موقعیتی برام پیش اومد امروز که حیرت کردم چه قدر حسادت دارم. حسودیم شعلهور شده بود ناجور. داغ شده بودم از دیدن شأن کسی که به نظرم خیلی ازش سرترم…
چند دقیقهای که گذشت، آرام گرفتم. بعد با خودم فکر کردم این چه حالت بود؟! …شرمنده شدم. وجداندردم عود کرد. هر قدرم که دست به دامان قلمبه سلنبهبافیهایی چون تبعیض و رفیقبازی و مدیریتهای بیلیاقت و چه و چه شدم تا توجیه کرده باشم حسادتمو، رها نشدم از شماتت وجدان.
حق با وجدانه؛ نمیبایست حسادت میلولید در تنم. مقهور شدم. یاد مولوی افتادمو داستان آن اژدها…
















Y! messenger











۳۱ فروردین ، ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۴۱ ب.ظ
و من این روزها دقیقا حس مقابل حس مذکور در این پست رو دارم…
حس یک محسود!!!یا همون مورد حسادت قرار گرفته شده!
واقعا که حسود هرگز نیاسود
۱ اردیبهشت ، ۱۳۸۸ در ساعت ۹:۴۰ ق.ظ
به نظرم جامعه برای رشد نیاز به حسادت هایی همچین داره! خوب به هر حال باید ما تحریک بشیم تا بفهمیم که مشکلی هست. چه از جانب خودمون چه از جانب دیگران!
من گفتم حسادت. شاید اسم دیگهای داره! نمی دونم!
۲ اردیبهشت ، ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۳۴ ق.ظ
اینهایی را که می نویسم به خودتان نگیریدا … باخودم هستم
گاهی وقتی این احساسها در ما شعله میکشد ناگهان متوجه حضور دیوی میشویم که خودمان هم باورمان نمی شود در وجودمان آرام خفته بوده است
اما حقیقت این است که این دیو وجود دارد وفقط منتظر تلنگری برای بیدار شدن وتنوره کشیدن است خشم کینه حسادت وخیلی چیزهای دیگر همان تلنگرند که کاش می توانستیم هیچ گاه آن را به دیومان نزنیم
۲ اردیبهشت ، ۱۳۸۸ در ساعت ۶:۱۷ ب.ظ
خوش به حالتون، حداقل هنوز وجدانی هست که نمیتونین از شماتتش رها شید؛ ما که گاه همچین بهش بیاعتنایی میکنیم که وقتی چنین چیزی میخوانیم؛ غممان میشود و آهی از نهاد و …
فکر میکنم که به چی فروختم این وجدان و این خود را… ارزان تر از ارزان…
۲ اردیبهشت ، ۱۳۸۸ در ساعت ۶:۴۲ ب.ظ
کاش آدم حسودی کنه و بدونه که داره حسودی می کنه. بهتر از اون غبطه خوری است که در دام توجیه افتاده!
۳ اردیبهشت ، ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۰۱ ب.ظ
:: به خیس باران ::
از کنار هم میگذریم؛ با حسهای متفاوت؛ …به این میگن زندگی.
:: به تیرمن! ::
عجب! …چی بگم والا!
:: به محبوبه ::
تو کامنت گذاشتن محذور نباشید. راحت کامنت بذارین.
:: به نجوا ::
اینم از اون حرفا بوداااااااااااا!
:: به مسیر ::
بهبه! …روحم به جوشش اومد با این اشارهتون. از وقتی خوندمش هی دلم براش تنگ میشه و باز سرک میکشم تو کامنتدونی تا دوباره بخونمش…