به نظرم تو نوشتن وبلاگ،این که نویسنده «خود نویس» باشه یا نباشه و شدت و حدت ش زیاد مهم نیست؛ اما این خیلی مهمه که نویسندۀ وبلاگ «روان نویس» باشه…
…رها کنم!
ته نوشت ۱: اولین بار این ترکیب جالب رو تو تیتراژ پایانی مستند ادواردو آنیلی شنیدم؛ نوای اذان رحیم مؤذن زاده که خیلی قشنگ با آهنگ محمدرضا علیقلی میکس شده؛ از این جا(2.06MB) (و یا این جا) می تونین دانلودش کنین.
ته نوشت ۲: این(1.52MB) فایل صوتی شعری یه که خلیل جوادی فکر کنم تو شب شعر شکرخند خونده؛ شعر محکمۀ الهی! (از این جا هم می تونین دانلودش کنین).
ته نوشت ۳: لوگوی گوگل ولی اون جور که شما می خواین! وقتی کلمۀ مورد نظرتونو تایپ کردینو رو Create Now کلیک کردین،پنجره ای باز می شه که می پرسه آیا می خوای این صفحه،صفحۀ خانگی ت بشه؟ (من که خودم این صفحه رو صفحۀ خونگی م نذاشتمو NO رو زدم). در واقع این صفحۀ خانگی،همون موتور جست و جوی گوگل خواهد بود ولی با کلمۀ مورد نظر شما که مث لوگوی گوگل نمایش داده می شه. مثلاً به جای گوگل می تونین اسم خودتونو بزنین،مث این پیچک.
ته نوشت ۴: مسابقهی بیست سئوالی خاورمیانه؛ مطلب جالبی که که چارلی ریسه نوشته و بامدادی ترجمه ش کرده…
ته نوشت ۵: ” متأسفانه امروز کار به جايی رسيده است که وقتی در مهرماه گذشته، يک خانم پزشک جوان ـ و از استعدادهای درخشان ـ که به همراه نامزدش در همدان به پارک رفته، دستگير میشود و دو روز بعد جنازه اش از بازداشتگاه بيرون میآيد، تقريبا همه دست اندرکاران حکومتی با سکوت خود نظام را تقويت! میکنند. هيچيک از آنان حتی در حد ابراز ناراحتی و يا دلجويی بازماندگان دم بر نمیآورد. فريادهای دادخواهی پدر زهرا، آقاي بنی يعقوب نيز که زندانی سياسی قبل از انقلاب بوده و سالها در شغل شريف پاسداری به اين انقلاب خدمت کرده است به جايی نمیرسد. “
ته نوشت ۶: از کتاب خاطرات ناطقنوری: فکر میکردیم این کارها صدور انقلاب است!
ته نوشت ۷: احمدی نژاد در یک تبلیغ اسراییلی؛ تو این تبلیغ یه دقیقه ای وقتی (بازی گر نقش)احمدی نژاد (با فارسی شکسته بسته ای) نطق می کنه که: «برادران! اورانیوم را گرفتیم! …روز دوشنبه خداحافظ اسرائیل!»
و مردم که یا چادر به سر دارن یا عمامه،اول هیجان نشون می دن ولی وقتی یکی از تو جمع پا می شه و اعتراض می کنه که : «چی چی رو روز دوشنبه؟! …دوشنبه قراره قسمت آخر سریال Danny Hollywood پخش بشه!»
اون وقته که مردم (به طور موزیکال) شورش می کنن و به خاطرخواهی اون کانال ماه واره ای به خیابون ها می ریزن…!
ته نوشت ۸: ” …البته من هم کمي نگران شدم و فکر کردم چرخ هاي هواپيما باز نشده و هواپيما منتظر آماده شدن باند براي فرود اضطراري و بدون چرخ است . از همکار هما پرسيدم چه خبره ؟ چرخ ها باز نمي شه ؟ او گفت: وضع از اين حرف ها خطرناکتره ،طاقت داري که فرياد نزني ؟ گفتم مشکلي ندارم بگو . گفت: گم شديم … “
ته نوشت ۹: ” به من نگو استاد! من از این کلمه نفرت دارم. روشنفکرها دوست دارند که بهشان بگویی استاد. من از روشنفکرها بدم میآید، آنها هم از من… “
ته نوشت ۱۰: آخرین لحظات یک مرزبان ایرانی/ فیلم
ته نوشت ۱۱: سخنی دل سوزانه با دادستان کل کشور: بازی خطرناکی که با ابهام آغاز شد…





































