به نام خداوند ریز و درشت

خداوند دندان،خداوند مشت

 

 

حرف بود) نمی دونم چه قدر با باغ بونی آشنایی دارین. بیش تر درختا باری می دن که تو حد و اندازه های همون درخته. به عبارت دیگه،درخت از پس باری که می ده خوب بر می آد. اما پیش می آد گاهی درختی،میوه هایی حاصل می کنه که توان حمل شونو نداره. شاخه های درخت زیر بار فشار خم می شنو… می شکنن!  (گرچه باغ بون به داد درخت می رسه و چوبی چیزی ستون می کنه زیر شاخه هاشو  به ش مدد می رسونه،اما حرف من چیز دیگه ای یه.)

 

کلمه شد) ازون جایی که پرهیز دارم انگی سیاسی به م بخوره،مصداق و اسم نمی آرم. اما کمی که چشم بگردونید پیدا می کنید نمونه هایی رو که مثلاً طرف،نویسندۀ با اخلاق و با انصافی بوده،نقاش و هنرمند محجوب و مردم داری بوده،واعظ و خطیب متعهد و دل سوزی بوده،و بسیاری دیگه ازین قبیل نمونه ها که تو گذر زمان به صدری از صدارت یا وکالت و یا مدیر کلی یه جایی از جاها(!) رسیده و انگار نه انگار که این آدم همون آدم سابقه. اصلاً تو یه وادیایی می افته و سر از یه سری زد و بندهایی در می آره،سخت نگفتنی!

 

تابید) نوجوون که بودم اهل دلی رو می شناختمو مدتی از مصاحبت ش بهره می بردیم جمیعاً. عجیب تأکید می کرد الکی دعا نکنیم. حواس مون باشه چی از خدا می خوایم. مکرر در مکرر به مون نهیب می زد اول ظرفیت شو بخواین،بعد خودشو. و من مدت ها متحیر بودم ازین حرف ش که خیر و برکت مادی و معنوی رو هم بذارن کف دست ت،اگه ظرفیت شو نداشته باشی،اسباب افول تو فراهم می کنه و زهی صعود!

برام قابل هضم نبود؛ مگه می شه چیزی که اسم ش «خیر» و «برکته» و «اسباب کمال و سعادت»،(اگه ظرفیت کسب شو تو خودت فراهم نکرده باشی) سبب «شقاوت» ت بشه؟!

 

مَخلَص) آب کش که باشی،آب کوثر و زمزم هم از آسمان و زمین نازل شود و بجوشد،چیزی حاصل ت نخواهد شد!

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: این دفه چلوکتابو با یه  مجموعه شعر  آپ کردم.

ته نوشت ۲: کلامی که تکۀ اول ش «پروسه گرا» ست و تکۀ دوم ش «نتیجه گرا» !

ته نوشت ۳: این روزا یکی از هنری ترین اتفاقات سینمایی یه دنیا تو کن بر قراره؛ به این بهونه می خواستم بپرسم می دونستین یکی از اسپانسر های قدرتمند جشن وارۀ کن شرکت «میراژ» فرانسه است؟  یه مجموعۀ نظامی که جنگنده هاش تو رقابت های تسلیحاتی بازار داره. اونایی که قیافه می گیرنو دم از «هنر برای هنر» می زنن،وقتی حرف به این جور جاها کشیده می شه،عجیب صمٌ بکم می شن!

ته نوشت ۴: مدتی بود علاف این گزینش بودیم. کاغذ بازیای اداری رو پشت سر گذاشتیمو بعد از چن وقت خواستن مون نیروگاه واسه مصاحبه. نوبت من که شد رفتم تو. چهل دقیقه ای طول کشید…سؤالو جوابای مختلف…و اومدم بیرون.

…نمی دونم بیش تر دل خور بودم یا بیش تر عصبانی. ازون آدما نیستم که خودشونو با اصطلاحاتی مث قسمتو این حرفا خمار می کننو پا پس می کشن. من که بالاخره خودمو به این سیستم تحمیل می کنم. ولی این روزو یادم می مونه!

ته نوشت ۵: توی لک بودم اساسی. به توصیۀ بچه ها یه سر رفتیم «در حلقۀ رندان». این بار سعید بیابانکی جلسه رو اداره می کرد. مناسب و خوب. قدری خندیدیم،دو ساعتی. صراحت لهجه و طبع شاعرای جَوون،جذابو ستودنی بود. اما به نظرم،هنوز دود از کنده بلند می شد. من که به قدیمی ترا رأی دادم. راستی،بیتی که صدر این پست کاشتم عاریه از همون مجلسه. از باب یادآوری عرض کنم که جلسۀ این ماه،بیستم خرداد برگزار می شه.

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: دوشنبه، ۷ خرداد ، ۱۳۸۶

 

 

کم تر مجموعه شعری به این تندی خونده بودم...مث سنگک تنوری می چسبید!

قصۀ سنگ و خشت / محمدکاظم کاظمی/

کتاب نیستان/ چاپ سوم/۱۳۸۵/ ۱۴۳صفحه/

قیمت: ۱۴۵۰تومان

 

خب انتشارات نیستان و آثاری که به نشر می رسونه معرف حضور اهل فن هست. راس ش نمی دونم چه جور توضیحی لازمه که مطرح کنم. من یکی که رابطه م با شعرو شاعری یه جورایی خاصه،و اصن با هر شعری کنار نمی آم؛ علاوه بر ریتمو وزن مناسب،غنای مضمون و فحوای کلامم واسه م خیلی مهمه. واسه همین نمی تونم با هر چیز ریتمیکی که این روزا اسم شو شعر می ذارن کنار بیامو  ارتباط بر قرار کنم. در ضمن به نظرم شعر نباید تو ورطۀ محافظه کاری بره،یعنی شعری که تو وادی یه محافظه کاری قرار بگیره رو اصلن نمی پسندم. و شعری رو می پسندم که بی قرار باشه،صریح اللهجه و صادق. اینم یه ریخت سلیقه س دیگه!

اینا رو گفتم که بگم من از خریدنو مطالعۀ این مجموعه شعر راضی م. گرچه طبعاً همۀ شعرای این مجموعه یه جور نیس. فرازو فرود داره خب. ولی به هر حال چیز مطبوعی بود. این چن تا شعری که انتخاب کردمو تایپ شون می کنم این جا،جزو چن تایی هستن که خیلی به م چسبیدن. دبش!

گرچه غیر از این نمونه ها،بود شعرهای دیگری هم که مقبول افتاد ولی خب مصلحت ندیدم نقل شون کنم این جا! …اینو می تونین به حساب محافظه کاری م بذارین!!!

فارغ از همۀ این حرفا،راحت بشینین و این ابیاتو زمزمه کنین. ببینین تو دل مبارک تون مقبول می افته یا نه:

 

 

 

 

شطرنج

 

این پیاده می شود،آن وزیر می شود

صفحه چیده می شود،دار و گیر می شود

این یکی فدای شاه،آن یکی فدای رُخ

در پیادگان چه زود مرگ و میر می شود

فیل کج روی کند،این سرشت فیلهاست

کج روی در این مقام دلپذیر می شود

اسب خیز می زند،جست و خیز کار اوست

جست و خیز اگر نکرد،دستگیر می شود

آن پیادۀ ضعیف راست راست می رود

کج اگر که می خورَد،ناگزیر می شود

هر که ناگزیر شد،نان کج بر او حلال

این پیاده قانع است،زود سیر می شود

آن وزیر می کُشد،آن وزیر می خورد

خورد و برد ِ او چه زود چشمگیر می شود

ناگهان کنار شاه خانه بند می شود

زیر پای فیل،پهن،چون خمیر می شود

 

آن پیادۀ ضعیف عاقبت رسیده است

هرچه خواست می شود،گرچه دیر می شود

این پیاده،آن وزیر… انتهای بازی است

این وزیر می شود،آن به زیر می شود

 

                                                                                                  اردیبهشت ۱۳۸۲

 

 

 

 

 

 

بازی

 

دخترم! مکن بازی،بازی اشکنک دارد

بازی اشکنک دارد،سر شکستنک دارد

هم به زور خود بر خیز،هم به پای خود بشتاب

روهروش نمی گویند هر که رَورَوک دارد

از لباس جانت هم یک نفس مشو غافل

این لباس تو زنجیر،آن یکی سگک دارد

گفته ای؛ «چرا زهرا تا سحر نمی خوابد؟»

