یه مؤسسۀ مالی – اعتباری هست با عنوان «تعاونی اعتباری شهر» که وابسته به شهرداری تهرانه. تا جایی که اطلاع دارم از تمام بانک ها (اوراق مشارکت) و سایر مؤسسات مالی و صندوق های قرض الحسنه،سود بیش تری به سپرده گذاری های بلند مدت می ده:

سپردۀ شش ماهه  ۱۶%

سپردۀ یک ساله   ۱۸%

سپردۀ دو ساله  ۵/۱۹%

سپردۀ سه ساله  ۲۰%

سپردۀ چهارساله ۵/۲۰%

سپردۀ پنج ساله  ۲۱%

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱:بازهم بگید زنها قدرتشان کمه خانم یوروم (همسر کره ای قطبی) یک نفره برای پرسپولیس و هواداران و ….تعیین تکلیف میکنه!

 

 

ته نوشت ۲:سایت تفرقه افکن شیعه نیوز چندی پیش فیلتر شد تا احساسات برادران اهل سنت جریحه دار نشود و وحدت اسلامی حفظ شود! احساسات ما هم به درک! بگذار سنی نیوز مقدسات ما را به مسخره بگیرد و مطلبی سراسر فحش و ناسزا به ساحت مقدس امیرالمومنین و حضرت زهرا (س) را منتشر کند.

 

 

ته نوشت ۳: می دونستی خدا با تاس به کریس دبرگ شیمی درس میده؟!

 

 

ته نوشت ۴:در صورت برگزاری کنسرت آریان و کریس دی برگ برای نخستین بار بعد از انقلاب اسلامی خواهد بود که یک خواننده معروف غربی در ایران کنسرت اجرا می کند.

«سلام، صبح بخیر، اسم من کریس دی برگ، فارسی من بد است. من باید فارسی را بیشتر تمرین کنم.» اینها اولین جملات خواننده مشهور انگلیسی تبار زاده آرژانتین و ساکن فعلی ایرلند است که دیروز صبح در مواجهه با خبرنگاران ایرانی و خارجی بیان کرد.

 

 

ته نوشت ۵:  آیا پس از عرصه‌ی سیاست که تقریباً یک‌دست شده، اکنون نوبتِ عرصه‌ی فرهنگ است؟ هدفِ امنیتی کردن بحث‌های علمی چیست؟کیهان فرهنگی یا فرهنگ کیهانی؟

 

 

ته نوشت ۶: دستنوشتهای یک کج ومعوج۱۶+۲=۱۸ ؛ توضیح می خواد؟!  …همین قدر توضیح می دم که از وقتی دستنوشته های یک کج و معوج۱۶ساله بود گه گاه مطالعه ش می کردم …همین!

 

 

ته نوشت ۷:  دانشگاه تهران، ششم خرداد ١٣٧٨: خالد مشعل توضیح می دهد که چرا حمایت از فلسطین به نفع ایران است/فیلم.

 

 

ته نوشت ۸:یک چنین معاهده‌ای امنیت جهانی را به خطر می‌اندازد و مانع فعالیت‌های امدادگرانه و انسان‌دوستانه ارتش آمریکا می‌گردد.“!!!

 

 

ته نوشت ۹:آمار لحظه‌ به لحظه‌ از وضعیت جهان: جمعیت جهان، تعداد ماشین‌های تولید شده، تعداد کامپیوترهای فروش رفته و … رو به صورت لحظه‌ای و آنلاین داشته باشید!

