فرح دیبا:

 

“… بعد از تظاهرات تازۀ اردیبهشت ماه در قم و تیر ماه در مشهد، به بهانۀ سوگواری شهدا، پادشاه تصمیم گرفت روند دادن آزادی‌ها را سریعتر نماید و در روز ۱۴ مرداد ماه ۱۳۵۷، به مناسبت جشن مشروطیت، برگزاری انتخابات آزاد را با شرکت همۀ گروه‌های سیاسی در بهار ۱۳۶۰ اعلام کرد.

اما این تصمیم پادشاه نوعی ضعف تلقی شد و رهبران انقلابی از این موضوع نهایت استفاده را کردند.

در ۲۰ مرداد ماه، تظاهرات جدیدی در شهر اصفهان برپا شد و حکومت نظامی اعلام گردید…”

 


[کهن دیارا؛ خاطرات فرح دیبا، نشر فرزاد، ص۲۷۲]

 

 

“… روایتی از حضرت صادق(سلام‌الله‌علیه) است که می‌فرماید: «وَقَّتَ هذا الأمرَ فی السَّبعین» («همانا خدای متعال، وقت این امر را در سال هفتاد قرار داد.» / الکافی / ج۱ / ص۳۶۸) در تقدیرات الهی این بوده که با فاصلۀ سی سال از شهادت امیرالمؤمنین(سلام‌الله‌علیه) و ده سال بعد از شهادت امام حسین(علیه‌السلام) امر حکومت به دست اهل‌بیت برگردد. منتها، نتیجۀ به این بزرگی، کِی حاصل می‌شود؟ وقتی مردم، مقدماتش را با اراده و با تصمیم خودشان فراهم کرده باشند.

 

خدای متعال که با کسی قوم و خویشی ندارد! کاری که به عهدۀ مردم بود، انجام نگرفت. کاری که به عهدۀ امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) بود، آنها انجام دادند؛ اما کاری که به عهدۀ خواص بود -از عبدالله‌جعفر و عبدالله‌عباس تا بقیه- انجام نشد. حتی همان‌هایی که بعد به کربلا آمدند و همراه با امام حسین جنگیدند، در زمان جناب مُسلم، کاری که باید می‌کردند، نکردند. کوتاهی کردند، واِلّا مسلم آن‌طور نمی‌شد. باید قضیه را تمام می‌کردند که نکردند. خُب؛ این نکردن‌ها، موجب شد که حادثۀ کربلا پیش آمد.

 

بعد حضرت می‌فرماید: «فَلَمّا أن قُتِلَ الحُسَینُ صَلَواتُ‌الله‌علیهِ اشتَدَّ غَضَبُ اللهِ تَعالی عَلَی أهل ِ الأرض ِ فَأخَّرَهُ إلی أربَعینَ وَ مِائَه» («چون حسین کشته شد، خشم خدای تعالی بر اهل زمین سخت گشت، آن را تا صد و چهل به تأخیر انداخت.» / همان) یعنی عقب افتاد ظاهراً؛ به نظرم به سال صد و چهل رسید. یعنی هفتاد سال عقب افتاد. سال‌هایی است که بنی‌عباس بر سر قدرت بودند.

..یعنی معلوم می‌شود که صلح امام حسن(علیه‌السلام) زمینه‌ای برای یک کار بزرگ شد، واِلّا ائمه، این‌طور نبود که قضیه را رها کنند. قضیۀ ولایت و حکومت، مگر کوچک بود؟! اساس و محور دین، این بود. منتها دیگر این وضع پیش آمد.”

 


[انسان ۲۵۰ ساله؛ بیانات مقام معظم رهبری دربارۀ زندگی سیاسی-مبارزاتی ائمۀ معصومین(علیهم‌السلام)، مؤسسۀ جهادی، مرکز صهبا، صص۱۲۴-۱۲۵]

 

 

 

هم‌چون‌این:

انسانِ ۲۵۰ ساله؛ فصل پنج‌م؛ امام حسن(سلام‌الله علیه) (۲)، (۱)

 

 

“محمد بن مسلم ثَقَفی می‌گوید: از امام باقر(علیه‌السلام) دربارۀ سخن خداوند پرسیدم که می‌‌فرماید: «خداوند بدی‌هایشان را به نیکی‌ها تبدیل می‌کند و خداوند آمرزنده و مهربان است» (سورۀ فرقان، آیۀ ۷۰).

 

پس فرمود:

مؤمن ِ گنهکار در روز قیامت آورده می‌شود تا در جایگاه حساب قرار گیرد. پس خداوند بلند مرتبه، حساب او را برعهده می‌گیرد و هیچ‌یک از مردم را بر حساب او آگاه نمی‌سازد. پس گناهانش را به او می‌شناساند تا به بدی‌هایش اعتراف کند.

سپس به فرشتگان می‌فرماید: بدی‌ها را به نیکی تبدیل کنید و [آن گونه] بر مردم آشکار سازید. پس در این هنگام مردم می‌گویند: این بنده یک گناه هم ندارد. سپس خداوند به او فرمان می‌دهد به بهشت رهسپار شود.

پس این تفسیر آیه است و مخصوص شیعیان گناهکار ماست.

