نویسندۀ باصفای «آینده از آنِ حزب‌الله» دعوت کرده دربارۀ وب‌لاگ‌م قدری بنویسم. سرسلسلۀ این خاطره‌بازی، جنابِ «خوابگرد»، از بروبچه‌ها خواسته بود:  «اگر در همه‌ی این سال‌ها بی‌وبلاگ زندگی نکرده‌اید. در باره‌ی وبلاگ‌‌تان بنویسید، از هر زاویه که خوش‌تر می‌دارید. تاریخ شخصی وبلاگ‌تان اگر باشد که چه بهتر.»

 

تو فکر فرو رفتم… قصه از کجا شروع شد؟ …به پیش‌ترین نوشته‌های بلاگفام سرک کشیدم…

 

آخرای 85 چند بار وب‌لاگ‌نوشتنو مزمزه کرده بودم؛ اما سرآخر، نوروز ِ 1386 بود که «پیچک سر به هوا» رو راه‌انداختم. وای خدا چه شوق و ذوقی داشتم. و چه‌قدر قالب‌های سادۀ بلاگفا برای اون‌چه که دل‌م می‌خواست، علیل بود. این شد که تو نت گشتم ببینم اچ‌تی‌ام‌ال چی هست اصن. قالب‌شو دست‌کاری کردم بل‌که بتونم چیزایی که  از نت خوش‌م می‌آد رو اون‌طور که دل‌م می‌خواد، توی وب‌لاگ بچپونم؛ شما فرض کن زور بزنی مطالبی که الان تو صفحه‌های اجتماعی‌ت به اشتراک می‌ذاری رو، توی اون دوره‌زمونه بخوای توی بلاگ‌ت جاساز کنی. سرآخر بلاگ‌مو  به یه فرم ِ اَجق‌وَجقی درآوردم که مپرس!

 

توی صندوق‌چۀ نظراتِ بلاگفام، دونه‌دونه نظر می‌افتاد؛ اما تو مخواه شرح دهم به چه زحمتی! ولی خدایی‌ش من از اوناش نبودم که نظر بذارم: «وب‌لاگِ خوبی داری، به وب‌لاگِ من‌م سر بزن». اصن خیلی وقتا بی‌نشانی، و فقط با نام و عنوان، نظر می‌ذاشتمو بعد از چند بار، یه‌دفه نشانی می‌ذاشتم؛ و چون نوشته‌هاشونو خوب می‌خوندم، نظری که براشون می‌ذاشتم معمولاً مقبول می‌افتادو توی این دید و بازدیدها، به وب‌لاگ‌م پی‌وند (لینک) می‌دادن؛ در حالی که من هیچ‌وقت پی‌وندِ (لینک‌ِ) ثابت نمی‌دادم به جایی. خدا از سر ِ تقصیرات‌م بگذره الاهی!!

 

 

اول‌نظرهایی که برام اومد، این‌جاست؛ از «حاج‌آقای انجوی‌نژاد» گرفته تا نویسندۀ «عطش‌شکن» اون وب‌لاگِ ساده رو موردِ لطف قرار دادنو نظر گذاشتن. هی روزگار! حالا که یادم می‌آد، حس ِ باحالی‌یه؛ انگار که کودکی و خامی‌مو نظاره‌گر باشم. عالَمی داشتیم‌ها!

 

خیلی از آشناهای وب‌لاگی ِ اون‌روزهام دیگه نمی‌نویسن. هر کدوم از یه جایی به بعد، وب‌لاگ‌نوشتنو رها کردنو رفتن. ازشون بی‌خبرم. اگه دس‌م می‌رسید -از شما چه پنهون- چن تایی‌شونو  دوست داشتم می‌رفتم یقه‌شونو می‌گرفتم به دعوا، که چته!؟ اصن معلوم هس کوشی!؟ زنده‌ای اصن؟! حالا خودت هیچی واسه دلِ مام که شده نباس آپ کنی؟! تنها گذاشتی رفتی!؟ باز ما رو کاشتی رفتی؟!

 

 

یه وب‌لاگِ دیگه هم دربارۀ کتاب داشتم: «چلوکتاب»؛ که نظردونی‌شو بسته بودم. وقتی قرار شد از بلاگفا بیام این‌جا، دو تا بلاگ‌ها رو یکی کردمو خروجی گرفتم برای این‌جا. حالا «چلوکتاب» یکی از دسته‌بندی‌های موضوعی ِ هم‌این‌جاست.

اردی‌بهشت 89 بود که برای این‌بنده کمال‌الانقطاع رخ‌داد و از بلاگفا اومدم این‌جا.

 

 

 

دقیق یادم نیس از کِی به بعد، احساس کردم انگار حرفِ خاصی برای گفتن ندارم؛ اما فکر کنم به «فرندفید» ربط داشته باشه. شبکه‌های اجتماعی برای من از فرندفید شروع شد؛ و تموم نشد! این یه مسأله؛ مسألۀ دیگه این‌که ازدباج کردم خب! واضح و مبرهن است وقتی یه وب‌لاگ‌نویس ازدباج می‌کنه، وب‌نوشته‌هاشو می‌ترکونه دیگه!! وگرنه، دیگه گریزی نیست جز این‌که فتیله‌شو بکشه پایین؛ یعنی فتیله، خودش به‌خودیِ خود، پاعین می‌عاد!! می‌پرسی چرا؟! …لااله‌الاالله! …آخه بندۀ خدا! آدم باید خیلی چیز باشه که خلوتِ با هم‌سر رو رها کنه بیاد بشینه به وب‌لاگ‌نوشتن!!!

مسألۀ دیگه این‌که پدر و مادرم -خداوند نگه‌دارشون باشه الاهی- منو بچۀ کتاب‌خونی بار آوردن. یه زمانی تو عنفوانِ جوانی دچار ِ نوعی یأس ِ فلسفی-عاطفی-اجتماعی-انفرادی شدمو دیگه چندان کتاب نمی‌خوندم؛ اما حالا چن سالی‌یه که خوب کتاب می‌خونمو مطالعه‌کردن، بخشی از شبانه‌روزمو به خودش اختصاص داده. به نوشته‌هایی برمی‌خورم که خیلی به‌تر از حرفای خودمه.

چن تا مسأله شد؟ …سه تا؛ حالا شما انگار کن چاهار و پنجی هم هست؛ که نمی‌خوام ابراز کنم. در نهایت، این چند مسأله سبب شده این‌جا حالتِ فیش‌برداری پیدا کنه؛ فیش‌برداری از علاقه‌مندی‌هام و موضوعاتی که درباره‌شون مطالعه می‌کنم.