14 ژوئن ، 2008 در ساعت 08:39
سلام. فعلا اومدم بگم خسته نباشید.
14 ژوئن ، 2008 در ساعت 10:12
خب لینکهای این پست رو تقریبا دیدم. دستتون درد نکنه. شعر محکمه الهی خلیل جوادی رو قبلا شنیده بودم… یعنی الان هم روی گوشی همراهم دارم… خیلی قشنگ و پرمعناست.
ته نوشت 5 باز نمیشه… احتمالا فیلتر شده
درباره ته نوشت 7: دوستی میگفت توی ترکیه به ی نفر به شوخی گفتم فامیل احمدی نژادی؟ نزدیک بود کتک بخورم!… حیف ایرانی و ایران زمین… شرمنده اونهایی که برای عزت این مملکت از جان و خونشون مایه گذاشتند بعد یکی بیاد و تمامی این عزت رو در عرض سه سال نابود کنه.
ته نوشت 11: یکی خوب گفته بود: شما بیاید هزار کارشناس و هزار دلیل بیاورید یک روز بگید تصادفی بود روز دیگر بگید سیاست بود… عقل ما را که نمیتوانید بایکوت کنید.
…
ده مورد دوست داشتنی هات خیلی خوبه و ده مورد دوست نداشتنی هات هم خیلی بد
اما ته نوشتهای پست قبلی ات:



ته نوشت 3: ی مستند بود درباره ریاست جمهوری درباره آمریکا… یادمه وقتی دیدیمش به این نیتجه رسیدیم بوش و احمدی نژاد شباهتهای فراوانی با هم دارند… کم کم دارم به این نتیجه میرسم فرضیه ام درست بوده
ته نوشت 4: واقعا خندیدم
ته نوشت 5: کسی فکر کرده که کسی در این مملکت به فکر کسی است؟!
ته نوشت 11: جدا بیماری است!!!
…
بقیه بدون شرح
14 ژوئن ، 2008 در ساعت 18:37
البته روان نویسی هم احتمالاً تعریف خاصی باید داشته باشد.
گاهی وقت ها روان هست ولی سنگین است.مثل مواد مذاب یک آتشفشان که داغ و گدازان پیش می رود.
گاهی کلمات و جمله های ما همین طور سنگین می شوند و هرچه می کنیم قدری از این وزن سنگین بکاهیم نمی شود.
گاهی که ما آتشفشانیم یادداشت های مان همان گدازه هاست که گرچه روان است ولی …
14 ژوئن ، 2008 در ساعت 18:56
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
















الان رسیدم چن جمله ای به برخی کامنت های پست پیشین نیم چه پاسخ هایی بدم…
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
:: به سایه ::

