چون خودم به ملاحظه و بررسیِ خریدهای کتاب‌خون‌ها از نمایش‌گاهِ کتاب، علاقه دارم، فهرستی از خریدهامو می‌نویسم؛ بل‌که برای کسی مفید افتد.

 

 

 

از مدرسۀ معارف تا انجمن حجتیه و مکتب تفکیک؛ نقد و بررسی مبانی فکری مدرسۀ معارف خراسان، انجمن حجتیه و تفکیک‌گرایان / دکتر محمد ارشادی‌نیا / بوستان کتاب

هاشمی در سال 88 / رضا صنعتی / انتشارات سلمان فارسی

امام خمینی، تنها گزینه / دکتر فتحی شقاقی / ترجمۀ سیدهادی خسروشاهی / انتشارات اطلاعات

عالم ربانی؛ مجموعه‌مقالات بزرگداشت آخوند خراسانی / نشر علم

مسیح در شب قدر؛ روایت حضور مقام معظم رهبری در منازل شهدای ارمنی و آشوری از سال 1363 تا 1389 / صهبا

ولایت و حکومت؛ مباحثی در باب مفهوم ولایت، حکومت الهی و حاکم اسلامی؛ تنظیم شده از بیانات حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای/ صهبا

فشرده‌ای از تاریخ انقلاب اسلامی؛ سخنرانی تاریخی ریاست جمهوری وقت ایران، آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، در مراسم بزرگداشت پنجمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی /  صهبا

بیست و پنج سال در کنار امام راحل(قدّس سرّه)؛ خاطرات آیت‌الله سیدجعفر کریمی / نشر مورخ

انتفاضۀ شعبانیه؛ حماسۀ مقاومت اسلامی ملت عراق / صفاءالدین تبرّائیان / مرکز اسناد انقلاب اسلامی

رسانۀ شیعه / محسن حسام مظاهری / چاپ و نشر بین‌الملل

خاطرات بک لباس‌شخصی / ص.خ / بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام)

سیدموسی صدر: 7 روایت خصوصی / حبیبه جعفریان / سپیده باوران

ناگفته‌هایی از سفر درمانی آیت‌الله سیستانی و بحران نجف / حامد الخفّاف / ترجمۀ محمدرضا مروارید / انتشارات اطلاعات

هجوم روس و اقدامات رؤسای دین برای حفظ ایران / سیدحسن نظام‌الدین‌زاده / انتشارات شیرازه / انتشارات پردیس دانش

خاطرات تهران؛ یادداشت‌های سفیر ترکیه از ماجرای تغییر سلطنت: آبان – بهمن 1304 / ممدوح شوکت‌بیگ / ترجمۀ حسن اسدی / انتشارات پردیس دانش

ایران متحول – غرب جدید / نشر آرما

مشروطه‌شناسی / دکتر موسی نجفی / نشر آرما

نام‌ها و نهضت‌ها / دکتر موسی نجفی / نشر آرما

فرهنگ اصطلاحات طلاب / مهدی مسائلی / نشر آرما

اعترافات / محمدرضا زائری / نشر آرما

حجاب با حجاب / محمدرضا زائری / نشر آرما

حجاب بی حجاب / محمدرضا زائری / نشر آرما

نهم ربیع؛ جهالت‌ها ، خسارت‌ها / مهدی مسائلی / نشر آرما

خبرنگار بدون مرز / محمدرضا زائری / نشر آرما

لعن‌های نامقدس / مهدی مسائلی / نشر آرما

مسجد پروانه / جی. ویلو ویلسون / ترجمۀ محسن بدره / نشر آرما

ر / مریم برادران / نشر آرما

پیشوایان شیعه، پیشگامان وحدت / مهدی مسائلی / سپیده باوران

محض اطلاع؛ تحلیل محتوای جلد هفتم یادداشت‌های علم / دکتر غلامعلی حداد عادل / مؤسسۀ فرهنگی هنری فرهنگ ایران و اسلام (فراوا)

بازشناسی حکومت ولائی؛ نقدی بر کتاب حکومت ولائی / سیدمحسن صالح / مرکز اسناد انقلاب اسلامی

مشروعیت آسمانی؛ مشروعیت ولایت فقیه در اندیشۀ آیت‌الله هاشمی رفسنجانی – نقد اندیشۀ مخالفان / رضا صنعتی / انتشارات سلمان فارسی

تشیع در اندلس / محمود علی مکی / عزالدین عمر موسی / ترجمۀ رسول جعفریان / انتشارات انصاریان

بازی عوض شده / سجاد خالقی / عماد فردا

شکاف / محمد ستاری وفایی / عماد فردا

جای خالی عباس؛ مروری بر رفتار تشکیلاتی حضرت عباس(علیه‌السلام) / محمد عبدالحسین‌زاده / میلاد موحدیان / بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام)

امامان شیعه و وحدت اسلامی / علی آقانوری / انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب

 

 

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، 25 اردیبهشت ، 1394

 

«دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» مزخرفِ محض بود؛ البته با اسمی فریبـا. چن سالی بود که اسم ِ این کتابو شنیده بودمو قصد داشتم وقتی به‌ش دست‌رسی پیدا کردم خوندن‌شو از دست ندم؛ اما حالا که یه نفس خوندم‌ش باید بگم ارزش‌شو نداشت.