 

 

ته نوشت ۱۰: شماها: مجله تخصصی وبلاگ؛ تازه شروع کرده… ولی امیدوارم ادامه بده و تداوم داشته باشه… در نوع خودش جالبه… راه افتادن این تیپ مجله های اینترنتی ذوق زده م می کنه…

 

 

ته نوشت ۱۱:بالاخره اکتشاف نمودم که داستان این عطری که شبها توی حیاط خانه میپیچد از کجا آب میخورد…

 

 

ته نوشت ۱۲: قضیۀ تقلب در کنکور کارشناسی ارشد

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: جمعه، ۱۰ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 

آلبوم جدید  گروه آریان  رو شنیدم. آلبوم  «بی تو  با تو»  از شرکت ترانۀ شرقی. از بین قطعه های اجرا شده، قاصدک (۱.۵۳MB) (اگه از طریق اون لینک پرشین گیگ نتونستین دانلودش کنین،این جا هم آپلودش کردم) بدک نبود. قطعۀ  نوری تا ابدیت (دوستت دارم…) (۱.۲۸MB)  (این یکی رو هم علاوه بر پرشین گیگ،این جا آپلودش کردم) کار جالبی بود؛ قطعه ای که حاصل اجرای مشترک گروه آریان و کریس دی برگ بوده و مث همۀ کارهای گروه آریان،ریتم تند و شادی داره که جذاب ش کرده. گرچه نمی خوام به متن ترانه ش گیری بدمو مته به خشخاش بذارم (که اگه حمل بر بی سوادی م نشه،از این قضیۀ پدر و پسر تو متن ترانه ش خوش م نیومد… اگه کسی تونست راه نمایی م کنه ممنون ش می شم…)

…رها کنم!

 

این قطعه با اجرای ویولن سنتی توسط  سیامک خواهانی  شروع می شه و  موسیقی کم کم ریتمی غربی می گیره و  کریس دی برگ  شروع به خوندن آهنگ معروف خودش The Words I Love You می کنه…

 

There are those who think that love comes with a lifetime guarantee,

But we know from those around us, that this may not always be,

It’s the simple things that come between a father and a son,

But when they try to talk, the knives are out before they have begun;

Well that was me, and I have seen the light that shines for eternity,

Because I learned to say the words “I love you”

 

(بعدش علی پهلوان می خونه:) … ببین چه قلبایی شکستن، توی دست روزگار، ببین چشمایی رو که گشتن، پی نوری موندگار… (و پیام صالحی ادامه می ده:)… از عشق و باور باید که آخر، بشن لبریز دلامون، یه روزی هر جا، پر بشه دنیا از طنین صدامون، پس بیا با هر زبون تو هم بخون، بخون عاشقونه کنارم، فریاد بزن بگو دوستت دارم…

 

And this endless road that we are on just keeps on going round,

But there’s one destination that always is here to be found;

 

(با من بیا ) So come with me 

 

( تو هم ببین ) And you will see 

 

the light that shines for eternity,

 

Be strong and learn to say the words “I love you”

 

 

فریاد بزن بگو ، دوست دارم

 

The words “I love you”

 

دوست دارم

 

The words “I love you”

 

 

به هر حال لینک فایل های صوتی شو که در اختیار گذاشتمو می تونین دانلود کنین(گفتن نداره… ولی اگه نظرمو جلب نکنه که لینک نمی دم که!)؛ ویدیوکلیپ شم می تونین تو یوتیوب ملاحظه کنین.

اگه اطلاعات و فایل های بیش تری می خواین هم یه دوری تو نت بزنین چیزایی دست گیرتون می شه…

موضوع: برای جناب گوش
تاريخ: پنج شنبه، ۹ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 

نمی دونم چرا دارم این تکه رو نقل می کنم؛ بارها تو موقعیت هایی شبیه فرهاد نوغانی گیر کردمو حالا که تأمل می کنم می بینم نوع نگاهی که رضا چاووشی تو این دیالوگ ش مطرح می کنه واسه م جالبه؛ بعد از چند سال از مطالعۀ این رمان،نمی دونم چی شد که یه باره گشتمو از لای کتابام پیداش کردمو این قسمت شو دوباره مرور کردم…

 

 

