خداوندا! عمـرمونو محل طمع دشمنان خودت قرار نده!
خداوندا! عمـرمونو محل طمع دشمنان خودت قرار نده!
دوستی پیامکی فرستاده که:
«امام باقر علیهالسلام:
هر کسی را دوست میدارید گاه و بیگاه به او یادآوری کنید.
و این یک یادآوریست!»
خیلی دلبری کرد!
روزی که قصد کردم فوتو بلاگی داشته باشم، تصور نمیکردم اینقدر عکسبازی برام جدی بشه. گویا مشتریشو پیدا کرده.
وقتی تامبلر صافی(!) شد، خیلی تو ذوقم خورد. از کیلویی و بیحسابکتاب صافی شدنش خیلی شاکی شدم. موندم ادامه بدم یا نه. و حالا حس خوبی دارم که رهاش نکردم.
تو این مدت سعی کردم کپیرایت رو رعایت کنم. یه وقتایی حتا غیر از یه امضا یا اسم مستعار، نشان دیگهای از عکاس نداشتم. تو گوگل مدتی میگشتم تا بلکه لینکی پیدا کنمو رفرنس بدم. بعضی وقتا حتا اسم عکاس به زبان غیر انگلیسی نوشته شده بود؛ و لابد دیدید که از نقل همون هم نمیگذشتم. برام عجیب و سؤالبرانگیزه وقتی متوجه میشم کسی با وجود اسم و لینکی که از عکاس گذاشتم، بعدش همون عکس رو جایی منتشر کرده و حالشو نداشته یا نخواسته که اسمی از عکاس بیاره. مگه درج کردن یه اسم چه وقت و توانی از آدم میگیره؟!
این پست رو به افتخار دو هزارمین عکسش نوشتم. فوتو بلاگی که با مزمزه کردن شروع شد و حالا برام یه طعم جدییه.
چن روزی رفتیم مسافرت. برگشتنی از مسیر خلخال به اسالم برگشتیم. خردک چیزهایی شنیده بودم دربارهش؛ اما شنیدن کی بود مانند دیدن!
جادۀ خلخال، کوهستانی و پر پیچ و خمه. هر چی جلوتر میری، به ابر و مه و آسمون نزدیکتر میشی. ما که جوری در مه غوطه خوردیم که جلومونو به زحمت میدیدیم. سرعتمون گاهی زیر بیست میافتاد. چن باری سر و صدای زنگوله شنیدیمو بعدش سایههای گله؛ هم گاو و گوساله، و هم گوسفند. برای ما فراریهای شهر، چی هیجانانگیزتر از این حال و هوا!؟
به بالای گردنه که رسیدیم، کنار کلبههای روستایی، یه کاسه آش دوغ ِ داغ زدیم به جیگر. آی چسبید! آی چسبید!
نم نم ِ بارون، عاشقونه صورتامونو نوازش میداد. در حالی که میدونستیم گرمای تیرماه، مملکت رو دچار چه تبی کرده؛ ما از خنکای مه و کوهستان لذت میبردیم.
پیشتر که رفتیم، مسیرمون جنگلی شد و هوا لطیفتر. محشر بود. در پوست خودم نمیگنجیدم از بس کیف کردم. در چنان جادۀ خوشمنظرهای پیچ و تاب میخوردیم که تا به چشم نبینی، لذتش درنیابی.
جاده خلوت بود. خیلی دلبری کرد.
عرض به خدمتتون که اگه اینو الان نگم نمیشه!
همین جا اعلام میکنم «مهدی محمدی» دبیر سرویس سیاسی کیهان، تحسینمو برانگیخته. به نظرم تو خونه تابلو شدم گاهی که تو گفتوگوی ویژۀ خبری ِ ده و سی شرکت میکنه نافرم میخ ِ تلویزیون میشم. قدری از شعف و احساسم نسبت به خردمندی و اندیشۀ تحلیلی ِ این بشر، اینجا توصیف شده. اینجا هم با نوشتههاش آپ میشه. همین!
انتخابات سال ٨٨ و حاشیههای قبل و بعدش برای من سبب برکت شد. افراد و جریانهای سیاسی تو این مدت، با وجود همۀ تضادها و اختلاف نظرهاشون، دو رفتار مشخص ِ مشترک داشتن. بی استثنا واسه تخطئۀ همدیگه مایه میذاشتن؛ و بی استثنا همهگی از «امام» دم میزدن.
سخنرانیهای امام از تلویزیون پخش میشه و میگه شاخص اینه؛ اون وخ مؤسسۀ نشر و تنظیم آثار امام بیانیه میده که انتشار این حرفها، جلوۀ رحمانی امام رو خدشهدار و خشن معرفی میکنه.
