فرح دیبا:

 

“… بعد از تظاهرات تازۀ اردیبهشت ماه در قم و تیر ماه در مشهد، به بهانۀ سوگواری شهدا، پادشاه تصمیم گرفت روند دادن آزادی‌ها را سریعتر نماید و در روز 14 مرداد ماه 1357، به مناسبت جشن مشروطیت، برگزاری انتخابات آزاد را با شرکت همۀ گروه‌های سیاسی در بهار 1360 اعلام کرد.

اما این تصمیم پادشاه نوعی ضعف تلقی شد و رهبران انقلابی از این موضوع نهایت استفاده را کردند.

در 20 مرداد ماه، تظاهرات جدیدی در شهر اصفهان برپا شد و حکومت نظامی اعلام گردید…”

 


[کهن دیارا؛ خاطرات فرح دیبا، نشر فرزاد، ص272]

 

 

“… روایتی از حضرت صادق(سلام‌الله‌علیه) است که می‌فرماید: «وَقَّتَ هذا الأمرَ فی السَّبعین» («همانا خدای متعال، وقت این امر را در سال هفتاد قرار داد.» / الکافی / ج1 / ص368) در تقدیرات الهی این بوده که با فاصلۀ سی سال از شهادت امیرالمؤمنین(سلام‌الله‌علیه) و ده سال بعد از شهادت امام حسین(علیه‌السلام) امر حکومت به دست اهل‌بیت برگردد. منتها، نتیجۀ به این بزرگی، کِی حاصل می‌شود؟ وقتی مردم، مقدماتش را با اراده و با تصمیم خودشان فراهم کرده باشند.

 

خدای متعال که با کسی قوم و خویشی ندارد! کاری که به عهدۀ مردم بود، انجام نگرفت. کاری که به عهدۀ امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) بود، آنها انجام دادند؛ اما کاری که به عهدۀ خواص بود -از عبدالله‌جعفر و عبدالله‌عباس تا بقیه- انجام نشد. حتی همان‌هایی که بعد به کربلا آمدند و همراه با امام حسین جنگیدند، در زمان جناب مُسلم، کاری که باید می‌کردند، نکردند. کوتاهی کردند، واِلّا مسلم آن‌طور نمی‌شد. باید قضیه را تمام می‌کردند که نکردند. خُب؛ این نکردن‌ها، موجب شد که حادثۀ کربلا پیش آمد.

 

بعد حضرت می‌فرماید: «فَلَمّا أن قُتِلَ الحُسَینُ صَلَواتُ‌الله‌علیهِ اشتَدَّ غَضَبُ اللهِ تَعالی عَلَی أهل ِ الأرض ِ فَأخَّرَهُ إلی أربَعینَ وَ مِائَة» («چون حسین کشته شد، خشم خدای تعالی بر اهل زمین سخت گشت، آن را تا صد و چهل به تأخیر انداخت.» / همان) یعنی عقب افتاد ظاهراً؛ به نظرم به سال صد و چهل رسید. یعنی هفتاد سال عقب افتاد. سال‌هایی است که بنی‌عباس بر سر قدرت بودند.

..یعنی معلوم می‌شود که صلح امام حسن(علیه‌السلام) زمینه‌ای برای یک کار بزرگ شد، واِلّا ائمه، این‌طور نبود که قضیه را رها کنند. قضیۀ ولایت و حکومت، مگر کوچک بود؟! اساس و محور دین، این بود. منتها دیگر این وضع پیش آمد.”

 


[انسان 250 ساله؛ بیانات مقام معظم رهبری دربارۀ زندگی سیاسی-مبارزاتی ائمۀ معصومین(علیهم‌السلام)، مؤسسۀ جهادی، مرکز صهبا، صص124-125]

 

 

 

هم‌چون‌این:

انسانِ ۲۵۰ ساله؛ فصل پنج‌م؛ امام حسن(سلام‌الله علیه) (۲)، (۱)

 

 

“محمد بن مسلم ثَقَفی می‌گوید: از امام باقر(علیه‌السلام) دربارۀ سخن خداوند پرسیدم که می‌‌فرماید: «خداوند بدی‌هایشان را به نیکی‌ها تبدیل می‌کند و خداوند آمرزنده و مهربان است» (سورۀ فرقان، آیۀ 70).

 

پس فرمود:

مؤمن ِ گنهکار در روز قیامت آورده می‌شود تا در جایگاه حساب قرار گیرد. پس خداوند بلند مرتبه، حساب او را برعهده می‌گیرد و هیچ‌یک از مردم را بر حساب او آگاه نمی‌سازد. پس گناهانش را به او می‌شناساند تا به بدی‌هایش اعتراف کند.

سپس به فرشتگان می‌فرماید: بدی‌ها را به نیکی تبدیل کنید و [آن گونه] بر مردم آشکار سازید. پس در این هنگام مردم می‌گویند: این بنده یک گناه هم ندارد. سپس خداوند به او فرمان می‌دهد به بهشت رهسپار شود.

پس این تفسیر آیه است و مخصوص شیعیان گناهکار ماست.

 

 

 

أخبَرَنا المُفیدُ عن أبی‌غالِبٍ أحمدَ بن محمدٍ الزُّراریِّ، عن عَمِّهِ علی‌بن سلیمان عن ِ الطَّیالِسیِّ عن العَلاءِ عن محمدٍ قالَ سَألتُ أباجعفر ٍ (علیه‌السلام) عن قَولِ اللهِ (عَزَّ وَ جَلَّ): «فَأُولئِکَ یُبَدِّلُ اللهُ سَیِّئاتِهم حَسَناتٍ وَ کانَ اللهُ غَفوراً رَحیماً» [الفرقان(25)، 70]

فَقالَ(علیه‌السلام): یُؤتَی بِالمُؤمن ِ المُذنِبِ یَومَ القیامَةِ حَتّی یُقامَ بِمَوقِفِ الحِسابِ، فَیَکونُ اللهُ (تعالی) هُوَ الَّذی یَتَوَلَّی حِسابَهُ، لا یُطَّلِعُ عَلَی حِسابِهِ أحَداً مِنَ النّاس ِ، فَیُعَرِّفُهُ ذُنوبَهُ حَتَّی إذا أقَرَّ بِسَیِّئاتِهِ، قالَ اللهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) لِلمَلائِکَةِ: بَدَّلوها حَسَناتٍ وَ أظهِروها لِلنّاس. فَیَقولُ النّاسُ حینَئِذٍ: ما کانَ لِهذا العَبدِ سَیِّئَةٌ واحِدَةٌ. ثُمَّ یَأمُرُ اللهُ بِهِ إلَی الجَنَّةِ.

فَهذا تَأویلُ الآیةِ، وَ هِیَ فی المُذنِبینَ مِن شیعَتِنا خاصَّة ً.”

 


[ترجمۀ امالی شیخ طوسی، مترجم: صادق حسن‌زاده، انتشارات اندیشۀ هادی، ج1، ص160، حدیث105، (جلسۀ سوم، حدیث14)]

 

 

“پس از آن که امام مطمئن شد معاویه جز زبان زور چیزی نمی‌فهمد و از سوی دیگر بزرگان کوفه مدافع وی در جنگ با شام هستند، در خطبه‌ای عمومی مردم را به جهاد فرا خواند.

پس از وی، امام حسن(ع) به سخنرانی پرداخت و ضمن آن فرمود: «برای نبرد با دشمن خود، معاویه و سپاهش، بسیج شوید، زیرا او اینک آماده شده است، و روحیۀ پیکارجویی را رها نکنید، که ترک آن، رشتۀ پیوند دلها را بگسلد و پایمردی (با جَوَلان) تیغ و سنان ضامن همیاری و جلوگیری (از شکست) است.»

پس از آن، امام حسین(ع) نیز ضمن سخنانی مردم را به جنگ بر ضد شامیان برانگیخت.

 

امام به ابن‌عباس نامه نوشت تا مردم بصره را به همراهی با او دعوت کند. بسیاری از مردم بصره پس از دعوت امام، همراه ابن‌عباس به کوفه آمدند. ابن‌عباس، ابوالاسود دئلی را بجای خود در بصره گماشت. آن حضرت به مخنف‌بن سلیم نامه نوشت تا کسی را بجای خود در اصفهان گماشته و به امام ملحق شود و او نیز چنین کرد.

 

 

در این زمان، محمد بن ابی‌بکر از طرف امام، حاکم مصر بود. او ضمن نامۀ مفصلی به معاویه، او را بخاطر مقابله‌اش با امام مورد سرزنش قرار داد. محمد با اشاره به پیشینۀ امام علی(ع) نوشت:

 

«اینک می‌بینم که تو دم از همتایی با او می‌زنی، در حالی که تو، تویی و او اوست که با سابقه‌ای برجسته در تمام خیرات و نکویی‌ها سرآمدست، و از مردم نخستین کسی است که اسلام آورده، به نیت راست‌اندیش‌تر، و به خاندان پاکیزه‌تر، و به داشتن همسری ارجمند از همۀ مردم والاتر، و برای پسر عمش بهترین کسان است… در حالی که تو لعنت‌شده پسر لعنت‌شده بودی و سپس نیز تو و پدرت همچنان فتنه‌ها بر ضد دین خدا برانگیختید، و برای خاموش کردن پرتو اسلام کوشیدید، و دسته‌بندی‌ها کردید، و احزاب تشکیل دادید، و مال و مایه گذاشتید و بدین منظور با قبایل (مخالف اسلام) رفت و آمد کردید.