رضا گفت: «…بله،درست است که مثلاً قبادوند در لحظه هایی احساس می کند که زنش از مرد چیزهای دیگری غیر از آنچه او دارد می خواهد،اما مگر منیره می داند که این چیزهای دیگر چه ماهیت و کیفیتی دارد؟ از تو می پرسد اگر برای ورزش و استنشاق هوای پاک نیست،پس برای چی می آیی کوه،و تو در جوابش چیزهایی می گویی که اصلاً در دنیای او جایی ندارد،اما او مطمئن است که باید این ها معنایی عمیق و مرموز داشته باشد. آن وقت تو می شوی یک مرد عمیق و مرموز که برای او با تو بودن لذت های ناشناخته ای دارد. نه خیال کنی که حاضر است به جای قبادوند تو را داشته باشد،نه،اصلاً او از عمیق و مرموز و ناشناخته وحشت دارد،همان طور که آدم از اقیانوس وحشت دارد،اما می دانی که آدم ها قصر رؤیایی و با شکوه شاه پریان را نه روی زمین ساخته اند ،نه توی آسمان. آن را برده اند ته اقیانوس گذاشته اند: جای ناشناخته و مرموز که آدم فقط در عالم خیال جرأت می کند که به آن جا قدم بگذارد،آن هم در پناه شاه پریان و دخترش! هیچ اشکال اخلاقی هم ندارد که منیره در عالم خیال با صد تا مرد دیگر باشد،ولی در عالم واقعیت زندگی خودش را با قبادوند ادامه بدهد. در مورد خود قبادوند هم قضیه می تواند عیناً همین جور باشد. به این ترتیب است که روزگار آدم ها در مدار خودش می گردد و کاخ بلند اخلاق هم از باد و باران گزند نمی بیند!»

فرهاد نوغانی ساکت مانده بود. رضا چاووشی فکر کرد که شاید فرهاد با تحلیلی که او از رابطۀ زن ها مردهایی مثل قبادوند و منیره کرده است،موافق نیست،ولی نمی خواهد در مخالفت با نظر او چیزی گفته باشد…

 

 

در آفاق نفس (یک داستان بلند فلسفی) / محمود کیانوش / انتشارات سروش

موضوع: شخصی
تاريخ: پنج شنبه، ۹ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 

چاهار شنبه غروب،هشتم خرداد،تهران:

…و یسبح الرعد بحمده

 

 

 

جناب رعد!

ما خیلی مخلصیما!  اما این جور که شما ذکر می گید عن قریبه قالب تهی کنیما!

 

…اوه! …چه صدایی! …ماشالله!

…ما که چیزی نگفتیم جناب! …اصن ما عددی نیستیم قربان! …هرجور دل تون می خواد ذکر بگید! …التماس دعا!

 

 

پی نوشت: حالا(نهم خرداد) که متوجه این پست شدمو از خوندن ش لذت بردم وسوسه شدم یه «پی نوشت» ضمیمۀ این پست کنمو به نوشتۀ اون پست لینک بدم… همین!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱:خیل مشتاقان کنسرت استاد شجریان، از شب جمعه سوم خرداد ٨۷ در تکاپوی برنامه‌ریزی برای خرید بلیت و حضور در کنسرت تابستانه‌ی استاد محبوب‌شان هستند. به جای خریدن بلیت اما… 

 

 

ته نوشت ۲:حتما خبردار هستید از فرود موفقیت آمیز فینکس روی سطح مریخ. در همین زمان کوتاه، دوربین های فینکس تصاویر زیادی از سطح سیاره سرخ ارسال کرده اند…

 

 

ته نوشت ۳:امیرخانی در پایان خطاب به دانشجویان حاضر در جلسه گفت: «مَثَل مملکت ما مثل پدر بی‌کاری است که طلای مادر خانه را می‌فروشد و برای بچه‌هایش غذا می‌آورد. فرزند این خانه که شما هستید، راهی پیدا کنید که طلای مادر را نفروشند. امیدوارم به آن‌جا برسیم.»