 

 

***

 

 

«از گشتِ ارشاد تا چادر ِ المیرا» از اون دست نوشتارهایی‌یه که ظاهری شبهِ داستان دارن و چون قصدشون پاسخ به شبهاته، از فرم ِ سخن‌رانی و توضیحاتِ اطناب‌گونه خلاصی ندارند. پیش‌تر کتابایی با هم‌این فرم رو مطالعه کرده بودم؛ مثلاً «مناظرۀ دکتر و پیر»ِ شهید هاشمی‌نژاد؛ که تو نوجوونی خونده بودم‌ش؛ و حالا بعید می‌دونم تودۀ نوجوونای ام‌روز رغبت داشته باشن به این‌گونه کتابا. هرچند فارغ از نقدهای جزئی که به برخی فرازها و صحنه‌پردازی‌هاش دارم، به‌نظرم این‌که نویسنده، موضوعی با این پیچیده‌گی و حواشی ِ تمام‌ناشدنی رو تونسته زیر ِ 100صفحۀ جیبی جم‌وجور کنه، جای تقدیر داره. شاید برگزاریِ مسابقۀ کتاب‌خونی سبب بشه پاسخ‌هایی که به شبهات داده، بیش‌تر خونده بشه.

 

خیزی که نویسنده برای بیانِ عقایدِ اسلامی و آرمان‌ها برداشته رو درک می‌کنم و برای سعی‌ش ارزش و احترام قائل‌م. این‌م روشی‌یه خب. هرچند شخصاً ساخت و پرداخت‌های کاملاً غیرمستقیم رو ترجیح می‌دم. اما این‌طور کتاب‌ها هم طیفی از مخاطبین رو جلب خواهد کرد.

 

 

 


هم‌چو‌ن‌این:

بر حاشیۀ چند کتاب (۲)، (۱)

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: یکشنبه، 7 دی ، 1393

 

 

بعد از خوندنِ «به هادس خوش آمدید» باید بگم «بلقیس سلیمانی» خوب قصه تعریف می‌کنه. راغب شدم به رمان‌های دیگه‌شم نگاهی بندازم؛ هر چند پایانِ این کتاب که با خودکشی ِ شخصیتِ اصلی تموم می‌شه، کام‌مو تلخ کرد.

نمی‌دونستم «هادس» یعنی چی؛ وسطای رمان رسیده بودم و هنوز سر در نیاورده بودم که اسم ِ کتاب چه معنایی داره. علی‌رغم ِ میل‌م به فهمیدنِ معنای اسم ِ رمان از متن ِ کتاب، تو نت گشتی زدم و معنای نامربوط‌شو فهمیدم؛ و ناخواسته خوندم که آخر ِ داستان چی می‌شه. خیلی تو ذوق‌م خورد. نسبت به خوندنِ بقیه‌شم بی‌میل شدم؛ اما وقتی دوباره کتابو دست گرفتم، قصه‌گویی ِ نویسنده باز منو به دنبال خودش کشوند؛ تا پایان.

نویسنده -شاید از روی قصد و به‌منظور ِ گذر از تیغ ِ ممیزی- صحنۀ خودکشی رو درست از آب در نیاورده؛ جوری که مثلاً به تصادف هم بی‌شباهت نیست.

تصور می‌کنم می‌تونم نویسنده رو درک کنم و با چون‌این پایانی -خودکشی- برای چون‌آن شخصیت و موقعیتی با او هم‌راه باشم. به نظرم نویسنده قصد داشته جامعه رو به درکِ موقعیتِ امثالِ «رودابه» واداره؛ درکی که به تغییر ِ رفتار  بیَنجامه.

 

«نشر چشمه» سعی کرده این رمان رو یه جورایی ضدِ جنگ و ضدِ انقلابِ معرفی کنه (+). لابد براش نون داره این‌ریختی فیگور بگیره. اما به نظر من، رطب و یابس بافته؛ موضوع ِ این رمان، بکارت تو جامعۀ ماست.

 

***

 

رنگِ کتاب که قرمز ِ جیغه؛ اسم ِ رمان هم که «هات»؛ اما بعد، می‌فهمیم «هات» در کردیِ ایلامی یعنی «آمد»!! پشتِ جلد هم گفت‌وگویی از متن ِ قصه نوشته شده که مخاطب فکر می‌کنه لابد قصه قدری هم به خدایی ِ خدا و توحید و این حرف‌ها خواهد پرداخت؛ اما این‌طور نیست.

به‌هرحال، این‌ریخت انتخابِ اسمی غلط‌انداز و کاملاً بی‌ارتباط با متن ِ رمان، و کلاً این رویه، روش مناسبی برای جذب مخاطب نیست. مطرح کردنِ اصطلاح ِ مبهم و من‌درآورده‌ای چون «رمان فراگاه» نیـز هم.