این گناه زهرا نیست،بسترش خَسَک* دارد

گفته ای؛ «چرا قربان پا برهنه می گردد،

کفش نو اگر دارد،اجمل و اَثک دارد؟»

آری،از درشت و ریز هر که را دهد سهمی

آسمان دغلکار است،آسمان اَلَک دارد

آب ما و این مردم رهسپار یک جو نیست

این یکی شکر دارد،آن یکی نمک دارد

خانه شان مرو هرگز،خانه شان پُر از لولو ست

نانشان مخور هرگز،نانشان کپک دارد

 

کودکم ولی انگار خطّ من نمی خواند

او به حرف یک شاعر،روشن است شک دارد

می رود که با آنان طرح و دوستی ریزد

می رود کند بازی،گرچه اشکنک دارد

 

                                                                                                    آذر ۱۳۷۹

 

 

*خَسَک: ساس

 

 

 

 

 

 

 

عمو زنجیر باف**

 

عاقبت زنجیر ما را چون کلاف

بافت محکم این عمو زنجیر باف

بافت محکم این عمو زنجیر باف

بعد از آن افکند پشت کوه قاف

 

برّه ها! فکری برای خود کنید

چون شبان و گرگ کردند ائتلاف

اینک این ماییم؛ نعشی نیمه جان

کرکسان گِردِ سر ما در طواف

ما ضعیفان تا چه مُرداری کنیم

پهلوانان را که اینجا رفت ناف

آن یکی صد فخر دارد بر کلاه

گرچه بی شلوار شد روز مصاف

آن یکی دیگر به آواز بلند

حرف حق را گفت،اما در لحاف

آن یکی دیگر به صد مردانگی

می کند تا صبح،عین و شین و قاف

آن دگر مانده است تا روشن شود

فرق آب مطلق و آب مضاف

کارگاه آسمان تعطیل باد

تا که برگردد جناب از اعتکاف

 

الغرض مثل برنج تازه دم

در چلوصاف کسان گشتیم صاف

جهد مردان عمل کاری نکرد

مرحبا بر همّت مردان لاف

 

                                                                                              دی ۱۳۸۲

 

**«عمو زنجیرباف» بازی ای است کودکانه در هرات و شاید دیگر جایها نیز،توأم با چنین گفت و گویی:

« -عمو زنجیر باف؟ / -بله! / -زنجیر مه بافتی؟ / -بله! / -پشت کوه قاف انداختی؟ / -بله…» 

این شعر،در هنگام سرایش،ربطی داشت به لویه جرگۀ سال ۱۳۸۲ و تصویب قانون اساسی افغانستان در این جرگه.

 

 

 

خب از اون جا که احتمال می دادم ممکنه برخی آشنایی نداشته باشن با جناب «محمدکاظم کاظمی»  مقدمۀ ایشونو بی کمو کاست تایپ کردم تا با فضای کارای ایشون آشنا تر بشین…

 

 

 

یادداشت سراینده

اینها،گزیده ای از نوشته هایی است که تا کنون به گمان شعر نگاشته ام؛ یعنی سروده هایی از کتاب «پیاده آمده بودم…» و منتخبی از شعرهای تازه. البته شعرهای تازه به طور کامل در کتابی دیگر گرد آمده است با نام «کفران» که هنوز منتشر نشده است.

کتاب حاضر،به واقع قرار بود تجدید چاپ مجموعۀ شعری باشد که از من در سلسلۀ «گزیدۀ ادبیات معاصر» کتاب نیستان چاپ شده بود و چهل و نهمین دفتر از آن سلسله بود. ولی ناقص بودن آن کتاب و سرایش بعضی شعرهای تازه در این سالها،مرا بر آن واداشت که با یک بازنگری کلی،گزیده ای از همه سروده ها تا امروز را در این دفتر گرد آورم. کتاب پیشین،فقط تا شعرهای سال ۱۳۷۶ را در خود داشت.

بسیاری از شعرهای این دفتر،با آنچه در این سالها بر مردم و کشور ما(افغانستان) گذشته است،پیوندی دارد. خوانندۀ آشنا با وقایع این کشور در این چند دهه،از روی تاریخ هر سروده،می تواند دریافت که شعر در ارتباط با چه واقعه یا ماجرایی شکل گرفته است. البته منکر احتمال تأویلهای دیگر برای بعضی شعرها نیز نمی توان بود،که گاه به عمد بوده است و گاه به اتفاق.

بعضی از سروده ها،از بدو سرایش تا کنون،تغییراتی در خود پذیرفته و گاه به شکلهای گوناگون در جاهای مختلف چاپ شده است…به هر حال،نسخۀ نهایی آنها تا کنون،همین است که در این دفتر می خوانید.

 

                                                                                                          محمدکاظم کاظمی

                                                                                                         مشهد،زمستان۱۳۸۳

 

  

 

 

قبل از کلام آخر:

خب مث همیشه تو قسمت«قبل از کلام آخر» بایستی لینک ارائه کنم. به ترین لینک م وبلاگ خود شاعره،موافق نیستین؟ وبلاگ محمد کاظم کاظمی.

 

 

کلام آخر:

تیکه ها و کنایه های اشعار این کتاب خیلی صریحو  شاید بشه گفت که تند ن. خیلی تند. فلذا به هیچ وجه به افراد رمانتیک(!) که دنبال اشعار عشقولانه و گلو بلبلی هستن توصیه ش نمی کنم. یه مطلب دیگه این که بعضی از شعر هاشو می شه چن پهلو استفاده کرد؛ نکته ای که حتا خود نویسنده رو بر اون داشته که تو مقدمه ش  به ش اشاره کنه. شخصاً فک می کنم کسایی که تو زمینه های تاریخی و ادبی مطالعاتی داشتن،با مضامین و عبارات این کتاب به خوبی ارتباط بر قرار می کنن.

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: دوشنبه، ۷ خرداد ، ۱۳۸۶

 

 

هفت نفر چیزایی نوشتن که حاصل ش این هفت خاطره شده...

فرمانده من/نوشتۀ رحیم مخدومی،…(و دیگران)/

انتشارات سوره مهر/ چاپ سیزدهم/۱۳۸۶/

۸۸صفحه / قیمت: ۸۰۰تومان

 

به یه تعدادی که تو سال های جنگ تحمیلی تو مناطق عملیاتی حضور داشتن،می گن که از فرمانده هاتون بنویسین. حاصل ش مجموعه ای می شه که این کتاب،دفتر اول ش به حساب می آد. تو آخر مقدمه ش ناشر ش گفته: “ما برای تدوین جلدهای بعدی این کتاب  نیازمند دستان ماشه چکانی هستیم که دستان گرم فرماندهی را فشرده اند.  به اندازۀ کافی گویا هست،نه؟

یکی از هفت تای این مجموعه رو انتخاب کردمو تایپ؛…و این پست،خلاص!

 

 

 

 

فرمانده من

 

اوایل سال ۵۹ که به قصد فعالیت در امور فرهنگی و خدماتی وارد کردستان شدم،امنیت کافی در آن منطقه وجود نداشت. ابتدا به سنندج رفتم،اما بعد از مدت کوتاهی مرا به بانه اعزام کردند. در آنجا،پس از آنکه خود را به مقر سپاه واقع در فرمانداری معرفی کردم بلافاصله مشغول کار شدم. چند روزی که گذشت پی بردم که مشکل اصلی حفظ امنیت شهر است و تا این امر صورت نگیرد فعالیتهای فرهنگی و خدماتی تأثیر چندانی نخواهند داشت. با این فکر به اتاق فرماندهی رفتم و با کسب اجازه از برادر خادمی-فرمانده سپاه بانه- از ایشان خواستم که اگر صلاح می دانند در خدمتشان باشم. برادر خادمی با چهره ای خندان با من صحبت کرد و بعد از یک سری سؤالهای مختلف ناگهان پرسید:«چقدر شجاع هستی؟ ما در اینجا به افراد شجاع و با ایمان نیاز داریم.»  دقیقاً نمی دانستم که چه جوابی بدهم. با لحنی عادی گفتم:«سعی خودم را می کنم و اگر خدا راضی باشد حتی حاضرم جان ناقابل خود را فدای اسلام کنم.»