 

 

چن سال پیش، کسانی به‌م مراجعه کردن که اگرم حجتیه‌ای نبودن، خیلی شبهِ‌حجتیه بحث می‌کردن؛ مذهبی‌هایی ضدِ ولایتِ فقیه؛ که انگار اعتقادی و تشکیلاتی کار می‌کردنو حرفاشون حاویِ کینۀ عمیقی بود. دیدم جوابی براشون ندارم. به‌طور خاص برای این موضوع وقت گذاشتمو مطالعه کردم.

حالا بیش از صد نوشته از مطالبِ این‌جا به موضوع ِ «حکومتِ اسلامی، امامت و ولایتِ فقیه» اختصاص پیدا کرده. دریافته‌م ما با این‌منحرف‌ها کار نداشته باشیم، این‌ها با ما کار دارند. اخیراً چند بار بحث‌مون بالا گرفت؛ که شیعه‌گریِ سطحی و قشری‌شون در برابر ِ استدلال‌هایی از جنس ِ قرآن و سنت و سلوکِ مراجع و فقهای اعلام، درمانده و ناتوان بود.

 

 

لذتِ مطالعه برام این‌قدر شیرینه که دل‌م نمی‌آد کنار بذارمو، وقت‌مو صرفِ تایپ‌کردن کنم. اینه که الان کلی مطلب برای گذاشتن تو وب‌لاگ دارم ولی حس و حالِ تایپ نیست؛ ولی حس و حالِ کتابِ جدید دست گرفتنو خوندن هست. اینه که وضع‌مون اینه!! شوما دعا کن خدا شفا بده!

 

 

 

خب بسه!

با این‌که هم می‌تونم و هم میل‌م می‌کشه به این خودنویسی ادامه بدم، اما به هم‌این مقدار اکتفا می‌کنم.

 

در پایان، با کنج‌کاویِ بسیار، دعوت می‌کنم از وب‌لاگ‌های «پابرهنگان»، «پنکسم»، «عطش‌شکن»، «الهدی»، «سعی»، «یادداشت‌های پراکنده»، «گاه‌نوشت‌های حسین شرفخانلو»، «نفسانیات»، «کوثرانه» و «دردهای خاکستری» تا این بازی رو پی بگیرن؛ و قدری دربارۀ گذشتۀ وب‌لاگ‌شون بنویسن. بذارید یه کم بیش‌تر ازتون بدونیم. چیزی از بزرگی‌تون کم نمی‌شه که!

 

 

 

 

 

اجابت فرمودند:

گاه‌نوشت‌های حسین شرفخانلو: چرا و چگونه وبلاگ‌نویس شدم

عطش‌شکن: این پیرهن آبیه!

یادداشت‌های پراکنده: یادداشت‌هایِ پراکنده‌ نویسی

الهدی: این خانه ی صورتی ِ ساکت…

 

 

موضوع: شخصی
تاريخ: دوشنبه، 19 اسفند ، 1393

 

خداوندا! عمـرمونو محل طمع دشمنان خودت قرار نده!


موضوع: شخصی
تاريخ: سه شنبه، 20 مرداد ، 1389

 

دوستی پیامکی فرستاده که:


«امام باقر علیه‌السلام:

هر کسی را دوست می‌دارید گاه و بی‌گاه به او یادآوری کنید.


و این یک یادآوری‌ست!»



خیلی دل‌بری کرد! [love-struck]


موضوع: شخصی
تاريخ: یکشنبه، 11 مرداد ، 1389

 

روزی که قصد کردم فوتو بلاگی داشته باشم، تصور نمی‌کردم این‌قدر عکس‌بازی برام جدی بشه. گویا مشتری‌شو پیدا کرده.

وقتی تامبلر صافی(!) شد، خیلی تو ذوق‌م خورد. از کیلویی و بی‌حساب‌کتاب صافی شدن‌ش خیلی شاکی شدم. موندم ادامه بدم یا نه. و حالا حس خوبی دارم که رهاش نکردم.


تو این مدت سعی کردم کپی‌رایت رو رعایت کنم. یه وقتایی حتا غیر از یه امضا یا اسم مستعار، نشان دیگه‌ای از عکاس نداشتم. تو گوگل مدتی می‌گشتم تا بلکه لینکی پیدا کنمو رفرنس بدم. بعضی وقتا حتا اسم عکاس به زبان غیر انگلیسی نوشته شده بود؛ و لابد دیدید که از نقل همون هم نمی‌گذشتم. برام عجیب و سؤال‌برانگیزه وقتی متوجه می‌شم کسی با وجود اسم و لینکی که از عکاس گذاشتم، بعدش همون عکس رو جایی منتشر کرده و حال‌شو نداشته یا نخواسته که اسمی از عکاس بیاره. مگه درج کردن یه اسم چه وقت و توانی از آدم می‌گیره؟!

این پست رو به افتخار دو هزارمین عکس‌ش نوشتم. فوتو بلاگی که با مزمزه کردن شروع شد و حالا برام یه طعم جدی‌یه.


موضوع: برترین یادداشت‌ها، شخصی
تاريخ: جمعه، 9 مرداد ، 1389

 

چن روزی رفتیم مسافرت. برگشتنی از مسیر خلخال به اسالم برگشتیم. خردک چیزهایی شنیده بودم درباره‌ش؛ اما شنیدن کی بود مانند دیدن!

جادۀ خلخال، کوهستانی و پر پیچ و خمه. هر چی جلوتر می‌ری، به ابر و مه و آسمون نزدیک‌تر می‌شی. ما که جوری در مه غوطه خوردیم که جلومونو به زحمت می‌دیدیم.  سرعت‌مون گاهی زیر بیست می‌افتاد. چن باری سر و صدای زنگوله شنیدیمو بعدش سایه‌های گله؛ هم گاو و گوساله، و هم گوسفند. برای ما فراری‌های شهر، چی هیجان‌انگیزتر از این حال و هوا!؟


به بالای گردنه که رسیدیم، کنار کلبه‌های روستایی، یه کاسه آش دوغ ِ داغ زدیم به جیگر. آی چسبید! آی چسبید!

نم نم ِ بارون، عاشقونه صورتامونو نوازش می‌داد. در حالی که می‌دونستیم گرمای تیرماه، مملکت رو دچار چه تبی کرده؛ ما از خنکای مه و کوهستان لذت می‌بردیم.


پیش‌تر که رفتیم، مسیرمون جنگلی شد و هوا لطیف‌تر. محشر بود. در پوست خودم نمی‌گنجیدم از بس کیف کردم. در چنان جادۀ خوش‌منظره‌ای پیچ و تاب می‌خوردیم که تا به چشم نبینی، لذت‌ش درنیابی.



جاده خلوت بود. خیلی دل‌بری کرد.


موضوع: شخصی
تاريخ: دوشنبه، 29 تیر ، 1389

 

عرض به خدمت‌تون که اگه اینو الان نگم نمی‌شه!


