با مطالعۀ خاطرات دکتر مهدی حائری یزدی متوجه شدم آدم می‌تونه آیت‌الله‌العظمازاده باشه، فرزندِ مؤسس ِ حوزۀ علمیۀ قم، مجتهد، کذا و کذا… ولی تا این حد شوت باشه. اصن آفساید بوده یارو!


موضوع:
تاريخ: سه شنبه، ۲۴ اردیبهشت ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (۵ پیام)

 

ژنرال هایزر تو خاطرات‌ش گفته اکتبر ۱۹۸۷ [مهر ۱۳۵۷]، ۸۵هزار تا آمریکایی تو ایران مشغول کار و بار بودن.

 

تأمل‌برانگیزه.

 

موضوع:
تاريخ: شنبه، ۲۱ اردیبهشت ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

حکم مستوری و مستی همه بر عاقبت است.

 

 

موضوع:
تاريخ: جمعه، ۱۳ اردیبهشت ، ۱۳۹۲
پیام‌ها (بدون پیام)

 

مدتی دنبال‌ش بودم. نایاب بود. خب البته وقتی کتابی قبل از انقلاب چاپ شده باشه و تا حالا تجدیدِ چاپ نشده باشه، نایاب می‌شه خب. و من نمی‌دونستم این کتاب مالِ قبل از انقلابه: «شهیدان راه فضیلت؛ زندگینامۀ ۱۳۰ شهید عالم شیعه از قرن ۴ تا ۱۴ هجری، ترجمۀ کتاب شهداء الفضیله، تألیف علامه عبدالحسین امینی، ترجمۀ جلال‌الدین فارسی، انتشارات روزبه».


جست‌وجو که کردم متوجه شدم سایتِ آی‌کتاب یه نسخه‌شو در اختیار داره. درخواست پر کردم.

ام‌روز هم‌سرم رفت دفترشون -هفت تیر- دستی تحویل گرفت.

معلومه کتابه از اون موقع تا حالا هی داشته خاک می‌خورده. کاغذش به اندک‌تماسی خراشیده و پاره می‌شه.


اما خوش‌حال‌م تونستم گیر بیارم‌ش.


موضوع:
تاريخ: سه شنبه، ۱۹ دی ، ۱۳۹۱
پیام‌ها (بدون پیام)

 

«سرخ و سیاه»ِ استاندال رو می‌خونم. اول‌ش کسل‌کننده‌س؛ با اون ترجمۀ متکلّفِ نچسب. قدری می‌خونم؛ اما بعد، به وسط‌ش (بخش ِ کتابِ دوم) می‌پرم؛ و قصۀ عاشقی ِ ژولین و ماتیلد.

عشق ِ ژولین رو درک می‌کنم؛ اما عشق ِ ماتیلد یه جوری‌یه. نمی‌تونم درک‌ش کنم. خب درکِ چون‌این رابطه‌ای برام سخته. سخت متعجب‌م که این دیگه چه ریخت عشق و عاشقی‌یه!؟

با هم‌سرم درباره‌ش حرف می‌زنم. او تأیید می‌کنه که بعضی‌ها در قبالِ کم‌محلی و بی‌اعتنایی ِ جنس ِ مخالف، عشق‌شون شعله‌ور می‌شه؛ و به محض ِ این‌که موردِ مهر و عشق قرار می‌گیرن، سرد می‌شن.

یه جورایی عقده‌ای به نظر می‌آن؛ ولی خب، بانو نمونه‌هایی رو مثال می‌زنه و توضیح می‌ده که عشق و عاشقی ِ برخی آدم‌ها این‌ریختی‌یه!

هم‌سرم می‌گه بچه‌ای که کانونِ توجهاتِ مفرط بوده باشه، وقتی به بلوغ می‌رسه، تشنۀ بی‌توجهی‌یه. بی‌توجهی ِ جنس ِ مخالف براش جلوه‌گری می‌کنه.

 

موضوع:
تاريخ: دوشنبه، ۱۰ دی ، ۱۳۹۱
پیام‌ها (بدون پیام)

 

منطق‌الطیر ِ عطار با حمد و ثنای خداوند شروع شده. بعد، به نعتِ رسول اکرم(صلی‌الله علیه و آله) پرداخته. بعد، اشعاری سروده در مناقبِ خلفای اول و دوم و سوم. بعد، در مناقبِ امیرالمؤمنین(سلام‌الله علیه) شعر گفته.

مطالبی رو که دربارۀ خلفا سروده رها کنم؛ اما برام جالبه به امیرالمؤمنین(سلام‌الله علیه) که رسیده، بعدش در ذمِّ تعصب سروده؛ نه تعصب به صورتِ عام که شامل ِ همۀ فرقه‌ها بشه؛ بل‌که فقط دربارۀ تعصب بر امیرالمؤمنین(سلام‌الله علیه) فرمایش کرده!

 

ای گرفتار تعصّب مانده‌ای

دایماً در بغض و در حُب مانده‌ای

 

گر تو لاف از هوش و از لُب می‌زنی

پس چرا دم از تعصّب می‌زنی

 

در خلافت نیست میل ای بی‌خبر

میل کی آید ز بوبکر و عمر

 

میل اگر بودی در آن دو مقتدا

هر دو کردندی پسر را پیشوا


کی روا داری که اصحاب رسول

مردِ ناحق را کنند از جان قبول

 

یا نشانندش به جای مصطفا

از صحابه نیست این باطل روا

 

پس در سجایا(!)ی جنابِ عمر سخن رانده. و عجب لاپوشونی کرده عطار!