پدرت بر این روش بمرد و تو نیز بر همین پایه جایش را گرفتی و گواه بر این، باقی‌ماندۀ دسته‌ها و احزاب مخالف و سران دورویی و دو دستگی و مخالفان پیامبر خدا(ص) هستند که به تو پناه آورده‌اند و تو آنان را زیر بال و پر گرفته‌ای. و گواه برای علی، علاوه بر برتری آشکار و پیشگامی سابق خود او در اسلام، یاران وی از مهاجران و انصارند که ذکر فضلشان در قرآن آمده و به یادها مانده و خداوند ایشان را ستوده است…

وای بر تو! چگونه خود را با علی مقایسه می‌کنی در حالی که او وارث پیامبر خدا(ص) و وصی او و پدر فرزندان وی و نخستین انسانی است که سر به فرمان او نهاده و تا واپسین دم زندگی او، بر پیمان خویش ایستاده، پیغمبر رازش را به او سپرده و وی را در کار خود شریک کرده است.»

 

 

معاویه نامه‌ای در جواب او نوشت با این خطاب:

«به نکوهش‌گر پدر خویش. نامه‌ات به من رسید… بر پدرت ناروا رانده بودی… ما و پدرت در روزگار زندگی پیامبرمان(ص) با هم بودیم. می‌دیدیم نگهداشت حق پسر ابوطالب بر ما لازم و برتری او بر ما آشکارست… آنگاه (پس از پیامبر) پدر تو و فاروقِ او، نخستین کسانی بودند که حق علی را گرفتند و با او به مخالفت پرداختند و هر دو بر این امر متفق و همداستان گشتند… آن دو وی را در کار خود مشارکت نمی‌دادند و بر راز‌های خود آگاهش نمی‌کردند تا درگذشتند و دورشان سپری شد…

بنابراین اگر آنچه ما بر آنیم درست است، پدر تو آغازگرش بوده؛ و اگر جور و ستم است باز هم پدرت پایه‌اش را گذاشته است. ما شرکای او هستیم و به رهنمود او رفته و از کار او پیروی کرده‌ایم. اگر پدرت پیش از ما این راه نپیموده بود، ما با پسر ابوطالب مخالفتی نمی‌کردیم و به او تسلیم می‌شدیم. ولی دیدیم پدرت چنان کرد و ما نیز گام به جای گام او نهادیم و رفتار او را سرمشق خود ساختیم.»(1)

 

 

 

تاریخ و سیرۀ سیاسی امیرمؤمنان علی‌بن ابی‌طالب (علیه‌السلام)، رسول جعفریان، دلیل ما، صص79-81]

 

 

پی‌نوشت:

1- وقعة صفین، نصر بن مزاحم منقری، صص118-121 / انساب الاشراف، احمد بن یحیی البلاذری، ج2، صص393-397 / شرح نهج البلاغه، ابن ابی‌الحدید، ج3، ص188 / مروج الذهب، مسعودی، ج3، ص10 / سمط النجوم العوالی، عبدالملک‌بن حسین العصامی، ج2، ص465

 

 

“ابومخنف می‌گوید: ضحاک‌بن عبدالله مشرقی گفته است:

روز عاشورا چون دیدم یاران امام(علیه‌السلام) به شهادت رسیدند و دشمن به خود و خاندانش راه پیدا کرد و از یاران امام(علیه‌السلام) جز سوید ابن عمرو بن أبی‌مطاع خثعمی و بشیر بن عمرو حضرمی، کسی باقی نمانده، (خدمت امام علیه‌السلام رسیده) عرض کردم:

ای فرزند رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله)! می‌دانی که من و تو قراری داشتیم؛ به تو عرض کردم: تا برای تو یاورانی باشند، می‌مانم و یاری‌ات می‌کنم و چون یاور نداشتی، آزادم که بروم و شما پذیرفتید؟

امام(علیه‌السلام) فرمود: «راست گفتی، اما چگونه از دست این همه دشمن می‌گریزی؟ چنانچه می‌توانی، برو؛ مرا با تو کاری نیست.»


پس به سوی اسب خود رفتم. من اسب خود را -در آن زمان که سپاه ابن‌سعد، اسب‌های ما را پی می‌کردند- برده، در یکی از خیمه‌های میانی اصحاب، بسته بودم و خود با ایشان پیاده می‌جنگیدم و در آن روز، دو نفر از دشمنان امام(علیه‌السلام) را کشتم و دست دیگری را بریدم و آن روز چندین بار امام(علیه‌السلام) به من فرمود: «دستت رنجور مباد! خدا دستت را نبرد! خدا از خاندان پیامبرت پاداش نیکت دهد!» و چون مرا اجازۀ رفتن داد، اسب خود را از خیمه بیرون آوردم و بر آن سوار شدم و او را زدم. چون (آماده شد و) به پا ایستاد، سواره از میان سپاه دشمن فرار کردم و ایشان به ناچار راهم را گشودند (و من رهیدم) و پانزده نفر به تعقیب من پرداختند تا به شفیّه -روستایی نزدیک ساحل فرات- رسیدم و چون به من رسیدند، رو به آنان کردم؛ کثیر بن عبدالله و ایوب‌بن مشروح و قیس‌بن عبدالله صائدی مرا شناخته، گفتند: این ضحاک‌بن عبدالله مشرقی است؛ این پسر عموی ماست؛ شما را به خدا از او دست بردارید!

سه نفر ایشان که تمیمی بودند گفتند: باشد، به خدا سوگند! درخواست برادران خود را می‌پذیریم و از او چشم می‌پوشیم.

دیگران هم چون چنین دیدند، رهایم کردند و خدا مرا نجات داد.




قال أبومخنف: حدّثنی عبدالله‌بن عاصم، عن الضحاک‌بن عبدالله المشرقی، قال:

لمّا رأیتُ أصحاب الحسین(علیه‌السلام) قد أصیبوا، و قد خُلِص إلیه و إلی أهل بیته، و لم یبق معه غیرُ سُوَید بن عمرو بن أبی‌المطاع الخَثعَمیّ و بشیر بن عمرو الحضرمیّ، قلتُ له: یابن رسول‌الله، قد علمتَ ما کان بینی و بینک، قلتُ لک: أقاتل عنک ما رأیتُ مقاتلاً، فإذا لم أرَمقاتلاً فأنا فی حلّ من الانصراف، فقلتَ لی: نعم.

قال: فقال: «صدقتَ، و کیف لک بَالنّجاء! إن قدرتَ علی ذلک فأنت فی حِلٍّ».

قال: فأقبلتُ إلی فرسی و قد کنت حیث رأیت خیل أصحابنا تُعقَر، أقبلتُ بها حتّی أدخلتها فسطاطاً لأصحابنا بین البیوت، و أقبلت أقاتل معهم راجلاً، فقتلتُ یومئذ بین یَدَی الحسین(علیه‌السلام) رجُلین،و قطعت یدَ آخر، و قال لی الحسین(علیه‌السلام) یومئذ مراراً: «لا تُشلَل، لا یقطع الله یدک، جزاک الله خیرا عن أهل بیت نبیّک(صلی‌الله علیه و آله)»

فلمّا أذن لی استخرجتُ الفرس من الفسطاط، ثمّ استویتُ علی متنها، ثمّ ضربتُها حتّی إذا قامت علی السّنابک رمیتُ بها عُرض القوم، فأخرجوا لی، و اتبعنی منهم خمسة عشر رجلاً حتّی انتهیتُ إلی شُفَیَّة؛ قریة قریبة من شاطیء الفرات، فلمّا لحقونی عطفتُ علیهم، فعرفنی کثیر بن عبدالله الشّعبیّ و أیّوب بن مِشرَح الخَیوانیّ و قیس بن عبدالله الصائدی، فقالوا: هذا ضحّاک بن عبدالله المِشرقی، هذا ابن عمِّنا، نُنشُدکم اللهَ لما کففتم عنه!

فقال ثلاثة نفر من بنی‌تمیم کانوا معهم: بلی والله لنجیبنّ إخواننا و أهل دعوتنا إلی ما أحبّوا من الکفّ عن صاحبهم.

قال: فلمّا تابع التمیمیّون أصحابی کفّ الآخرون؛ قال: فنجّانی الله.”




فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، صص510-511، حدیث410» به نقل از:

تاریخ الطبری، دارلکتب الاسلامیة، بیروت، ج3، ص329 / الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، احیاءالتراث، بیروت، ج2، ص569 / عبرات المصطفین، شیخ‌محمدباقر محمودی، مجمع احیاءالثقافة الاسلامیة، قم، ج2، ص54]

 

 

“چون ابوبکر از دنیا رفت و خلافت را به عمر سپرد، حسین(علیه‌السلام) بر او اعتراض کرده، پیرامون خلافت احتجاج فرمود.

طبرسی نقل کرده که:

عمر بن خطاب بر منبر رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) نشسته، با مردم سخن می‌گفت؛ در ضمن از این آیۀ شریفه که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) از خود مؤمنان به آنان سزاوارتر است،  یاد کرد. حسین(علیه‌السلام) (که در سنین کودکی بود) از گوشۀ مسجد به او خطاب کرد: «ای دروغگو! از منبر پدرم رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) پایین بیا (این) منبر پدر تو نیست.»

عمر گفت: حسین جان! (راست می‌گویی) منبر پدر تو است، نه منبر پدر من؛ چه کسی این را به تو آموخته است؟ پدرت علی‌به ابی‌طالب؟

حسین(علیه‌السلام) فرمود: «اگر هم فرمان پدرم را برده باشم، به جانم سوگند! او هدایت‌کننده است و من ره‌یافتۀ اویم؛ او از عصر رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) بر عهدۀ همۀ مردم، بیعت (و پیمان ولایت) دارد؛ آن را جبرئیل از نزد خدا آورد و جز بی‌باوران به کتاب خدا، آن را انکار نکنند؛ مردم او را با دلهای خود شناختند، ولی با زبان انکار کردند؛ وای بر آنان که حق ما خاندان رسالت را انکار کنند؛ چگونه محمد(صلی‌الله علیه و آله) پیامبر خدا، آنان را از شدت خشم و عذاب دردناک ملاقات کند.»

عمر گفت: حسین جان! لعنت خدا باد بر هر که حق پدر شما را منکر شود؛ (این) مردم (بودند که) ما را امیر خود ساختند؛ چنانچه پدرت را حاکم کرده بودند، ما نیز می‌پذیرفتیم.