همین جا اعلام می‌کنم «مهدی محمدی» دبیر سرویس سیاسی کیهان، تحسین‌مو برانگیخته. به نظرم تو خونه تابلو شدم گاهی که تو گفت‌وگوی ویژۀ خبری ِ ده و سی شرکت می‌کنه نافرم میخ ِ تلویزیون می‌شم. قدری از شعف و احساس‌م نسبت به خردمندی و اندیشۀ تحلیلی ِ این بشر، این‌جا توصیف شده. این‌جا هم با نوشته‌هاش آپ می‌شه. همین!


موضوع: شخصی
تاريخ: دوشنبه، 8 تیر ، 1389

 

انتخابات سال ٨٨ و حاشیه‌های قبل و بعدش برای من سبب برکت شد. افراد و جریان‌های سیاسی تو این مدت، با وجود همۀ تضادها و اختلاف نظرهاشون، دو رفتار مشخص ِ مشترک داشتن. بی استثنا واسه تخطئۀ هم‌دیگه مایه می‌ذاشتن؛ و بی استثنا همه‌گی از «امام» دم می‌زدن.

سخن‌رانی‌های امام از تلویزیون پخش می‌شه و می‌گه شاخص اینه؛ اون وخ مؤسسۀ نشر و تنظیم آثار امام بیانیه می‌ده که انتشار این حرف‌ها، جلوۀ رحمانی امام رو خدشه‌دار و خشن معرفی می‌کنه.

کدوم امام؟؟ امامی که رفسنجانی تو خاطرات‌ش مطرح می‌کنه؟ امامی که محتشمی‌پور از او دم می‌زنه؟ امامی که مصباح یزدی معرفی می‌کنه؟

هم سیدمحمد خاتمی مطالبی از امام خمینی نقل می‌کنه، و هم سیداحمد خاتمی. هم فراکسیون پیروان خط امام از روح‌الله خمینی دم می‌زنه، و هم فراکسیون پیروان خط امام و رهبری. اما این کجا و اون کجا!

 

ذره‌بیـن به دست که لفظ امام(خمینی) رو تو حرف‌ها و موضع‌گیری‌ها و بیانیه‌های یک سال و نیم پیش تا حالا جست و جو کنیم، ذائقۀ تعجب‌مون تحریک خواهد شد که عجب کلاف سر در گمی شده این از امام مایه گذاشتن‌ها!

 

و این واسه من یه شوک بود. این که امام رو نمی‌شناسم. این که خمینی کی بود؛ حرف حساب‌ش چی بود؟ …و همه چی از وصیت‌نامه‌ش شروع شد که:

«اکنون که من حاضرم، بعض نسبتهاى بی‌واقعیت به من داده مى‌‏شود و ممکن است پس از من در حجم آن افزوده شود؛ لهذا عرض مى‏‌کنم آنچه به من نسبت داده شده یا مى‏‌شود مورد تصدیق نیست، مگر آنکه صداى من یا خط و امضاى من باشد، با تصدیق کارشناسان؛ یا در سیماى جمهورى اسلامى چیزى گفته باشم.» و «من در طول مدت نهضت و انقلاب به واسطۀ سالوسى و اسلام‏‌نمایى بعضى افراد ذکرى از آنان کرده و تمجیدى نموده‌‏ام، که بعد فهمیدم از دغلبازى آنان اغفال شده‌‏ام. آن تمجیدها در حالى بود که خود را به جمهورى اسلامى متعهد و وفادار می‌نمایاندند، و نباید از آن مسائل سوء استفاده شود. و میزان در هر کس حال فعلى او است.» (آخرین جمله‌های وصیت‌نامۀ امام خمینی)

و برکت یعنی همین که فهمیدم از روح‌الله خمینی هیچی نمی‌دونم. این شد که خودمو با سر انداختم تو سخن‌رانی‌ها و مصاحبه‌ها و نامه‌ها و پیام‌های امام خمینی. و حالا حالاها خودمو رفرش می‌کنم با خمینی.

وای اگه بدونید چه کیفی داره این حس و حال. نو به نو مسحورم می‌کنه این مـرد؛ طوری که گاهی کتاب رو یه گوشه می‌ذارمو پا می‌شم یه قدری قدم می‌زنم بلکه قرار بیابم؛ از بس که شور و حماسه داره حرف‌هاش. از بس که پیـرانه‌سـر هم دل و جربزه و نترسی و نشاط و سرزنده‌گی‌ش نهایتی نداره. از بس که دنیـای با خمینی چه دنیـا محشری‌یه واسه زنده‌گی؛ که در گفت نگنجـد.

 

پی‌نوشت:

این نوشته، به دعوت مریم‌نوشت و برای بازی وبلاگی 14خرداد 89 نوشته شده. البته بروبچه‌ها هر کدوم خاطره‌ای از امام نقل کردن و مطالبی در این‌باره‌ها نوشتن، که مال ما هم البته این‌طوری شد دیگه!

طبق روال این‌جـور وب‌بازی‌ها از آب و آتش، راهنما، یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست، وب‌نگاشت، از جنس خدا، مادرستان، الهدی و ماه ناتمام دعوت می‌کنم در این‌باره بنویسن. اگه دوستان دیگه هم تمایل داشتن تو این موج شرکت کنن، خبرم کنن تا لینک بلاگ‌شونو اضافه کنم.

اجابت فرمودند:

از جنس خدا / آقا روح‌الله

وب‌نگاشت / شجاعت و عقلانیت- مولفه های شخصیت امام

آب و آتش / نگاه سیاسی-اجتماعی امام خمینی به فقه

مادرستان / روزی که فرشته‌ها، امام را بردند بالا…

راهنما / شاه و امام

یک بشقاب روانشناسی با سس سیاست / به یاد او…

الهدی / زن انسانساز است

 

موضوع: شخصی
تاريخ: شنبه، 9 خرداد ، 1389

 

قول داده بودم تو اولین نوشته‌م دعوت‌شونو -هرچند مختصر- اجابت کنم. مختصره، زمان‌شم گذشته؛ اما رضـا خواهند داد ان‌شالله.

به عنوان کسی که قدری وقت صرف مطالعه می‌کنم، «مرتضا مطهری» رو به خصوص به خاطر رسالۀ «شک و یقین» که منو به هم ریخت و جهان‌بینی و ساختـار فکری‌مو از نو ساخت، و «رضا امیرخانی» رو برای رمان «من او» و البته نوشته‌های انتقادی‌ش دوست می‌دارم.
نویسندۀ دیگه‌ای رو سراغ ندارم که تا این اندازه تو زنده‌گی‌م متأثر از او بوده باشم.

موضوع: شخصی
تاريخ: پنجشنبه، 31 اردیبهشت ، 1389

 

بعضی تا فقیـر و بی‌چاره و دردمندن، دارن‌ش؛ اما وقتی به خوشی و نعمت دست پیدا می‌کنن، از کف می‌دن‌ش.
بعضی دیگه تا اوضاع‌شون مرتبه و بهره‌مندن، دارن‌ش؛ اما تا به نداری و مصیبت مبتلا می‌شن، ظرفیت‌شون ته می‌کشه و دیگه ندارن‌ش.