 

به نظرم «هات» یه رمان معمولی و متوسطه؛ که درک نمی‌کنم -اگه روال بر این منواله- چه اصراری‌یه قسمت‌های بعدی هم داشته باشه. یه جاهایی از قصه، گیرهایی داره؛ مثلاً قصه قدری هم به مبارزۀ «سپهبد تیمور بختیار» و تشکیلات‌ش تو عراق علیه رژیم ِ پهلوی می‌پردازه؛ حالا «دخیل» -قهرمانِ رمان- جذبِ این تشکیلات شده؛ اما به یه معلم تو یه روستای پرت برمی‌خوره که ناگفته‌های بسیاری از حتا ارتباطاتِ خصوصی و اندرونی ِ زنده‌گی ِ سپهبد، مطرح می‌کنه و پتۀ شعارهای وطن‌پرستانه‌شو به آب می‌ده. این‌جور قصه نوشتن درست نیست که گره بر گره بزنی و وقتِ گره‌گشایی، کسی از غیب سر برآره و اسرار برملا کنه.

قصه، قدری هم به مبارزۀ گروهِ عرفات، البته تو دورۀ بی‌خاصیتی‌ش می‌پردازه که بدک نبود.

از لحاظِ فرم، «هات» یه چیزی داشت خوش‌م اومد؛ به نظرم روایتِ قصه، خوب به گذشته می‌رفت و برمی‌گشت. هرچند فکر می‌کنم هضم ِ این قالب، اون هم این‌طور بدونِ فاصله‌گذاری و نشانه‌گذاری، واسه کسانی که به رمان خوندن عادت ندارن، قدری سخت باشه.

 

دربارۀ پایا‌ن‌شم، درسته که جنگه و پر از حادثه‌های ناگهانی، اما به نظرم مطرح کردنِ بی‌مقدمۀ آخر ِ داستان -روی مین رفتن ِ دخیل و احتمالاً جان‌باز شد‌ن‌ش که تو قسمتِ بعدیِ رمان معلوم می‌شه- مخاطبِ عمومی رو پس می‌زنه.

 

***

 

از «مأمور سیگاری خدا» خوش‌م نیومد. اول، تصور می‌کردم تاکسی‌نگاری‌های نویسنده شاید نمونه‌هایی جالب و خاص داشته باشه که کم‌تر برخورده باشیم؛ داستان‌واره‌های کوتاهی که بشه یه سکانس ِ قابل ِ توجه ازش درآورد؛ اما بعد از خوندن‌ش به نظرم خیلی‌خیلی معمولی و روزمره اومد. گوش ِ من یکی پُره از این‌جور حرفا که تو تاکسی و اتوبوس و مترو و صفِ نون و… زده می‌شه.

چنگی به دل نزد.

 

 

 

 

هم‌چو‌ن‌این:

بر حاشیۀ چند کتاب (۱)

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: پنجشنبه، 25 اردیبهشت ، 1393

 

 

«شهر حسین (ع)» رو روزنامه‌وار خوندم. نویسنده، اطلاعاتِ پراکنده‌ای رو گردآوری کرده. برخی مطالب‌ش به‌نظرم زائد اومد و سرسری ازشون گذشتم. به‌هرحال، خوندن‌ش خالی از لطف نبود؛ هرچند طوری هم نبود که خوندن‌شو به کسی پیش‌نهاد کنم.

 

***

 

«دیگر اسمت را عوض نکن» تعلیق ِ خوبی داشت. نمی‌دونم چرا؛ ولی خب، قصه‌هایی که به فرم ِ نامه‌نگاری تعریف می‌شه رو دوست دارم. در ضمن، بعید می‌دونم تو حول و حوش ِ حملۀ عراق به کویت -سال 1369- یه جَوون (سرباز) از اصطلاح‌هایی مثِ «مشنگ»، ««خفن» یا «گاگول» استفاده می‌کرده. اما به‌هرحال باید بگم من مشتریِ قصه‌هایی هستم که «مجید قیصری» تعریف می‌کنه؛ قصه‌هایی از جنگِ تحمیلی که با قصه‌های تریبونِ رسمی قدری تفاوت داره.

 

***

 

ایدۀ «نان و کتاب»، رایگان بودنِ نون و کتاب‌های معارف، هرچند خوش‌آیند و آرمانی به‌نظر می‌رسه، اما به‌ نظرم قدری تخیلی‌یه. برای من که قابل ِ درک نیست چه‌طور می‌شه جلوی حیف‌ومیل‌ها و سوءاستفاده‌هاشو گرفت. غر زدن‌های مکرر ِ استاد هم توی ذوق می‌زنه.

 

***

 

به‌ نظرم نثر ِ «طلسم سنگ» زیادی هنری‌یه.

 

***

 

من اشتباه می‌کنم که «دموکراسی یا دموقراضه» گوشه‌کنایه‌هایی به دولتِ «احمدی‌نژاد» می‌زنه؟ …داشتم لینکِ این کتاب تو انتشاراتِ نیستان رو پیدا می‌کردم، برخوردم به مطلبی که سایتِ «آیت‌الله هاشمی رفسنجانی» از این کتاب منتشر کرده! مسخره نیست؟!

 

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: شنبه، 19 بهمن ، 1392

 


این مردم نازنین؛ قصه‌های رضا کیانیان با مردم / نشر مشکی / چاپ هفتم / 1390 / 168 صفحه / 5800 تومان






برای سرگرمی دست گرفتم‌ش. تقریباً تو هم‌این حد و اندازه هم بود. روزنامه‌وار تو دو نوبت خوندم‌ش. بعضی جاهاش هم‌راه با نویسنده تعجب کردم؛ و جاهایی هم متأثر شدم.