حسین(علیه‌السلام) فرمود: «پسر خطاب! پیش از اینکه تو ابوبکر را بر خود امیر کنی تا او نیز تو را -بی‌هیچ حجتی از پیامبر خدا(صلی‌الله علیه و آله) و بی‌هیچ رضایتی از آل محمد(صلی‌الله علیه و آله)- امیر (پس از خود) کند، کدام مردم تو را امیر خود کردند؟! آیا رضایت شما، رضایت محمد(صلی‌الله علیه و آله) است؟! و آیا رضایت آل محمد(صلی‌الله علیه و آله) خشم محمد(صلی‌الله علیه و آله) است؟! آگاه باش! اگر زبانی پا بر جا در تصدیق و کرداری که مؤنان، یاری‌اش رسانند بود (تو به این آسانی‌ها) بر آل محمد سلطه نمی‌یافتی که به منبرشان بر آیی و حاکم بر آنان شوی، آن هم حکومت با کتابی که در خاندان محمد(صلی‌الله علیه و آله) فرود آمده و تو از نکات (بلند) و سربسته و تأویل آن جز شنیدن به گوشها، چیزی نشناسی؛ نادرست و درستکار نزد تو برابر است؛ پس خدا به آنگونه که سزایی، سزایت دهد و از بدعتی که پدید آوردی، به سختی بازجوئی‌ات کند.»


راوی گوید:

عمر، خشمگین از منبر پایین آمد و با گروهی از یارانش تا در خانۀ امیر مؤمنان آمده، اجازه خواست؛ امام اجازه داد و او وارد شد و گفت: ای اباالحسن! امروز از فرزندت حسین چه‌ها که ندیدم! در مسجد رسول خدا با صدای بلند با ما سخن می‌گوید و اوباش مدینه را بر من می‌شوراند.

حسن(علیه‌السلام) فرمود: آیا کسی که (از جانب خدا و رسول، هیچ اختیار و) حکمی ندارد، بر همانند حسین(علیه‌السلام) فرزند پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) بر می‌تازد یا به همکیشانش اوباش می‌گوید؟! بدان که خود، جز با اوباش به حکومت نرسیدی؛ پس خدای متعال از رحمت خود دور سازد کسی را که اوباش را بشوراند.

امیر مؤمنان(علیه‌السلام) فرمود: ابامحمد! آرام باش! تو به این زودی‌ها خشم نمی‌کنی و فرومایه و آشفته‌مزاج نیستی؛ سخنم را بشنو و با شتاب سخن مگو.


عمر گفت: ای ابالحسن! اینان (حسن و حسین علیهماالسلام) اندیشه‌ای جز خلافت ندارند.

امیر مؤمنان(علیه‌السلام) فرمود: آنان به رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) نزدیک‌تر از آنند که دل به خلافت خوش کنند؛ تو -ای فرزند خطاب!- آنان را به حقشان راضی کن تا کسانی که پس از این دو می‌آیند از تو خشنود شوند.

عمر گفت: رضایشان در چیست؟

فرمود: خشنودی‌شان در بازگشت از خطا و خودداری از گناه با توبه کردن است.

عمر گفت: اباالحسن! فرزندت را ادب کن تا با حاکمان که فرمانروایان زمین‌اند، کاری نداشته باشد!!

امیر مؤمنان فرمود: من گنهکاران را بر گناهشان و کسانی را که بیم لغزش و هلاکتشان دارم، ادب می‌کنم؛ اما کسی که بابای او رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) و کیش او ادب پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) است، ادبی بهتر از آن نمی‌بیند تا به آن رو کند؛ ای فرزند خطاب! آنان را راضی کن.


راوی گوید:

عمر بیرون آمد و در بین راه با عثمان‌بن عفان و عبدالرحمن‌بن عوف برخورد کرد؛ عبدالرحمن پرسید: ابا حفص! چه کردی؟

عمر گفت: آیا با علی و شیر بچه‌های او توان بحث هست؟!

عثمان گفت: ابن خطاب! اینان فرزندان عبد مناف‌اند که پرمایه‌اند و دیگر مردم بی‌مایه.

عمر (خشمگین شده)، گفت: دیگر این سخنان فخرآمیز را تکرار مکن، این سخن را از روی حماقت گفتی.

عثمان (نیز عصبانی شد و) جامۀ او را گرفته، پرتابش کرد و دورش ساخت و گفت: فرزند خطاب! گویا آنچه گفتم قبول نداری!

عبدالرحمن دخالت کرده، جداشان ساخت و مردم پراکنده شدند.




و إذا مضی الأول لسبیله فأدلی الخلافة إلی الثانی، اعترض علیه الحسین(علیه‌السلام) واحتجّ علیه فی غصب الخلافة.

کما روی الطبرسی: أنّ عمر بن خطاب کان یخطب الناس علی منبر رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) فذکر فی خطبته أنه أولی بالمؤمنین من أنفسهم، فقال له الحسین(علیه‌السلام) -من ناحیة المسجد-: «إنزل أیّها الکذّاب عن منبر أبی رسول‌الله لا منبر أبیک!»

فقال له عمر: فمنبر أبیک لعمری یا حسین لا منبر أبی، من علّمک هذا أبوک علی‌بن أبی‌طالب؟

فقال له الحسین(علیه‌السلام): «إن اُطع أبی فیما أمرنی فلعمری أنّه لهادٍ و أنا مهتد به، و له فی رقاب الناس البیعة علی عهد رسول‌الله، نزل بها جبرئیل من عندالله تعالی لا ینکرها الّا جاحد بالکتاب، قد عرفها الناس بقلوبهم و أنکروها بألسنتهم و ویل للمنکرین حقّنا أهل البیت، ماذا یلقاهم به محمّد رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) من إدامة الغصب و شدّة العذاب!!»

فقال عمر: یا حسین من إنکر حقّ أبیک فعلیه لعنة الله، أمَّرنا النّاس فتأمّرنا، أمّروا أباک لأطعنا.

فقال له الحسین(علیه‌السلام): «یا ابن الخطّاب فأیّ النّاس أمرک علی نفسه قبل أن تؤمّر أبابکر علی نفسک لیؤمّرک علی النّاس بلا حجّة من نبیّ و لا رضیً من آل محمّد، فرضاکم کان لمحمّد(صلی‌الله علیه و آله) رضیً؟ أو رضا أهله کان له سخطاً؟! أما والله لو أنّ للسان مقالاً یطول تصدیقه و فعلاً یعینه المؤمنون، لما تخطأت رقاب آل محمّد، ترقی منبرهم، و صرت الحاکم علیهم بکتاب نزل فیهم لا تعرف معجمه، و لا تدری تأویله إلّا سماع الآذان، المخطیءُ و المصیب عندک سواء، فجزاک الله جزاک، و سألک عما إحدثت سؤالاً حفیّاً».

قال: فنزل عمر مغضباً، فمشی معه اُناس من أصحابه حتّی أتی باب أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فاستأذن علیه فأذن له، فدخل فقال:

یا أباالحسن ما لقیت الیوم من إبنک الحسین، یجهرنا بصوت فی مسجد رسول‌الله، و یحرِّض علیّ الطغام و أهل المدینة.

فقال له الحسن(علیه‌السلام): «علی مثل الحسین ابن النبی(صلی‌الله علیه و آله) یشخب بمن لا حکم له، أو یقول بالطغام علی أهل دینه؟ أما والله ما نِلت إلّا بالطغام، فلعن الله من حرّض الطغام».

فقال له أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام): «مهلاً یا أبامحمّد، فإنّک لن تکون قریب الغضب و لا لئیم الحسب، و لا فیک عروق من السودان، اسمع کلامی و لا تعجل بالکلام».

فقال له عمر: با أباالحسن إنهما لیهمان فی أ نفسهما بما لا یری بغیر الخلافة.

فقال له أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام): «هما أقرب نسباً برسول‌الله من أن یهمّا، أما فأرضهما یا ابن الخطاب بحقهما یرض عنک من بعدهما».

قال: و ما رضاهما یا أباالحسن؟

قال: «رضاهما الرجعة عن الخطیئة و التقیة عن المعصیة بالتوبة.»

فقال له عمر: أدّب یا أباالحسن إبنک لا یتعاطی السلاطین الّذین هم الحکماء فی الأرض.

فقال له أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام): «أنا اؤدّب أهل المعاصی علی معاصیهم، و مَن أخاف علیه الزلّة و الهلکة، فأما من والده رسول‌الله و نحله أدبه فإنه لا ینتقل إلی أدب خیر له منه، أما فأرضهما یا ابن الخطاب!

قال: فخرج عمر فاستقبله عثمان‌بن عفان و عبدالرحمن‌بن عوف، فقال له عبدالرحمن: یا أبا حفص ما صنعت فقد طالت بکما الحجة؟

فقال له عمر: و هل حجة مع ابن أبی‌طالب و شبلیه؟!

فقال له عثمان: یا ابن الخطاب، هم بنو عبد مناف، الأسمنون و النّاس عجاف.

فقال له عمر: ما اعد ما صرت إلیه فخراً فخرت به بحمقک، فقبض عثمان علی مجامع ثیابه ثمّ نبذ به وردّه، ثمّ قال له: یا ابن الخطاب، کأنّک تنکر ما أقول!؟ فدخل بینهما عبدالرحمن و فرّق بینهما و افترق القوم.”





فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، صص145-147، حدیث77» به نقل از:

الاحتجاج، طبرسی، نشر مرتضی، مشهد، ج1، ص292]


 

“از اواخر سال 1357، دولت امریکا در خصوص انجام تعهدات معاملات تسلیحاتی خود با ایران که بالغ بر 9 میلیارد دلار بود دچار تردید شد و بر همین پایه، در دوران کوتاه حکومت شاپور بختیار و نیز پس از پیروزی انقلاب اسلامی در دوران دولت موقت مهدی بازرگان، عواملی را وادار کردند تا این قراردادها را به طور یک‌جانبه از سوی ایران لغو کنند تا ضمن تضعیف نیرهای مسلح ایران، موضوع گرفتن هر گونه غرامت از امریکا منتفی شود.