برادر خادمی با جذبۀ خاصی گفت:«اینکه نشد! معیار انتخاب من چیز دیگری است. برو گوشه اتاق بایست،من به طرف تو تیراندازی می کنم و اگر دل و جرئت ایستادن داشتی تو را می پذیرم.»

خیلی تعجب کردم. چرا که به هیچ وجه انتظار چنین برخوردی را نداشتم. با این حال،به عشق خدمت در سپاه و با این فکر که او چنین کاری را انجام نخواهد داد،رفتم و همان جایی که گفته بود ایستادم. برای یک لحظه نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد. فقط از شدت صدای تیر گوشهایم سوت کشید و وقتی به اطرافم نگاه کردم دیدم که در فاصلۀ سی سانتی من دیوار سوراخ سوراخ شده است. بعد از چند دقیقه گفت:«تو پذیرش شدی،از فردا بیا و لباس فرم بگیر و افتخاری با ما همکاری کن.»

اوایل این مسأله خیلی برایم سؤال برانگیز بود که او چرا این کار را کرد؟ اگر گلوله به من اصابت می کرد چه؟ اصلاً تقصیر خودم بود که قبول کردم و…  اما بعد ها که با بعضی از بچه های سپاه صحبت کردم همگی آنها گفتند که ما هم به همین شکل انتخاب شدیم و لزومی ندارد که ناراحت باشی،چون محمود آن قدر اعتماد به نفس و مهارت در تیراندازی دارد که هیچ گاه خطا نمی کند. بچه ها راست می گفتند. یک بار شخصاً شاهد بودم که محمود چطور از فاصله ده متری یک لولۀ دو میلی آب را با اولین گلوله سوراخ کرد.

به هر جهت،از فردای آن روز در قسمت بررسی آلبوم عکسهای ضد انقلابیون مشغول کار شدم و خادمی،مسئولیت شناسایی آن افراد را به من محول کرد. آن طور که بچه ها تعریف می کردند،وقتی که شهر برای دومین بار توسط رزمندگان اسلام باز پس گرفته شد،با تدبیر خادمی،به کلیه نیروها دستور دادند که هنگام بازرسی خانه به خانه،علاوه بر اسلحه و مهمات،آلبوم عکسهای افراد متواری را نیز جمع آوری کنند و به سپاه بیاورند. با این روش در عرض چند ماه حدود دویست قبضه اسلحه کشف،و دهها تن شناسایی و دستگیر شده بودند. وظیفه من این بود که تصویر کلیه کسانی که به صورت مسلح عکس گرفته اند را در آلبوم جداگانه ای جمع آوری کنم تا به مرور زمان نسبت به شناسایی و دستگیری آنها اقدام شود.

هر روز که می گذشت علاقه ام به محمود بیشتر می شد. شیوه فرماندهی او برای سپاه بسیار سازنده و مؤثر بود. در آن زمان که نیروهای ضد انقلاب به انواع سلاحها مجهز بودند و به اندازه ای قوی،که در طول شب شهر را کاملاً در اختیار خود می گرفتند،شجاعت،تدبیر و جسارت محمود به حدی بود که در دل تمام دشمنان رعب و وحشت می انداخت و حتی آنها در اطلاعیه هایشان برای سر وی جایزه تعیین کرده بودند. با این حال یک شب نبود که او با عناوین و پوششهای مختلف در سطح شهر تردد نکند. محمود با این کار طرحهای کمین و ضربه به ضد انقلاب را تهیه می کرد تا در فرصت های مناسب به مرحله اجرا در آورد. بارها شاهد بودم که در چندین عملیات،او به همراه دیگر رزمندگان،مخفیانه به دل کوه زده و به مرکز تجمع افراد کومله و دموکرات حمله می کرد و ضربات مهلکی را به آنها وارد می ساخت.

من و هفت نفر از بچه ها،به طور شبانه روز در خدمت و همراه محمود بودیم و هر کدام خاطرات بسیاری از او داشتیم،اما متأسفانه تا پایان مأموریت تنها من و یک تن دیگر باقی ماندیم و اکنون نیز،پس از گذشت ده سال از آن جریان،دیگر حافظه ام قدرت به یاد آوردن تمام حوادث را ندارد. فکر می کنم بد نیست به حادثه ای که مصادف با نزدیکی شهادت او بود اشاره کنم.

در سپاه،علاوه بر برادران،سه خواهر ایثارگر و شجاع نیز خدمت می کردند که به غیر از فعالیت در امور آموزش و پرورش و بخش جهاد سازندگی شهر بانه،قسمتی از وقت خود را صرف کمک به برادران سپاه می کردند و بازجویی و مراقبت از زندانیان زن را به عهده داشتند. متأسفانه یک روز،در اثر حادثه دلخراشی یکی از این خواهران به شدت زخمی شد و پیکر نیمه جان او توسط محمود به بیمارستان انتقال یافت. حدود یک سال از فعالیت این خواهر در شهر بانه می گذشت. اهل تهران بود و نسبت به خواهران دیگر کوشا تر. پس از گذشت چند ساعت،محمود با چهره ای برافروخته و غمگین به سپاه بازگشت و با حالتی خاص خبر شهادت آن خواهر را اعلام کرد. البته من در آن روز برای انجام مأموریتی به باختران رفته بودم اما از بچه هایی که در آن صحنه حضور داشتند شنیدم که محمود بعد از اعلام خبر اضافه کرده بود که:«بچه ها من هم دیگر عمری نخواهم داشت،شاید خواست خدا بود که عقد ما در دنیای دیگری بسته شود.»

یادم می آمد که روزی به محمود گفته بودم:«چرا ازدواج نمی کنید؟» و او در جواب گفت:«هنوز همسری را که می خواهم برای خود انتخاب کنم پیدا نکرده ام. من کسی را می خواهم که پا به پای من در تمام فراز و نشیب ها،حتی در جنگ با دشمن هم رزم من باشد و مرا در راه خدا یاری دهد.»  پس از آن حادثه بود که فهمیدم محمود،همسر آینده خود را انتخاب کرده بود،اما خواست خدا بود که محمود را در آن دنیا به خواسته هایش برساند،چرا که چند روز پس از شهادت آن خواهر،حادثه ای دلخراش به وقوع پیوست.

ساعت یازده شب بود. یکی از بچه ها دچار بیماری سختی شده بود و لازم بود که فوراً به بیمارستان رسانده شود. محمود برای این کار داوطلب شد و پس از آنکه ماشین را روشن کرد،بیمار را داخل آن گذاشت و به همراه یک نفر دیگر از بچه ها از مقر خارج شد. تا بیمارستان حدود پنج کیلومتر راه بود و برای رسیدن به آن می بایست از داخل شهر عبور می کرد.

هنوز چند دقیقه ای از رفتن آنها نگذشته بود که صدای رگبار گلوله،آرامش و سکوت شب را در هم شکست. برادران بلافاصله آماده شدند و خود را به محل حادثه رساندند. ماشین بر سر یک سه راهی متوقف شده و از سه طرف مورد حمله قرار گرفته بود. بچه ها جلو می روند و پیکر غرق به خون و سوراخ سوراخ شده محمود را از ماشین بیرون می آورند. دو نفر دیگر به شدت زخمی شده بودند و یکی از آنها بعداً این طور تعریف می کرد:«ما به طرف بیمارستان در حال حرکت بودیم که ناگهان از سه جهت به ماشین حمله شد. ما دو نفر،از همان ابتدا زخمی شده و به حالت اغماء در کف ماشین افتادیم،اما محمود به مقابله پرداخت و تا آخرین گلوله مقاومت کرد. وقتی که افراد دشمن،جسارت و شجاعت راننده ماشین را دیدند،غافل از اینکه او محمود خادمی و فرمانده سپاه است،پس از به شهادت رساندن وی،برای خاموش کردن آتش خشم و کینه خود،نزدیک ماشین آمده و با تفنگ «پ.پ.ژ» که گلوله های تخمه مرغی شکل دارد قسمتی از صورت او را نیز از بین بردند و بلافاصله از محل دور شدند.

محمود نیز این چنین به شهادت رسید. فردای آن شب،پس از انتشار این خبر،چهره شهر حالت عجیبی به خود گرفت. مردم که یکباره عزادار این فاجعه شدند و در سوگ نشستند. همان روز،بنا به تقاضای مردم،پیکر مطهر محمود،طی مراسمی با شکوه،از محل سپاه به طرف مسجد جامع تشییع شد و دوستان با او وداع گفتند.