نمی‌خوام ایمان‌م چنین وضعی داشته باشه. اما نمی‌دونم چه طور می‌شه به ایمانی باثبات و ریشه‌دار دست یافت. عجالتاً همین‌قدر می‌دونم که ایمان، اکتسابی‌یه و برای کسب‌شم باید زحمت کشید.

 

موضوع: شخصی
تاريخ: شنبه، 27 تیر ، 1388

 

گفت:

«خدا گفته با ازدواج نیمی از دین‌تو محفوظ و در امان قرار می‌دی؛ حالا نیم دیگه‌شو خودت عرضه به خرج بده و به نـزد من بیـا.»

 

…تازه از سفرۀ عقد بلند شده بودم که اینـا رو گفت؛ البته رو به جمع گفت. همه رو مورد خطاب قرار داد و گفت. اما به هر حال مراسم عقد من بود. به دل‌م نشست. دل‌م لرزید. به گوش جان شنیدمش.

 

پروردگارا! رهامان نکنی!

 

موضوع: شخصی
تاريخ: پنجشنبه، 18 تیر ، 1388

 

سلام

 

الحمدلله مراسم عقـدمون به خوبی و خوشی برگزار شد. الان که بعد از چند روز دوری از نت فراغتی به دست آوردمو اومدم، از خوندن ای‌میل‌ها و کامنت‌های خصوصی‌تون ذوق‌زده شدم. ممنون ِ لطف‌تونم آشنـاهای ندیـده!

 

وقتی تبریک‌ها و ابراز محبت‌های بروبچه‌های نت رو می‌خوندم فکرم مشغول شد که فضاهای وب چه‌قدر پتانسیل خوبی داره برای عمیق شدن دوستی‌ها.

 

لحظاتی که جناب عاقـد مشغول خوندن صیغۀ عقد بود، همۀ توان‌مو صرف کرده بودم تا ذهن و قلب‌مو از شلوغ پلوغی‌های اطرف‌م خالی کنم و خودمو تنهای تنها در برابر پروردگارم حاضر، و تنها او رو ناظر ببینم. زبان و قلب‌م به ذکر و دعا مشغول بود. الان که فکرشو می‌کنم، می‌بینم همۀ دعاها یه طرف، این دعاگویی ِ ما برای دوستان اینترنتی‌مونم یه طرف؛ دعا برای سعادت و خوش‌بختی ِ بروبچه‌هایی که تو فضاهای متنوع وب به هم برخورده بودیمو با هم بودیم، در حالی که هیچ کدوم‌شونو از نزدیک ندیدمو  شاید نبینم. آشناهای نادیده‌ای که بارها ممکنه به وضوح کشیده شده باشه اختلاف نظرهامون تو مسائل مختلف. گرچه دعاها بیش‌تر کلی بود، ولی بعضی‌ها رو حتـا با اسم و عنوان ِ مجازی‌شون یـاد کردم.

 

مطمئن‌م پدر و مادر و جد و آبـاء‌مون هر مدل دعایی کرده باشن تو مراسم عقـدشون، دیگه این مدلی‌شو تا حالا ندیده و نشنیده‌ن؛ البته اونـا که بی‌خبر بودن از دعاهایی که از دل‌م می‌گذشتو بر زبان‌م جاری می‌شد؛ ولی خب اگه خردک اطلاعی کسب می‌کردن، به احتمال قوی چیـزی می‌گفتن تو این مایه‌ها که: خدا به خیـر کنه! جوونـای امروزو نیگا! آخرالزمون شده‌ها!

 

 

بازم از ابراز لطف‌هاتون تشکر می‌کنم.

خداوند به همه‌مون بـه‌روزی ِ روزافزون عنایت کنه و عاقبت همه‌مونو ختم به خیر کنه الهی!

 

موضوع: شخصی
تاريخ: چهارشنبه، 17 تیر ، 1388

 

خوشا با تو

خوشا با هر چه بادا بعد از این با تو

 

موضوع: شخصی
تاريخ: شنبه، 13 تیر ، 1388

 

 

در هیچ مصیبتی این‌قدر رنج نکشیدم که برای این عقد.

الهی شکر!

 

موضوع: شخصی
تاريخ: دوشنبه، 8 تیر ، 1388

 

امروز تو متروی تهران-کرج عمیقاً دریافتم نویسندۀ خوب باید به طرز هنرمندانه‌ای «فضول» باشه. رسمی و ماست‌مالی شده‌ش می‌شه «مهارت کنج‌کاوی».

 

موضوع: شخصی
تاريخ: سه شنبه، 2 تیر ، 1388

 

آخ اگه بدونی چه حس دل‌پذیری داره وقتی متوجه می‌شی وبلاگی به‌ت لینک داده و نخواسته یا نتونسته توصیفی برات بنویسه!

 

موضوع: شخصی
تاريخ: پنجشنبه، 28 خرداد ، 1388

 

عطش و علاقه‌مو به عکس نتونستم تو عکس‌نوشت‌هام جمع کنم؛ این شد که عکس‌بـازی رو راه انداختم.

 

موضوع: شخصی
تاريخ: سه شنبه، 19 خرداد ، 1388

 

آقایان! حضرات! آرمان‌ها و توقعات من کجـا و شما چاهارتـا کجـا!؟

 

موضوع: شخصی
تاريخ: سه شنبه، 5 خرداد ، 1388

 

عطش‌شکن بازی وبلاگی‌ای راه انداخته و دعوت کرده تا دربارۀ مسجدهای دوست‌داشتنی‌مون بنویسیم. من به دیدن مسجدی که اهالی‌ش پرتکاپو و فعال هستن و به جووناشون جولان می‌دن، رغبت دارم. از دیدن مسجدی که بروبچه‌هاش به فکر و اندیشیدن بها می‌دن و براش وقت صرف می‌کنن، حظ می‌برم. اما فارغ از این حرفا، چن تا مسجد هست که برام حس و حال نوستالژیکی داره؛ که البته امری شخصی محسوب می‌شه.

 

– معماری و فضای قدیمی مسجد جامع ارومیه برام پر از احساسات قشنگه. چه قدر جا داشت برای کودکی‌های من! از بس دالان‌های تو در تو داشت؛ یادش به خیر قایم‌باشک‌هامون! خورشید که از طاق‌ها و مجراهای سقف‌ش می‌تابید، سحر می‌شدم…

 

– مسجد صفی رشت حسی از بلوغ داشت برام. هیچ وقت از نماز خوندن توش خسته نشدم. نمی‌دونم چه طور توصیف‌ش کنم. توصیف‌ش سخته. چه قدر قرائت امام جماعت‌شو که با لهجۀ فصیح کربلایی نماز می‌خوند دوست می‌داشتم. جر و بحث‌های سیاسی‌مون با رفقا تو اون مسجد هم عالمی داشت… یادش به خیر!