جاهایی هم بود که برام رنگ و بویی سکولار داشت. خب البته انتظاری هم نداریم از هنرمندان!




از هم‌این کتاب:

قصه‌های رضا کیانیان با مردم (۳)، (۲)، (۱)


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، 26 آبان ، 1391

 



اعترافات؛ خاطرات سرهنگ عراقی عبدالعزیز قادر السامرائی / سورۀ مهر / چاپ چاهارم / 1389 / 62‌صفحه / 1100 تومان




این کتاب مختصر رو روزنامه‌وار و یه نفس خوندم. نویسنده، سرهنگ سامرائی، بی‌مروت خیلی راحت نوشته از غارت‌گری بعثی‌ها. انگار نه انگار که حزبِ بعث، داعیه‌دار ِ خلق ِ عرب بوده. هم‌این خلق ِ عربِ محمّره که:


“… فرستادم تا یخچال‌ها و تلویزیون‌ها و اثاث ارزشمند مردم خرمشهر را جمع کنند. پس از آن، آن‌ها را به سرعت به بصره انتقال داده، در همان‌جا فروختم.

… به کشتارهای دسته‌جمعی خانواده‌های باقی‌مانده در شهر پرداختند و کشته‌ها را نیز در گورهای جمعی دفن کردند. یکی از دختران مقاوم خرمشهری که مورد آزار نیروهای امنیتی و استخبارات عراق قرار گرفته بود، با قساوت و بی‌رحمی مورد تجاوز قرار گرفت. سرهنگ ستاد مضر؛ که از افسران استخبارات بود، می‌گفت: وی در آخرین لحظات زندگی‌اش علیه صدام و ارتش عراق شعار می‌داد و صدام را نفرین می‌کرد…

… گاو و گوسفند و سایر چهارپایان و مرغ و خروس‌های مردم را به زور می‌گرفتیم… هر روز برای گردان تعداد زیادی مرغ می‌دزدید. در یکی از روزها که طبق عادت برای غارت به اطراف خرمشهر رفته بود، بازنگشت. یک گروه گشتی برای یافتنش گسیل کردم. پس از مدتی، جسد او را در یکی از نخلستان‌های عراق پیدا کردند. پس از تحقیقات معلوم شد که وی قصد تجاوز به یکی از دختران بومی را داشته و مورد اصابت گلوله قرار گرفته است. فرمانده‌ی لشکر، سرهنگ ستاد حمد المحمود، خانواده‌ی آن دختر را به یکی از زندان‌های بصره فرستاد…

… سرهنگ ستاد احمد زیدان، از طرف استخبارات، به عنوان فرمانده‌ی محورهای خرمشهر تعیین شد… درجه‌ی او در حد فرماندهی لشکر نبود و تنها بر اساس رابطه به این مقام و درجه نائل شده بود. وی با فساد و انحراف و لجام‌گسیختگی و آزادی عمل به انجام وظیفه می‌پرداخت…”




جای‌جای کتاب، پر از وقایعی‌یه که ما با عنوان ِ امدادهای غیبی از اون‌ها یاد می‌کنیم:


“نیروهایم را به داخل شهر و به سمت مسجد جامع هدایت کردم. داخل مسجد، درگیری خونینی با گروه دیگری از نیروهای عراقی داشتیم. هر دو طرف فکر می‌کردیم که طرف مقابل دشمن است!

… پس از طی مسافتی در حدود سه کیلومتر، آتش سنگینی از پهلو بر ما گشوده شد. نبرد شدیدی درگرفت. بیست نفر از افراد ما کشته شدند. آنان را در میدان رها کردیم و به جنگیدن ادامه دادیم. تعداد قربانیان لحظه به لحظه افزایش می‌یافت… در اوج درگیری با نیروهای جانبی، ناگهان فریادهایشان را شنیدیم که می‌گفتند: ما عراقی هستیم.

آری این دومین بدبختی ما بود که با تیپ 33 نیروهای مخصوص درگیر شده بودیم. فرمانده‌ی تیپ ما سرهنگ الهیتی نیز کشته شد. فرمانده‌ی تیپ 33 با دو دست بر سرش می‌کوبید و می‌گفت: «خدا لعنتتان کند، بهترین سربازانم ا کشتید، افسرانم را کشتید…»”



جاهایی از کتاب هم به فسادِ سربازان و افسرانِ بعثی اشاره شده؛ و بی‌رحمی‌هاشون حتا در قبالِ نیروهای خودشون. هم‌چنین به فرصتی اشاره شده که حملۀ اسراییل به جنوبِ لبنان به ارتش عراق داد؛ تا به ترمیم خطوطِ دفاعی‌شون در برابر ایران بپردازند. خیلی از مطالب به‌صورت تیتروار و گذرا مطرح شده. مطالبی که هر کدام‌شوم می‌تونه موضوع ِ کتاب و تحقیقی مستقل باشه.

اطلاعات و آمارهایی هم از گزارشاتِ داخلی ِ ارتش عراق مطرح شده. گزارشی هم از کمک‌های کشورهای عربی، به‌خصوص ارتش مصر، پس از فتح ِ خرم‌شهر نقل شده.