 

 

 

أخبَرَنا المُفیدُ عن أبی‌غالِبٍ أحمدَ بن محمدٍ الزُّراریِّ، عن عَمِّهِ علی‌بن سلیمان عن ِ الطَّیالِسیِّ عن العَلاءِ عن محمدٍ قالَ سَألتُ أباجعفر ٍ (علیه‌السلام) عن قَولِ اللهِ (عَزَّ وَ جَلَّ): «فَأُولئِکَ یُبَدِّلُ اللهُ سَیِّئاتِهم حَسَناتٍ وَ کانَ اللهُ غَفوراً رَحیماً» [الفرقان(۲۵)، ۷۰]

فَقالَ(علیه‌السلام): یُؤتَی بِالمُؤمن ِ المُذنِبِ یَومَ القیامَهِ حَتّی یُقامَ بِمَوقِفِ الحِسابِ، فَیَکونُ اللهُ (تعالی) هُوَ الَّذی یَتَوَلَّی حِسابَهُ، لا یُطَّلِعُ عَلَی حِسابِهِ أحَداً مِنَ النّاس ِ، فَیُعَرِّفُهُ ذُنوبَهُ حَتَّی إذا أقَرَّ بِسَیِّئاتِهِ، قالَ اللهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) لِلمَلائِکَهِ: بَدَّلوها حَسَناتٍ وَ أظهِروها لِلنّاس. فَیَقولُ النّاسُ حینَئِذٍ: ما کانَ لِهذا العَبدِ سَیِّئَهٌ واحِدَهٌ. ثُمَّ یَأمُرُ اللهُ بِهِ إلَی الجَنَّهِ.

فَهذا تَأویلُ الآیهِ، وَ هِیَ فی المُذنِبینَ مِن شیعَتِنا خاصَّه ً.”

 


[ترجمۀ امالی شیخ طوسی، مترجم: صادق حسن‌زاده، انتشارات اندیشۀ هادی، ج۱، ص۱۶۰، حدیث۱۰۵، (جلسۀ سوم، حدیث۱۴)]

 

 

“پس از آن که امام مطمئن شد معاویه جز زبان زور چیزی نمی‌فهمد و از سوی دیگر بزرگان کوفه مدافع وی در جنگ با شام هستند، در خطبه‌ای عمومی مردم را به جهاد فرا خواند.

پس از وی، امام حسن(ع) به سخنرانی پرداخت و ضمن آن فرمود: «برای نبرد با دشمن خود، معاویه و سپاهش، بسیج شوید، زیرا او اینک آماده شده است، و روحیۀ پیکارجویی را رها نکنید، که ترک آن، رشتۀ پیوند دلها را بگسلد و پایمردی (با جَوَلان) تیغ و سنان ضامن همیاری و جلوگیری (از شکست) است.»

پس از آن، امام حسین(ع) نیز ضمن سخنانی مردم را به جنگ بر ضد شامیان برانگیخت.

 

امام به ابن‌عباس نامه نوشت تا مردم بصره را به همراهی با او دعوت کند. بسیاری از مردم بصره پس از دعوت امام، همراه ابن‌عباس به کوفه آمدند. ابن‌عباس، ابوالاسود دئلی را بجای خود در بصره گماشت. آن حضرت به مخنف‌بن سلیم نامه نوشت تا کسی را بجای خود در اصفهان گماشته و به امام ملحق شود و او نیز چنین کرد.

 

 

در این زمان، محمد بن ابی‌بکر از طرف امام، حاکم مصر بود. او ضمن نامۀ مفصلی به معاویه، او را بخاطر مقابله‌اش با امام مورد سرزنش قرار داد. محمد با اشاره به پیشینۀ امام علی(ع) نوشت:

 

«اینک می‌بینم که تو دم از همتایی با او می‌زنی، در حالی که تو، تویی و او اوست که با سابقه‌ای برجسته در تمام خیرات و نکویی‌ها سرآمدست، و از مردم نخستین کسی است که اسلام آورده، به نیت راست‌اندیش‌تر، و به خاندان پاکیزه‌تر، و به داشتن همسری ارجمند از همۀ مردم والاتر، و برای پسر عمش بهترین کسان است… در حالی که تو لعنت‌شده پسر لعنت‌شده بودی و سپس نیز تو و پدرت همچنان فتنه‌ها بر ضد دین خدا برانگیختید، و برای خاموش کردن پرتو اسلام کوشیدید، و دسته‌بندی‌ها کردید، و احزاب تشکیل دادید، و مال و مایه گذاشتید و بدین منظور با قبایل (مخالف اسلام) رفت و آمد کردید.

پدرت بر این روش بمرد و تو نیز بر همین پایه جایش را گرفتی و گواه بر این، باقی‌ماندۀ دسته‌ها و احزاب مخالف و سران دورویی و دو دستگی و مخالفان پیامبر خدا(ص) هستند که به تو پناه آورده‌اند و تو آنان را زیر بال و پر گرفته‌ای. و گواه برای علی، علاوه بر برتری آشکار و پیشگامی سابق خود او در اسلام، یاران وی از مهاجران و انصارند که ذکر فضلشان در قرآن آمده و به یادها مانده و خداوند ایشان را ستوده است…

وای بر تو! چگونه خود را با علی مقایسه می‌کنی در حالی که او وارث پیامبر خدا(ص) و وصی او و پدر فرزندان وی و نخستین انسانی است که سر به فرمان او نهاده و تا واپسین دم زندگی او، بر پیمان خویش ایستاده، پیغمبر رازش را به او سپرده و وی را در کار خود شریک کرده است.»

 

 

معاویه نامه‌ای در جواب او نوشت با این خطاب:

«به نکوهش‌گر پدر خویش. نامه‌ات به من رسید… بر پدرت ناروا رانده بودی… ما و پدرت در روزگار زندگی پیامبرمان(ص) با هم بودیم. می‌دیدیم نگهداشت حق پسر ابوطالب بر ما لازم و برتری او بر ما آشکارست… آنگاه (پس از پیامبر) پدر تو و فاروقِ او، نخستین کسانی بودند که حق علی را گرفتند و با او به مخالفت پرداختند و هر دو بر این امر متفق و همداستان گشتند… آن دو وی را در کار خود مشارکت نمی‌دادند و بر راز‌های خود آگاهش نمی‌کردند تا درگذشتند و دورشان سپری شد…