ممنون که وقت صرف کردینو از نظرات تون مطلع م کردین…
با دقت و حوصله این تیپ نظرا رو می خونمو تو نوع پست ها و ته نوشت های آتی و انتخاب هام مؤثرن… ممنون
:: به عطش شکن ::
قبول دارم…
فکر می کنم نباید رهاش کرد به حال خودش… نمی گم باید تربیت ش کرد… اما فکر می کنم باید واسه ش وقت گذاشت… باید تمرین کرد… و به ش فرصت داد…
مثلن نوع نوشته های منو و شما تفاوت های جدی ساختاری داره،وبلاگ هامون با هم فرق می کنه،ولی شما از اون جمله وبلاگ نویسایی هستین که به نیت چیز یاد گرفتن وبلاگ تونو مطالعه می کنم… وقت صرف می کنم… ساختار جمله هاتون و تکنیک هایی که استفاده می کنیدو با حوصله مطالعه می کنم… و خیلی وقتا باعث شده چیزی از نوشته های شما درون م ته نشین بشه و به سوغات با خودم ببرمش…
من از این فضا استفاده می کنم تا برخی از استعدادهامو بجوشونم… حداقل،سعی مو می کنم که خودمو و توانایی هامو در معرض چالش قرار بدم بلکه یه تکونی بخوره… اگه یه روز برسه که احساس کنم وبلاگ نویسی واسه زندگی جاری م فایده ای نداره و دارم وقت مو تلف می کنم،تردید نمی کنمو درشو تخته می کنم…
فعلن که حرکت و تکاپو م تو این یه سال گذشته،واسه خودم محسوس بوده و غنیمت می شمرم ش… گرچه پر از نقص و ضعف بوده م…
15 ژوئن ، 2008 در ساعت 01:48
گاهی باید به صفحه ای که روان نویس یا حتی خودنویس روی آن می چرخد نیز توجه داشت … حتی توجهی بیشتر
از این پست همان ته نوشت اول ما را کفایت نمود .خوب زمانی هم دست دلمان را گرفت
باقی را نیز ناخنکی خواهیم زد … سر فرصتی مناسبتر…اگر عمری باقی بود
15 ژوئن ، 2008 در ساعت 02:14
سلام
اسم وبلاگت پیچک سر به هواست اما همش دم از ته و پایین و این حرفا زدی چرا؟
15 ژوئن ، 2008 در ساعت 10:43
سلام
یک تصور غیر منصفانه و غیر محققانه در مورد خیام است که او نسبت به نظام هستی همیشه معترض بود و به دوبتی های او استناد می شود و در اشعار خلیل جوادی هم به شراب خوردن او اشاره می شود در حالی که خیام از عرفا و شیعیان متشرع بود و ومرگش نیز در حال سجود به درگاه الهی اتفاق افتاد ( استناد به سخنان آقای فاطمی نیا ) و بسیاری از این دوبیتی ها هم متعلق به او نیست درحالی که به او منصوب است.
15 ژوئن ، 2008 در ساعت 11:33
:: به خیس بارانی ::
اون که الـبـتـــــــــــــــه!
اما من دقیقن منطورم «وبلاگ نویسی» بود؛ یعنی نوشتنی جاتی که خواننده هایی ناشناس و نادیده دارن؛ خواننده هایی که (لزومن) شناختی از روحیات و لحن نوشتاری و گفتاری تو ندارن و تو رو نمی شناسن. نمی دونن کجای متن صداتو بلند می کنی،کجاشو داری پچ پچ می کنی،کجاشو طنازانه و نمکین می گی،کجاشو خیلی جدی،تو کجاهاش وقتی داری می گی صدات داره می لرزه و بغض داری،کجاشو یله دادی و با بی خیالی می گی ،و…
:: به حسن ::



از ما هم سلام!
… بابا آی کیــو!
عزیز ِ برادر!
کسی رو خرخره ت ننشسته بود که الا و لابد بیای عجله ای و نخونده،فرتی کامنت بذاری!
شما که تازه واردی این جا،اگه قرار بر ملاحظه و کامنت گذاشتنه،یه قدری ور اندازمون می کردی،یه قدری صدر و ذیل مطالب مونو دید می زدی،چار تا مطلب شو می خوندی،… اون وخ مطمئن م دو زاری مربوطه تون می افتاد
:: به چند لحظه با ما… ::

سلام آقا سعید
من دل دادۀ این نکته سنجی هاتم…
ممنون که وقت گذاشتینو توضیح دادین…
15 ژوئن ، 2008 در ساعت 13:29
وبلاگ نوشتن شما يك جورهايي خيلي حرفه اي تر از امثال ماست. همين لينك هايي كه مي دهيد خودش نشان دهنده هدفمند بودن حضورتان در اين فضاي مجازي ست. اين يك نكته مثبت است.
انگيزه وبلاگ نويس ها از نوشتن هم به نظرم خيلي بايد مهم باشد.
(يك چيزي مي خواهم بگويم ولي كلماتم جفت و جور نمي شوند،سر ناسازگاري دارند،سر فرصت دوست دارم در مورد وبلاگ نويسي و وبلاگ نويس ها تبادل نظر كنيم،اگر عمري بود.)
15 ژوئن ، 2008 در ساعت 18:38
من هم منظورم از صفحه دقیقا همین صفحه وبلاگی یا وسیع تر ،همین دنیای مجازی بود. همان اول هم متوجه شدم که منظور لحن نوشته ها ست… لحنی که گم شدنش گاهی خرخره آدم را می جود …چه مخاطب باشی چه نویسنده . اینکه خواننده نویسنده را نمیشناسد درست اما اگر مخاطب کمی هوش و ذکاوت به خرج دهد روحیات و جهت گیریهای نویسنده را خواهد شناخت اما مسئله مهم درست یا غلط بودن این شناخت است که بخش اعظم بنا به نوشته ی شما به عهده ی نویسنده است
.
.
اما با توجه به پاسخ شما به نظرم خود نویس روان بودن مهمتر است و شاید این مثل تا حدودی به کار آید که هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
15 ژوئن ، 2008 در ساعت 18:49
گاهی اوقات هم بهتر است لحن نویسنده در نوشته اش پنهان بماند و این همان اهمیت صفحه است و البته چشمان میهمان صفحه!
15 ژوئن ، 2008 در ساعت 22:18
سلام … مثل همیشه خوب بود و اینبار کمی تا قسمتی تاسف برانگیز!
شاد و موفق باشید.
16 ژوئن ، 2008 در ساعت 11:04
سلاااااام