بعد از مراسم تشییع به پایگاه برگشتم تا قدری استراحت کنم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که از سر و صدای عده ای که در مقابل پایگاه تجمع کرده بودند بیدار شدم و وقتی خود را به آنجا رساندم،تعدادی زن و کودک را دیدم که نشسته اند و با حالتی مظلومانه اشک می ریزند و برای شهید خادمی عزاداری می کنند. به یکی از برادران دژبانی گفتم:«جریان چیست؟» جواب داد که:«آیا خبر داشتی شهید خادمی هنگامی که شبها به شهر می رفت،مانند مولایش علی(ع) به خانه مستمندان و یتیمان سرکشی می کردو برای آنها غذا و لوازم زندگی و حتی اسباب بازی برای بچه ها می برد.»

 

 

کلام آخر:

این کتاب کم حجم،خیلی با صفاست. این خاطرۀ «عقد آسمانی» ش،واسه م  دل نشین بود. راحتو صافو ساده بیان شده. شخصاً هر اثری رو که صداقتو امانت داریو رعایت کرده باشه و بی اغراقو گنده گویی،واقعه رو تصویر کنه دوست می دارم و تبلیغ ش می کنم. و تو آثاری که مربوط به انقلاب و جنگ هستن عجیب وسواس دارمو از چه چه و به به های الکی و مقدس نمایی ها متنفرم…

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: دوشنبه، ۷ خرداد ، ۱۳۸۶

 

این یادداشتو که خوندم،از بس که حدیث نفس م بود،نتونستم بی خیال ش بشمو از خیرش بگذرم. شاید شما هم چیزی توش دیدینو مث من نتونستین بی اعتنا از کنارش رد بشین،شاید.

به هر حال این نوشته رو از شمارۀ۱۱۸ «همشهری جوان» نقل می کنم،نوشته ای که واسه م جواب یه سؤال بود. سؤال خوبی که چن سال بود گوشۀ ذهن م خاک می خورد…

 

عکس از: Ben Goossens

  

رسوبات کلمات

                                                                                          مسعود مقدم

 

حالا که نمایشگاه تمام شده،وقتی به این ۷-۸ کتابی که خریدم نگاه می کنم،یاد سال های پیش می افتم و کتاب هایی که خریده ام و خوانده ام. سعی می کنم موضوع و مضمون آنها را به یاد آورم و خلاصه ای از کتاب ها را با خود مرور کنم و اینکه نویسنده که بود یا حداقل اسم دقیق کتاب هایی که در طول این سال ها خوانده ام،چه بوده؟!   بعد مأیوسانه با خود فکر می کردم که کتاب خواندن چه سودی دارد؛ اگر بعد از چند ماه نتوانی حداقل خلاصه ای از یک کتاب را به یاد آوری. با این همه،چه به یاد بیاورم یا نه،همیشه دوست داشتم باور کنم که هر کتاب تأثیری روی دیدگاهم خواهد گذاشت تا اینکه در جایی جمله ای خواندم با این مضمون: به این فکر نکنید که چه تعداد کتاب خوانده اید،بلکه به کتاب هایی که نخوانده اید،بیندیشید.

به آدم های اطرافم نگاه کردم؛ کسانی که اهل کتاب و مطالعه یا حتی روزنامه خوان بودند،از بقیه جدا کردم و در یک گروه قرار دادم. با نگاهی دقیق فهمیدم که این افراد از دیدی باز،ساختار فکری منظم و پختگی بیشتری برخوردارند و در مقابل مشکلات تصمیمی می گیرند که درستی آن دیر یا زود مشخص می شود. این گروه،برداشت های شفاف و عقلانی تری نسبت به حوادث اجتماعی دارند و اصولاً منطقی تر با مسائل برخورد می کنند. اما آنها نیز نمی توانستند کتاب هایی که سال ها پیش خوانده بودند و در شکل گیری افکارشان مؤثر بوده را تمام و کمال به یاد آورند. پس فهمیدم هر کتاب یا مطلبی که خوانده می شود تأثیری در فرد به جا خواهد گذاشت و قدری از حقیقت وجود خود را در فکر و روح انسان ته نشین خواهد کرد و این زیبا ترین و جذاب ترین دلیلی بود بر اینکه کتاب خوانده ام،می خوانم و خواهم خواند.

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، ۷ خرداد ، ۱۳۸۶

 

 

خودمم درست نمی دونم چرا از جلال این کتابو واسه این پست انتخاب کردم!!!

 سنگی بر گوری/جلال آل احمد/نشر خرّم/

چاپ اول/۱۳۸۵/۸۱صفحه/ قیمت:۹۰۰تومان

 

    

کتاب با صفحه ای شروع می شه که رو ش نوشته:

 

                   «هر آدمی ای،سنگی است بر گور پدر خویش.»

                                (فقفیقاع نبی/آیه ی اول و آخر جزو سی و یکم)

 

 

 

به اندازۀ کافی کنج کاو برانگیز هست،نه؟!  با این که این کتابو خیلی قبل ترا خوندم ولی نمی دونم چرا این پستو دارم به این کتاب ازین نویسنده اختصاص می دم. باید دلیل خاصی همیشه وجود داشته باشه؟!

این کتاب،بافت عجیب غریبی داره؛ مطمئن باشید اگه هر کس دیگه ای غیر از خود جلال،این حرفا رو دربارۀ جلال و زندگی ش می نوشتو به چاپ می رسوند،شاید این کتاب به عجیب غریب ترین رکورد چاپ تاریخ ایران دست پیدا می کرد. آخه راس ش اونایی که خوندن خوب می دونن که این کتاب یه جورایی انتحار اجتماعی یه یه آدم به حساب می آد،اونم تو جامعۀ به شدت سنتی یه ایران. آخه آدم چه جور می شه که کوس رسوایی یه خودشو می زنه،نمی دونم. اونم این ریختی! آخه کسی نیس بگه جلال،آب ت نبود؟! نون ت نبود؟! این ریختی پتۀ زندگی تو  بیرون ریختن ت چی بود؟!

 

قصه،قصۀ زندگی زناشویی یه جلال آل احمد با سیمین دانشور  و مشکل بچه دار نشدن شونه. مشکلی که حتا همین الان،تو جامعۀ امروز مونم خیلی مهم به حساب می آد،چه برسه به اون موقع…

کتاب بدون هیچ مقدمه ای،از اون جایی شروع می شه که باید شروع بشه؛ صاف می ره سر اصل مطلب:

 

ما بچه نداریم،من و سیمین؛ بسیار خوب. این یک واقعیت؛ اما آیا کار به همین جا ختم می شود؟ اصلاً همین است که آدم را کلافه می کند. یک وقت چیزی هست،بسیار خوب هست؛ اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه،چه تومارها که از این قضیه ساخته اند؛ از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان می دهند که چرا کُمیت واقعیت لنگ است؛ عین کُمیت ما. چهار ده سال است که من و زنم مرتب این سؤال را به سکوت از خودمان کرده ایم و به نگاه و گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته ای به کاری؛ و روزی است خوش؛ و دور،برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند؛ و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی است و یاد گفته ی آن زن می افتی -دختر خالۀ مادرم- که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که:

– تو شهر،بچه ها،توی خانه های فسقلی نمی توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید…

 

جلال خیلی صریحه. و خیلی بی پرده،بی پروا حرف می زنه. البت اگه جلالو می شناسین،دیگه به این توضیح واضحات نیازی هس؟!

 

گرچه تکلیف مدت ها است که روشن است. توجیه علمی قضیه را که بخواهی،دیگر جای چون و چرا نمی ماند. خیلی ساده،تعداد اسپرم کمتر از حدی است که بتواند حتی یک قورباغه ی خوش زند و زا  را بارور کند. دو سه تا در هر میدان میکروسکوپی. بجای دست کم هشتاد هزار تا در هر میدان. میدان؟ بله. واقعیت هم همین است دیگر. فضایی به اندازه ی یک سر سوزن،حتی کمتر،خیلی کمتر از اینها و آن وقت یک میدان! و تازه همین میدان،دیوار هم هست و درست روبروی سر تو. می بینید که توجیه علمی قضیه بسیار ساده است و با چنین مایه دستی که نمی توان ید بیضا داشت یا کرد.