بنابراین اگر آنچه ما بر آنیم درست است، پدر تو آغازگرش بوده؛ و اگر جور و ستم است باز هم پدرت پایه‌اش را گذاشته است. ما شرکای او هستیم و به رهنمود او رفته و از کار او پیروی کرده‌ایم. اگر پدرت پیش از ما این راه نپیموده بود، ما با پسر ابوطالب مخالفتی نمی‌کردیم و به او تسلیم می‌شدیم. ولی دیدیم پدرت چنان کرد و ما نیز گام به جای گام او نهادیم و رفتار او را سرمشق خود ساختیم.»(۱)

 

 

 

تاریخ و سیرۀ سیاسی امیرمؤمنان علی‌بن ابی‌طالب (علیه‌السلام)، رسول جعفریان، دلیل ما، صص۷۹-۸۱]

 

 

پی‌نوشت:

۱- وقعه صفین، نصر بن مزاحم منقری، صص۱۱۸-۱۲۱ / انساب الاشراف، احمد بن یحیی البلاذری، ج۲، صص۳۹۳-۳۹۷ / شرح نهج البلاغه، ابن ابی‌الحدید، ج۳، ص۱۸۸ / مروج الذهب، مسعودی، ج۳، ص۱۰ / سمط النجوم العوالی، عبدالملک‌بن حسین العصامی، ج۲، ص۴۶۵

 

 

“ابومخنف می‌گوید: ضحاک‌بن عبدالله مشرقی گفته است:

روز عاشورا چون دیدم یاران امام(علیه‌السلام) به شهادت رسیدند و دشمن به خود و خاندانش راه پیدا کرد و از یاران امام(علیه‌السلام) جز سوید ابن عمرو بن أبی‌مطاع خثعمی و بشیر بن عمرو حضرمی، کسی باقی نمانده، (خدمت امام علیه‌السلام رسیده) عرض کردم:

ای فرزند رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله)! می‌دانی که من و تو قراری داشتیم؛ به تو عرض کردم: تا برای تو یاورانی باشند، می‌مانم و یاری‌ات می‌کنم و چون یاور نداشتی، آزادم که بروم و شما پذیرفتید؟

امام(علیه‌السلام) فرمود: «راست گفتی، اما چگونه از دست این همه دشمن می‌گریزی؟ چنانچه می‌توانی، برو؛ مرا با تو کاری نیست.»


پس به سوی اسب خود رفتم. من اسب خود را -در آن زمان که سپاه ابن‌سعد، اسب‌های ما را پی می‌کردند- برده، در یکی از خیمه‌های میانی اصحاب، بسته بودم و خود با ایشان پیاده می‌جنگیدم و در آن روز، دو نفر از دشمنان امام(علیه‌السلام) را کشتم و دست دیگری را بریدم و آن روز چندین بار امام(علیه‌السلام) به من فرمود: «دستت رنجور مباد! خدا دستت را نبرد! خدا از خاندان پیامبرت پاداش نیکت دهد!» و چون مرا اجازۀ رفتن داد، اسب خود را از خیمه بیرون آوردم و بر آن سوار شدم و او را زدم. چون (آماده شد و) به پا ایستاد، سواره از میان سپاه دشمن فرار کردم و ایشان به ناچار راهم را گشودند (و من رهیدم) و پانزده نفر به تعقیب من پرداختند تا به شفیّه -روستایی نزدیک ساحل فرات- رسیدم و چون به من رسیدند، رو به آنان کردم؛ کثیر بن عبدالله و ایوب‌بن مشروح و قیس‌بن عبدالله صائدی مرا شناخته، گفتند: این ضحاک‌بن عبدالله مشرقی است؛ این پسر عموی ماست؛ شما را به خدا از او دست بردارید!

سه نفر ایشان که تمیمی بودند گفتند: باشد، به خدا سوگند! درخواست برادران خود را می‌پذیریم و از او چشم می‌پوشیم.

دیگران هم چون چنین دیدند، رهایم کردند و خدا مرا نجات داد.




قال أبومخنف: حدّثنی عبدالله‌بن عاصم، عن الضحاک‌بن عبدالله المشرقی، قال:

لمّا رأیتُ أصحاب الحسین(علیه‌السلام) قد أصیبوا، و قد خُلِص إلیه و إلی أهل بیته، و لم یبق معه غیرُ سُوَید بن عمرو بن أبی‌المطاع الخَثعَمیّ و بشیر بن عمرو الحضرمیّ، قلتُ له: یابن رسول‌الله، قد علمتَ ما کان بینی و بینک، قلتُ لک: أقاتل عنک ما رأیتُ مقاتلاً، فإذا لم أرَمقاتلاً فأنا فی حلّ من الانصراف، فقلتَ لی: نعم.

قال: فقال: «صدقتَ، و کیف لک بَالنّجاء! إن قدرتَ علی ذلک فأنت فی حِلٍّ».

قال: فأقبلتُ إلی فرسی و قد کنت حیث رأیت خیل أصحابنا تُعقَر، أقبلتُ بها حتّی أدخلتها فسطاطاً لأصحابنا بین البیوت، و أقبلت أقاتل معهم راجلاً، فقتلتُ یومئذ بین یَدَی الحسین(علیه‌السلام) رجُلین،و قطعت یدَ آخر، و قال لی الحسین(علیه‌السلام) یومئذ مراراً: «لا تُشلَل، لا یقطع الله یدک، جزاک الله خیرا عن أهل بیت نبیّک(صلی‌الله علیه و آله)»

فلمّا أذن لی استخرجتُ الفرس من الفسطاط، ثمّ استویتُ علی متنها، ثمّ ضربتُها حتّی إذا قامت علی السّنابک رمیتُ بها عُرض القوم، فأخرجوا لی، و اتبعنی منهم خمسه عشر رجلاً حتّی انتهیتُ إلی شُفَیَّه؛ قریه قریبه من شاطیء الفرات، فلمّا لحقونی عطفتُ علیهم، فعرفنی کثیر بن عبدالله الشّعبیّ و أیّوب بن مِشرَح الخَیوانیّ و قیس بن عبدالله الصائدی، فقالوا: هذا ضحّاک بن عبدالله المِشرقی، هذا ابن عمِّنا، نُنشُدکم اللهَ لما کففتم عنه!