چقدر از اون شعر آقای خلیل جوادی خوشمان آمد.
خیلی جالب بود
.
.
.
حالا شما خودنویسید یا روان نویس؟!!!!!!!!!!
شاید هم جفتش!!!!!!
16 ژوئن ، 2008 در ساعت 20:08
استقلال قهرمان می شه
خدا می دونه که حق شه
به لطف یزدان و بچه ها
استقلال قهرمان می شه
استقلال قهرمان می شه
ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنه!
16 ژوئن ، 2008 در ساعت 20:48
:: به عطش شکن ::
نه بابا این طورا م نیس… من خودم اگه بخوام یه پست آپ کنمو تو ش آنالیز کنم مطالب یه سال گذشته مو،کلی گیر و اشکال و نقص فنی و غیر فنی می کشم ازش بیرون… تا حدود زیادی به نقص هام آشنام… گرچه انتقادها و گیرهایی که بروبچز می گرفتنو می گیرن ازمون خیلی مؤثر بوده… و ممنون م که به هر حال لطف داشتنو خصوصی و در گوشی به م تذکر می دادن…
این از این!
آمـــــا! در مورد وبلاگ نویسی و وبلاگ نویسا،ما که بی سواتیم آبجی! ولی شوما که با اوستای این قبیل چیز میزا «وبلاگوار» رفاقت دارین باید پارتی ما بشین تا چیز میزی دریابیم تو این عالم(مجازی)
به هر حال ما از هر نوع تبادل نظر منطقی با هر آدم منطقی استقلال می کنیم
(عجبا! منظورم همون بود! استقبال می کنیم
)
:: به خیس بارانی ::
..حالا که این حرفا شد بذار یه چیز دیگه م بگم؛ راس ش من از این که تو پست های وبلاگستان،خودنویسی باب باشه خوش م نمی آد… به نظرم اصل چیز دیگه ای یه… مثلن این که از فضای وبلاگ استفاده کرد و اظهار نظر کرد… نقد کرد… تأیید کرد… تقبیح کرد… اعتراض کرد… هم دردی کرد… و…
حالا تو این بین،قطعن پست هایی هم پیدا می شن که نمودهای شفاف و بی پیرایه ای از «خود»مون باشه… یعنی در عین حالی که قصد خودنمایی نداشته باشیم،یه جورایی هم اظهار وجود کنیم… یعنی خودمونو در معرض قرار بدیم…
به نظرم این که گه گاه بخش هایی از خودمونو تو ویترین پست هامون در معرض دید مخاطب قرار می دیم سبب انس و الفت و برقراری احساسات و عواطف و روابط انسانی می شه… و این خیلی خوبه…
من فکر می کنم از این مدل خودنویسی گریزی نیس… اما چیزی که اهمیت زیادی داره اینه که بتونیم (به عنوان نویسندۀ وبلاگ) به لحنی دست پیدا کنیم که هم نظر خواننده رو جلب کنه،و هم بتونه درصد بالایی از انتقال معنای مورد نظر نویسنده رو به دوش بکشه…
در این باره هم باید مطالعه کرد و هم باید خوب دید… اما مهم تر از همه چی،تمرینه…
اوه!
خیلی کش دار شد…
رها کنم!

