استاد روابط بینالملل دانشگاه تهرانه؛ اما چیزی از اخلاق در خانواده نمیفهمه. شاید هم
نمیخواد که بفهمه!
روابط خانوادهگیش از هم پاشیده…
استاد روابط بینالملل دانشگاه تهرانه؛ اما چیزی از اخلاق در خانواده نمیفهمه. شاید هم
نمیخواد که بفهمه!
روابط خانوادهگیش از هم پاشیده…
بیقرار اشک میریخت، بر بالین پدر. پدر در بستر احتضار، سر دختر را نزدیک آورد و زمزمه کرد: «دوریمان چندی نمیپاید. تو را میکشند؛ به همین زودی.»
دختر آرام شد. حالا لبخند به لب داشت فاطمه.
گدای سمجی به نظر میرسید. هنوز چند قدم ماندهبود که ناگهان به طرفم آمد و دست دراز کرد. جا خوردم! خودم را پسکشیدم و به راهم ادامه دادم.
…چند قدم دورتر برگشتم. پیـرمرد را دیدم، دست جوانی را گرفته و از خیابان عبور میکرد.
مامان من هنـوز زن ِ بابای منـه؛ چون تو جاهایی مث فیش حقوقی بابام و مهمونی های رسمی ش حضور زن (اول)ش ارزش محسوب می شه!