فقال ثلاثه نفر من بنی‌تمیم کانوا معهم: بلی والله لنجیبنّ إخواننا و أهل دعوتنا إلی ما أحبّوا من الکفّ عن صاحبهم.

قال: فلمّا تابع التمیمیّون أصحابی کفّ الآخرون؛ قال: فنجّانی الله.”




فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، صص۵۱۰-۵۱۱، حدیث۴۱۰» به نقل از:

تاریخ الطبری، دارلکتب الاسلامیه، بیروت، ج۳، ص۳۲۹ / الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، احیاءالتراث، بیروت، ج۲، ص۵۶۹ / عبرات المصطفین، شیخ‌محمدباقر محمودی، مجمع احیاءالثقافه الاسلامیه، قم، ج۲، ص۵۴]

 

 

“چون ابوبکر از دنیا رفت و خلافت را به عمر سپرد، حسین(علیه‌السلام) بر او اعتراض کرده، پیرامون خلافت احتجاج فرمود.

طبرسی نقل کرده که:

عمر بن خطاب بر منبر رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) نشسته، با مردم سخن می‌گفت؛ در ضمن از این آیۀ شریفه که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) از خود مؤمنان به آنان سزاوارتر است،  یاد کرد. حسین(علیه‌السلام) (که در سنین کودکی بود) از گوشۀ مسجد به او خطاب کرد: «ای دروغگو! از منبر پدرم رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) پایین بیا (این) منبر پدر تو نیست.»

عمر گفت: حسین جان! (راست می‌گویی) منبر پدر تو است، نه منبر پدر من؛ چه کسی این را به تو آموخته است؟ پدرت علی‌به ابی‌طالب؟

حسین(علیه‌السلام) فرمود: «اگر هم فرمان پدرم را برده باشم، به جانم سوگند! او هدایت‌کننده است و من ره‌یافتۀ اویم؛ او از عصر رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) بر عهدۀ همۀ مردم، بیعت (و پیمان ولایت) دارد؛ آن را جبرئیل از نزد خدا آورد و جز بی‌باوران به کتاب خدا، آن را انکار نکنند؛ مردم او را با دلهای خود شناختند، ولی با زبان انکار کردند؛ وای بر آنان که حق ما خاندان رسالت را انکار کنند؛ چگونه محمد(صلی‌الله علیه و آله) پیامبر خدا، آنان را از شدت خشم و عذاب دردناک ملاقات کند.»

عمر گفت: حسین جان! لعنت خدا باد بر هر که حق پدر شما را منکر شود؛ (این) مردم (بودند که) ما را امیر خود ساختند؛ چنانچه پدرت را حاکم کرده بودند، ما نیز می‌پذیرفتیم.

حسین(علیه‌السلام) فرمود: «پسر خطاب! پیش از اینکه تو ابوبکر را بر خود امیر کنی تا او نیز تو را -بی‌هیچ حجتی از پیامبر خدا(صلی‌الله علیه و آله) و بی‌هیچ رضایتی از آل محمد(صلی‌الله علیه و آله)- امیر (پس از خود) کند، کدام مردم تو را امیر خود کردند؟! آیا رضایت شما، رضایت محمد(صلی‌الله علیه و آله) است؟! و آیا رضایت آل محمد(صلی‌الله علیه و آله) خشم محمد(صلی‌الله علیه و آله) است؟! آگاه باش! اگر زبانی پا بر جا در تصدیق و کرداری که مؤنان، یاری‌اش رسانند بود (تو به این آسانی‌ها) بر آل محمد سلطه نمی‌یافتی که به منبرشان بر آیی و حاکم بر آنان شوی، آن هم حکومت با کتابی که در خاندان محمد(صلی‌الله علیه و آله) فرود آمده و تو از نکات (بلند) و سربسته و تأویل آن جز شنیدن به گوشها، چیزی نشناسی؛ نادرست و درستکار نزد تو برابر است؛ پس خدا به آنگونه که سزایی، سزایت دهد و از بدعتی که پدید آوردی، به سختی بازجوئی‌ات کند.»


راوی گوید:

عمر، خشمگین از منبر پایین آمد و با گروهی از یارانش تا در خانۀ امیر مؤمنان آمده، اجازه خواست؛ امام اجازه داد و او وارد شد و گفت: ای اباالحسن! امروز از فرزندت حسین چه‌ها که ندیدم! در مسجد رسول خدا با صدای بلند با ما سخن می‌گوید و اوباش مدینه را بر من می‌شوراند.

حسن(علیه‌السلام) فرمود: آیا کسی که (از جانب خدا و رسول، هیچ اختیار و) حکمی ندارد، بر همانند حسین(علیه‌السلام) فرزند پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) بر می‌تازد یا به همکیشانش اوباش می‌گوید؟! بدان که خود، جز با اوباش به حکومت نرسیدی؛ پس خدای متعال از رحمت خود دور سازد کسی را که اوباش را بشوراند.

امیر مؤمنان(علیه‌السلام) فرمود: ابامحمد! آرام باش! تو به این زودی‌ها خشم نمی‌کنی و فرومایه و آشفته‌مزاج نیستی؛ سخنم را بشنو و با شتاب سخن مگو.


عمر گفت: ای ابالحسن! اینان (حسن و حسین علیهماالسلام) اندیشه‌ای جز خلافت ندارند.