16 ژوئن ، 2008 در ساعت 21:03
:: به مانا ::
علیک سلام
حق با شماس… وقتی این پست های اخیر رو آمادۀ آپ می کردم متوجه شدم که یه جورایی غلظت تأسف ش بیش تر از معمول شده…
راس یه جورایی پرهیز دارم از این که افۀ ناله باشه لینک ها و پست هام… اما انگار گاهی از دس م در می ره… یه قدری طول می کشه تا یاد بگیرم هوش مندی لازمو به خرج بدمو پست ها و لینک هامو متنوع ارائه بدم…
این تعادل تو کارای رسانه ای و مطبوعاتی خیلی خیلی مهمه… تو جاهایی مث این جا که مخاطب بدون این که نویسنده رو بشناسه،مطالبو ملاحظه می کنه،حفظ این تعادل اهمیت بالایی داره…
طول می کشه تا یاد بگیرم… اما تمرین می کنم…
:: به بی نشان ::

آره!
به قول شما شاید «هر دوانه»
به رفقا و آشناهام،نوعن توصیه کردم این جا کامنت عمومی نذارن… گرچه اگه بذارن هم ایرادی نداره… ولی خب حالا!
با این ترتیب،قریب به اتفاق بازدید کننده های این جا،منو نمی شناسن،به همین دلیل گاهی گریزی نیس از این که بخشی از «خود» رو خیلی صریح و شفاف این جا نمایش بدم… فکر می کنم تو ارتباط گیری مؤثر با مخاطب،مفیده…
پس در عین حال که بحثای جدی ای هم تو پست هام مطرح می شه،پرهیزی ندارم از این که گه گاه ناپرهیزی هایی کنمو خودنمایی(یا به اصطلاح مناسب تر: خودنویسی).
اما همون طور که توی پست مطرح کردم،مدتی یه واسه م مهم شده «روان نویسی»؛ یعنی موضوعیت پیدا کرده واسه م. این که لحن م در عین حالی که بتونه حداکثر منظورمو برسونه،تونسته باشه راحت الحلقوم هم باشه…
باید تمرین کرد… و دقت نظر داشت…
تا ببینیم چه جور پیش می ره…
17 ژوئن ، 2008 در ساعت 05:47
1- خیلی ممنون از حوصله ای که بابت پاسخ دادن به نظرات به خرج میدین … اینم خودش یک جور روان نویسی محسوب میشه هااا
2- با پاسخ شما هم کاملا موافقم …اما گذشته از نویسنده، مخاطب این دنیای مجازی هم نیازمند یکجور شاید بشه اسمش رو گذاشت روانی نگاه هستش…یک رابطه ی دو طرفه البته این در حیطه ی مطلب ذکر شده خیلی نمی گنجه ولی بی ربط هم نیست
2-به رسم ادب… قهرمانی آبی ها هم مبارک باشه

17 ژوئن ، 2008 در ساعت 16:37
دیدن لینک های پر مغز پست ها یه طرف
خواندن و پیگیری کامنت ها هم یک طرف
اما
برای این وبلاگ خدا وکیلی مهم تر از روان نویسی
تک تک آپ کردن پست هاست !
مردیم از بس به صورت کیلویی سورپرایزمان کردید !
جدای ازاین شوخی ها شاید بد نباشد فرصت تعمق به مخاطبتان را هم بدهید .
بر قرار باشید

17 ژوئن ، 2008 در ساعت 18:19
این قدر خیلی زیاد زیاد می جوشید گاهی فکر می کنم دارید قل قل می زنید از این همه مطلب.
18 ژوئن ، 2008 در ساعت 10:11
سلام.
دیشب اومدم اینجا و کلی چیز میز از تو لینکات برداشتم .
سر لینک اون مرزبان هم راستشو بخوای تا صبح به زمین و زمان فحش دادم .
تشکر نکرده بودم بابت لینک ها و دستبردی که به وبلاگ زدم .
الان اومدم به خاطر تشکر و ابراز خوشحالی بابت حضور در اینجا.
یا علی
18 ژوئن ، 2008 در ساعت 10:59
خوشحالم از آشنایی با اینجا.
18 ژوئن ، 2008 در ساعت 11:41
سلام مرسی که تو بازی شرکت کردید
ته نوشتهای پست قبلی رو کامل دیدم اما این پست رو هنوز فرصت نکرده ام
روان نویسی خیلی مهمه؛ انقدر که گاهی آدم میبینه وبلاگایی با محتوای صفر و قلم خوب نویسنده چقدر بیشتر پذیرای خواننده است
18 ژوئن ، 2008 در ساعت 23:20
بله خبرش رو خوندم. تا هست چنین بوده …
19 ژوئن ، 2008 در ساعت 00:06
http://safarezendegie.persianblog.ir/
19 ژوئن ، 2008 در ساعت 16:14
چند تاش باز نمیشه!
20 ژوئن ، 2008 در ساعت 02:43
هو الطیف
سلام گرامی
مدتی است که دوستان از بی توجهی من گلایه دارند. زمان زیادی گذشته و تعداد دوستان زیاد است.
و حالا این کامنت نشان می دهد که از شما تشکر می کنم و وبلاگ شما را خوانده ام.
20 ژوئن ، 2008 در ساعت 10:53
سلام
روان و ساده مي گويم كه لينك هايي كه مي گذاري معركه ست
20 ژوئن ، 2008 در ساعت 15:19
:: به خیس بارانی ::