 

 

ته نوشت ۴: حاشیه های کتاب زندگی نامه علی دایی.

 

 

ته نوشت ۵: عکس هایی از برخی علما و مراجع عظام بدون لباس روحانیت.

 

 

ته نوشت ۶: این کارها نذر حضرت فاطمه (س) است

 

 

ته نوشت ۷: این صفحه حاصل زحمتِ سعید کمالی دهقان، شامل عکس‌هایی از برخی نویسندگان شهیر دنیاست که با کلیک کردن بر روی هر یک از آن‌ها، صفحه‌ی ویژه‌ی آن نویسنده شامل اطلاعات، گفت‌وگوهای ویژه و لینک‌های مرتبط باز می‌شود.

 

 

ته نوشت ۸:واکنش هنگامه قاضیانی، بازیگر «به همین سادگی» به مخالفان صحبت‌هایش در برنامه‌ی مثلث شیشه‌ای، درباره‌ی بازگشت‌اش به ایران…

 

 

ته نوشت ۹:گفتنی است که فیلم سینمایی «برف» به نویسندگی «آیدا بگیچ» و «آلما تاراراگیچ»، زندگی همسران شهید روستای صربنیتسا را بازگو می‌کند که در غیاب شوهران شهیدشان، از واگذاری اراضی روستا به زمینداران، سر باز می‌زنند.

 

 

ته نوشت ۱۰: Washington’s conflicting strategies on Iran

 

 

ته نوشت ۱۱: فهرست کشته‌شدگان فلسطینی در یک سایت حقوق بشر اسرائیلی؛ فهرست نام و چگونگی کشته شدن همه را ذکر کرده

 

 

ته نوشت ۱۲: این پست نیک آهنگ رو که خوندم دل م واسه ش سوخت. تو موضعی نیستم که بتونم قضاوتی کنم. تو تیپ فکری امثال او هم نمی گنجم. اما بعد از خوندن این پست ش نمی دونم دل م چرا سوخت. کاش ایران جای به تری برای زندگی می بود. کاش قدری تحمل شنیدن حرف های مخالف را داشتند بعضی ها. کاش بلد بودیم هم دیگر را درک کنیم قدری …رها کنم!

 

 

ته نوشت ۱۳: ۲۰ راه مختلف برای یادگیری زبان به صورت آنلاین.

 

 

ته نوشت ۱۴: بدون شرح!

 

 

ته نوشت ۱۵: ۲۰۰ نفر در کنکور کارشناسی ارشد تقلب کرده‌اند

 

 

ته نوشت ۱۶: ۲خرداد!

 

 

ته نوشت ۱۷: نحوۀ استفاده از نخ دندان

 

 

ته نوشت ۱۸: بخش ایران در موزۀ لوور

 

 

ته نوشت ۱۹: شمارۀ اول نشریۀ الکترونیکی هنر+ منتشر شد؛ نشریه ای که به ایدز می پردازه. ایدۀ قشنگی یه. تا ببینیم چه جور پیش می ره…

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: چهارشنبه، ۸ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 

برخلاف برخی که نمودارهایی خطی و شیب دار برای ما آدم ها ترسیم می کنن،من فکر می کنم سیر زندگانی ما آدم ها دواره؛ پر از دایره های تو در تو؛ از یه نقطه شروع می شه و دایره ای رو می سازه و بعد حلقۀ بعدی به دور دایرۀ اول،و همین طور…

گاهی دایرۀ بعدی،بزرگ تره و گاهی کوچک تر. اما به هر حال،دایره س! فراز داره و فرود و باز از سر نو…

وقتی وارد حلقۀ بزرگ تر می شی درسته که بهجت ها و نشاط های بزرگ تری رو تجربه می کنی اما داغ ها و دردها و غصه هاتم بزرگ تر می شه،چون دغدغه های بزرگ تری پیدا کردی…

