه ابتکار» عضو ِ هیأتِ مؤسس ِ «جبهۀ مشارکت» بوده.

نمی‌دونستم.

 

موضوع:
تاريخ: یکشنبه، ۱۰ شهریور ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

خوندنِ «نامیرا»ی «صادق کرمیار» تموم شد. تو صد صفحۀ آخرش چند جا بغض‌م ترکید. تموم که شد، کتاب رو بستم و یه دلِ سیــــــــــر گریه کردم.

 

انتخابِ این اسم برای این رمان، برام سؤال بود. تو نت گشتم؛ دیدم به همیشه‌گی بودن و نامیرا بودنِ عاشورا و ماجرای کربلا اشاره داره.

 

موضوع:
تاريخ: پنجشنبه، ۷ شهریور ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

آقای صاحب‌خونه فرمود دویست و پنجاه تومن به اجاره‌خونه‌مون خواهد افزود.

 

روحانی مچکریم!

 

موضوع:
تاريخ: سه شنبه، ۵ شهریور ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

آیت‌الله مؤمن [تو کتابِ خاطرات‌ش که توسطِ مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده] خاطره‌ای از علامۀ طباطبایی نقل کرده، که البته توسطِ دیگران هم نقل شده. خاطرۀ معروفی‌یه که، ناخودآگاه، منو یادِ «درویش‌مصطفا»ی «من ِ او» می‌ندازه.

 

علامه طباطبایی تعریف کرده زمانی تو نجف از لحاظِ مالی تو عسرت بوده و پولی از ایران براشون نرسیده بود. گویا هجده سال از طلبه‌گی‌شون می‌گذشت. به‌هرحال، سخت گرفتار بوده که:

 

“در همین احوالات بودیم که کسی در ِ منزل ما را به صدا درآورد. وقتی در را باز کردم، کسی را دیدم که گویی تا آن وقت ایشان را ندیده بودم. او گفت: کسی که هجده سال وضع شما را اداره کرده، از این به بعد هم شما را اداره می‌کند.

یکی دو روز بعد از این ماجرا بود که پول مکفی از ایران به دست ما رسید و وضع‌مان روبه‌راه شد.

من در ذهنم بود که چهره‌ی آن فرد را که به منزل ما مراجعه کرد، به خاطر بسپارم. او را بعد از آن در جایی ندیدم؛ تا اینکه وقتی به تبریز برگشتم، در آنجا قبرهایی بود که به برخی از اشخاص ازجمله دراویش اختصاص داشت. از بالای یکی از قبرها که عکس صاحب قبر را هم روی آن زده بودند، رد شدم. ناگهان حس کردم چهره‌ی عکس کاملاً شبیه آن کسی است که دیده بودمش….” (ص۶۱)

 

موضوع:
تاريخ: شنبه، ۲۶ مرداد ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (بدون پیام)

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.