در راستای این تلاش‌ها شش ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی (1358/8/20)، صادق طباطبایی معاون سیاسی بازرگان و سخنگوی دولت موقت به طور رسمی لغو یک‌جانبۀ قرارداد 9 میلیارد دلاری ایران و امریکا شامل خرید 160 فروند جنگندۀ اف-16، هفت فروند بوئینگ آواکس و چهار فروند ناوشکن جنگی و همچنین سایر قراردادها شامل قراردادهای شرکت بالگردسازی بل، گرومن، بوئینگ و قراردادهای مستشاری را اعلام کرد.

او با اعلام آنکه هواپیماهای جنگندۀ اف-14 در راهبرد جدید نظامی ارتش جایگاهی ندارد و هزینۀ نگهداری و پرواز بسیار سنگینی دارد، از قصد فروش دوبارۀ آنها به امریکا خبر داد.

این در حالی بود که یک هفته پس از پیروزی انقلاب، امریکا اعلام کرده بود که حاضر است 78 فروند هواپیماهای اف-14 و دویست موشک فونیکس را از ایران خریداری کند.

ناگفته نماند که در همان روزهای پرآشوب انقلاب، نظامیان امریکا در ایران برخی از قطعات حساس جنگنده‌های اف-14 را جدا کرده و با خود برده بودند.


در ادامۀ این اقدامات خائنانۀ دولت موقت، قرارداد تسلیحاتی ایران و آلمان غربی به مبلغ یک میلیارد فرانک نیز که شامل شش فروند زیردریایی بود به طور یک‌جانبه لغو شد. همچنین قرارداد خرید 1508 دستگاه تانک چیفتن انگلیسی نیز توسط بازرگان لغو شد.

شورای انقلاب با مشاهدۀ این حوادث در اقدامی انقلابی، اختیار تصمیم‌گیری در خصوص جنگنده‌های اف-14 را از دست دولت موقت خارج ساخت که از آنها در جریان جنگ تحمیلی و تا به امروز استفاده شد.”




[جنگ به روایت فرمانده: درس‌گفتارهای جنگ، دکتر محسن رضایی میرقائد، بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، ص64، پاورقی2]


 

“برای فیلم باغ فردوس پنج بعد از ظهر سیامک شایقی در [آسایش‌گاه] امین‌آباد فیلم‌برداری داشتیم. در بخشی که خانم‌ها را نگه‌داری می‌کردند، کار می‌کردیم.

در روز دو نوبت به این بخت‌برگشته‌ها داروهایی تزریق می‌کردند که آرام شوند.

یک دختر و یک زن میان‌سال بیش‌تر از دیگران توجه مرا جلب کرده بودند. دخترک حدود 20 سال داشت. با خودش حرف می‌زد. راه می‌رفت و ناگهان گوشه‌ای از ترس کز می‌کرد و کمک می‌خواست… بعد می‌خندید و قهقهه می‌زد.

از مسوول بخش پرسیدم: ماجرای این دختر چیست؟

گفت: پدرش، برادرش و دایی‌اش به او تجاوز کرده‌اند.

کافی بود. دیگر نمی‌خواستم بقیه‌ی ماجرا را بشنوم.


اما زن. حدود 50 سال داشت. زنی باشخصیت و خانواده‌دار بود. موهای جوگندمی داشت و موقر راه می‌رفت. یک‌بار قبل از این‌که داروی صبح را به او تزریق کنند و هنوز سرپا بود، با من سلام‌وعلیک کرد. از نوع حرف‌زدن‌اش معلوم بود خانم تحصیل‌کرده‌ای است. از من خواهش کرد اگر ممکن است برای‌اش روپوش، جوراب و روسری مناسب بیاورم. قبول کردم و بلافاصله رفت تا کسی متوجه نشود.

شب، ماجرا را برای هایده تعریف کردم و او برای‌اش روپوش و روسری و جوراب مناسب داد.

فردا، قبل از تزریق خودم را به او رساندم و بسته را به او دادم. خیلی تشکر کرد. گفتم شما برای چه این‌جا هستید؟

با ترس و لرز گفت: شوهرم را کشتند!

ادامه داد که کسی را جز شوهرش نداشته. گفت از اقوام یکی از نمایشنامه‌نویسان است.

گفتم: من او را می‌شناسم.

گوش نکرد. با عجله تعریف کرد که اقوام‌اش از کانادا آمده‌اند و او را این‌جا انداخته‌اند و می‌خواهند ارث و میراث شوهرش را بالا بکشند. به این‌جا تلفن زده‌اند که دیوانه‌ام. آن‌ها هم مرا با آمبولانس به این‌جا منتقل کرده‌اند.

… مرا صدا زدند. رفتم. تقریباً همان دقایق او را هم برای تزریق بردند… حرف‌های‌اش چیزی میان جنون و واقعیت بود. نمی‌دانستم باید باور کنم یا نه. فکر کردم اگر به من هم آن داروها را تزریق می‌کردند، قاطی می‌کردم؟!

از همان‌جا در یک وقت استراحت به آن نویسنده تلفن زدم. خاموش بود. شب هم زنگ زدم، خاموش بود. از دوستان مشترک‌مان پرسیدم، گفتند: ایران نیست. برای اجرای یک نمایش به خارج رفته!


فردا قبل از تزریق سراغ آن خانم رفتم. از من خواسته بود به او خبر بدهم. به او گفتم قوم و خویش‌تان ایران نیست. کلی مضطرب شد. شماره‌ی دیگری از اقوام دورترشان داد. گفت به آن‌ها خبر بدهید، بیایند مرا از این‌جا ببرند. من این‌جا دیوانه می‌شوم و باز هم گفت که شوهرش را کشته‌اند! ادامه داد: کسانی که شوهر او را کشته‌اند، می‌خواهند خانه‌ی او را بفروشند و پول‌ها را بالا بکشند و بلیط‌شان را هم تهیه کرده‌اند تا دو هفته‌ی دیگر به کانادا برمی‌گردند من باید تا آخر عمر این‌جا بمانم…


میان پلان‌هایی که فیلم‌برداری می‌کردیم از پرستاران راجع به او می‌پرسیدم. می‌گفتند حالش خوب نیست، پرت‌وپلا می‌گوید. شوهرش فوت کرده، کشته نشده… آمد از جلوی من رد شد، حتی مرا نشناخت. به جایی، شاید در اعماق ذهن‌اش، خیره شده بود.

هر شب، ماجرای همان روز را برای هایده تعریف می‌کردم. هایده گفت به این قوم و خویش‌اش هم تلفن بزنم. زدم. وقتی خودم را معرفی کردم، آن‌ها هم خوش‌حال شده بودند و هم متعجب که چرا به آن‌ها زنگ زده‌ام. فکر کردند شاید یک برنامه‌ی تلویزیونی است. وقتی ماجرا را برایشان تعریف کردم، سکوت کردند. سکوت… مِن‌مِن… دوست نداشتند راجع به این ماجرا حرف بزنند. بالاخره یکی از خانم‌های پشت تلفن به من گفت: او راست می‌گوید… و گفت که پای آن‌ها را به این ماجرا نکشانم، دوست نداشتند بیش‌تر حرف بزنند و خداحافظی کردند.

قضیه جالب شد… من و هایده نمی‌دانستیم چه کنیم. فردا او را دیدم. جلو نرفتم. نمی‌دانستم چه باید بکنم. آن روزها با یکی از افراد حراست امین‌آباد، سلام و علیکی پیدا کرده بودم. رفتم سراغ‌اش و همه‌ی ماجرا را برای او تعریف کردم… و تاکید کردم اگر ماجرا حقیقت داشته باشد، من و تو مسوول‌ایم. او قول داد ماجرا را پی‌گیری کند.

فردای آن روز، فیلم‌برداری ما در امین‌آباد تمام می‌شد. به او گفتم که از پس‌فردا ما دیگر به امین‌آباد برنخواهیم گشت. او شماره‌اش را به من داد تا خبر بگیرم…

چند روز بعد به من زنگ زد. من کلی دل‌شوره داشتم. گفت: تحقیق کردم. آن خانم راست می‌گفته.

خیلی خوش‌حال شدم.

گفت: آن قوم و خویش‌های ناقوم و خویش را ممنوع‌الخروج می‌کنم. چند روز بعد تلفن زد و گفت آن خانم را به خانه بازگردانده.


هنوز هم فکر می‌کنم، شاید کسان دیگری در امین‌آباد باشند که هیچ‌وقت فرصت نکرده‌اند قبل از تزریق، حرف‌شان را بزنند.”




[این مردم نازنین؛ قصه‌های رضا کیانیان با مردم، نشر مشکی، صص41-44]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، 19 آبان ، 1391

 

حجت‌الاسلام و المسلمین اسماعیل فردوسی‌پور:


“روزی با یکی از برادران برای انجام کاری به پاریس رفته بودم. ساعت هفت بعد از ظهر بود که وی رادیوی اتومبیل را روشن کرد تا خلاصۀ اخبار را بشنود. این برادر که زبان فرانسه را خوب می‌دانست، پس از شنیدن اخبار با کمال تعجب به من گفت: «اعلام می‌کند که امام ملاقات با بختیار نخست‌وزیر ایران را پذیرفته‌اند و او به زودی به ملاقات ایشان خواهد آمد.»

ما که از موضع‌گیریهای امام در برابر دولتهای غیرقانونی ایران اطلاع داشتیم، می‌دانستیم که امام هیچ یک از آنان را به رسمیت نمی‌شناسند و به همین دلیل نیز کسی را برای ملاقات نمی‌پذیرند. به این دلیل این خبر موجب نگرانی و تعجب ما شد.