امیر مؤمنان(علیه‌السلام) فرمود: آنان به رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) نزدیک‌تر از آنند که دل به خلافت خوش کنند؛ تو -ای فرزند خطاب!- آنان را به حقشان راضی کن تا کسانی که پس از این دو می‌آیند از تو خشنود شوند.

عمر گفت: رضایشان در چیست؟

فرمود: خشنودی‌شان در بازگشت از خطا و خودداری از گناه با توبه کردن است.

عمر گفت: اباالحسن! فرزندت را ادب کن تا با حاکمان که فرمانروایان زمین‌اند، کاری نداشته باشد!!

امیر مؤمنان فرمود: من گنهکاران را بر گناهشان و کسانی را که بیم لغزش و هلاکتشان دارم، ادب می‌کنم؛ اما کسی که بابای او رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) و کیش او ادب پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) است، ادبی بهتر از آن نمی‌بیند تا به آن رو کند؛ ای فرزند خطاب! آنان را راضی کن.


راوی گوید:

عمر بیرون آمد و در بین راه با عثمان‌بن عفان و عبدالرحمن‌بن عوف برخورد کرد؛ عبدالرحمن پرسید: ابا حفص! چه کردی؟

عمر گفت: آیا با علی و شیر بچه‌های او توان بحث هست؟!

عثمان گفت: ابن خطاب! اینان فرزندان عبد مناف‌اند که پرمایه‌اند و دیگر مردم بی‌مایه.

عمر (خشمگین شده)، گفت: دیگر این سخنان فخرآمیز را تکرار مکن، این سخن را از روی حماقت گفتی.

عثمان (نیز عصبانی شد و) جامۀ او را گرفته، پرتابش کرد و دورش ساخت و گفت: فرزند خطاب! گویا آنچه گفتم قبول نداری!

عبدالرحمن دخالت کرده، جداشان ساخت و مردم پراکنده شدند.




و إذا مضی الأول لسبیله فأدلی الخلافه إلی الثانی، اعترض علیه الحسین(علیه‌السلام) واحتجّ علیه فی غصب الخلافه.

کما روی الطبرسی: أنّ عمر بن خطاب کان یخطب الناس علی منبر رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) فذکر فی خطبته أنه أولی بالمؤمنین من أنفسهم، فقال له الحسین(علیه‌السلام) -من ناحیه المسجد-: «إنزل أیّها الکذّاب عن منبر أبی رسول‌الله لا منبر أبیک!»

فقال له عمر: فمنبر أبیک لعمری یا حسین لا منبر أبی، من علّمک هذا أبوک علی‌بن أبی‌طالب؟

فقال له الحسین(علیه‌السلام): «إن اُطع أبی فیما أمرنی فلعمری أنّه لهادٍ و أنا مهتد به، و له فی رقاب الناس البیعه علی عهد رسول‌الله، نزل بها جبرئیل من عندالله تعالی لا ینکرها الّا جاحد بالکتاب، قد عرفها الناس بقلوبهم و أنکروها بألسنتهم و ویل للمنکرین حقّنا أهل البیت، ماذا یلقاهم به محمّد رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) من إدامه الغصب و شدّه العذاب!!»

فقال عمر: یا حسین من إنکر حقّ أبیک فعلیه لعنه الله، أمَّرنا النّاس فتأمّرنا، أمّروا أباک لأطعنا.

فقال له الحسین(علیه‌السلام): «یا ابن الخطّاب فأیّ النّاس أمرک علی نفسه قبل أن تؤمّر أبابکر علی نفسک لیؤمّرک علی النّاس بلا حجّه من نبیّ و لا رضیً من آل محمّد، فرضاکم کان لمحمّد(صلی‌الله علیه و آله) رضیً؟ أو رضا أهله کان له سخطاً؟! أما والله لو أنّ للسان مقالاً یطول تصدیقه و فعلاً یعینه المؤمنون، لما تخطأت رقاب آل محمّد، ترقی منبرهم، و صرت الحاکم علیهم بکتاب نزل فیهم لا تعرف معجمه، و لا تدری تأویله إلّا سماع الآذان، المخطیءُ و المصیب عندک سواء، فجزاک الله جزاک، و سألک عما إحدثت سؤالاً حفیّاً».

قال: فنزل عمر مغضباً، فمشی معه اُناس من أصحابه حتّی أتی باب أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فاستأذن علیه فأذن له، فدخل فقال:

یا أباالحسن ما لقیت الیوم من إبنک الحسین، یجهرنا بصوت فی مسجد رسول‌الله، و یحرِّض علیّ الطغام و أهل المدینه.

فقال له الحسن(علیه‌السلام): «علی مثل الحسین ابن النبی(صلی‌الله علیه و آله) یشخب بمن لا حکم له، أو یقول بالطغام علی أهل دینه؟ أما والله ما نِلت إلّا بالطغام، فلعن الله من حرّض الطغام».

فقال له أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام): «مهلاً یا أبامحمّد، فإنّک لن تکون قریب الغضب و لا لئیم الحسب، و لا فیک عروق من السودان، اسمع کلامی و لا تعجل بالکلام».

فقال له عمر: با أباالحسن إنهما لیهمان فی أ نفسهما بما لا یری بغیر الخلافه.

فقال له أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام): «هما أقرب نسباً برسول‌الله من أن یهمّا، أما فأرضهما یا ابن الخطاب بحقهما یرض عنک من بعدهما».

قال: و ما رضاهما یا أباالحسن؟

قال: «رضاهما الرجعه عن الخطیئه و التقیه عن المعصیه بالتوبه.»

فقال له عمر: أدّب یا أباالحسن إبنک لا یتعاطی السلاطین الّذین هم الحکماء فی الأرض.

فقال له أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام): «أنا اؤدّب أهل المعاصی علی معاصیهم، و مَن أخاف علیه الزلّه و الهلکه، فأما من والده رسول‌الله و نحله أدبه فإنه لا ینتقل إلی أدب خیر له منه، أما فأرضهما یا ابن الخطاب!