کدوم امام؟؟ امامی که رفسنجانی تو خاطراتش مطرح میکنه؟ امامی که محتشمیپور از او دم میزنه؟ امامی که مصباح یزدی معرفی میکنه؟
هم سیدمحمد خاتمی مطالبی از امام خمینی نقل میکنه، و هم سیداحمد خاتمی. هم فراکسیون پیروان خط امام از روحالله خمینی دم میزنه، و هم فراکسیون پیروان خط امام و رهبری. اما این کجا و اون کجا!
ذرهبیـن به دست که لفظ امام(خمینی) رو تو حرفها و موضعگیریها و بیانیههای یک سال و نیم پیش تا حالا جست و جو کنیم، ذائقۀ تعجبمون تحریک خواهد شد که عجب کلاف سر در گمی شده این از امام مایه گذاشتنها!
و این واسه من یه شوک بود. این که امام رو نمیشناسم. این که خمینی کی بود؛ حرف حسابش چی بود؟ …و همه چی از وصیتنامهش شروع شد که:
«اکنون که من حاضرم، بعض نسبتهاى بىواقعیت به من داده مىشود و ممکن است پس از من در حجم آن افزوده شود؛ لهذا عرض مىکنم آنچه به من نسبت داده شده یا مىشود مورد تصدیق نیست، مگر آنکه صداى من یا خط و امضاى من باشد، با تصدیق کارشناسان؛ یا در سیماى جمهورى اسلامى چیزى گفته باشم.» و «من در طول مدت نهضت و انقلاب به واسطۀ سالوسى و اسلامنمایى بعضى افراد ذکرى از آنان کرده و تمجیدى نمودهام، که بعد فهمیدم از دغلبازى آنان اغفال شدهام. آن تمجیدها در حالى بود که خود را به جمهورى اسلامى متعهد و وفادار مىنمایاندند، و نباید از آن مسائل سوء استفاده شود. و میزان در هر کس حال فعلى او است.» (آخرین جملههای وصیتنامۀ امام خمینی)
و برکت یعنی همین که فهمیدم از روحالله خمینی هیچی نمیدونم. این شد که خودمو با سر انداختم تو سخنرانیها و مصاحبهها و نامهها و پیامهای امام خمینی. و حالا حالاها خودمو رفرش میکنم با خمینی.
وای اگه بدونید چه کیفی داره این حس و حال. نو به نو مسحورم میکنه این مـرد؛ طوری که گاهی کتاب رو یه گوشه میذارمو پا میشم یه قدری قدم میزنم بلکه قرار بیابم؛ از بس که شور و حماسه داره حرفهاش. از بس که پیـرانهسـر هم دل و جربزه و نترسی و نشاط و سرزندهگیش نهایتی نداره. از بس که دنیـای با خمینی چه دنیـا محشرییه واسه زندهگی؛ که در گفت نگنجـد.
پینوشت:
این نوشته، به دعوت مریمنوشت و برای بازی وبلاگی ۱۴خرداد ۸۹ نوشته شده. البته بروبچهها هر کدوم خاطرهای از امام نقل کردن و مطالبی در اینبارهها نوشتن، که مال ما هم البته اینطوری شد دیگه!
طبق روال اینجـور وببازیها از آب و آتش، راهنما، یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست، وبنگاشت، از جنس خدا، مادرستان، الهدی و ماه ناتمام دعوت میکنم در اینباره بنویسن. اگه دوستان دیگه هم تمایل داشتن تو این موج شرکت کنن، خبرم کنن تا لینک بلاگشونو اضافه کنم.
اجابت فرمودند:
از جنس خدا / آقا روحالله
وبنگاشت / شجاعت و عقلانیت- مولفه های شخصیت امام
آب و آتش / نگاه سیاسی-اجتماعی امام خمینی به فقه
مادرستان / روزی که فرشتهها، امام را بردند بالا…
راهنما / شاه و امام
یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست / به یاد او…
الهدی / زن انسانساز است
قول داده بودم تو اولین نوشتهم دعوتشونو -هرچند مختصر- اجابت کنم. مختصره، زمانشم گذشته؛ اما رضـا خواهند داد انشالله.
به عنوان کسی که قدری وقت صرف مطالعه میکنم، «مرتضا مطهری» رو به خصوص به خاطر رسالۀ «شک و یقین» که منو به هم ریخت و جهانبینی و ساختـار فکریمو از نو ساخت، و «رضا امیرخانی» رو برای رمان «من او» و البته نوشتههای انتقادیش دوست میدارم.
نویسندۀ دیگهای رو سراغ ندارم که تا این اندازه تو زندهگیم متأثر از او بوده باشم.