البته اشخاص مرموزی در پاریس و ایران تلاش می‌کردند که این ملاقات صورت گیرد. آنها اصرار داشتند که امام بختیار را بپذیرند و به رسمیت بشناسند تا به این ترتیب دولت بختیار دولت آشتی شود. در این خصوص تماسهایی هم برقرار بود و آقایان دکتر یزدی و قطب‌زاده در پاریس و آقای مهندس بازرگان در ایران در برقراری این تماسها نقش اساسی داشتند.


ما با عجله عازم نوفل‌لوشاتو، محل اقامت امام (قدس سره الشریف) شدیم. در دفتر ایشان به آقای دکتر یزدی برخوردیم. پرسیدیم: «چه شده است؟» جواب داد: «تمام شد. امام ملاقات را پذیرفتند و ما هم در مصاحبه‌ای شرکت و اعلام کردیم که امام بختیار را می‌پذیرند. عن‌قریب ملاقات انجام می‌شود!»


پس از مدتی همه رفتند و دفتر خلوت شد. من تنها بودم و فکر می‌کردم که چگونه امام ملاقات با بختیار را پذیرفته‌اند. در همین هنگام صدای زنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم. آیت‌الله منتظری بود که از مدرسۀ رفاه تهران صحبت می‌کرد.

وی پس از احوالپرسی سؤال کرد: «این خبر چه بود که خبرگزاریها پخش کردند؟» من هم به همان اندازه که اطلاع داشتم، ماجرا را گفتم. گفت: «پیامی دارم. می‌توانی الان به عرض امام برسانی؟» گفتم: «صحبتهای شما را ضبط می‌کنم و نوار را می‌برم امام استماع بفرمایند.»

رسم ما در گرفتن اخبار مهم و لازم و پیامهای شخصیتها این بود که صحبتها را روی نوار ضبط می‌کردیم و به سمع مبارک امام امت می‌رساندیم.


آن شب پس از آیت‌الله منتظری، حجت‌الاسلام آقای خلخالی و حجت‌الاسلام آقای انواری نیز دربارۀ ملاقات با بختیار و جو حاکم بر ایران نظراتی دادند. تمام این صحبتها بر روی نوار ضبط شد و حدود ساعت ده شب بود که نوار را خدمت امام بردم.

حضرت امام(ره) پس از شنیدن نوار، پیام زیر را در تاریخ 1357/11/8 صادر فرمودند:


بسم‌الله الرحمن الرحیم


حضرات حجج اسلام تهران و سایر شهرستانها، دامت برکاتهم

آنچه ذکر شده است که شاپور بختیار را در سمت نخست‌وزیری من می‌پذیرم، دروغ است. بلکه تا استعفا نداده است، او را نمی‌پذیرم. چون او را قانونی نمی‌دانم. حضرات آقایان به ملت اعلام فرمایید که توطئه‌ای در دست اجراست و از این امور جاریه گول نخورند. من با بختیار تفاهمی نکرده‌ام و آن چه سابق گفته است که گفتگو بین من و او بوده، دروغ محض است. ملت باید موضع خود را حفظ کند و مراقب توطئه‌ها باشد.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

روح‌الله الموسوی الخمینی



این پیام بلافاصله به آیت‌الله منتظری در تهران، به قم و همچنین به خبرگزاری یونایتدپرس ارسال و موجب خرسندی پیروان خط امام و نگرانی و ناراحتی گروهی دیگر شد.

در پی انتشار این پیام بود که بختیار در سخنرانی‌اش گفت: «به وسیلۀ نزدیکان آیت‌الله به توافق رسیده بودیم و ترتیب ملاقات داده شده بود. نمی‌دانم چه شد که بر هم خورد!»”




[پا به پای آفتاب؛ گفته‌ها و ناگفته‌ها از زندگی امام خمینی(س)، امیررضا ستوده، نشر پنجره، ج۲، صص72-74]


 

علامه علی دوانی:


“درس فلسفه (معقول) را در حوزه [ی قم]، مرحوم آقا شیخ مهدی مازندرانی در خانه‌اش می‌گفت. می‌گفتند بر معقول تسلط خوبی دارد، ولی چون پیر است و مزاجی تند دارد همه کس طاقت نشستن پای درس او را ندارند.

گذشته از ایشان، حضرت امام خمینی و مرحوم حاج آقا روح‌الله کمالوند خرم‌آبادی، نیز معقول می‌گفتند.


در حوزه معروف بود که دو حاج آقا روح‌الله درس معقول می‌گویند: یکی سید و دیگری شیخ، و سید از شیخ بهتر و برتر است. سید، حاج آقا روح‌الله خمینی و شیخ، حاج آقا روح‌الله خرم‌آبادی بودند. امام خمینی با ورود علامه طباطبایی به قم و تدریس کتب فلسفی، درس معقول را رها و به درس خارج فقه و اصول پرداختند و دیگر فلسفه نگفتند.


…هنوز ماجرای نوشتن پاورقی علامه طباطبایی بر بحارالانوار فروکش نکرده بود که گفتند آیت‌الله بروجردی فرموده‌اند: این همه فلسفه‌خوانی در حوزه چه خبر است؟ و چون در این‌گونه موارد اطرافیان آتش‌بیار معرکه بودند، از آن هراس داشتیم مبادا ایشان سخنی در منبر بگویند و مغرضین آن را کش داده و ماجرای فداییان اسلام هم برای علامۀ طباطبایی پیش بیاید.

این وضع، تنی چند از ما را بر آن داشت که برای حفظ ایشان از حادثۀ محتمل، دست به کار شویم. به اتفاق آقایان مکارم و سبحانی و آقاسیدمرتضی جزایری رفتیم خدمت امام خمینی که هم فقیه مصلح بود و هم حکیم و استاد فلسفه.


ادامهٔ مطلب

 

چون شیر ِ عاشقی که به آهوی پرغرور

من عاشقم به دیدنت از تپه‌های دور


من تشنه‌ام بـه رد شدنت از قلمرو ام

آهو! بیا و رد شو از این دشتِ سوت و کور


رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِ هر عبور


آواره‌ی نجابت چشمان شرجی‌ات

توریستهای نقشه به دستِ بلوند و بور


هـرگاه حین گپ زدنت خنده می‌کنی

انگار «ذوالفنون» زده از «اصفهان» به «شور»


دردی دوا نمی‌کند از من ترانه‌هام

من آرزوی وصل تو را می‌برم به گور


مرجان! ببخش «داش آکلت» رفت و دم نزد

از آنچه رفت بر سر این دل، دلِ صبور


تعریف کردم از تو ، تو را چشم می‌زنند

هان ای غزل! بسوز که چشم حسود کور!




حامد عسکری


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، 23 مهر ، 1391

 

“سال‌ها پیش و پس ازز آن که «استاد مزاری» رهبر حزب وحدت اسلامی افغانستان به شهادت رسیده و رهبری حزب به دو شاخۀ «خلیلی» و «اکبری» تقسیم شود، به استان «بامیان» در مرکز افغانستان رفته بودم.


«خلیل‌الله خلیلی» آن سال‌ها میراث‌دار و رهبر شاخه‌ای از حزب وحدت اسلامی شده بود که خود را رهروان بلامنازع استاد مزاری می‌دانستند. در حالی که استاد مزاری سال‌ها با حزب جمعیت اسلامی به رهبری «استاد برهان‌الدین ربانی» جنگیده بود، آن موقع خلیلی با این حزب به اتحاد کامل رسیده و در یک جبهه علیه طالبان می‌جنگید.

من از او پرسیدم با این همه دشمنی، چطور چنین اتحادی صورت گرفته؛ پاسخ داد: «در سیاست دوست دائمی و دشمن دائمی وجود ندارد».


آن زمان نظر به احساسات شدید قومی که در همۀ احزاب افغانی بود، درک این مسأله حتی برای من به عنوان یک خبرنگار خارجی سخت بود. بی‌گمان رزمندگان هر دو حزب نیز چنین احساسی داشتند.


پس از سرنگونی «دکتر نجیب‌الله» و پیروزی مجاهدین، احزاب مختلف افغان،  جنگ‌های خونینی با هم کردند که خانواده‌های بسیاری را داغدار کرد.

امروز در افغانستان، دولت‌مردان، هم «احمدشاه مسعود» و هم «استاد عبدالعلی مزاری» را به عنوان قهرمان ملی قلمداد کرده و میادینی را در کابل و دیگر شهرها به نام‌شان نام‌گذاری کرده‌اند. فارغ از آن‌که این دو قهرمان چه جنگ‌های خونینی با هم کردند، حالا آن جنگ‌ها به ظاهر فراموش شده‌اند و البته درست هم همین است.


یکی از جنگ‌های تاریخی این دو مجاهد، اوایل دهۀ هفتاد در محلۀ افشار کابل رخ داد. آنجا محل تجمع شیعیان کابل بود. طرفداران آقای مزاری معتقدند نیروهای مسعود در این محله دست به قتل عامی هولناک زدند و از هیچ جنایتی ابا نکردند. آن‌ها هرگاه نام مسعود و دلاوری‌ها و جوانمردی‌هایش به میان می‌آید، فوری بحث محلۀ افشار ا به میان می‌آورند.

ادامهٔ مطلب

 

علامه علی دوانی:


“در اردیبهشت ماه سال 1328 وارد [حوزۀ علمیۀ] قم شدم. در همان موقع یا یکی دو ماه بعد، مسئۀ روز حوزه، «ایجاد اصلاحات در حوزه» بود. می‌گفتند: «هیئت مصلحین حوزه» مشغول اقداماتی هستند تا به امر آیت‌الله بروجردی، نظمی و سر و صورتی به حوزه بدهند و جلساتی دارند و مذاکره می‌کنند.