حتی برای اینکه توپ فوتبال را از دروازه ی به آن بزرگی بگذرانی،یازده تا حریف قلچماق لازم است و آن وقت،این اسپرم های مُردنی و عجول که من دیده ام…(یعنی مال دیگران جور دیگر است؟…) و من این را می دانم که توجیه علمی قضیه را همان سال دوم یا سوم ازدواجمان فهمیدم؛ ولی چه فایده؟ چون پس از آن هم من بارها به امید فرج بعد از شدّتی،سراغ آزمایشگاهها رفته ام و…

 

…این جوری شد که ما تن به قضا دادیم؛ اما من هر چه فکرش را می کنم نمی توانم بفهمم؛ یعنی می توانم. قضا و قدر و سرنوشت و همه ی این ها را با همان توجیه علمی،همه را می فهمم؛ اما تحملش ساده نیست. عین درسی که نفهمیده ای و ناچار ذهنی نشده است.

 

 

جلال تو این نوشته ش شرح بی چارگیایی که کشیده و حرفای مربوطو نامربوطی که شنیده و گوشه کنایه های مردمو اطبا و دوا و درمونای شرقیو غربیو… این قدر صریح می گه که آدم مات می مونه.

راس شو بخواین من که چن سال پیش این کتابو خوندم،وقتی می خوندم ش هی یاد اون پدرو پسری می افتادم که با الاغ شون راهی یه سفر بودنو هی مردم گیر می دادن که چرا پدر پیاده س،چرا پسر سواره س،چرا الاغ بی سواره و…!!!

بد بخت جلال!!!

البته جلال م واسه خودش ناتویی بوده ها،ولی خب فضا رو توصیف کرده دیگه. فضایی که اگه الان م بگردیم واسه مون چندان غریب نیس.

یه جاهایی هم جلال به حدیث نفس می پردازه و با خودشو وجدان ش یکی به دو می کنه،آدم خوبه و آدم بده دیگه،که حاصل این چالش ها بحثو جدل های درونی،دیالوگ هایی شده عجیب خواندنی!

 

مساله ی اصلی این است که در تمام این مدت،آدم دیگری از درون من فریاد دیگری داشته؛ یعنی از وقتی حد و حصر دیوار واقعیت کشف شد و طول و عرض میدان میکروسکوپی. شاید هم پیش از آن. و این آدم،یک مرد شرقی. با فریاد سنت و تاریخ و آرزوها و همه مطابق شرع و عرف. که پدرم بود و برادرم بود و دامادها هستند و همسایه ها و همکارهای فرهنگی و وزرا و هر کاسب و تاجر و دهاتی. حتی شاه. و همه شرعی و عرفی. و چه می گوید این مرد؟

می گوید از این زن،بچه دار نشدی،زن دیگری و جوان تر؛ و مگر می توان کسی را پیدا کرد که در این قضیه،امّایی هم بگوید؟ جز زنت؟   ولی آن مرد می گوید: پس طلاق را برای چه گذاشته اند؟ و تو که می خواهی مثل همه باشی و عادی زندگی کنی،بفرما. این گوی و این میدان. یا بنشیند و هوو داری کند. آخر الزمان که نیست و خونش هم نه از خون مادرت رنگین تر است و نه از خون خواهرهایت و نه از خون این همه زن ها که هر روز توی ستون اخبار جنایی روزنامه ها می خوانی که هوو چشمشان را در آورد؛ یا رگ هوو شان را زدند یا بچه اش را خفه کردند… و آن مرد نه تنها این ها را می گوید،بلکه به آن ها عمل هم می کند. تمبانش که دو تا شد،دو تا زن دارد و یک چهار طاقی که خرید،یکی دیگر؛ و یک شب این جا و یک شب آن جا. یک دستمال بسته برای این خانه،یکی برای آن دیگری؛ و عیناً مثل هم. عدالت پایین تنه ای. تنها عدلی که در ولایت ما سراغ می توان گرفت. آن هم گاهی. و نه همه جا؛ و راستش ادا را که بگذارم کنار و شهید نمایی را،می بینم در تمام این مدت،من بیشتر با مشکل حضور این شخص دیگر خود –یعنی این مرد شرقی- جدال داشته ام تا با مسایل دیگر. خیلی هم دقیق. دو تایی جلوی روی هم نشسته اند و مثل سگ و درویش مدام جر و منجر…

…و همین جور…یک ماه آزگار این دو شخص،جلوی روی هم نشستند و بحث کردند و کردند،ولی بی فایده…

 

 

 

قبل از کلام آخر:

اگه در مورد جلال احساس صفر کیلومتر بودن می کنین یه سری بزنین این جا،بدک نیس،واسه معرفی یه جلال چه کسی به تر از خود ش؟

 

 

کلام آخر:

علی رغم علاقۀ شخصی م به جلال و سر پر سودا ش،اکیدا ً توصیه می کنم جو گیر نشین. اگه خواستین با لحن جلال آشنا بشینو چیزی ازش بخونین،با یه کتاب دیگه ش شروع کنین؛ «خسی در میقات»ش  یا «غربزدگی»ش یا… به هر حال به نظرم «سنگی بر گوری» واسه شروع خوب نیس.

اگه از صادق چوبک و قلم ش خوش تون می آد. یا اگه (فارغ از پز و مد روشن فکرانه(!) ) نوشته های صادق هدایت تحت تأثیر تون قرار می ده و از فضای سیاه و تلخ این قبیل نوشته ها لذت می برید،حتم دارم که با لحن اجتماعی یه جلال م به خوبی ارتباط بر قرار خواهید کرد.

گرچه به نظرم اونا دورۀ خودشونو داشتنو کاملاً طبیعی یه که بین هم سنو سالای من با اون لحن نوشته ها ارتباط چندانی بر قرار نشه!

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: دوشنبه، ۷ خرداد ، ۱۳۸۶

 

 

 

دلت را خانۀ ما کن،مصفا کردنش با من

                              به ما درد دل افشا کن،مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای  ای دل کلید استجابت را

                              بیا یک لحظه با ما باش،پیدا کردنش با من

بیفشان قطرۀ اشکی که من هستم خریدارش

                               بیاور قطره ای اخلاص، در یا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد،دل بَدمکُن بازآ

                               درِ این خانه دقّ الباب کن،واکردنش با من

به من گو حاجت خود را،اجابت می کنم آنی

                        طلب کن آنچه می خواهی،مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ،روشن کن حسابت را

                             بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را،شکر نعمت کن

                                 غم فردا مخور،تأمین ِ فردا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی،مشو نومید از رحمت

                               تو توبه نامه را بنویس،امضا کردنش با من

                  

                  

                                                                                             ژولیدۀ نیشابوری

 

 

پی نوشت: از سئول قدم زنان می اومدم پایین،تو خودم بودمو این ابیاتو زمزمه می کردم،که یه هو یکی از رفقا صدام زد:هی،فلانی،کجایی؟!

به ش گفتم: آخ اگه بدونی!!! تو آسمونام. انگار خدا داره باهام حرف می زنه. با من!

 

 

ته نوشت ۱: چلو کتابو آپ کردم با  هنر همیشه به حق بودن/نوشتۀ آرتور شوپنهاور

ته نوشت ۲: همون طور که لابد مطلعید،فیلم سی صد تو فروش ش اون چنان رکوردی شکست که حالا حالا ها جا داره کف بیاریم…حالا هی کرور کرور یادداشتو انتقاد که صفحاتو پر کرد،و اون همه نقد و جلسۀ سخن رانی و میزگرد و گردهم آیی و… که جاهای دیگه رو پر کرد! …به هر حال اگه واسه ماها آب نداش واسه بعضیا که نون داشت!!!

شخصاً تو این همه مطلبی که این مدت مخ مونو تیلیت می کرد و هیچ چی به داشته هام نیفزود،فقط دو نکته نظرمو جلب کرد؛ حالا که آبا تقریباً از آسیاب افتاده،نقل شون خالی از لطف نیست:

اول؛منتقدی با تیزبینی به سکانسی اشاره کرده بود که اون عرب سوار بر اسب،از تو نور می آد و گردن اون سردار اسپارتی رو می زنه و می ره…به فرم لباس و ظاهر اون عرب سواره دقت کرده بودین؟ از تو نور یه دفه اومدو رفت…هر بار که اون صحنه رو به خاطر می آرم،یاد بعضی شمایل هایی می افتم که…شایدم ربطی نداشته باشه،ولی خیلی شبیه پروپاگاندایی یه که از مهدی(عج) سراغ داریم…رها کنم!