خوندن‌ش وقتِ چندانی ازم نگرفت؛ هرچند که انتظارم از خریدنِ «اعترافات» اینی نبود که این کتاب بود.




بخش‌هایی از این کتاب:

(+) “…اما آمریکا هیأتی برای ابقای صدام فرستاد”

(+) گزارش ِ سرهنگ عبدالعزیز قادر السامرائی از عملیاتِ بیت‌المقدس


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: دوشنبه، 1 خرداد ، 1391

 

ماه عسل مجردها / سیدبشیر حسینی، سیدحسین سرکشیکان، محسن لبخندق / انتشارات پری‌روز / چاپ نه‌م / 1387 / 117صفحه / 1500تومان



کوتاه‌نوشت‌هایی از سفر جهادی دانشجوها به مناطق محروم ِ اطراف روستای خمینی‌شهر:



… جای ما درست پشت سر راننده بود… جریان را برایش تعریف کردم؛ او هم شروع کرد: «شما دیگه خیلی خل و چلین. فکر کردین دو تا آجر بندازین بالا، دنیا گلستون می‌شه!؟» یک جور با کلاس و عالمانه گفتم: «معلومه که نه! این کارا باید همگانی بشه. البته شما که می‌دونین سختی کار چقدر سازنده و مفیده.» سرش را برگرداند و گفت: «خب باشه! داداش من! توی این گرما ماشینای سنگین هم جوش میارن. اگه این بچه‌های فکستنی آب و روغن قاطی کنن چی؟» قلبم آمده بود توی حلقم. با صدای لرزان گفتم: «تو رو خدا حواست به جاده باشه.» توی شلوغی جاده، یک سبقت میلیمتری گرفت و باز هم سرش را برگرداند: «ببین داداش! شماها می‌باس بیشینین تخته‌گاز درستونو بخونین و…» با رنگ پریده  پریدم وسط حرفش: «آقاجون! ما غیر از دانشجو بودن آدم هم هستیم‌ها!» جایتان خالی تا بندر، مرگ هزار بار بهمان لبخند زد…


***


«کَپَر، به چند شاخه‌ی درخت خرما می‌گویند که کنار هم قرار گرفته‌اند و مورد استفاده‌ی آن معلوم نیست؛ احتمالاً محل نگهداری دام باشد»

این جمله را در مسیر بندرعباس-بشاگرد نوشتم؛ وقتی که از دور کپری را دیدم. اما وقتی در خمینی‌شهر از نزدیک آنها را دیدم، نوشتم: «کپر، محلی است برای زندگی مردمان کویر که با استفاده از شاخه‌های درخت خرما ساخته می‌شود؛ شبیه کلبه‌ی اسکیموهاست. طولش 3متر و یا کمی بیشتر و ارتفاعش 2متر و یا کمی کمتر. طاقی دارد از…»


دیروز مهمان یک بشاگردی بودم. نیم ساعتی با او حرف زدم. با خانواده‌ی هشت نفره‌اش در یک کپر زندگی می‌کردند. حال تعریف‌های قبلی را خط می‌زنم و می‌نویسم: «کپر، کلبه‌ای است نقلی که تابش خورشید بر آن، گرمترین مردم روی زمین را خلق کرده است.»


***


پایمان که به خوابگاه رسید، همه ولو شدیم: خسته و هلاک و تشنه و گشنه. توی این شرایط فقط یک نفر می‌توانست حالمان را جا آورد: مسؤول تدارکات.

یک صورت گرد و تپلی، با چشم‌های باریک و موهای لخت. نیشش هم همیشه‌ی خدا باز. رفت روی صندلی نشست. مسؤول تدارکات که منبر برود، خدا به فریاد برسد:

«بسم الله الرحمن الرحیم. خداوند متعال در نهج‌البلاغه می‌فرماید: النظافة من الایمان، یعنی عالم محضر خداست؛ در محضر خدا ازدواج کنید!»  خنده‌ی بچه‌ها که با کنجکاوی حرف‌های او را گوش می‌کردند، بلند شد.

منبرش را ادامه داد امـا با یک بحث تفسیری جدی از قرآن. انصافاً هم بحث جالبی بود.


***


وصفش را زیاد شنیده بودم. برای دیدنش لحظه‌شماری می‌کردم؛ دیدمش: مردی با دستانی زمخت که حکایت از سال‌ها جهادگری داشت. 23سال خون دل خوردن و دور 900 روستا مثل پروانه گشتن. آفتاب، سفیدی صورتش را برده بود و بشاگرد دلش را.

جوانیش را به بشاگرد بخشیده بود و در عوض کوله‌بارش را از تواضع پر کرده بود. بشاگردی‌ها را همانقدر دوست داشت که خانواده‌اش را؛ حتی بیشتر.

از خوانواده‌اش پرسیدیم؛ در تهران هستند؛ هر دو ماه یک بار سری هم به آن‌ها می‌زند.

این اولین دیدار ما با «حاج عبدالله والی» بود؛ کسی که در انتهای سفر، مثل پدرمان دوستش می‌داشتیم.