قال: فخرج عمر فاستقبله عثمان‌بن عفان و عبدالرحمن‌بن عوف، فقال له عبدالرحمن: یا أبا حفص ما صنعت فقد طالت بکما الحجه؟

فقال له عمر: و هل حجه مع ابن أبی‌طالب و شبلیه؟!

فقال له عثمان: یا ابن الخطاب، هم بنو عبد مناف، الأسمنون و النّاس عجاف.

فقال له عمر: ما اعد ما صرت إلیه فخراً فخرت به بحمقک، فقبض عثمان علی مجامع ثیابه ثمّ نبذ به وردّه، ثمّ قال له: یا ابن الخطاب، کأنّک تنکر ما أقول!؟ فدخل بینهما عبدالرحمن و فرّق بینهما و افترق القوم.”





فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، صص۱۴۵-۱۴۷، حدیث۷۷» به نقل از:

الاحتجاج، طبرسی، نشر مرتضی، مشهد، ج۱، ص۲۹۲]


 

“از اواخر سال ۱۳۵۷، دولت امریکا در خصوص انجام تعهدات معاملات تسلیحاتی خود با ایران که بالغ بر ۹ میلیارد دلار بود دچار تردید شد و بر همین پایه، در دوران کوتاه حکومت شاپور بختیار و نیز پس از پیروزی انقلاب اسلامی در دوران دولت موقت مهدی بازرگان، عواملی را وادار کردند تا این قراردادها را به طور یک‌جانبه از سوی ایران لغو کنند تا ضمن تضعیف نیرهای مسلح ایران، موضوع گرفتن هر گونه غرامت از امریکا منتفی شود.


در راستای این تلاش‌ها شش ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی (۱۳۵۸/۸/۲۰)، صادق طباطبایی معاون سیاسی بازرگان و سخنگوی دولت موقت به طور رسمی لغو یک‌جانبۀ قرارداد ۹ میلیارد دلاری ایران و امریکا شامل خرید ۱۶۰ فروند جنگندۀ اف-۱۶، هفت فروند بوئینگ آواکس و چهار فروند ناوشکن جنگی و همچنین سایر قراردادها شامل قراردادهای شرکت بالگردسازی بل، گرومن، بوئینگ و قراردادهای مستشاری را اعلام کرد.

او با اعلام آنکه هواپیماهای جنگندۀ اف-۱۴ در راهبرد جدید نظامی ارتش جایگاهی ندارد و هزینۀ نگهداری و پرواز بسیار سنگینی دارد، از قصد فروش دوبارۀ آنها به امریکا خبر داد.

این در حالی بود که یک هفته پس از پیروزی انقلاب، امریکا اعلام کرده بود که حاضر است ۷۸ فروند هواپیماهای اف-۱۴ و دویست موشک فونیکس را از ایران خریداری کند.

ناگفته نماند که در همان روزهای پرآشوب انقلاب، نظامیان امریکا در ایران برخی از قطعات حساس جنگنده‌های اف-۱۴ را جدا کرده و با خود برده بودند.


در ادامۀ این اقدامات خائنانۀ دولت موقت، قرارداد تسلیحاتی ایران و آلمان غربی به مبلغ یک میلیارد فرانک نیز که شامل شش فروند زیردریایی بود به طور یک‌جانبه لغو شد. همچنین قرارداد خرید ۱۵۰۸ دستگاه تانک چیفتن انگلیسی نیز توسط بازرگان لغو شد.

شورای انقلاب با مشاهدۀ این حوادث در اقدامی انقلابی، اختیار تصمیم‌گیری در خصوص جنگنده‌های اف-۱۴ را از دست دولت موقت خارج ساخت که از آنها در جریان جنگ تحمیلی و تا به امروز استفاده شد.”




[جنگ به روایت فرمانده: درس‌گفتارهای جنگ، دکتر محسن رضایی میرقائد، بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، ص۶۴، پاورقی۲]


 

“برای فیلم باغ فردوس پنج بعد از ظهر سیامک شایقی در [آسایش‌گاه] امین‌آباد فیلم‌برداری داشتیم. در بخشی که خانم‌ها را نگه‌داری می‌کردند، کار می‌کردیم.

در روز دو نوبت به این بخت‌برگشته‌ها داروهایی تزریق می‌کردند که آرام شوند.

یک دختر و یک زن میان‌سال بیش‌تر از دیگران توجه مرا جلب کرده بودند. دخترک حدود ۲۰ سال داشت. با خودش حرف می‌زد. راه می‌رفت و ناگهان گوشه‌ای از ترس کز می‌کرد و کمک می‌خواست… بعد می‌خندید و قهقهه می‌زد.

از مسوول بخش پرسیدم: ماجرای این دختر چیست؟

گفت: پدرش، برادرش و دایی‌اش به او تجاوز کرده‌اند.

کافی بود. دیگر نمی‌خواستم بقیه‌ی ماجرا را بشنوم.


اما زن. حدود ۵۰ سال داشت. زنی باشخصیت و خانواده‌دار بود. موهای جوگندمی داشت و موقر راه می‌رفت. یک‌بار قبل از این‌که داروی صبح را به او تزریق کنند و هنوز سرپا بود، با من سلام‌وعلیک کرد. از نوع حرف‌زدن‌اش معلوم بود خانم تحصیل‌کرده‌ای است. از من خواهش کرد اگر ممکن است برای‌اش روپوش، جوراب و روسری مناسب بیاورم. قبول کردم و بلافاصله رفت تا کسی متوجه نشود.

شب، ماجرا را برای هایده تعریف کردم و او برای‌اش روپوش و روسری و جوراب مناسب داد.

فردا، قبل از تزریق خودم را به او رساندم و بسته را به او دادم. خیلی تشکر کرد. گفتم شما برای چه این‌جا هستید؟

با ترس و لرز گفت: شوهرم را کشتند!