این دست خودته که حجم دوار تو بزرگ تر کنی یا کوچک تر. گرچه از جامعه و اطرافیان ت تأثیر می پذیری،اما به هر حال این خودت هستی که باید برنامه داشته باشی و همت به خرج بدی و مهم تر از همه این که واسه ش فکر صرف کنی و فسفر بسوزونی تا دایره های بزرگ تری رو تجربه کنی…

 

تا حالا با آدم های سن و سال داری رو به رو شدی که دنیاشون کوچیکه؟ به نظر من این آدم ها تو یه برهه هایی از زندگی شون،حالا یا تحت فشارهای اجتماعی یا نمی دونم هرچی دیگه،شعاع حرکت دایره شون کم شده… راست ش می خواستم اسم از تحصیلات بیارم اما حالا که فکر می کنم می بینم به تحصیلات هم نیست (بارها با بی سوادهایی مواجه شدم که دایره هاشون تحسین مو برانگیخته… بارها پیش اومده که به دایره های پیرمرد یا پیرزنی کلاس نرفته غبطه خوردم…).

البته مطالعه مهمه،اما مطالعه فقط کتاب خوندن (کتاب خری!) نیست،کتاب خوندن هم به کتاب درسی و اینا نیست… مطالعه مفهوم گسترده ای رو در بر می گیره که تعریف جامعی داره… به نظرم وقت صرف کردن و (درست) فکر کردن خیلی به این رشد و تکامل دایره هامون کمک می رسونه… این که چه افقی واسه خودت متصوری و جهان بینی ت (فارغ از همۀ شعارهای پر طمطراق کلیشه ای) چه ریختی یه و اصلاً چی از جون دنیا می خوای و…؟

 

 

 

…رها کنم! (بحثو! …اما رها نکنم فکرو!)

موضوع: تحلیلی - انتقادی
تاريخ: دوشنبه، ۶ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 

به هم ریخته بودمو حال م خوب نبود. دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم،چه برسه به بلاگ. انگار انرژی م ته کشیده باشه. احساس می کردم خسته م. خیلی خیلی خسته. اما گاهی می اومدم. انتظار برخی دل جویی ها و احوال پرسی ها رو تو عالم وبلاگستان نداشتم. احساس خوبی در پی داشت خوندن برخی کامنت ها. ممنون م.

یکی از همین کامنت های خصوصی رو نقل می کنم،به یادگار:

 

سلام

حکماً در عالم مجازی نباید از کسی پرسید “حالت چرا خوش نیست” یا “اگر خردک کمکی از دست ما برمی آید هستیم ها” یا هر حرف دیگری که کمی آلوده به پیوند های انسانی باشد ولی ما می پرسیم،خوبش را هم می پرسیم تا شبکه مجازی بفهمد با چه موجودات زبان نفهم عصر حجری طرف است و یک هو خیالات برش ندارد که حالا که مثلاً بلاگر شده ایم ازمان برمی آید شهروندان دیجیتال سر به راهی باشیم برایش.

 

.

.

.

چرا حال شما خوش نیست؟

بال تون هم؟

سلامتید کلاً؟

منتظریم ها؟

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: دوشنبه، ۶ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 

واسه این که درد و غم تو فراموش کنی و تسلای خاطر پیدا کنی،خودتو بنداز تو درد و غم مردم.

 

 

 

کشف کردم؟ …نه! …الهام کردی.

لک الحمد.

 

موضوع: شخصی
تاريخ: یکشنبه، ۵ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 

مدتی یه دارم دقت می کنم؛ خیلی عجیبه… تو آشناها،هم کارها،هم سایه ها و… چه بسیار آدم هایی که «هم سر»شان  «هم دم»شان نیست…

 

                             

آهای آدم ها!

یک جمله است «هم سری» و بعدش حلال ِ هم می شوید… اما «هم دمی» فکر می خواهد،برنامه می خواهد،حوصله می خواهد…

دیگر یک جمله نیست… پیر می کند آدم را…

 

 

 

پی نوشت:

اوهوی خودت!