***


یکی از قشنگ‌ترین و ماندنی‌ترین خاطرات سفر، پشت وانت‌هایش بود؛ مخصوصاً موقع برگشتن از کار، بچه‌هایی که از خستگی وارفته بودند، آنچنان با شور و نشاط شلوغ می‌کردند که انگار پشت سر ماشین عروس می‌روند. اگر از جلوی گروه دیگری رد می‌شدند که دیگر نگو! شاید می‌خواستند تلافی عروسی‌های اجدادشان که توفیق حضور در آن‌ها را نداشته‌اند درآورند.


***


سد باشکوهی بود؛ با بودجه‌ی کمیته ساخته شده بود. دیدن این سد وقتی شیرین‌تر شد که فهمیدیم کارشناسان برنامه و بودجه، قیمت تمام‌شده‌ی آن را 400-500میلیون تخمین زده‌اند، درحالیکه کمیته آن را با 180میلیون تمام کرده بود!

حاج عبدالله والی می‌گفت: «کارشناسا باور نمی‌کردن؛ فاکتورا رو که گذاشتیم جلوشون، چشم‌هاشون از تعجب گرد شد.»


***


شوخی‌ها سر سفره خیلی با حال بود: «داداش! جای نفس هم بذار، مواظب باش لپت رگ‌به‌رگ نشه!» دو ردیف سفره پهن می‌شد. هر ردیف می‌شد یک جبهه، این یکی شعار می‌داد، آن یکی جواب. اگر هم ناگهان برق قطع می‌شد یا چراغ را خاموش می‌کردند، باید از دست ترکش‌های پرتابی بچه‌ها سنگر می‌گرفتی.


***


فرغون که نبود، کامیون بود؛ یعنی کامیون هم نبود؛ اما اندازه‌ی یک کامیون ظرفیت داشت؛ راستش را بگویم اینطوری هم نبود؛ اما نمی‌دانم چرا وقتی فرغون دست کامبیز می‌افتاد هرچقدر خاک توی آن می‌ریختم می‌گفت کمه! 5تا بیل، 10تا، 15تا، بی‌فایده بود؛ آخرش از نفس می‌افتادم و با التماس ردش می‌کردم برود. بدبختی اینجا بود که هم خیلی زور داشت، هم خیلی سرعت؛ چشم به هم می‌زدی، دوباره پیدایش می‌شد و می‌گفت: «بریـز!»


***


وردِ زبان بچه‌ها شده بود تکه‌های جبهه و جنگ؛ خصوصاً از فیلم آژانس شیشه‌ای: «اگه تا یه دقیقه‌ی دیگه فرغون نرسه یه اتفاق می‌افته، بشه دو دقیقه دو اتفاق، دقیقه‌ی سوم، سومین اتفاق،…» آن یکی جواب می‌داد: «حاجی کار رو سخت نکن.»


وسط کار برگشت گفت: «می‌دونی لشگر بره تیپ برگرده یعنی چی؟ می‌دونی گردان بره نفر برگرده یعنی چی؟ می‌دونی خط بره پاره‌خط برگرده یعنی چی؟ می‌دونی آدم با فرغون پر بره خالی برگرده یعنی چی؟ …»

«حاجی بچه‌ها تو خط دارن قیچی می‌شن.» وقتی این را می‌گفت می‌فهمیدیم بچه‌هایی که پشت دستگاه بلوک‌زنی‌اند ملاتشان تمام شده و منتظرند فرغون‌ها برسد.


***


یکی از سخت‌ترین کارهای اردو شده بود بیدار کردن بچه‌ها. بعد از نماز صبح، بچه‌ها می‌خوابیدند تا صبحانه؛ این‌جا بود که بیدار کردنشان می‌شد مکافات. بشیر داد و بیداد می‌کرد که: «بلند شین تنبلای باسواد، عمله‌های فوق لیسانس.» خرس قطبی هم بود بیدار می‌شد، اما عمله‌ها، نه!

جالب این‌جا بود که با همه‌ی این اوضاع و احوال، کمتر پیش می‌آمد که به خاطر بی‌نظمی ِ بچه‌ها دیرتر از ساعت مقرر سر کار حاضر شویم.


***


هر روز بینمان برگه‌ای پخش می‌شد به نام «کوله‌پشتی» تا هرچه دیده بودیم و چشیده بودیم، در آن بنویسیم و به یادگار از اردو جمع‌آوری شود.

… یکی از بچه‌ها کوله‌پشتی‌اش را نوشت… خواندمش: «من در این سفر فهمیدم که به درد امام زمان نمی‌خورم.»


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: چهارشنبه، 26 مرداد ، 1390

 



کتاب باید هلو باشد؛ توصیه‌هایی درباره‌ی کتاب‌خوانی و کتاب‌نخوانی / گردآوری محسن حدادی / کتاب دانشجویی / چاپ شانزدهم / ١٣٨٨ / ٧٢صفحه / ٩٠٠تومان




این کتاب جیبی، گزیده‌ای از سخنان ره‌بر انقلاب دربارۀ  کتابه.  خلاصه و مفید. با این که پیش‌تر از فرمایشات‌شون در این‌باره خونده بودم، اما برام تازه‌گی داشت.




