استاد روابط بین‌الملل دانش‌گاه تهرانه؛ اما چیزی از اخلاق در خانواده نمی‌فهمه. شاید هم
نمی‌خواد که بفهمه!

روابط خانواده‌گی‌ش از هم پاشیده…

موضوع: داستانک
تاريخ: سه شنبه، ۱۸ فروردین ، ۱۳۸۸

 

بی‌قرار اشک می‌ریخت، بر بالین پدر. پدر در بستر احتضار، سر دختر را نزدیک آورد و زمزمه کرد: «دوری‌مان چندی نمی‌پاید. تو را می‌کشند؛ به همین زودی.»

 

دختر آرام شد. حالا لب‌خند به لب داشت فاطمه.

 

موضوع: داستانک
تاريخ: سه شنبه، ۶ اسفند ، ۱۳۸۷

 

گدای سمجی به نظر می‌رسید. هنوز چند قدم مانده‌بود که ناگهان به طرف‌م آمد و دست دراز کرد. جا خوردم!  خودم را پس‌کشیدم و به راه‌م ادامه دادم.

 

…چند قدم دورتر برگشتم. پیـرمرد را دیدم، دست جوانی را گرفته و از خیابان عبور می‌کرد.

 

موضوع: داستانک
تاريخ: یکشنبه، ۱ دی ، ۱۳۸۷

 

مامان من هنـوز زن ِ بابای منـه؛ چون تو جاهایی مث فیش حقوقی بابام و مهمونی های رسمی ش  حضور زن (اول)ش ارزش محسوب می شه!

 

موضوع: داستانک
تاريخ: پنجشنبه، ۱۴ آذر ، ۱۳۸۷

 
  

۱۱ شهریور ۸۹

یه آی‌پی هست از دهلی که مرتب به این‌جا سر می‌زنه. خیلی کنج‌کاوم باهاش آشنا بشم؛ و ازش بپرسم چیزی که دنبال‌شه رو پیدا کرده یا نه.


ممنون می‌شم کامنت بذاره یا میل بزنه با هم حرف بزنیم.