همان یک جمله هم کم پیر نمی کند آدم را…

انگار توی باغ نیستی ها!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: اگه من نویسنده ش بودم تیتر می زدم: زهرای دو هزار و هشت!

 

 

ته نوشت ۲: توصیه می کنم با حوصله مطالعه ش کنید. خوب و دقیق حلاجی کرده و ذوق به خرج داده. با این پست ش عمیقاً موافق م…

 

 

ته نوشت ۳:و این «اثقال» است که پدر ما را در آورده است.

 

 

ته نوشت ۴: و به این نتیجه می‌رسم که صدور با تاخیر ویزا برای شهروندان کشورهایی مانند ایران، مانند یک تنبیه سیاسی است. یک ابزار فشار که از سوی دولت‌های غربی به شهروندان ایرانی وارد می‌شود که امثال من، از بس توی سفارت‌های مرمرینشان توی صف بایستیم و «لبخند‌های مهربانانه» و «متاسفم‌های صادقانه» بشنویم که کفرمان در بیاید. که عصبی شویم و چیزی توی گلویمان فشرده شود. و بعد این بعض و خشم نهفته را با خودمان ببریم به کشورمان و تخلیه‌اش کنیم روی سر دولت‌مردانمان. که مثلا فشار بیاید به حضرات دولت‌مرد. که مثلا ایران تنبیه شود.

 

 

ته نوشت ۵:  مرثیه ای برای نان. این یکی هم در نوع خودش جالبه: بیست و یکمین کنفرانس بین المللی وحدت اسلامی.

 

 

ته نوشت ۶: نوشتۀ جالبی از احمد دهقان پیرامون بیوتن.

 

 

ته نوشت ۷: کانون نویسندگان ایران به روایت ساواک.

 

 

ته نوشت ۸: تازه خورشید غروب کرده بود و داشتم دوربینم را جمع می‌کردم که این زن را دیدم که آرام و بی‌صدا در کرانه دریا ایستاده بود. تو گویی می‌خواست برای درک بهتر تجربه‌ای که در پیش داشت، راز مادر بودن را از دریا بپرسد…

 

 

ته نوشت ۹: جک رسانه ای!

 

 

ته نوشت ۱۰: یه وقتایی باید تغییر موضع داد خب!

 

 

ته نوشت ۱۱: عجب!

 

 

ته نوشت ۱۲: نصیحت های پلیس فرودگاه خطاب به حجاج تریاکی!

 

 

ته نوشت ۱۳: تصویر استخری در تهران،پر از زن و مرد!

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: سه شنبه، ۳۱ اردیبهشت ، ۱۳۸۷

 

 

من پرسپولیسی نیستم ولی برای قطبی خیلی احترام قائل م. وجودش برای فوتبال ما نعمته و باید قدر دان بود. وقتی که اونو کاندیدای سرمربی گری تیم ملی کردن خیلی عصبانی شدم؛ عصبانی شدم از این که داشتن حضور مثبت اونو سوخت می کردن؛ و وقتی فرد دیگه ای سرمربی شد خوش حال شدم که قطبی نیست. باید قدری زمان بگذره و بیش تر جا بیفته؛ چون می دونم بعضی وقتا ماها بدجور آدم های قدر نشناسی می شیم…

من پرسپولیسی نیستم ولی قطبی رو دوست دارم و خوش حال م که تیم قطبی قهرمان شده. حضورش تو فوتبال مون مغتنمه. مبارک ش باشه الهی…

 

 

پی نوشت:

پرسپولیس قهرمان شد: پیروزی دانش و امید (+)

فتوکاتورهایی در حاشیۀ قهرمانی پرسپولیس (+)

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: دوشنبه، ۳۰ اردیبهشت ، ۱۳۸۷

 

 