 

– مسجد جامع قاین حسی از غربت داشت برام؛ غریبی‌مو باهاش تقسیم می‌کردم انگار. چه قدر معماری‌ش مجذوب‌م کرده بود!

 

– مهدیۀ همدان رو دوست می‌داشتم؛ و کلاس‌های اخلاق دکتر حائری رو دوست‌تر. هفته‌ای یه روز، طبقۀ بالاش گعده داشتیم با دکتر حائری و اخلاق شبّر رو بحث می‌کردیمو دل و جان‌مونو صفا می‌دادیم. خوش ایامی بود…

 

– مسجد گوهرشاد مشهد برام قطعه‌ای از بهشته. از گوشه گوشه‌ش خاطره دارم. هنوزم که هنوزه، از هر کجای مشهد که بخوام وارد حرم بشم، مسیرمو طوری عوض می‌کنم که از صحن گوهرشادش وارد شم. بارها شده ساعت‌ها تو اون مسجد نشستمو فکر کردم؛ به همه چی.

 

– مسجد دانش‌گاه تهران رو برای صفا و صمیمیت دانش‌جوهایی که توش وول می‌خورن دوست دارم؛ به خصوص شهرستانی‌ها و خواب‌گاهی‌هاش که به اندازۀ کافی تابلو هستن. کاش متولیان‌ش قدردان ِ این همه انرژی و روحیۀ جووناش باشن و بیش از پیش مایه بذارن تو برنامه‌هاشون.

 

 

طبق روال مرسوم بازی‌های وبلاگی، دعوت می‌کنم از دودینگ‌هاوس، طعم عسل، نیمچه‌بلاگ حامد، نفسانیات یک من، مدیر پارسی‌بلاگ، مادرستان، گل‌دختر و دفترچه یادداشت تا دربارۀ مسجد‌های دوست‌داشتنی‌شون خردک مطلبی بنویسن. چنان‌چه کسی از دوستان هم بود که تمایل داشت در این باره بنویسه، مطلع‌م کنه تا لینک‌شو اضافه کنم.

 

 

اجابت فرمودند:

مدیر پارسی‌بلاگ: مساجد دوست داشتنی

مادرستان: جایی که…

دودینگ‌هاوس: مسجدهای دوست داشتنی ام

گل‌دختر: مساجد خاطره ‌انگیزم

 

موضوع: شخصی
تاريخ: دوشنبه، 14 اردیبهشت ، 1388

 

موقعیتی برام پیش اومد امروز که حیرت کردم چه قدر حسادت دارم. حسودی‌م شعله‌ور شده بود ناجور. داغ شده بودم از دیدن شأن کسی که به نظرم خیلی ازش سرترم…

 

چند دقیقه‌ای که گذشت، آرام گرفتم. بعد با خودم فکر کردم این چه حالت بود؟! …شرمنده شدم. وجدان‌دردم عود کرد. هر قدرم که دست به دامان قلمبه سلنبه‌بافی‌هایی چون تبعیض و رفیق‌بازی و مدیریت‌های بی‌لیاقت و چه و چه شدم تا توجیه کرده باشم حسادت‌مو، رها نشدم از شماتت وجدان.

 

حق با وجدانه؛ نمی‌بایست حسادت می‌لولید در تن‌م. مقهور شدم. یاد مولوی افتادمو داستان آن اژدها…

 

موضوع: شخصی
تاريخ: دوشنبه، 31 فروردین ، 1388

 

عکس از:  محمد آرمنـد 

به یادتونم… تک‌تک‌تون… مطمئن باشید… این‌قدر حافظۀ خوبی دارم که به یاد داشته باشم‌تون… کامنت‌هاتونو… لایک‌هاتونو… ای آشناهای نادیده… تک‌تک‌تونو یاد می‌کنم اهالی فرندفید… توییتری‌ها… آشناهای وبلاگی… اصلاح‌طلب و اصول‌گرا هم نداره… استقلالی‌هاش که جای خود… پرسپولیسی‌هاشم تک‌تک از صمیم قلب دعا می‌کنمو خیرخواه همه‌تونم… این‌قدر رندی حالی‌مه جوری دعا کنم که هیچ کدوم‌تون از قلم نیفتین…

 

شما هم از دعای خیر بی‌بهره‌م نذارین… وقتی می‌گید حوّل حالنا… وقتی زمزمه می‌کنید حال ما را دریاب… یادی هم از ما بکنید… این پیچک سر به هوا… اگه شما نمی‌شناسین… اونی که باید اجابت کنه که می‌شناسه…

 

زائرم…

 

موضوع: شخصی
تاريخ: سه شنبه، 27 اسفند ، 1387

 

 

مدتی‌یه اسباب‌کشی کردمو مطالب چلوکتابو توی این‌جا آپ می‌کنم. گرچه اکثر آشناها مطلع هستن، اما به نظرم رسید برای آشناهای گذری باید مطرح می‌کردم این اسباب‌کشی رو.

 

                                    

 

 

موضوع: شخصی
تاريخ: جمعه، 2 اسفند ، 1387

 

نوستالژی؟!

دهۀ فجر که می‌شد، خیلی کارها می‌کردم. البته من کلاً دانش‌آموز فعالی بودم. یه مقدار بیش‌تر از فعال؛ بیش‌فعال! از تئاتر و سرود و برگزاری نمایش‌گاه گرفته تا کتاب‌خونی و روزنامه دیواری و… حالا می‌خواد بهونه‌ش دهۀ فجر باشه یا سیزده آبان یا روز معلم و… فرق چندانی نمی‌کرد. بچۀ درس‌خونی بودمو به شدت اهل فوق برنامه.

 

راس‌ش دعوت جناب دودینگ‌هاوس رو که دیدم با خودم فکر کردم مگه دهۀ فجر هم نوستالژی داره؟! بعدشم که سایبرپرشیا دعوت‌مون کرد. البته این دهه برای هم‌سن و سال‌های من پر از سرودهای انقلابی و فعالیت‌های جمعی بوده. فعالیت‌های جالبی که این‌قدر جالب نبودن که برامون خاطره‌انگیز و نوستالژی شده باشن.

دوران دانش‌جویی هم به همین ترتیب. دهۀ فجر، هر سال بیش‌تر از سال پیش، عطش دونستن و کشف کردن حقیقت‌های انقلاب درگیرم می‌کنه. همون‌طور که محرم ِ هر سال، قیام امام حسین، مقدمات و تبعات‌ش؛ و کودتای ٢٨مرداد و جنگ تحمیلی و…

با این که هر سال مطالعه‌م بیش‌تر می‌شه و عمیق‌تر می‌شم اما از جذابیت ِ این کشف و دریافت‌ها کاسته نمی‌شه.