 

در جای دیگه‌ای هم سروده:

… در تعصّب می‌زند جان تو جوش

مرتضی را جان چنین نبوَد، خموش!

 

مرتضی را تو مکن بر خود قیاس

ز آن که در حق غرق بود آن حق‌شناس

 

همچنان مستغرق کار است او

وز خیالات تو بیزار است او

 

گرچو تو پر کینه بودی مرتضا

جنگ جُستی پیش خیل مصطفا

 

او ز تو مردانه‌تر آمد بسی

پس چرا جنگی نکرد او با کسی

 

گر به ناحق بود صدّیق ای عجب

او چو بر حق بود، حق کردی طلب

 

بعد، به جمل اشاره می‌کنه و سفیهانه می‌گه:

آن‌که با دختر توانَد جنگ کرد

داند او سوی پدر آهنگ کرد

 

لامروّت واسه خودش بافته‌ها!

یاوه‌گو!

… نسبت به خوندنِ منطق‌الطیرش سرد شدم؛ به کناری پرت‌ش کردم.

 

موضوع:
تاريخ: پنجشنبه، ۶ دی ، ۱۳۹۱
پیام‌ها (بدون پیام)

 

«زندگی در پیش رو»ی «رومن گاری» چیزی بود تو مایه‌های «ناتور دشت» و «موسیو ابراهیم و گل‌های قرآن»؛ حرافی ِ پسربچه‌ای بی‌تربیت. درک نمی‌کنم چون‌این مزخرفی چه جوره که به چاپِ یازده‌م رسیده تو این مملکت. دریده و زیرشکمی حرف زدن که هنر نیست. لابد تو کتاب‌خون‌هامون مزخرف‌خون زیاد داریم که هم‌چین تیراژهایی می‌آفرینند. نمی‌دونم؛ شایدم بخشی از این اقبال، مربوط به جوگیری‌یه؛ این‌که تو اروپا و امریکا موجباتِ به‌به و چه‌چه شده و نباید از قافله عقب موند. کسی نیس بگه پادشاه لخته؟!

«خداحافظ گاری‌کوپر» هم مزخرف بود؛ گفته باشم!

 

موضوع:
تاريخ: دوشنبه، ۳ دی ، ۱۳۹۱
پیام‌ها (بدون پیام)

 

شنیدنِ «راز سرنوشت» رو تموم کردم.

بهره بردم.

ناگفته نمونه چن تا فایل‌ش تکراری بود.

 

موضوع:
تاريخ: جمعه، ۳۰ آذر ، ۱۳۹۱
پیام‌ها (بدون پیام)

 

دل‌مو برد این ۱۷ دقیقه مستند.

خدایا قسمت‌مون کن… روزی‌مون کن خدایا…

 

موضوع:
تاريخ: سه شنبه، ۲۷ آذر ، ۱۳۹۱
پیام‌ها (بدون پیام)

 

«زندگی خصوصی آقا و خانوم م‌ی‌م» رو دیدیم. اولاش حوصله‌سر ببر و لوس بود. وسطاش جدی شد. آخراش خیلی جدی شد.

به نظرم خوبه چون‌این مسأله‌هایی تو سینمای ایران مطرح بشه. قبول ندارم که سینما و ادبیات و … «باید» راهِ حل ارائه بدن؛ «چون مسأله‌ای رو مطرح کرده، باید راهِ حل‌شم مطرح کنه!»، حرفِ چرندی‌یه.


یه وخ مسأله، بحثِ روابط تو فضای کاری و اداری‌یه؛ این‌که هم متعهد به خانه و خانه‌واده باشی، و هم تو روابطِ کاری‌ت چشم‌نواز و جذاب و لاقید باشی، تا باکلاس باشی؛ اجباری خودخواسته به بهونۀ مشتری‌مداری!

اما کسی که لااقل تو شهرهای بزرگِ این مملکت زنده‌گی کرده باشه، می‌دونه که مسأله گسترده‌تر از این حرفاست.

آیا مشکل، تشکیل ِ خانه‌واده و ازدواجه؟ یعنی دخترها که این‌ریختی تو خیابونای تهران می‌گردن، یه جورایی، دنبالِ شوهرَن؟ … خانوم ِ من می‌گه بله؛ اکثرشون بله. شاید حق با اونه؛ نمی‌دونم. اما من این‌طور فکر نمی‌کنم. حتا اگه این‌طورم باشه، ریختِ زن‌ها رو چه جور توجیه می‌کنین؟ زنی که لباس ِ چسب پوشیده، بوتِ پاشنه‌میخی و تا زانو پا کرده و آرایشی چون‌آن که برای مجلس ِ عروسی شاید (ازوناش که یه شب هزار شب نمی‌شه!)، شوهر که داره، پس برای کی این‌طور خودآراسته؟

… رها کنم!

این فیلم، بهونه شد برای این حرف‌ها؛ وگرنه من‌م بی‌نظر نیستم و برای این سؤال‌ها قدری جواب دارم؛ و حالا حالاها می‌تونیم بنشینیم به بحث. بگذریم! …راستی! دیدنِ بازیِ «ابراهیم حاتمی‌کیا» هم خوش‌آیند بود. بعد از دیدنِ فیلم، متوجه شدم تهیه‌کننده‌ش هم‌اون تهیه‌کنندۀ وضعیت سفیده.



بعدش رفتیم «بی‌خود و بی‌جهت» رو دیدیم؛ فیلمی شبیه ساخته‌های دیگۀ «عبدالرضا کاهانی».


موضوع:
تاريخ: سه شنبه، ۲۰ آذر ، ۱۳۹۱
پیام‌ها (بدون پیام)

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.