از میان نویسنده های ایرانی،چن تایی هستن که قریحه و ذوق قلم شون به شدت تحت تأثیرم قرار داده؛ نوع نگاه شونو (معمولاً) می پسندمو با علاقه نوشته هاشونو دنبال می کنم. «نفیسۀ مرشد زاده» یکی از همین چن تاست. گاهی تو بین نوشته هاش چیزی تحویل می گیرم که تا مدتی خوراک فکرم می شه. تو این شیش هفت سالی که با نوشته هاش مأنوس شدم مواردی هم پیش اومده که با نظر و نگاه ش مخالف بودم،اما واسه این که اون مخالفت مو (حداقل) واسه خودم حلاجی کرده باشم،وقت صرف کردمو فسفر سوزوندم؛ و فکر می کنم نتیجه شم مدیون همون سنگی م که او تو برکه م انداخت…

خوب بلده مطالب چند لایه رو تو نوشته های (ظاهراً) ساده ش بگنجونه. گاهی تو بعضی از نوشته هاش احساس می کنم یه چیزی کشف کردم؛ درست مث شکلات مغزداری که وقتی به مغزش می رسی و می چشی،یه حالت وجدی به ت دست می ده…

او یکی از نویسنده هایی یه که اجازه می دم نوشته هاش تو وجودم ته نشین بشه و قلم شو تحسین می کنم. این پست رو به خوش حالی دیدن وبلاگ ش آپ کردم: بگذریم.

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: یکشنبه، ۲۹ اردیبهشت ، ۱۳۸۷

 
 

۲۰ دی ۹۶

 

دو سال و اندی پیش، رییسِ اورند توی دفتر کارمون برای ما که کارفرماش بودیم تعیین‌تکلیف می‌کردو با تحکم و تکبری ناشی از سال‌ها انحصار، شرط و شروط می‌گذاشت. استیصالِ مسؤولینِ اون جلسه در خاطرم به‌تلخی باقی مونده.

امروز هم‌اون عالی‌جناب، باهام تماس گرفت و مث پیرزن‌ها غرغر زد؛ لعن و نفرین کرد؛ و گوشی رو قطع کرد.

نمی‌دونم پیرمرد از سکوت و آرامش‌م متوجه شد چه لب‌خندِ عمیقی بر چهره دارم یا نه.

 

 
 

مهدی پیچک؛ پیچک سر به هوا's bookshelf: read

جهان هولوگرافیک
did not like it
https://www.instagram.com/p/BjqO7apnIl-/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1b24p51z3g6jq
tagged: never
کابوس تهمت و جنایت
اگر به هر دلیلی خواستید کتابی از #چخوف بخوانید" بیخیال کتاب کابوس، تهمت و جنایت بشوید. برای درک داستان های این کتاب، آشنایی با سبک زندگی، فرهنگ و روابط کلیسای ارتدکس و اسقف ها در زمان روسیه ی تزاری واجب است." https://www.instagram.co...
tagged: never
خاطرات سفیر
liked it
کتاب «خاطرات سفیر» نوشتهٔ خانم نیلوفر شادمهری رو که خوندم، غرق در خاطرات جوونی‌ها‌م شدم. قریب به اتفاق مطالب‌شو توی هم‌اون وبلاگ‌شون خونده بودم. از پایان‌ش خوش‌م نیومد. زیادی غلیظ بود. نگارشِ متن‌شم گه‌گاه توی ذوق می‌زد. مدتی نیست که ق...
پستچی
it was ok
زرد. آبکی؛ ولی طعم‌دار.
قصه ها و تصاویر
really liked it
این ازجمله کادوهایی بود که برای تولد خواهرزاده‌م خریدم. http://www.30book.ir/Book/56900/مجموعه-قصه-های-سوته-یف-16جلدی%20نخستین نسخه‌ای که خریدم چاپ نشر نخستین بود. ساده و بامزه بود. مفاهیمی چون صبر، کمک، ایثار و فداکاری، هم‌کاری، قناعت و...

goodreads.com