به اتفاق رفتیم «طلا و مس» رو دیدیم. نمیدونم چرا بعدش ناخودآگاه یاد «به همین سادگی» افتادم. شاید چون اینم مث اون، طرح و روایتی ساده و بیپیرایه داره. صادقانه و راحت تعریف میکنه. ادا در نمیآره و حرفای پرطمطراق تو دهن بازیگرهاش نچپونده. از بس واقعییه که تو تاریکی سینما روی صندلی کز میکنی و نمیتونی تحت تأثیر قرار نگیری و بغض نکنی.
فیلمنامه حرفای عارفانۀ آنچنانی نداره. یعنی اگه به اندازۀ روزنامه و مجله خوندن اهل مطالعه باشی، مطمئن باش هیچ جملۀ نغز تازهای نخواهی شنید که پیشتر نشنیده یا نخونده باشی. این که چیزی نیس! حتا پیرنگ فیلم هم حکایت مکرر بیانشده س؛ چن روز نبودنِ کدبانوی خونه، آقا رو متوجه می کنه که ای دلِ غافل!
البته این همۀ «طلا و مس» نیست؛ گفته باشم! فیلم اینقدر قیافۀ صادق و معصومی داره که خودتو بهش میسپاری و لذت میبری. شک نکن که احساسات فیلم، ناب و خالصه و میگیردت. و این یعنی هنـر.
«طلا و مس» از اون فیلمهای شرقییه که وقتِ تیتراژ پایانی، با تأمل زمزمه میکنی «که علم عشق، در دفتر نباشد».

وقتی از سالن خارج میشدیم با خودم فکر میکردم تو بدو بدوهای زندهگی روزمره از بس بالاتر از خودمونو دیدیمو سگدو زدیم، یادمون رفته بیچارهتر از ما هم هست الی ماشاءالله. خداوندا ناشکریم…
حالا اینـا رو بیخیال! دلربا بانو رو دریاب که میپرسه: «اگه یه وخ من فلج بشم، تو چی کار میکنی؟» …یعنی یه چی تو مایههای کف دست محکم تو پیشونی و ای بابااااا!