بابت تبریک تون ممنون
مبارک صاحاب ش باشه!
:: به رها ::


بابت تذکری دادیدو یادآور شدید،ممنون م… به ش جدی فکر می کنم… سعی می کنم جوانب امر رو در نظر بگیرم… تا ببینیم چه طور پیش می ره…
:: به مریم ::
…آره!
راست شو بخواین خودمم احساس قل قل زدن دارم… خوب متوجه شدین… اتفاقن واسه همین م هست که قدری دست انداز جلوی آپ کردن م قرار داده م (گه گاه) تا این قل قل زدن هام سبب نشه سطحی بشمو اظهار نظرها و موضع گیری ها و مطالب م کیلویی و سطحی بشه…
حاج آقای قرائتی یه وقتایی یه مثال هایی تحویل می ده که خود ِ جنسه،از بس که محتوا داره مثال ش؛ …وقتی قلک یه مقدار پول خرد داشته باشه،تکون ش که می دی،جرق جرق صدا می ده… ولی وقتی پر می شه و پر از اسکناس،تکون ش که می دی…
…
یا وقتی نجوشیده باشی،هی قل قل می زنی… مث من
… ولی وقتی بجوشی… خیلی پخته تر برخورد می کنی… صبور تر… با آرامش و طمأنینه… بزرگ وارانه تر… عمیق تر…
یعن روزی رو می بینم که خدا از تو کورۀ بلایا و ابتلایا ش،پخته بکشدم بیرون؟… الهی…
خدایا قل قل مان را دریاب…
(از اون کامنت های دل چسب بود… ممنون
… فکرمو مشغول کرد… خدا خیرتون بده الهی)
20 ژوئن ، 2008 در ساعت 15:34
:: به م.ر.ت ::
قدم بر چشم ما گذاشتید…
کلیک رنجه فرمودید دکتر…
:: به راوی ::

قبول دارم
:: به مسافر ::
الان چن ماهه،از بعد از عید فکر می کنم،که اجازۀ ابراز وجود به کامنت های تبلیغاتی و بازرگانی و… ندادمو نمی دم؛ اما نمی دونم چی شد که دل م نیومد حذف کنم کامنت تونو…
خواهشن کامنت تبلیغاتی نذارین… مطمئن باشین به ترین تبلیغ واسه وبلاگ و نوشته هاتون،اینه که جایی کامنت که می ذارین واسه اون طرف کامنت بذارینو مرتبط ا پست ش…
…رها کنم!
:: به ستاره ::
با این که قبلن امتحان کرده بودم،ولی بعد از کامنت شما باز همۀ لینک ها رو دوباره چک کردم… مشکلی نداره… همه شون باز می شه… البته ممکنه بعضی شون فیلتر شده باشه (که در مورد تعدادی شون،مث لینکی که به مطلب عبدالله شهبازی خطاب به دادستان کشور بود مطمئن م فیلتره)…
من م خودمو محدود نمی کنم به محدودیت هایی که چارتا «…» واسه م تعیین می کنن…
طول می کشه تا این که خرد شون (البت اگه چیزی به اسم خرد هم تو وجود شون باشه) درک کنه نباید جلوی تبادل اطلاعات رو گرفت…
وقتی وزیرش با پر رویی به 56KB افتخار می کنه دیگه چه انتظاری از بقیه می شه داشت؟!…
این احمدی نژاد گندشو در آورده…
…رها کنم!
:: به بهنوش ::

ممنون از الطاف عالیه