***


این عادت هنوز در بین مردم جا نیفتاده که بروند کتابی را بخرند، بعد آن را بخوانند، بعد به دوستشان یا به فرزندشان بدهند، تا آنها هم بخوانند؛ این طوری نیست. ای بسا کتابی را می‌خرند، بعد آن را کناری می‌گذارند؛ یا مثلاً کتابی را دوستی به دوستی هدیه می‌دهد، او هم کناری می‌گذارد. واقعاً کتاب خواندن در مملکت ما جا نیفتاده است؛ و این «درد بزرگی» است. ما از اهمیت و عظمت این درد غافلیم…


***


یکی از کارهایی که از قرائن فهمیده می‌شود که در بین اروپاییها معمول است و متأسفانه اینجا هیچ معمول نیست، این است که مثلاً مادران یا بزرگتران برای بچه‌هایشان در فرصتهایی کتاب می‌خوانند؛ یا دو نفر، سه نفر آدم می‌نشینند، یک نفر برایشان کتاب می‌خواند؛ که اینجا این کارها هیچ معمول نیست.


***


من جوانان بسیاری را دیده‌ام -حالا افراد مسن که جای خود دارد- که حتی مطالعه‌ی کتاب رمان را هم میل ندارند! کتاب رمان را یک هفت، هشت، ده صفحه می‌خوانند و می‌گویند حوصله نداریم؛ در حالی که حاضرند بیست دقیقه، یا نیم ساعت بنشینند و تبلیغات تلویزیون را -که قبل از شروع برنامه پخش می‌شود- تماشا کنند! حاضر نیستند در این بیست دقیقه، حتی همان کتاب رمان را بخوانند؛ حالا نمی‌گوییم کتاب اجتماعی، کتاب سیاسی، یا کتاب علمی. این ناشی از چیست؟ ناشی از عدم اعتیاد به کتاب است. مردم میل به کتابخوانی ندارند؛ برای این باید فکری کرد.


***


برای من زیاد کتاب می‌آید. برخی ناشران و مؤلفان، بعضی کتابها را برای من می‌فرستند. ما یکی از اقبالهایی که داریم، این است که الحمدلله کتاب برای ما زیاد می‌فرستند؛ من هم این کتابهایی که می‌فرستند، حتماً آنها را مروری می‌کنم؛ ولو اینکه تورّق سطحی بکنم و فقط سر دربیاورم که این کتاب چیست. بعضی از کتابهایی را که می‌آورند، می‌بینم اصلاً مشتری ندارد. خودم را جای هر کس می‌گذارم، می‌بینم که این کتاب جاذبه ندارد؛ اصلاً کتاب بیهوده‌ای است. اگر دینی است، بیهوده است؛ سیاسی است، بیهوده است؛ اجتماعی است، بیهوده است، تاریخی است، بیهوده و تکراری است؛ ده بار گفته‌اند، این هم باز یک بار دیگر آمده و گفته است!


***


رمانی دستم بود که همین چند روزه آن را نگاه می‌کردم و می‌خواندم. یک کتاب قطور ششصد صفحه‌ای و بسیار هم سرگرم‌کننده و گیرا، و از لحاظ هنری، بسیار هم در سطح بالا؛ اما صد در صد ضد آن چیزی که ما در معارف خودمان با آن سر و کار داریم! بنده آن کتاب را قطعاً تجویز نمی‌کنم که جوانی بخواند؛ اما دارد چاپ می‌شود و با تیراژهای بالا فروش می‌رود! چه اشکالی دارد که ما در مقابل، یک رمان خوب پیدا کنیم، ترجمه کنیم و چاپ کنیم؟ چیزی باشد که هم جاذبه داشته باشد، و هم از نظر ما ایرادی نداشته باشد که جوان ما آن را بخواند.


***


آدمهای وارد، بصیر و بینا را بر کارها بگمارید؛ کتابها را ارزیابی کنند تا خوب از آب دربیاید و از این جهت خاطرتان جمع باشد. ممکن است آن کتاب را اول هزار نسخه چاپ کنند؛ ولی در چاپهای دیگر به دهها هزار نسخه برسد؛ اما اگر کتاب، کتاب خوبی نبود، اول با بودجه‌ی بیت‌المال ده هزار نسخه چاپ می‌شود؛ ولی بعد همه‌اش در انبار می‌ماند. آن وقت مجبورید مرتب به این دستگاه و آن دستگاه، کتاب هدیه بدهید!


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: یکشنبه، 1 خرداد ، 1390

 



یادش، نگاهی به زندگی حجت‌الاسلام دکتر اسکندری / گردآوری مهدی قزلی / کتاب دانشجویی / چاپ چهارم / ١٣٨٧ / ٧٢صفحه / ٧٥٠تومان






جز خوبی و نیکی ازش ندیدمو  نشنیدم.

این نوشته‌ها خاطراتی از خانواده و نزدیکان‌شه. خدا رحمت‌ش کنه الاهی. شادیِ روح‌ش صلواتی هدیه کنیم.





***


یک روز آمدند تحقیق، پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود با رتبه‌ی زیر صد. تمام فامیل یک طرف، خود حسین یک طرف. همه می‌گفتند آینده‌ی خوبی دارد این رشته، او می‌گفت: «آینده توی حوزه است.» …رفت حوزه.