دوم؛این که بعد از کمونیسم،بعد از اسلام(اونم به فرم القاعده ای ش)،حالا سیبل جدید ایرانه. فیلم اسکندر یادتون می آد؟ حالا بعد از سی صد،این خبر که جورج کلونی(که اتفاقاً کاراشو با علاقه دنبال می کنم) فیلم «فرار از تهران» رو ،اونم با تهیه کنندگی برادران وارنر، در دستور کار داره و خب معلومه که چی از آب در خواهد اومد… این زاویۀ دید هم برام قابل توجه بود.

ته نوشت ۳: وبلاگی تعریف می کرد:

امروز سر کلاس درس جامعه شناسی جنگ نشسته بودم و استاد داشت با تمام وجود دربارۀ نظریات متفکران در این حوزه حرف می زد. می گفت برخی ها جنگ را عملی منفی نمی دانند و معتقدند هر کس قدرت بیشتری داشته باشد در جنگ پیروز می شود. استاد لحظه ای مکث کرد و با همان حالت جدی پرسید:«شما قدرت پرستید یا ضعیف پرست؟» و در ادامه گفت:«منظورم اینه که آدم های دارای قدرت را بیشتر دوست دارید یا آدم های ضعیف و فاقد قدرت؟» منتظر جواب مانده بود. طبق معمول کسی برای حرف زدن داوطلب نبود. همۀ کلاس در سکوت فرو رفته بود. تا این که یکی از آقایان فرهیختۀ کلاس فرمود:«استاد،ما خوشگل پرستیم.»!!!

جناب استاد هم پس از لحظه ای تأمل  و کلنجار رفتن با خود بر سر جواب دادن یا جواب ندادن به دانشجو،تصمیم گرفت بحث را زود تر تمام کند!

ته نوشت ۴: یه کادری سمت چپ،بالای وبلاگ ملاحظه می کنید،با عنوان: به جای «معرفی»؛ بعضی وقتا تو بعضی وبلاگا که سرک می کشم،تو معرفی یه خودشون متنی رو آوردن که خیلی قابل توجه و جالبه. فارغ از این که ممکنه عقیده و سلیقه م با اون وبلاگ نویس تفاوتایی داشته باشه،ولی چون ازون «معرفی»ش خوشم اومده،به این ترتیب با استفاده از این کادر و البته با حفظ لینک به وبلاگ ش،یه معرفی یه مختصر و مفید از خودمو سلیقه م ارائه می دم. تا حالا متن دو سه تا وبلاگو پسندیدم که به تناوب هر از گاهی،یه کدوم شونو می ذارم تو اون کادر.

ته نوشت ۵: خدایا این هم سایه هایی که عطر یاس باغچه شون محله رو گرفته،ویژه نگاه شون کن.بوی بوته های گل یاس،طرب ناک ترین رایحۀ روی زمینه.آخ که اگه می تونستم کاری کنم وقتی صفحۀ وبلاگ رو سیستم تون لود می ش،فضا رو عطر یاس پر کنه محشر می شد!

ته نوشت ۶: اگه این اختلال تو سیستم میزبانی یه بلاگفا (که مسبوق به سابقه هم هس) یه بار دیگه پیش بیاد،اسباب کشی ازین وبلاگ واسه م جدی می شه…قسمتی از تقصیر دیر آپ کردنِ این پست هم به سبب قصور بلاگفا بوده،که ازین بابت از همه تون عذر می خواد(!)

ته نوشت ۷: عجب شَلَم شوربایی شد این پست؛ یحتمل حال م خرابه!

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: جمعه، ۲۱ اردیبهشت ، ۱۳۸۶

 

 

به نظرم  به خوندن ش می ارزه...

هنر همیشه به حق بودن (۳۸ راه برای پیروزی در هنگامی که شکست خورده اید) / آرتور شوپنهاور/ ترجمۀ: عرفان ثابتی / انتشارات ققنوس/ چاپ  دوم/۱۳۸۵/ ۱۳۶صفحه/

قیمت: ۱۵۰۰تومان

 

 

 

 

آرتور شوپنهاور،فیلسوف نامدار آلمانی،در این کتاب،که اثری منحصر به فرد در مجموعه آثار اوست،رهنمودهایی برای غلبه بر حریف در بحث و مجادله بیان می کند. در این رهنمودها به ظاهر آنچه اصل است غلبه بر حریف به هر تدبیری است،و غالباً مطالبی آمده است که جنبۀ جدلی دارد،نه استدلالی. با این حال،از منظری دیگر،خواننده در این کتاب با برخی آفات بحث و استدلال آشنا می شود،آفاتی که به کرات در گفتگوها و بحث های روزمره نیز رخ می نمایند.

این پاراگراف،مطلبی یه که ناشر برای پشت جلد این کتاب انتخاب کرده…و چه خوب به جا.

 

به هر حال،این کتاب یکی از کتابای متفاوتی یه که این یکی دو سال اخیر به چاپ رسیده. نویسنده ای نام دار تو این سطح،آرتور شوپنهاور،و موضوعی بکر که البته خیلی تو چشم می زنه… روی جلد کتاب،زیر اسم ش،یه جمله ای نوشته که جان مایۀ کتابو مطرح می کنه: «۳۸راه برای پیروزی در هنگامی که شکست خورده اید» !!!

 

به عنوان خوانندۀ کتاب،قبل ازین که قسمتایی از کتابو مطرح کنم،یه توضیحی بدم؛ فضای کتاب به شدت ماکیاولی یه،این که فارغ از حق یا نا حق بودن حرف ت به دنبال یکه تازی و پیروزی تو بحث باشی،و به هر نحو ممکن از حداکثر توانایی ت واسه شکست طرف مقابل ت بهره بگیری  راست ش یه جوری یه!

دربارۀ متن کتاب هم بگم که به نظر من جا داشت که خیلی ساده تر و رَوون تر پیاده ش کنن. گرچه شاید درست تر باشه که این ایراد رو خطاب به ویرایش گر کتاب مطرح کنیم،اما کو ویرایش گر؟؟ راست ش از انتشارات ققنوس این نا پرهیزی بعید بود،ولی به هر حال هیچ ویرایش گری تو تدوین این ترجمه دخالت نداشته،و از هیچ ویرایش گری(که معمولاً اسم آوردن از شون رایجه) اسمی نیاورده. با یه ویرایش مختصر،می شد خیلی از دست اندازای متنو هموار کرد. اما به هر حال،به نظر من،این قدر کتاب غنا داره و صاف می زنه تو خال که همین طوری شم کلی کاربردی یه…به خصوص اونایی که اهل بحثو مباحثه هستنو مطالعه ای دارن،با کوچک ترین اشارات این کتاب،تا ته قضیه رو می خونن؛ فقط کافی یه  تو کتاب گفته باشه «ف» اون وقت جیک ثانیه ای رفتن «فرحزاد» و برگشتن!!

تو کتاب از طرف مقابل ت که باهاش در حال مباحثه و جدل هستی،با عنوان «خصم» یاد می شه! مطالب کتاب،همون طور که تو گزیده های زیر متوجه خواهید شد،واقعا ً کاربردی یه،طوری که خیلی از این تیپ تکنیکا رو تو بحثای روزمره مون،تو کوچه و خیابون و بین مردم عادی شاهد هستیم.

 

۷) با سؤال پیچ کردن اقرار بگیر

…بر اساس این نقشه،باید همزمان سؤالات پر دامنۀ بسیار زیادی از خصم خود بپرسید،به طوری که نفهمد دربارۀ چه چیزی می خواهید از او اقرار بگیرید،و از طرف دیگر،باید به سرعت استدلال ِ منتج از اقرارهای او را بیان کنید. آن هایی که کند ذهن هستند نمی توانند بحث را به درستی دنبال کنند،و متوجه اشتباهات و ضعف های احتمالی استدلال شما نمی شوند.