ادامه داد که کسی را جز شوهرش نداشته. گفت از اقوام یکی از نمایشنامه‌نویسان است.

گفتم: من او را می‌شناسم.

گوش نکرد. با عجله تعریف کرد که اقوام‌اش از کانادا آمده‌اند و او را این‌جا انداخته‌اند و می‌خواهند ارث و میراث شوهرش را بالا بکشند. به این‌جا تلفن زده‌اند که دیوانه‌ام. آن‌ها هم مرا با آمبولانس به این‌جا منتقل کرده‌اند.

… مرا صدا زدند. رفتم. تقریباً همان دقایق او را هم برای تزریق بردند… حرف‌های‌اش چیزی میان جنون و واقعیت بود. نمی‌دانستم باید باور کنم یا نه. فکر کردم اگر به من هم آن داروها را تزریق می‌کردند، قاطی می‌کردم؟!

از همان‌جا در یک وقت استراحت به آن نویسنده تلفن زدم. خاموش بود. شب هم زنگ زدم، خاموش بود. از دوستان مشترک‌مان پرسیدم، گفتند: ایران نیست. برای اجرای یک نمایش به خارج رفته!


فردا قبل از تزریق سراغ آن خانم رفتم. از من خواسته بود به او خبر بدهم. به او گفتم قوم و خویش‌تان ایران نیست. کلی مضطرب شد. شماره‌ی دیگری از اقوام دورترشان داد. گفت به آن‌ها خبر بدهید، بیایند مرا از این‌جا ببرند. من این‌جا دیوانه می‌شوم و باز هم گفت که شوهرش را کشته‌اند! ادامه داد: کسانی که شوهر او را کشته‌اند، می‌خواهند خانه‌ی او را بفروشند و پول‌ها را بالا بکشند و بلیط‌شان را هم تهیه کرده‌اند تا دو هفته‌ی دیگر به کانادا برمی‌گردند من باید تا آخر عمر این‌جا بمانم…


میان پلان‌هایی که فیلم‌برداری می‌کردیم از پرستاران راجع به او می‌پرسیدم. می‌گفتند حالش خوب نیست، پرت‌وپلا می‌گوید. شوهرش فوت کرده، کشته نشده… آمد از جلوی من رد شد، حتی مرا نشناخت. به جایی، شاید در اعماق ذهن‌اش، خیره شده بود.

هر شب، ماجرای همان روز را برای هایده تعریف می‌کردم. هایده گفت به این قوم و خویش‌اش هم تلفن بزنم. زدم. وقتی خودم را معرفی کردم، آن‌ها هم خوش‌حال شده بودند و هم متعجب که چرا به آن‌ها زنگ زده‌ام. فکر کردند شاید یک برنامه‌ی تلویزیونی است. وقتی ماجرا را برایشان تعریف کردم، سکوت کردند. سکوت… مِن‌مِن… دوست نداشتند راجع به این ماجرا حرف بزنند. بالاخره یکی از خانم‌های پشت تلفن به من گفت: او راست می‌گوید… و گفت که پای آن‌ها را به این ماجرا نکشانم، دوست نداشتند بیش‌تر حرف بزنند و خداحافظی کردند.

قضیه جالب شد… من و هایده نمی‌دانستیم چه کنیم. فردا او را دیدم. جلو نرفتم. نمی‌دانستم چه باید بکنم. آن روزها با یکی از افراد حراست امین‌آباد، سلام و علیکی پیدا کرده بودم. رفتم سراغ‌اش و همه‌ی ماجرا را برای او تعریف کردم… و تاکید کردم اگر ماجرا حقیقت داشته باشد، من و تو مسوول‌ایم. او قول داد ماجرا را پی‌گیری کند.

فردای آن روز، فیلم‌برداری ما در امین‌آباد تمام می‌شد. به او گفتم که از پس‌فردا ما دیگر به امین‌آباد برنخواهیم گشت. او شماره‌اش را به من داد تا خبر بگیرم…

چند روز بعد به من زنگ زد. من کلی دل‌شوره داشتم. گفت: تحقیق کردم. آن خانم راست می‌گفته.

خیلی خوش‌حال شدم.

گفت: آن قوم و خویش‌های ناقوم و خویش را ممنوع‌الخروج می‌کنم. چند روز بعد تلفن زد و گفت آن خانم را به خانه بازگردانده.


هنوز هم فکر می‌کنم، شاید کسان دیگری در امین‌آباد باشند که هیچ‌وقت فرصت نکرده‌اند قبل از تزریق، حرف‌شان را بزنند.”




[این مردم نازنین؛ قصه‌های رضا کیانیان با مردم، نشر مشکی، صص۴۱-۴۴]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، ۲۰ آبان ، ۱۳۹۱

 

حجت‌الاسلام و المسلمین اسماعیل فردوسی‌پور:


“روزی با یکی از برادران برای انجام کاری به پاریس رفته بودم. ساعت هفت بعد از ظهر بود که وی رادیوی اتومبیل را روشن کرد تا خلاصۀ اخبار را بشنود. این برادر که زبان فرانسه را خوب می‌دانست، پس از شنیدن اخبار با کمال تعجب به من گفت: «اعلام می‌کند که امام ملاقات با بختیار نخست‌وزیر ایران را پذیرفته‌اند و او به زودی به ملاقات ایشان خواهد آمد.»

ما که از موضع‌گیریهای امام در برابر دولتهای غیرقانونی ایران اطلاع داشتیم، می‌دانستیم که امام هیچ یک از آنان را به رسمیت نمی‌شناسند و به همین دلیل نیز کسی را برای ملاقات نمی‌پذیرند. به این دلیل این خبر موجب نگرانی و تعجب ما شد.