موضوع این بود که شنیدم چند بار امام خمینی -که آن روز چهرۀ درخشان و مایۀ امید حوزۀ علمی قم وشاخص‌ترین استاد بزرگ حوزه بودند- از آیت‌الله بروجردی دعوت نمودند به قم بیایند و سرپرستی حوزه را با تنی چند از علمای همفکر خود -که خواهان اصلاح و تحولات جدید در حوزۀ علمی قم بودند- به عهده بگیرند و از مرحوم آیت‌الله بروجردی تقاضا نمودند ترتیبی دهند تا هماهنگ با سیر زمان، تحولاتی در تمام شئون حوزه به وجود آید.


برای این کار، هیئت مصلحین -متشکل از امام و دیگر علما و مدرسین- تعیین و بنا شد یک روز بروند منزل آیت‌الله بروجردی و آخرین حرف خود را بگویند. آن موقع سرپرست فیضیه، حاج‌میرزا عبدالحسین صاحب‌الداری بود که طلاب از وی دل خوشی نداشتند. اطرافیان آقای بروجردی و از جمله حاج‌احمد خادمی و آقای سیدمرتضی برقعی واعظ  از وی دفاع می‌کردند و سعی داشتند طوری نشود که او معزول گردد.


ادامهٔ مطلب

 

“از: اداره کل سوم 312

به: سازمان اطلاعات و امنیت کشور

تاریخ: 2536/12/28

شماره: 312/9786



به نحو مقتضی به اختلافات موجود بین فارس‌ها و ترک‌ها دامن زده و از این جریان به‌طور مطلوب بهره‌برداری و نتایج حاصله اعلام.

ثابتی



امنیت داخلی

توسط منابع و عوامل دیگر نسبت به پیاده کردن این دستور اقدام شود. 12/29″




[بدون شرح به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، ص411]


 

“یک شاخه گل اگر پژمرده یا خشکیده باشد زباله است و دورش می‌اندازی؛ هرچند که پیش از این سبز بوده و رنگ و رویی و عطر و بویی داشته باشد.

چرا؟  چون میزان، وضعیت فعلی است.

در دستگاه الهی هم دقیقاً ملاک همین است.

یعنی وضعیت فعلی افراد است که سرنوشت آن‌ها را رقم می‌زند.

به قول حافظ:

«حکم مستوری و مستی همه بر عاقبت است»

ای بسا کسی که در ابتدا پاک و بی‌آلایش بوده باشد، ولی اکنون نه. طبیعتاً او از این دستگاه دور می‌افتد.

«تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم

از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری؟»

و ای بسا کسی که در آغاز  تَر دامن و آلوده بوده باشد ولی اکنون نه. به حتم او نزدیک و نزدیک‌تر خواهد شد.

نمونه‌ی روشنش جناب ابلیس است که شش هزار سال سجاده‌نشین باوقار بود و معلم فرشتگان بود. یا جناب بلعم باعورا که دعاهایش بی‌جواب نبود و مستجاب‌الدعوه بود ولی دیدی و شنیدی که سر و کارش به کجا کشید.

«دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم»

و از آن سو هم نمونه بسیار است. یعنی چه آلودگانی که دست از آلودگی شسته و به پاکی و طهارت آراسته شدند.

نمونه‌ی روشن آن، ساحران روزگار فرعون که ابتدا کنار او بودند و برای خوش‌آمد او چه خوش‌رقصی‌ها که داشتند، اما همین که حق بر آنان آشکار شد از او کناره گرفتند و در کنار موسی ماندند، و تخته‌ی تابوت را بر تخت و تخت‌نشینی ترجیح دادند.

و اکنون از آنان با عنوان اولیای حق یاد می‌شود.

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

ببین چه بودند و چه شدند!

و چه زیبا می‌گوید مولوی از زبان حق:

«اگر تو دیوی ما دیو را فرشته کنیم

و گر تو گرگی ما گرگ را شبان کردیم

بگیر مُلک دو عالم که مالک الملکیم

بیا به بزم که شمشیر در میان کردیم

هزار ذره از این قطب آفتابی یافت

بسا قراضه قلبی که ماش کان کردیم

چرا شکفته نباشی چو برگ می‌لرزی

چه ناامیدی از ما کِرا زیان کردیم

بسا دلی که چو برگ درخت می‌لرزید

به آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم»


راستی چه می‌شد که ما هم ملاک داوری‌ها و قضاوت‌هامان الهی می‌شد؛ یعنی ما هم وضعیت کنونی افراد را می‌دیدیم.

یعنی اگر از کسی لغزشی، خطایی سراغ داشتیم نادیده می‌گرفتیم و شرایط فعلی او را در نظر می‌داشتیم. چون ای بسا نادم و پشیمان باشد، ای بسا تدارک دیده باشد، ای بسا اصلاح شده باشد.

چرا آن‌ها را به چوب گذشته می‌رانیم؟

از آن طرف چرا خیلی‌ها باید نان گذشته را بخورند؟

یعنی اگر در گذشته خدمتی داشته‌اند چرا باید به همان بهانه به آن‌ها امتیاز داده شود، یا امتیاز بگیرند؟”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص186-188]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، 25 شهریور ، 1391

 

“از: تیمسار ریاست سازمان اطلاعات و امنیت کشور

به: شهربانی کشور (ادارۀ اطلاعات)

موضوع: استفادۀ دانشجویان دختر از چادر

تاریخ: 2535/7/21

شماره: 124-1-154

 

 

اوایل سال تحصیلی جاری تعداد زیادی از دانشجویان دختر (به ویژه سال اول) با چادر به دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالی رفت و آمد می‌نمایند. چون موضوع قابل توجه به نظر می‌رسد، لذا خواهشمند است دستور فرمایند در مورد ادامۀ این وضع و با جلوگیری از ورود آنان به دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالی نظریه اعلام دارند.

 

رئیس شهربانی کشور – سپهبد صمدیانپور

 

 

به معاون مدیرکل حزب [رستاخیز] اطلاع [داده] شود که اصول و مبادی صحیح مذهب [!] باید به وسیلۀ دانشجویان حزب، تقویت و نسبت به خرافات مبارزه شود [!] با مسخره کردن و هو کردن کلاغ سیاه و نظایر آن کاری کنند که نتوانند با چادر بیایند یا چادر را از سر بردارند. [دستخط نصیری]

 

اوامر به آقای مهدوی قائم مقام دبیرکل حزب ابلاغ شد. به شهربانی کشور جواب داده شود در این مورد قرار است از طرف حزب رستاخیز ملت ایران، اقدامات لازم صورت گیرد. ادارات یکم و چهارم نیز در جریان قرار گیرند. [دستخط و امضای ثابتی] 35/7/27″

 

 

 

 

[بدون شرح به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، ص361]

 

 

“… خدا رحمت کند امام را. یک وقتی در قم یک بیت شعری گفت و چه غوغایی به پا شد. فرموده بود:

«روم ز دانه‌ی انگور سُبحه‌ای سازم

برای رفتن میخانه استخاره کنم»

یعنی می‌خواهم با دانه‌های انگور تسبیحی درست کنم و آن‌گاه با آن تسبیح استخاره کنم و اگر خوب آمد به میخانه بروم.

این را در حالی می‌گفت که خیلی‌ها در به در دنبال تربت سیدالشهداء(علیه‌السلام) می‌گشتند تا از آن تسبیح درست کرده و ذکر خدا بگویند.


لذا بسیاری با شنیدن این بیت برآشفتند و رفتند پیش مرحوم حاج‌شیخ‌عبدالکریم حائری که استاد امام بود و سفره‌ی دل را باز کردند و شروع کردند به گله‌گذاری که ببین این کسی که شما از او حمایت می‌کنید شورش را درآورده و زده است به سیم آخر و آخر ِ پیری می‌خواهد از دانه‌های انگور تسبیح درست کند و برای رفتن به میخانه استخاره کند!

مرحوم حاج‌شیخ‌عبدالکریم حائری خیلی خندیده بود و فرموده بود به آقاروح‌الله بگویید:

«در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»

یعنی نیاز به استخاره نیست و چه کاری بهتر از این!


حال، ماجرا اینجاست که چرا آن جماعت شوریدند ولی آن بزرگ نه؟ چون آن‌ها نور نداشتند ولی آن مرد داشت. او می‌دانست که امام اگر می‌گوید میخانه، مقصود میخانه نیست.

اساساً مشکل اولیای خدا همین است که ما حرف آن‌ها را نمی‌فهمیم، چون از نور و فهم محرومیم.

بیچاره مولوی هم همین گرفتاری را داشت لذا به زبان آمده و می‌گفت:

«من چو لب گویم لب دریا بود»

یعنی هرگاه گفتم «لب»، منظورم لب نیست. یک وقت پیش خودت فکر نکنی مولوی هم بله! بلکه من وقتی می‌گویم: لب منظورم لب دریاست، نه آن چیزی که تو می‌فهمی!


یا نظامی می‌گفت: من وقتی می‌گویم «می» منظور من «می» نیست، وگرنه در تمام عمری که خدا به من داده است، حتی یک‌بار لبم به آن آلوده نشده.

«مپندار ای خضر فرخنده پی

که از می مرا هست مقصود می

وگرنه به ایزد که تا زنده‌ام

به می، دامن ِ لب نیالوده‌ام»”





[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص151-153]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، 14 شهریور ، 1391

 

“بعضی عکس‌ها تا کوچک‌اند کیفیتی دارند، اما همین که بزرگ می‌شوند از کیفیت افتاده و کاملاً شطرنجی می‌شوند.

بعضی آدم‌ها هم همین‌طورند. تا بزرگ نشده و جایگاه و منزلت اجتماعی چندانی پیدا نکرده‌اند، مثلاً بخشدار یک بخش‌اند، آدم خوبی هستند، اما همین که منصب و موقعیتی بالاتر پیدا می‌کنند عوض می‌شوند.”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، ص162]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، 3 شهریور ، 1391

 

آیت‌الله ابراهیم امینی:


“یکی از صفات حضرت امام این بود که ایشان از مناظره، جدال و خودنمایی در بحث اجتناب می‌کردند. در حالی که این کار بین بعضی طلبه‌ها و فضلا مرسوم است و آنان این صفت را جزو کمالات خود می‌دانند که در بحثهای علمی بر دیگران برتری پیدا کنند و ایشان را مغلوب سازند.