 

شاید این دهه و اتفاقات‌ش برای یکی دو نسل پیش‌تر از من، چیزهایی از جنس نوستالژی داشته باشه؛ اما دلیلی نمی‌بینم نسل من هم خاطرات نوستالژیکی از این دهه داشته باشن. دوست داشتم اون دوران رو درک می‌کردم و پا به پای یک ملت، می‌چشیدم طعم به کرسی نشوندن حرف‌مو؛ طعم فریاد کشیدن بر سر ظلمو؛ طعم خراب کردن و ساختنو. اتفاقی که در کل تاریخ، چند بار بیش‌تر طعم‌ش چشیده نشده…

    تصویر یک انقلاب / اثر: احمد کاووسیان

 

موضوع: شخصی
تاريخ: چهارشنبه، 23 بهمن ، 1387

 

از این بوته گلی که حتا اسم‌شو هم درست نمی‌دونم، عکس گرفتمو می‌ذارمش این‌جا برای عبرت؛ سال پیش، حول و حوش همین روزا، مدتی بود که این بوتۀ گل‌دون، خشک شده بود. این‌قدر خشک که ازش فقط دو شاخۀ خشکیده و بی‌جون باقی مونده بود، بی هیچ برگی. گذاشته بودمش توی راه‌رو تا وقتی می‌رم بیرون، بندازمش دور. یه روز که مادرم اومده بود دیدن‌م، پرسید: «این حیوونی(!) رو چرا گذاشتی این‌جا؟» گفتم: «چی کارش کنم؟ خشک شده دیگه!» گفت: «نه! …بیا نیگا کن!» اون وخ دو تا نقطۀ کوچولو به‌م نشون داد که روی یکی از شاخه‌ها سبز شده بود. واقعاً دو تا نقطه، و نه بزرگ‌تر. ازم خواست بذارمش یه جایی که هوایی بخوره و آفتابی و یه مدت به‌ش برسم. من که چشام آب نمی‌خورد، ولی نه نگفتم؛ گذاشتمش گوشۀ حیات خلوت، واسه دل‌خوشی مامان! یه مدت هم به‌ش می‌رسیدم، هویجوری!

 

 

دو ماه بعد، این قدر برگ روی شاخه‌هاش سبز شده بودن که دچار عذاب وجدان شدم!

 

حالا حدود یک سالی از اون روزا می‌گذره. این عکسا رو همین چن روز پیش گرفتم.

 

 

 

این بوتۀ پر پشت و قبراق، برای من یادآور چند مطلب مهمه؛ هر صبح که می‌رم بیرون و هر وخ که برمی‌گردم، این بوته رو می‌بینم، باهاش چاق‌سلامتی می‌کنم، اون چند مطلب به ذهن‌م خطور می‌کنه و متنبه می‌شم. و این برنامه هر روز تکرار می‌شه.

 

 

دو تا از این پیغام‌ها یا عبرت‌ها یا هر اسم دیگه‌ای که رو ش بذارین، سه چاهار ماهی هست که خیلی درگیرم کرده؛

 

اول این‌که ازش قطع امید کرده بودم. بی‌جون افتاده بود یه گوشه و خشکیده بود. مرده محسوب‌ش کرده بودم. و حالا هر بار که می‌بینمش پچ‌پچ‌کنان خطاب‌ش می‌کنم: «مخلصیم! ای ‌ول امیـد!»

 

دوم این‌که این‌قدر خودمو «عقل کل» حساب نکنم؛ جناب عقل کل! چه خبرته؟! چی داری که فکر می‌کنی این‌همه حالی‌ته؟! دیدی مامان راست می‌گفت؟! نه خدایی‌ش هیچ فکر می‌کردی حرف مامان درست از آب دربیاد؟! یه مقدار جا بذار واسه حرف بزرگ‌ترا! واسه چیزایی که توی خشت خام می‌بینن!

 

…رها کنم!

 

موضوع: شخصی
تاريخ: جمعه، 11 بهمن ، 1387

 

شاید نباید بگم؛ اما می‌گم، که من می‌ترسم پدر و مادرم از هم جدا بشـن. خیلی وقته هم‌دیگه رو تهدید می‌کنن؛ آخرین بار، همین چند وقت پیش پدرم می‌گفت منتظره من سر و سامون بگیرم، بعدش تکلیف مادرمو روشن می‌کنه…

…عجیب ظاهر رو حفظ کردن؛ اما توش داره خودمونو می‌سوزونه… پناه بر خدا!

 

جفت‌شون حال‌مو به‌هم می‌زنن؛ این بدتر از اون، اون بدتر از این. چندسالی هست که می‌تونم مستقل ازشون زندگی کنم، اما خودمو به‌شون چسبوندم تا بلکه نذارم کار به این حرفا کشیده بشه؛ اما داره کشیده می‌شه، اینو می‌فهمی؟!

 

نگرانی تو چهرۀ برادر – خواهرام موج می‌زنه، اما کار از نگرانی و این حرفا گذشته. دیگه احساس می‌کنم رمقی واسه شنا کردن خلاف جهت آب ندارم؛ و خودم خوب می‌دونم اسم این حالی که دارم تجربه‌ می‌کنم ترسه.

 

                    

 

پی‌نوشت: این پست به دعوت چهار ستاره مانده به صبح نوشته شده…

«ترس» بخشی از زندگی ما آدم‌هاست؛ ترس‌هایی متفاوت؛ ترس‌هایی متنوع. روم نمی‌شه کسی رو به نوشتن پیرامون ترس‌هاش دعوت کنم؛ اما به هر حال دعوت می‌کنم از وبلاگ ، دودینگ هاوس ، نقطه سر خط ، سایه‌های خیال ، خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز ، حرفهای خودمانی ، نیمچه بلاگ و نجوای من تا پیرامون ترس‌هاشون چند جمله‌ای بنویسـن. توصیه می‌کنم کلی‌گویی کنید بچه‌ها! مث خود رویا! به نفع‌تونه!

راستی! اگه کسی تمایل داشت در این‌باره بنویسه، مطلع‌م کنه تا وبلاگ‌شو به این لیست اضافه کنم.

 

اجابت کردند: حرفهای خودمانی + سایه‌های خیال + دودینگ هاوس + نجوای مننقطه سر خط

 

موضوع: شخصی
تاريخ: شنبه، 22 آذر ، 1387

 

مهمونی تموم شده. فامیل های جمع شده، حالا پخش شدن؛ خداحافظ! خویشان و اقوامی با این همه اختلاف سلیقه و عقیدۀ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی؛ هر وخ که جمع می شیم، هر کدوم یه ساز می زنیم؛ هر کسی ساز خودش! کنسرتی از سازهای بی ربط؛ به وضوح فالش. خیلی بده تو هیچ زمینه ای هم هیشکی کوتاه نمی آد؛ همه می خوان همو قانع کنن. مهمونی نگو! کارگاه سوهان کشی! انگار سوهان به دست می گیرنو می رن تو کار ارواح هم دیگه!