البته اشخاص مرموزی در پاریس و ایران تلاش می‌کردند که این ملاقات صورت گیرد. آنها اصرار داشتند که امام بختیار را بپذیرند و به رسمیت بشناسند تا به این ترتیب دولت بختیار دولت آشتی شود. در این خصوص تماسهایی هم برقرار بود و آقایان دکتر یزدی و قطب‌زاده در پاریس و آقای مهندس بازرگان در ایران در برقراری این تماسها نقش اساسی داشتند.


ما با عجله عازم نوفل‌لوشاتو، محل اقامت امام (قدس سره الشریف) شدیم. در دفتر ایشان به آقای دکتر یزدی برخوردیم. پرسیدیم: «چه شده است؟» جواب داد: «تمام شد. امام ملاقات را پذیرفتند و ما هم در مصاحبه‌ای شرکت و اعلام کردیم که امام بختیار را می‌پذیرند. عن‌قریب ملاقات انجام می‌شود!»


پس از مدتی همه رفتند و دفتر خلوت شد. من تنها بودم و فکر می‌کردم که چگونه امام ملاقات با بختیار را پذیرفته‌اند. در همین هنگام صدای زنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم. آیت‌الله منتظری بود که از مدرسۀ رفاه تهران صحبت می‌کرد.

وی پس از احوالپرسی سؤال کرد: «این خبر چه بود که خبرگزاریها پخش کردند؟» من هم به همان اندازه که اطلاع داشتم، ماجرا را گفتم. گفت: «پیامی دارم. می‌توانی الان به عرض امام برسانی؟» گفتم: «صحبتهای شما را ضبط می‌کنم و نوار را می‌برم امام استماع بفرمایند.»

رسم ما در گرفتن اخبار مهم و لازم و پیامهای شخصیتها این بود که صحبتها را روی نوار ضبط می‌کردیم و به سمع مبارک امام امت می‌رساندیم.


آن شب پس از آیت‌الله منتظری، حجت‌الاسلام آقای خلخالی و حجت‌الاسلام آقای انواری نیز دربارۀ ملاقات با بختیار و جو حاکم بر ایران نظراتی دادند. تمام این صحبتها بر روی نوار ضبط شد و حدود ساعت ده شب بود که نوار را خدمت امام بردم.

حضرت امام(ره) پس از شنیدن نوار، پیام زیر را در تاریخ ۱۳۵۷/۱۱/۸ صادر فرمودند:


بسم‌الله الرحمن الرحیم


حضرات حجج اسلام تهران و سایر شهرستانها، دامت برکاتهم

آنچه ذکر شده است که شاپور بختیار را در سمت نخست‌وزیری من می‌پذیرم، دروغ است. بلکه تا استعفا نداده است، او را نمی‌پذیرم. چون او را قانونی نمی‌دانم. حضرات آقایان به ملت اعلام فرمایید که توطئه‌ای در دست اجراست و از این امور جاریه گول نخورند. من با بختیار تفاهمی نکرده‌ام و آن چه سابق گفته است که گفتگو بین من و او بوده، دروغ محض است. ملت باید موضع خود را حفظ کند و مراقب توطئه‌ها باشد.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

روح‌الله الموسوی الخمینی



این پیام بلافاصله به آیت‌الله منتظری در تهران، به قم و همچنین به خبرگزاری یونایتدپرس ارسال و موجب خرسندی پیروان خط امام و نگرانی و ناراحتی گروهی دیگر شد.

در پی انتشار این پیام بود که بختیار در سخنرانی‌اش گفت: «به وسیلۀ نزدیکان آیت‌الله به توافق رسیده بودیم و ترتیب ملاقات داده شده بود. نمی‌دانم چه شد که بر هم خورد!»”




[پا به پای آفتاب؛ گفته‌ها و ناگفته‌ها از زندگی امام خمینی(س)، امیررضا ستوده، نشر پنجره، ج۲، صص۷۲-۷۴]


 

علامه علی دوانی:


“درس فلسفه (معقول) را در حوزه [ی قم]، مرحوم آقا شیخ مهدی مازندرانی در خانه‌اش می‌گفت. می‌گفتند بر معقول تسلط خوبی دارد، ولی چون پیر است و مزاجی تند دارد همه کس طاقت نشستن پای درس او را ندارند.

گذشته از ایشان، حضرت امام خمینی و مرحوم حاج آقا روح‌الله کمالوند خرم‌آبادی، نیز معقول می‌گفتند.


در حوزه معروف بود که دو حاج آقا روح‌الله درس معقول می‌گویند: یکی سید و دیگری شیخ، و سید از شیخ بهتر و برتر است. سید، حاج آقا روح‌الله خمینی و شیخ، حاج آقا روح‌الله خرم‌آبادی بودند. امام خمینی با ورود علامه طباطبایی به قم و تدریس کتب فلسفی، درس معقول را رها و به درس خارج فقه و اصول پرداختند و دیگر فلسفه نگفتند.


…هنوز ماجرای نوشتن پاورقی علامه طباطبایی بر بحارالانوار فروکش نکرده بود که گفتند آیت‌الله بروجردی فرموده‌اند: این همه فلسفه‌خوانی در حوزه چه خبر است؟ و چون در این‌گونه موارد اطرافیان آتش‌بیار معرکه بودند، از آن هراس داشتیم مبادا ایشان سخنی در منبر بگویند و مغرضین آن را کش داده و ماجرای فداییان اسلام هم برای علامۀ طباطبایی پیش بیاید.

این وضع، تنی چند از ما را بر آن داشت که برای حفظ ایشان از حادثۀ محتمل، دست به کار شویم. به اتفاق آقایان مکارم و سبحانی و آقاسیدمرتضی جزایری رفتیم خدمت امام خمینی که هم فقیه مصلح بود و هم حکیم و استاد فلسفه.


ادامهٔ مطلب

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.