اگرچه باید به این نکته نیز اشاره کرد که چنانچه این بحثها مخلصانه و برای اظهار حق باشد، جای ایراد نیست، ولی اگر برای تظاهر و خودنمایی و جدال و غلبه بر طرف مقابل باشد، نفس انسان را به سراشیبی سقوط می‌کشاند.


حضرت امام خمینی (قدس سره الشریف) در مباحث علمی کاملاً اهل بحث و دقت بودند، مطالب را به طور دقیق بررسی می‌کردند و به اشکالات پاسخ می‌دادند. اما در جلسه‌هایی که بحث به صورت خودنمایی و جدال مطرح می‌شد، سکوت می‌کردند…


من درسهای فقه و اصول را در خدمت امام می‌خواندم و درس فلسفه را در خدمت مرحوم علامه طباطبایی. با اینکه به هر دو نفر بسیار علاقه‌مند بودم، دوست داشتم بفهمم که حضرت امام خمینی در بحثهای فلسفی قویترند یا علامه طباطبایی، و در این ارتباط همیشه منتظر فرصت مناسب بودم.

سرانجام روزی این دو استاد عزیز را برای صرف ناهار طلبگی به حجرۀ مدرسۀ حجتیه دعوت کردم و خوشبختانه ایشان نیز قبول کردند. در روز موعود، من که منتظر فرصت بودم، مسئله‌ای فلسفی را مطرح کردم. هر دو نفر خوب گوش دادند، امام ساکت ماندند. بعد مرحوم علامه به حضرت امام نگاهی انداخت و امام هم تبسمی کردند و با آن تبسم جواب را بر عهدۀ علامه گذاشتند.

در هنگامی که استاد علامه جواب مسئله را می‌داد، حضرت امام کاملاً گوش می‌دادند، ولی چیزی نگفتند و به اصطلاح درگیر بحث نشدند. بعد از آن، سؤالی فلسفی از حضرت امام کردم. ایشان نگاهی مؤدبانه به علامه کردند و سپس جواب دادند. علامه هم کاملاً گوش می‌داد، ولی چیزی نگفت و ساکت بود.

به هر حال نتوانستم این دو استاد گرانمایه را به بحثهای طلبگی بکشانم. گویا هر دو نفر به هدف من پی برده بودند. آن روز هم برای من روز خوشی بود.”




[پا به پای آفتاب؛ گفته‌ها و ناگفته‌ها از زندگی امام خمینی(س)، امیررضا ستوده، نشر پنجره، ج2، صص274-275]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، 24 مرداد ، 1391

 

“… در مجلس ختم آن مرحوم [آیت‌الله طالقانی] که از تلویزیون پخش شد مهندس بازرگان یار دیرین او و رئیس دولت موقت، سادگی کرد و گفت: این همه عظمت که طالقانی کسب کرد به خاطر این بود که یک روحانی روشنفکر بود!

 

چند روز بعد امام خمینی در بیانات خود در جمع عزاداران فرمود:

مردم چه شعاری می‌دادند؟ ای نائب پیغمبر ما جای تو خالی. این نفس مردم بود. به عنوان نایب پیغمبر او را می‌شناختند. شما دیدید که آن بیل و کلنگی که قبر ایشان را کنده بودند، با آن خاک را بیرون آورده بودند، مردم با آن بیل و کلنگ چه می‌کردند؟ عشق‌بازی می‌کردند، می‌بوسیدند، چرا می‌بوسیدند؟ بیل و کلنگ که بوسیدنی نیست. برای اینکه آقای طالقانی یک مرد دمکراتی بود بیل و کلنگش را می‌بوسیدند؟! به همان انگیزه که ضریح ائمۀ اطهار و بزرگان ما را می‌بوسیدند، همان انگیزه، مردم را وادار کرد که بیل و کلنگش را ببوسند. برای روشنفکری‌اش نبود. برای این بود که او را نایب پیغمبر خودشان می‌دانستند.

انگیزه، انگیزۀ الهی است، هر چه مربوط به خدا باشد. ملت ما این بیل و کلنگی را که چند روز پیش از این می‌بوسیدند به انگیزۀ این بود که آقای طالقانی نایب پیغمبر ماست. خودشان هم فریاد می‌زدند که: «ای نایب پیغمبر ما جای تو خالی». چرا این قدرت را می‌خواهید از دست بدهید؟ چرا اینقدر کج‌سلیقه و بدسلیقه هستید…؟!(1)

 

 

 

[مفاخر اسلام، علی دوانی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ج13، ص328]

 

 

 

پی‌نوشت:

1- صحیفۀ نور، ج9، ص116

 

 

گونۀ خاصی از متأهل‌ها وجود دارند که توشون خودشونو سوزونده؛ بیرون‌شون دیگرون رو!


موضوع: برترین یادداشت‌ها، سرگیجه‌های یک دیوانه
تاريخ: یکشنبه، 14 مرداد ، 1391

 

دکتر فاطمه طباطبایی:


“روزی از امام شنیدم که فقیه خیال می‌کند که غیر از فقه، علم دیگری در عالم با ارزش نیست. فیلسوف هم گمان می‌کند فلسفه والاترین علم است. عارف هم همین گمان را دارد و این به خاطر این است که تهذیب نفس به‌طور کامل صورت نگرفته است. وگرنه هیچ کدام چنین گمانی نداشتند. ورود دانش در قلب نامهذب اشکالات بی‌شماری ایجاد می‌کند. شخص به مرحله‌ای می‌رسد که برای اثبات وجود خدا، برهان کافی و وافی و متقن و محکم ارائه می‌کند، اما خودش محجوب از حق می‌ماند.

آنچه مسلم است هر یک از معارف، زبان و اصطلاح مخصوص به خود را دارد. البته هر کدام به زبان اهل بیت عصمت(ع) نزدیک‌تر باشند، مهم‌تر و عالی‌تر هستند.”




[اقلیم خاطرات، فاطمه طباطبایی، انتشارات پژوهشکدۀ امام خمینی و انقلاب اسلامی، چاپ و نشر عروج، ص234]


 

این فایلِ صوتی (۲/۵مگابایتی: + یا + یا +) پاسخی‌ست به این پرسش.




در این باره:

(+) ولایت فقیه در اندیشۀ سیاسی آیت‌الله خوئی

(+) مبارزات سیاسی آیت‌الله خوئی

(+) اشارۀ آیت‌الله جوادی آملی به قیام ِ آیت‌الله خویی

(+) مختصری دربارۀ چند شبهه


 

کیومرث صابری فومنی (گل‌آقا):


“… با رجایی در انتخابات ریاست جمهوری یک بحث مفصل کردم، گفتم تو خائنی به بنی‌صدر رأی ندادی، چون امام به بنی‌صدر رأی می‌دهد. من این‌جوری می‌فهمیدم، به هر حال.”



[خاطرات کیومرث صابری(گل‌آقا)، نشر عروج، ص36]


 

“… دریغا، کار [ِِ ِ انقلاب] بسر حدِ کمال نرسید، اینرا تصدیق می‌کنم؛ ما اصولِ قدیم را در حقیقت برانداختیم، اما نتوانستیم آنرا کاملاً از افکار بزداییم. برافکندنِ مظالم کفایت نمی‌کند؛ باید خصائل را تغییر داد. دیگر آسیابی وجود ندارد؛ اما باد هنـوز می‌وزد.”



[بی‌نوایان، ویکتور هوگو، ترجمۀ حسینقلی مستعان، انتشارات امیرکبیر، ج1، ص234]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، 9 اردیبهشت ، 1391

 

“… یادت نرود که خوشبختی، در بسیاری از اوقات، اضطراب‌انگیز است. من، در لحظه‌هایی، از خوشبخت بودن، سخت می‌ترسم. شوربختان از آینده نمی‌ترسند، بیماران هم؛ اما آنکه از سلامت برخوردار است حق دارد که نگران باشد. خدای من! حتی خوشبختی هم مجازاتی دارد. روزی می‌گفتی: «بهای هر چیزی را باید پرداخت، حتی بهای خوشبختی را.» راست می‌گفتی؛ و به همین دلیل است که کسی گفته است: «خوشبختی فردی، به تعبیری، در انتظار بدبختی نشستن است.» فقط خوشبختی همگانی‌ست که اضطراب را نفی می‌کند؛ و این، دقیقاً یعنی سیاسی اندیشیدن و سیاسی گام برداشتن.”

 

 

[یک عاشقانه‌ی آرام، نادر ابراهیمی، انتشارات روزبهان، صص189-190]

موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، 27 فروردین ، 1391

 

رادیو 7 رو لابد می‌شناسید. برنامۀ تحسین‌برانگیزی که از بس هم‌سرم مشتری‌ش بود، من نیـز دچارش شدم! بخش‌های متنوعی داره که البته برخی‌ش واسه آدمی مث من جذابه. دو شب پیش (15 اسفند 1390) ترانۀ قشنگی رو پخش کرد؛ با اجرای «کامران رسول‌زاده»؛ به نام «درخت». ترانه‌ای که گویا چند سال پیش، در جوابِ فیلم 300 سروده و اجرا شده. عرض کنم: درخت، استعاره از میهن‌مون ایرانه.