 

گاهی (مث امروز) حرفا فوتبالی می شه؛ درسته که تو فوتبال هم اختلاف سلیقه هست؛ آبی و قرمز، بحثای داغ لیگ، تیم ملی، لیگ های اروپایی و…؛  اما خودمم نمی دونم چه جوریاس که تو این زمینه همه تن به قواعد بازی (بحث و گفت و گو) می دن. حیرت انگیزه. عجیب حرفه ای می شنو رعایت همو می کنن. حتا اجازه می دن طرف شون با فراغ بال کری هاشو بخونه. بعدش با حوصله می شینن کری های همو جواب می دنو می خندن. همه حال می کنیم با این بحثای فوتبالی.

 

مهمونی امروز، یه کنسرت خوب بود از سازهای کوک. خدا رو شکر. احساس خوبی دارم. درسته که استقلال باخت، ضد حال بود؛ اما مهمونی خوبی بود.

 

خدا این فوتبال رو ازمون نگیـره الهی!

موضوع: شخصی
تاريخ: جمعه، 30 آبان ، 1387

 

 

                        

 

سرم درد می کند…

این روزها خیلی سعی کردم آپ کنم… مطلب هم آماده داشتم… اما نشد…

قدری زمان می برد تا روحیه،احوال ش مساعد شود…

می آیم… اما کی… نمی دانم…

 

 

 

 

 

حال م از خودم به هم می خوره…

یه جای کار می لنگه…

خیلی با اون چیزی که می خواستم فاصله پیدا کردم… دیگه سیستم جواب نمی ده… هنگ م…

 

فحش مناسبی سراغ ندارم که نثار خودم کنم… نثار این دنیا… نثار توی خدا…

خدایا… تو زبون آدم حالی ت نمی شه؟؟!

موضوع: شخصی
تاريخ: جمعه، 20 تیر ، 1387

 

 

نمی دونم چرا دارم این تکه رو نقل می کنم؛ بارها تو موقعیت هایی شبیه فرهاد نوغانی گیر کردمو حالا که تأمل می کنم می بینم نوع نگاهی که رضا چاووشی تو این دیالوگ ش مطرح می کنه واسه م جالبه؛ بعد از چند سال از مطالعۀ این رمان،نمی دونم چی شد که یه باره گشتمو از لای کتابام پیداش کردمو این قسمت شو دوباره مرور کردم…

 

 

رضا گفت: «…بله،درست است که مثلاً قبادوند در لحظه هایی احساس می کند که زنش از مرد چیزهای دیگری غیر از آنچه او دارد می خواهد،اما مگر منیره می داند که این چیزهای دیگر چه ماهیت و کیفیتی دارد؟ از تو می پرسد اگر برای ورزش و استنشاق هوای پاک نیست،پس برای چی می آیی کوه،و تو در جوابش چیزهایی می گویی که اصلاً در دنیای او جایی ندارد،اما او مطمئن است که باید این ها معنایی عمیق و مرموز داشته باشد. آن وقت تو می شوی یک مرد عمیق و مرموز که برای او با تو بودن لذت های ناشناخته ای دارد. نه خیال کنی که حاضر است به جای قبادوند تو را داشته باشد،نه،اصلاً او از عمیق و مرموز و ناشناخته وحشت دارد،همان طور که آدم از اقیانوس وحشت دارد،اما می دانی که آدم ها قصر رؤیایی و با شکوه شاه پریان را نه روی زمین ساخته اند ،نه توی آسمان. آن را برده اند ته اقیانوس گذاشته اند: جای ناشناخته و مرموز که آدم فقط در عالم خیال جرأت می کند که به آن جا قدم بگذارد،آن هم در پناه شاه پریان و دخترش! هیچ اشکال اخلاقی هم ندارد که منیره در عالم خیال با صد تا مرد دیگر باشد،ولی در عالم واقعیت زندگی خودش را با قبادوند ادامه بدهد. در مورد خود قبادوند هم قضیه می تواند عیناً همین جور باشد. به این ترتیب است که روزگار آدم ها در مدار خودش می گردد و کاخ بلند اخلاق هم از باد و باران گزند نمی بیند!»

فرهاد نوغانی ساکت مانده بود. رضا چاووشی فکر کرد که شاید فرهاد با تحلیلی که او از رابطۀ زن ها مردهایی مثل قبادوند و منیره کرده است،موافق نیست،ولی نمی خواهد در مخالفت با نظر او چیزی گفته باشد…

 

 

در آفاق نفس (یک داستان بلند فلسفی) / محمود کیانوش / انتشارات سروش

موضوع: شخصی
تاريخ: پنجشنبه، 8 خرداد ، 1387

 

 

واسه این که درد و غم تو فراموش کنی و تسلای خاطر پیدا کنی،خودتو بنداز تو درد و غم مردم.

 

 

 

کشف کردم؟ …نه! …الهام کردی.

لک الحمد.

 

موضوع: شخصی
تاريخ: یکشنبه، 4 خرداد ، 1387

 

 

هر سال بعد از نمایش گاه کتاب،فراغتی فراهم می آرمو گوشۀ دنجی از خونه رو اختیار می کنم؛ در آرامش کتابایی که خریدمو دور و برم پخش و پلا می کنمو خودم می شینم وسط! انگار که تو باغچه ای مصفا نشسته باشم…

نفس هایی عمیق می کشمو کتابا رو جوری سیر می کنم که گویی به افقی دور دست خیره شده باشم… انگار چیزی رو می بینم غیر از ظاهر چند جلد کتاب پخش و پلا شده…

تو اون موقعیت،شاید خیلی شبیه خل وضع های بی آزاری باشم که نیش شون تا بناگوش بازه و از چشاشون جنون می باره… البته واسه خونواده م (بنده خداها!) دیگه عادی شده این قبیل روحیات م!

با حوصله کتاب ها رو ملاحظه می کنم… سرمایه مو… تو گویی صندوق ذخیرۀ ارزی مو دارم حساب رسی می کنم!

 

حال و هوای تفرج م تو نمایش گاه کتاب بستگی به روحیه م داره… به ذائقه م… به سلیقه م؛ غیر از چند کتابی که لیستی تهیه شون می کنم،هر سال بخشی از خریدم تو خود نمایش گاه شکل می گیره. به نویسنده و مترجم و ناشر حساس م،اما چیزی که باعث تصمیم گیری م می شه مطالعۀ بخشی از اون کتابه. همون جا بخش هایی از کتابو مطالعه می کنم. اگه نظرم جلب شد دست به جیب می شم،وگرنه هیچ نیروی جاذبه ای نمی تونه دست مو به طرف جیب م حرکت بده؛ چه برسه به فروشنده هایی که تو اون موقعیت هی بال بال می زنن تا کلی از محسنات اون کتابو واسه ت لیست کنن،و جوری القا کنن که اگه اون کتابو نخری چه ضرر بزرگی کردی!