 

۲۳) اوضاع را به سود خود عوض کن

نوعی حرکت هوشمندانه عبارت است از عوض کردن اوضاع به سود خود،که به وسیلۀ آن استدلال خصمت را علیه خودش به کار می گیری. برای مثال،او می گوید:«فلانی بچه است،باید هوایش را داشته باشی.»  تو فورا ً در جواب می گویی:«اتفاقا ً به همین دلیل که بچه است،باید او را تنبیه کنم؛ در غیر این صورت،عادت های بدش از بین نخواهد رفت.»

 

 

بحثو مباحثه  جنبه های حاشیه ای یه مختلفی داره که درست ش اینه با این جنبه ها آشنا باشیم و به بحث مسلط؛ یکی از نقاط قوت این کتاب اینه که گوشی رو می ده دست مون تا حواس مون باشه چه قدر رایجه که حواشی یه بحث،مث جنبه های روانی ش،بر اصل موضوع بحث سیطره پیدا می کنه و به جای پرداختن به اصل موضوع،این حاشیه هاست که اصالت پبدا می کنن و بحثو تحت الشعاع خودشون قرار میدن. پس واسه یه بحث خوب حتماً لازمه که به اخلاق و رفتار خودمون مسلط باشیم و گزگ دست مخاطب ندیم که بتونه بحثو به انحراف بکشونه.

شخصاً این کتاب خیلی نظرمو جلب کرده. به این کتاب کم حجم،مث یه دورۀ آموزشی یه قوی نیگا کنین. به تون این قدرتو می ده که وقتی درگیر یه بحث خوبو جالب هستین،و در حالی که تو حین بحث،دنبال پیدا کردن حقیقت و کنه مطلبی هستین،حواس تون باشه که اجازه ندین بحث به حاشیه کشیده بشه و از اصل مطلب غافل بشین. اجازه ندین که طرف تون از نقاط ضعف رفتاری یه شما  سوء استفاده کنه و کل بحثو یه جوری سر و ته کنه که نفهمید چی شد…

 

۲۸) حضار را متقاعد کن،نه خصم را

این ترفند به ویژه وقتی عملی است که دو عالِم در حضور عوام با یکدیگر بحث می کنند. اگر هیچ دلیل ردی نداری،می توانی دلیل ردی سر هم کنی که خطاب به حضار باشد؛ به عبارت دیگر،می توانی مخالفت بی ارزشی را مطرح کنی که فقط اهل فن به بی ارزشی آن پی می برد. گرچه خصمت اهل فن است،ولی حضار اهل فن نیستند،و بنابراین به نظر آن ها  خصمت مغلوب شده است،به خصوص اگر مخالفت تو او را در وضعیت مضحکی قرار دهد.

مردم آماده اند که بخندند،و خنده ها به نفع توست. خصمت برای این که بیهوده بودنِ مخالفت تو را نشان دهد باید توضیح مفصلی بیان کند،و به اصول و مبادی شاخۀ معرفتِ مورد نظر،یا مبانی موضوع مورد بحث اشاره کند؛ و مردم حاضر به شنیدن این حرف ها نیستند.

برای مثال،خصمت می گوید که در ابتدای شکل گیری رشته کوه،گرانیت و دیگر عناصر موجود در ترکیب آن،به دلیل دمای زیاد خود،به حالت مایع یا مذاب بوده اند و دما قطعاً بالغ بر حدود ۴۸۰ درجۀ فارنهایت بوده است؛ و وقتی تودۀ کوه شکل گرفته،دریا آن را پوشانیده است. تو در جواب می گویی که در آن دما –در واقع در مدت ها پیش از آن،یعنی در ۲۱۲درجۀ فارنهایت- دریا قطعاً جوشیده،و به صورت بخار در هوا پراکنده شده است. حضار به این حرف می خندند.

برای رد مخالفت تو،خصمت باید نشان دهد که نقطۀ جوش نه فقط به درجۀ حرارت،بلکه همچنین به فشار جو بستگی دارد؛ و به محض این که حدود نیمی از آب دریا بخار شود،این فشار به قدری افزایش می یابد که بقیۀ آن حتی در دمای ۴۸۰درجه هم نخواهد جوشید.

ولی او از بیان این توضیح باز خواهد ماند،زیرا شرح دادن این مسئله برای کسانی که با فیزیک بیگانه اند مستلزم نگارش رساله ای در این باب خواهد بود. ” !!!

 

حالا متوجه شدین که موضوع کتاب،چه موضوع حساسی یه؟ به این تکنیکا یه نگاهی بندازین:

۳۳) در حرف صادق است،نه در عمل

«در حرف خیلی خوب است،ولی در عمل به درد نخواهد خورد.» در این سفسطه،مقدمات را می پذیری ولی نتیجه را رد می کنی…

 

۳۱) این حرف از سطح درک من بالاتر است

اگر می دانی که برای استدلال های خصمت جوابی نداری،می توانی با گوشه و کنایه ای ظریف،اعلام کنی که برای قضاوت در این مورد صلاحیت نداری:«حرفی که داری می زنی از سطح درک من بالاتر است. ممکن است کاملاً هم درست باشد،ولی من نمی توانم آن را بفهمم،و بنابراین در این باره هیچ اظهار نظری نمی کنم.»

به این ترتیب به حضار،که در میان آن ها حُسن شهرت داری،تلویحاً می گویی که حرف خصمت چرند است…این ترفند را فقط وقتی می توانی به کار بری که کاملاً مطمئن باشی که حضار نسبت به تو نظر بسیار بهتری دارند تا نسبت به خصمت. برای مثال،استاد می تواند این ترفند را در برابر دانشجو امتحان کند.

برای مقابله با این ترفند باید گفت:«معذرت می خواهم؛ولی با عقل و هوش سرشاری که شما دارید،قطعاً درک هر چیزی برایتان آسان است،و فقط ممکن است من منظورم را به درستی ادا نکرده باشم»؛ سپس باید این قدر این موضوع را به رخش بکشی که آن را بفهمد و بشخصه دریابد که واقعاً فقط خودش مقصر بوده است. به این ترتیب حملۀ او را دفع می کنی. او در نهایت ادب می خواست تلویحاً بگوید که تو چرند می گویی. و تو هم در نهایت ادب به او ثابت می کنی که احمق است.

 

ممکنه کسایی پیدا بشن که وقتی این پست رو می خونن،اظهار فضل شون گل کنه و فرمایش کنن که: اِی بابا! این کتاب واسه اونایی خوبه که می خوان سفسطه و مغلطه کنن، و واسه ماهایی که دنبال حقو حقیقتیم به درد نمی خوره…!

چون این تیپ حرفا رو از بعضی حضرات مقدس که منو از اظهار فضل شون محروم نکردن(!) به کرات شنیدم،این جا مختصر و مفید درد دل کنم که: حضرات! اینا همه ابزارن،ابزار رو باید شناخت و نقاط قوت و ضعف شو دریافت،لزومی نداره تو استفاده کنی،ولی باید بشناسی شون تا اگه یه جایی مواجه شدی که یکی داره ازین ابزار سوء استفاده می کنه،متوجه بشی،و منفعل و مرعوب نشی،صدا تو الکی بالا نبری و تسلط تو بتونی حفظ کنی،و راحتو مسلط،کف روی آب رو کنار بزنی تا زلالی یه آب خودشو نشون بده.

 

۲۳) او را وادار به اغراق کن

مخالفت و مجادله آدمی را تحریک می کنند که در حرف خود اغراق کند. از طریق مخالفت با خصمت می توانی او را وادار کنی که سخنی را ورای حدود حقیقی اش بسط دهد که،در هر صورت در داخل آن حدود و فی نفسه،صادق است؛ و وقتی این سخن اغراق آمیز را رد کنی،این طور به نظر می رسد که انگار سخن اصلی او را هم رد کرده ای. متقابلاً،باید مواظب باشی که از رهگذر مخالفت او گمراه نشوی و در سخن خود اغراق نکنی یا آن را بسط ندهی. در اغلب موارد،خصمت بی پرده سعی خواهد کردسخنت را بیش از آنچه در نظر داشته ای بسط دهد؛ در این صورت باید فوراً مانعش شوی و او را به داخل حدودی که مقرر کرده ای بازگردانی:«حرف من این بود و بس.»