كوچكترید، از آنكه مرا زیر و رو كنید

حتی اگر هر آنچه كه دارید رو كنید


كوچكترید از آنكه بدانید من كیم

از كوه‌ها نام مرا پرس و جو كنید


ای بادهای سرد مخالف منم درخت

باید كه ریشه‌های مرا جستجو كنید


ای بادهای سرد مخالف من ایستاده‌ام

این سینه‌ام كه خنجرتان را فرو كنید


بر من مباد تیغ شما زخمی‌ام كند

شاید به خواب مرگ مرا آرزو كنید


من ریشه در شقایق پرخون نشانده‌ام

گل‌های سرخ باغ مرا خوب بو كنید



باید بگم جداً تحت تأثیر ِ شعر و اجرای قویِ خواننده واقع شدم. پیش‌تر هم -یادمه- رادیو7، ترانه‌های قشنگی از «کامران رسول‌زاده» پخش کرده بود.(+)

یه قدری وقت گذاشتمو تو نت گشتم ببینم می‌شه لینکی، فایلی، چیزی ازش به دست آورد یا نه. فایل‌هایی که پیدا کردم(+،+)، اجرای بیتِ آخرشو نداشت. تعجب کردم. راس‌ش یه جورایی به‌م برخود؛ آخه این بیت، به نظرم معنای استراتژیکی داره؛ بود و نبودش دو تاست. گشتم؛ صفحۀ فیس‌بوک‌شو پیدا کردم. از اون‌جا، متوجهِ پرشین‌گیگ‌ و فایل‌های صوتی‌ش شدم. «درخت» رو پیدا کردم؛ نسخۀ کامل‌شو. می‌تونین از این‌جا (+ یا +) دان‌لودش کنین.(4.7MB)

هنوز از شنیدن و زمزمه‌کردن‌ش سیـر نشدم.



موضوع: برای جناب گوش، برترین یادداشت‌ها
تاريخ: چهارشنبه، 16 اسفند ، 1390

 

“… در همان سال [سنۀ 283] معتضد [عباسی] ورود به تکریت نمود و حسن‌بن حمدان را به جنگ هارون شاری فرستاد، و ما بین حسن و هارون جنگ سختی شد تا آن که هارون را با برادرش اسیر کردند و به نزد معتضد آوردند. معتضد به سمت بغداد مراجعت کرد. کوچه‌های بغداد را برای او زینت دادند و از برای او قبه‌ها بنا کردند.

معتضد، حسن‌بن حمدان را خلعت خوبی با طوق طلایی به او پوشانید، و هم‌چنین رؤساءِ اصحابِ او را خلعت پوشانید و به جلالتِ عظیم ایشان را وارد شهر کرد. هارون شاری را سوار بر فیل کرده بودند و در پشت سر او برادرش را بر شتری سوار کرده بودند و به هیئتی غریب با معتضد وارد بغداد شدند.

 

مردم بغداد برای تماشا جمع شده بودند و بر روی جسر دجله جماعت بسیاری بودند که ناگاه کرسی جسر بشکست و مردم در آب فرو ریختند. و در آن روز از کسانی که معلوم گشت، قریب به هزار تن غرق شدند. صدای ضجه و شیون از مردم بغداد بلند شد و غواصین و ملاحین شروع کردند به بیرون آوردن جنازه‌های غرقی.

در این بین، طفلی را از آب بیرون آوردند با لباسهای فاخر و جامه‌های قیمتی و با او بود جواهر و طلاهای بسیاری. چون این کودک را بیرون آوردند، پیرمردی در بین مردمان تماشایی بود، چون نگاهش به آن کودک افتاد، بنا کرد سیلی به صورت خود زدن و صیحه کشیدن و چندان لطمه بر صورت خود زد که دماغش خون آمد و خود را بر زمین زد و چنان اظهار کرد که این طفل من بوده که غرق شده و می‌گفت: ای نور دیده، چگونه ماهیان تو را نخوردند و از این نحو کلمات بگفت. و بیامد و جنازۀ آن کودک را برداشت و بر حماری گذاشت و بیرون شد.

زمانی نگذشت که مردی از تجار و متمولین پیدا شد و تحقیقِ آن طفل نمود و بیان کرد که پدر طفل منم و مقصود من حلی و زینتِ او نیست بلکه مرادم همان است که او را کفن و دفن نمایم.

مردم حکایت آن پیرمرد را نقل کردند، خیلی تعجب نمود و با آن جماعت که با او بودند از تجار مبهوت و حیران ماندند و در صدد پیدا کردن آن پیرمرد برآمدند. هر چه گشتند او را نیافتند. عیارانِ سر جسر گفتند که: او را نخواهید یافت و از او باید مأیوس شوید. بعد، شروع کردند به نقل برخی از حیله‌های او…

پدر طفل چون این بشنید از طفل خود مأیوس گردید.”


 


[تتمة‌المنتهی، شیخ عباس قمی، انتشارات دلیل ما، صص447-449 (2585-2587)]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: جمعه، 11 اسفند ، 1390

 

“از جمله معترضین به امام مجتبی (علیه‌السلام): «سلیمان‌بن صُرَد خزاعی» و «حُجْر ابن عَدی» و «سفیان‌بن أبی‌لیلی» و «أبی‌سعید عقیصا» بودند، که در «بحار الأنوار»، ج4، ص29 و «مناقب آل أبی‌طالب»، ج4، ص35 و «الامامة و السیاسة» و «أخبار الطوال» و «مقاتل الطالبیّین» و «رجال کشّی» موجود است.

 

 

[شیخ صدوق] در «علل الشّرایع»، ج1، ص211  [باب 159، حدیث2] نقل می‌کند:

… أبی‌سعید عقیصا می‌گوید: به حسن‌بن علی‌بن أبی‌طالب گفتم: ای پسر رسول خدا! چرا با معاویه به سازش و مصالحه پرداختی درحالیکه مسلّماً می‌دانستی تو بر حق می‌باشی و معاویه بر ضلالت و بطلان؟

پس او چنین فرمود: ای أبا سعید! آیا من حجّت خدای متعال بر خلقش نمی‌باشم؟ و پس از پدرم، امام بر مردم نیستم؟

گفتم: بلی چنین است!

فرمود: آیا من همان فردی نیستم که رسول خدا (صلّی‌الله علیه و آله و سلّم) دربارۀ من و برادرم فرمود: حسن و حسین هر دو امام‌اند چه قیام کنند و چه نکنند؟

گفتم: بلی این چنین است!

فرمود: پس در اینصورت من امام هستم اگر برخیزم و امام هستم اگر بنشینم! ای أبا سعید! من به همان دلیلی با معاویه صلح نمودم که رسول خدا قبل از من با بنی‌ضمره و بنی‌اشجع و اهل مکه هنگام رجوع از حدیبیّه مصالحه نمود؛ درحالیکه آنان به تنزیل قرآن کافر بودند و اصل ِ آن را انکار می‌کردند، ولی معاویه و اصحاب او به تأویل قرآن (که همان ولایت و امامت امام معصوم علیه‌السلام است) کافر می‌باشند و آن را رد و انکار می‌نمایند.

ای أبا سعید! اگر من از جانب خدای متعال امام بوده باشم، دیگر جائز نیست که شخصی در عمل و رأی من تشکیک کند و آن را به دور از مصلحت و واقع بپندارد (چه آن رأی بر سازش و مصالحه تعلّق بگیرد و یا بر جنگ و ستیز با اهل باطل و گمراهان) اگر چه علّت و دلیل این مسأله بر افراد مخفی باشد و علم به آن نداشته باشند. آیا نمی‌دانی که خضر هنگامی که سفینه را شکافت و جوان نو رس را به قتل رساند و دیوار را تجدید بنا نمود، مورد اعتراض و پرخاش موسی (علیه‌السلام) قرار گرفت؛ زیرا موسی دلیل این رفتار را نمی‌‌دانست، و هنگامی که خضر حقیقتِ مطلب را برای او آشکار و روشن نمود، پذیرفت و قبول کرد. و این چنین است مسأله من در سازش با معاویه! بنابراین اعتراض و پرخاش شما بر عمل من بواسطۀ جهل و نادانی شما است بر اسرار و مصالح امور، و اگر من این کار را انجام نمی‌دادم یک نفر شیعه از شیعیان ما بر روی زمین باقی نمی‌ماند.

 

 

و نیز در «تاریخ خلفاء»، ص74  می‌گوید:

اصحاب آن حضرت به او می‌گفتند: ای کسی که موجب ننگ و عار مؤمنین گشتی!! و او در پاسخ می‌فرمود: ننگ و عار دنیوی بهتر از عذاب و آتش اخروی است.

و شخصی به آن حضرت گفت: سلام بر تو ای ذلیل و خوار کنندۀ مؤمنین! و حضرت در پاسخ فرمود: من مؤمنین را ذلیل نگردانیدم، و لیکن دوست نداشتم شما را در راه سلطنت و حکومت به باد فنا بدهم!”

 

 

 

[رسالۀ اربعین در فرهنگ شیعه (+)، آیت‌الله سیدمحمدمحسن حسینی طهرانی، انتشارات عرش اندیشه، صص58-59، پاورقی]

 

 

 

مرتبط:

(+) چه قیـام کنند یا صلح نمایند

 

 

جیمی کارتر:


“در بحث‌هایی که در کنفرانس گوادلوپ درباره‌ی امور مختلف جهانی مطرح شد، پی بردم که شاه از کمترین حمایت در بین سه رهبر بزرگ دنیا برخوردار است. همه‌ی آنها متفق‌القول بودند که باید حکومت ملی تشکیل شود، و شاه هر چه سریع‌تر ایران را ترک کند، بنابراین آنها با من هم‌عقیده بودند که ارتش باید قدرتمند و متحد باشد تا از خمینی و انقلابیون حمایت نکند.

ژیسکارد گزارش داد که به زودی قصد دارد خمینی را از فرانسه اخراج کند. بنابراین کشورش مرکز درگیری‌ها و فعالیت گروه‌های انقلابیون نخواهد بود، اما شاه عقیده داشت که آیت‌الله خمینی به جای رفتن به کشورهایی مانند عراق، لیبی یا… باید در آنجا نگه داشته شود، زیرا در جاهای دیگر مشکل‌آفرین خواهد بود.”



[ایران در خاطرات جیمی کارتر، ترجمۀ ابراهیم ایران‌نژاد و طیبه غفاری، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص35]