 

با این توصیف،معلومه که تو نمایش گاه کتاب حال م دست خودم نیست؛ مث خواب،مث رویا. واسه همین هر سال بعد از نمایش گاه کتاب،فراغتی فراهم می آرمو گوشۀ دنجی از خونه رو اختیار می کنم تا تو بیداری (و خارج از جوگیری اون رویا) احوال خودمو رصد کنمو بیش تر خودمو بشناسم؛ ببینم چه طعمو و بویی دارم؛ به چی میل نشون دادمو چی ذائقه مو جلب کرده…

درسته که این وسط نشستمو مث دیوونه ها کتابا رو نگاه می کنم،اما درست تر ش اینه که دارم خودمو نگاه می کنه؛ این که چه ریختی شدم…

موضوع: شخصی
تاريخ: یکشنبه، 21 اردیبهشت ، 1387

 

 

وقتی دیدم وبلاگ چهار ستاره مانده به صبح کتاب هایی رو که از نمایش گاه کتاب خریده معرفی کرده،من م  وسوسه شدم پستی هوا کنم در این باب! گرچه همه شون نیست،ولی بیش تر شونو  تو این لیست می تونین ملاحظه کنین:

 

 

 

ü       خطیب کعبه (شرح خطبۀ پر شور قمر منیر بنی هاشم بر فراز کعبه در یوم الترویه سال ۶۰ هـ ق)/علی اصغر یونسیان/نشر آیینه زمان

ü       یک فنجان طنز تلخ (گزیده طنزهای مطبوعاتی و اینترنتی)/ناصر خالدیان/انتشارات آوای کلار

ü       فرمانهای امام امیرالمؤمنین علی(ع) به مدیران ارشد/سید جمال الدین دین پرور/انتشارات بنیاد نهج البلاغه

ü       انجیل برنابا/ترجمۀ مرتضی فهیم کرمانی/انتشارات صحیفۀ خرد

ü       تاریخ ناگفته و پنهان امریکا/نصیر صاحب خلق/ناشر:هلال (مرکز پخش: انتشارات موعود عصر)

ü       تحفۀ امام مهدی(عج) (مجموعۀ فرمایشات،توقیعات و ادعیۀ امام عصر)/مهدی خادمی شیرازی/موعود عصر

ü       نظریۀ «اختیاری بودن ظهور»/علیرضا نودهی/موعود عصر

ü       صد دقیقه تا بهشت/مجید تولایی/انتشارات مستند (پخش از: نشر بقعه)

ü       سه گونه اسلام/آیت الله دکتر بهشتی/نشر بقعه

ü       اتحادیۀ انجمن های اسلامی دانشجویان در اروپا/نشر بقعه

ü       آزادی،هرج و مرج،زور مداری (مجموعه مناظرات تلویزیونی آیت الله بهشتی،حبیب الله پیمان،مهدی فتاپور،نورالدین کیانوری)/نشر بقعه

ü       موسیقی و تفریح در اسلام/آیت الله دکتر بهشتی/نشر بقعه

ü       روش برداشت از قرآن/آیت الله دکتر بهشتی/نشر بقعه

ü       یک لیوان شطح داغ(مجموعه آثار- شطح)/احمد عزیزی/کتاب نیستان

ü       قوس غزل (مجموعه آثار- غزل)/احمد عزیزی/کتاب نیستان

ü       ظهور/علی مؤذنی/کتاب نیستان

ü       عبور از بودن/حسین مهکام/کتاب نیستان

ü       ستاره هایی که خیلی دور نیستند/سید علی شجاعی/کتاب نیستان

ü       راهنمای منجی گری/ریچارد باخ/ترجمۀ غلامرضا لایقی/کتاب نیستان

ü       کلیات دیوان شیخ بهائی/سید جواد معصومی/مؤسسۀ فرهنگی انتشاراتی طوبای محبت

ü       دین در جهان امروز/امام موسی صدر/مؤسسۀ نشر شهر

ü       زهرا(س) فصلی از کتاب رسالت/امام موسی صدر/مؤسسۀ نشر شهر

ü       آب در سماور کهنه (گزیده اشعار سلمان هراتی)/نشر تکا(توسعۀ کتاب ایران)

ü       آن صبح پرنیانی (گزیده اشعار مهرداد اوستا)/نشر تکا

ü       تو عاشقانه سفر کن (گزیده اشعار حمید سبزواری)/نشر تکا

ü       کهکشان آبی (گزیده اشعار عباس کی منش «مشفق کاشانی»)/نشر تکا

ü       شاعری در مشعر (گزیده اشعار سید حسن حسینی)/نشر تکا

ü       این مریم همیشه (گزیده اشعار رضا اسماعیلی)/نشر تکا

ü     جسمم غزل است اما: روحم همه نیمایی است (گزیده اشعار محمدعلی بهمنی)/نشر تکا

ü       حق با صدای توست (گزیده اشعار عبدالجبار کاکایی)/نشر تکا

ü       کوری/ژوزه ساراماگو/ترجمۀ مهدی غبرائی/نشر مرکز

ü       یوزپلنگانی که با من دویده اند/بیژن نجدی/نشر مرکز

ü       قصه های شیخ اشراق «شهاب الدین یحیای سهروردی»/ویرایش متن: جعفر مدرس صادقی/نشر مرکز

ü       فرنی و زویی/جی دی سلینجر/ترجمۀ امید نیک فرجام/انتشارات نیلا

ü       مرد در بند (گزیدۀ داستان های کوتاه امروز اروپا)/اسدالله امرایی/انتشارات افراز

ü       امید و دلواپسی (کارنامه و خاطرات سال۱۳۶۴ اکبر هاشمی رفسنجانی)/دفتر نشر معارف انقلاب

ü       کاپوچینو در رام الله/سعاد امیری/ترجمۀ لیلا حسینی/انتشارات روایت فتح

ü       زندگی ام برای لبنان/سها بشاره/ترجمۀ علی مرج/انتشارات روایت فتح

ü       کارل مارکس: زندگی و محیط/آیزایا برلین/ترجمۀ رضا رضایی/نشر ماهی

ü       خاطرات عزت شاهی/تدوین و تحقیق: محسن کاظمی/انتشارات سورۀ مهر

ü       زیتون سرخ (خاطرات ناهید یوسفیان)/انتشارات سورۀ مهر

ü       یک حرف قشنگ بزن/محمدرضا کاتب/مؤسسۀ کتاب همراه

ü       بیوتن/رضا امیرخانی/نشر علم

موضوع: شخصی
تاريخ: شنبه، 20 اردیبهشت ، 1387