 

۱۴) به رغم شکست،مدعی پیروزی شو

این ترفند وقیحانه به این صورت اجرا می شود: وقتی جواب های خصمت به برخی از سؤال هایت مناسبِ نتیجۀ مطلوب نبوده،نتیجۀ دلخواهت را طوری بیان کن که گویی به اثبات رسیده،و آن را با لحنی پیروزمندانه اعلام کن.

اگر خصمت خجالتی یا احمق باشد،و تو بسیار وقیح و خوش بیان باشی،این ترفند به آسانی به سرانجام می رسد.

 

۱۰) کسی را که به سؤال هایت جواب منفی می دهد گول بزن

اگر می بینی خصمت به سؤال هایی که می خواهی جواب مثبت به آن ها بدهد عمداً  جواب منفی می دهد،باید عکس قضیه را از او سؤال کنی،تو گویی منتظر جواب مثبت او به همین سؤال هستی. یا به هر حال می توانی او را در برابر هر دو گزینه مخیر سازی،طوری که نفهمد خواهان جواب مثبت او به کدام یک هستی.

 

۸) خصمت را عصبانی کن

زیرا وقتی عصبانی باشد قوۀ تمیز خود را از دست می دهد و نمی فهمد که چه چیز به نفع اوست. برای این که او را عصبانی کنی باید به طور مکرر در حقش بی انصافی کنی،یا به نوعی مغلطه کنی،و در کل بی ادب باشی.” !!!

 

۱۸) حرفش را قطع کن،توی حرفش بدو،بحث را منحرف کن

اگر می بینی خصمت استدلالی را در پیش گرفته که به شکست تو خواهد انجامید،نباید اجازه دهی که آن را به نتیجه برساند،بلکه باید به موقع حرفش را قطع کنی،یا توی حرفش بدوی،یا او را از موضوع منحرف کنی،و مسائل دیگری را پیش بکشی. خلاصه این که باید بحث را عوض کنی.

 

 

قبل از این که مطلب مربوط به این کتابو تموم کنمو ببندم،به یه نکته ای اشاره کنم؛ می دونین که نویسندۀ کتاب یکی از مشهور ترین فیلسوف های آلمانی یه، تی.بیلی ساندرز،مترجم کتاب،این اثرِ شوپنهاور رو از آلمانی به انگلیسی (The Art of Always Being Right) ترجمه کرده،و سرانجام انتشارات ققنوس این کتابو از روی ترجمۀ انگلیسی ش به فارسی برگردونده و ارائه کرده. اینو هم واسه اونایی گفتم که اشاره ها رو تو هوا می قاپن.

 

قبل از کلام آخر:

توی این سه صفحه هم می تونین نقدهایی بر این کتابو مطالعه کنین: یک ، دو ، سه.

 

کلام آخر:

این ازون کتابایی یه که اگه می تونستم،به همه می گفتم یه بارم که شده بخونن ش. و متأسف م که حتا تو جامعۀ دانش گاهی مونم این تیپ تکنیکای مجادله به شدت رایجه،به نحوی که تو یه مناظره ای که چن تا استاد در مقابل یه سالن دانش جو و دانش گاهی دارن ارائه می دن،می بینی به جای روشن شدن اصل موضوع،این تکنیکا نقش بازی می کنن و حقیقت آن چنان مبهمو مغشوش می شه که…اون وخ اونی که زرنگ تره بحثو مصادره به مطلوب می کنه و…

در حالی که اگه حاضرین و مستمعین،به این تکنیکا اشراف داشته باشن،اون وخ دیگه راحت گول نمی خورن،یعنی اصن نمی شه به راحتی گول شون زد و نتیجۀ بحثو مصادره به مطلوب کرد.

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: پنج شنبه، ۲۰ اردیبهشت ، ۱۳۸۶

 

 

نقل ِ این یادداشتو (از شمارۀ ۱۱۵همشهری جوان) با احترام تقدیم می کنم به وبلاگی که این روزها بوی عطر پاریس ش مشام رو می نوازه…

 

ایفلوگرافی مون گل کرد دیگه!

گی دوموپاسان،رمان نویس فرانسوی از برج ایفل متنفر بود اما هر روز در رستوران برج ایفل ناهار می خورد. او دربارۀ علت این کارش می گفت:«این رستوران تنها جایی در پاریس است که از آن برج ایفل معلوم نیست!»

بورخس هم حرف با مزه ای دارد؛ می گوید:«موتور سیکلت،سیگار و برج ایفل،نمادهای جنون بشر هستند.»

سال ۱۸۸۹ که مهندس ایفل این برج را ساخت،قرار بود فقط یک بنای یادبود انقلاب باشد که بیست سال وسط پاریس سر پا بماند،اما حوادث زیادی،این بنای مشبک فلزی با آن شکل عجیب و غریبش راتبدیل به نماد پاریس کرد تا دیگر کسی فکر خراب کردن آن نباشد. ایفل چندین سال بلندترین برج جهان بود تا این که ساختمان  کرایسلر  نیویورک پوزش را زد.

سال ۱۹۴۰،چند ساعت قبل از اشغال پاریس،فرانسوی ها کابل بزرگ آسانسور برج را قطع کردند تا هیتلر مجبور باشد برای بالا رفتن از برج،۱۶۶۵ پله را بالا برود  اما هیتلر این کار را نکرد و همان جلوی برج ایستاد تا شاهد باشد پرچم آلمان را باد می برد. چند ساعت بعد از آزاد سازی پاریس،آسانسورها دوباره به راه افتادند.

الان با شنیدن نام فرانسه –قبل از آن که یاد آن لهجۀ عجیب و غریب یا بستنی فروش های چاق یا کافه های روشنفکری یا گلزنی مرده خوری مثل میشل پلاتینی بیفتید- این برج آهنی جلوی چشمتان می آید که فقط رنگ آمیزی اش ۵۰ تن رنگ لازم دارد. ایفل تبدیل به امضای فرانسه شده است.

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: پنج شنبه، ۲۰ اردیبهشت ، ۱۳۸۶

 
 

۲۰ دی ۹۶

 

دو سال و اندی پیش، رییسِ اورند توی دفتر کارمون برای ما که کارفرماش بودیم تعیین‌تکلیف می‌کردو با تحکم و تکبری ناشی از سال‌ها انحصار، شرط و شروط می‌گذاشت. استیصالِ مسؤولینِ اون جلسه در خاطرم به‌تلخی باقی مونده.

امروز هم‌اون عالی‌جناب، باهام تماس گرفت و مث پیرزن‌ها غرغر زد؛ لعن و نفرین کرد؛ و گوشی رو قطع کرد.

نمی‌دونم پیرمرد از سکوت و آرامش‌م متوجه شد چه لب‌خندِ عمیقی بر چهره دارم یا نه.

 

 
 

مهدی پیچک؛ پیچک سر به هوا's bookshelf: read

جهان هولوگرافیک
did not like it
https://www.instagram.com/p/BjqO7apnIl-/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1b24p51z3g6jq
tagged: never
کابوس تهمت و جنایت
اگر به هر دلیلی خواستید کتابی از #چخوف بخوانید" بیخیال کتاب کابوس، تهمت و جنایت بشوید. برای درک داستان های این کتاب، آشنایی با سبک زندگی، فرهنگ و روابط کلیسای ارتدکس و اسقف ها در زمان روسیه ی تزاری واجب است." https://www.instagram.co...
tagged: never
خاطرات سفیر
liked it
کتاب «خاطرات سفیر» نوشتهٔ خانم نیلوفر شادمهری رو که خوندم، غرق در خاطرات جوونی‌ها‌م شدم. قریب به اتفاق مطالب‌شو توی هم‌اون وبلاگ‌شون خونده بودم. از پایان‌ش خوش‌م نیومد. زیادی غلیظ بود. نگارشِ متن‌شم گه‌گاه توی ذوق می‌زد. مدتی نیست که ق...
پستچی
it was ok
زرد. آبکی؛ ولی طعم‌دار.
قصه ها و تصاویر
really liked it
این ازجمله کادوهایی بود که برای تولد خواهرزاده‌م خریدم. http://www.30book.ir/Book/56900/مجموعه-قصه-های-سوته-یف-16جلدی%20نخستین نسخه‌ای که خریدم چاپ نشر نخستین بود. ساده و بامزه بود. مفاهیمی چون صبر، کمک، ایثار و فداکاری، هم‌کاری، قناعت و...

goodreads.com