***


سرباز دژبانی جلوی حاج‌آقا را گرفت و کارت خواست. ما جلو رفتیم که بگوییم ایشان رئیس اداره‌ی فرهنگی است. ولی حاج‌آقا اجازه نداد. بعد کارتش را نشان داد و گفت: «برادر سلام. حالتون خوبه ان‌شاءلله؟ یک کارت کافیه؟» بعد دومی و سومی را نشان داد و رد شدیم.

بار سومی بود که این سرباز جلوی حاج آقا را می‌گرفت؛ با این که او را شناخته بود ولی هر دفعه تکرار می‌کرد، حاج‌آقا هم اجازه‌ی برخورد به ما نمی‌داد. تصمیم گرفتیم حاج‌آقا که رفت سرباز را ادب کنیم. حاج‌آقا که رفت؛ جلو رفتم و گفتم: «سرکار شما مرضی، چیزی دارید که جلوی حاج‌آقا رو می‌گیرید؟!»

سرباز گفت: «از بس با امثال شما برخورد داشتیم خسته شدیم، یک نفر پیدا شده که حال و احوال می‌کند، چرا جلویش را نگیرم.»


***


تولد امام رضا (علیه‌السلام) بود. یکشنبه. مثل روزهای تعطیل دیگر برنامه‌ی صبح، کوه بود. پای کوه که رسیدیم دیدیم که یک عده محافظ ایستاده‌اند. حدس زدیم آقا آمده باشد. پرسیدیم، گفتند قرار است بیاید. پیش خودمان گفتیم این‌ها برای امنیت آقا برعکس می‌گویند و راه افتادیم بالا.

آقا که آمده بود ماجرای ما را گفته بودند. ایشان فرموده بودند بیاوریدشان پایین. با لندکروز آوردنمان پایین، هر سیزده نفرمان را. آقا همه‌مان را بوسید و به هر کداممان هزار تومان عیدی داد. رو به حاج‌آقا کرد و گفت: «من خیلی دوست دارم روحانی‌ها جوان‌ها را کوه بیاورند.»


***


توی مسجدالحرام نشسته بود و از روی مفاتیح دعا می‌خواند، چند مسلمان فیلیپینی هم همان نزدیکی نشسته بودند؛ وقتی حاج‌آقا را دیدند که دعا می‌خواند بینشان حرف‌هایی رد و بدل شد؛ یکی‌شان جلو آمد و گفت: «هذا شرک.» حاج‌آقا فهمید عربی بلد نیستند ولی انگلیسی چرا. به زبان انگلیسی مفاتیح را توضیح داد؛ تمام فیلیپینی‌ها جمع شدند و گوش کردند. کار به جایی رسید که از حاج‌آقا مفاتیح خواستند تا آن را بخوانند. مفاتیح را داد.

توی مسجدالحرام نشسته بود و دعا می‌خواند. دیگر مفاتیح نداشت، از حفظ می‌خواند.


***


برنامه‌ی صبحگاه واقعاً حس و حال می‌خواهد؛ به خاطر همین بیشتر کسانی که مجبور نیستند؛ نمی‌روند صبحگاه، مثل روحانی‌ها. البته همیشه یک روحانی با عمامه‌ی سفید می‌آمد.


***


تقریباً نیمه‌شب بود؛ حاج آقا تازه آمده بود که تلفن زنگ زد؛ با خوشرویی تلفن را برداشت.

– الو… سلام علیکم بفرمایید.

چهره‌اش تغییر کرد؛ لبخند کم‌کم از روی لبش محو شد؛ آرام، فقط گوش می‌داد، آخر هم گفت: «ببین برادر! من از دار دنیا چیزی ندارم؛ اگر هم شما فکر می‌کنید که چیزی هست تقدیم انقلاب و اسلام بکنم، بفرمایید.» بعد گوشی را گذاشت.

سینی چای را جلویش گذاشتم و گفتم حاج‌آقا چی شده، دوباره لبخند زد و گفت: «یه مزاحمی گفت اگه فلان کار رو ادامه بدی، بچه‌ات رو می‌دزدیم یه بلایی سرش می‌آریم.»


***


مرا صدا زد و گفت: «شما از این به بعد رئیس دفتر بنده هستید، هیچ کس پشت در نماند، هر کس آمد بیاید داخل. مگر این که شرایط خاص یا جلسات خصوصی باشد؛ اگر علما مراجعه کردند حتی اگر جلسه بود بیایند داخل.»

گفتم: «حاج‌آقا ببخشید ولی شما این طوری احتیاجی به رئیس دفتر ندارید، رئیس دفتر برای اینه که کسی رو راه نده.» حاج‌آقا فقط لبخند زد.


***


آقا از نمایشگاه ستاد مشترک دیدن می‌کردند. در هر کدام از غرفه‌ها چهار، پنج دقیقه تأمل می‌کردند. غرفه‌ی اداره‌ی فرهنگی هیچ چیز نداشت غیر از دو فلوچارت کالک درباره‌ی ساختار و برنامه‌های فرهنگی، که روی دیوار نصب شده بود. آقا آمدند ولی تا نیم ساعت از غرفه بیرون نرفتند. آخر سر هم گفتند: «کار درست همین است.» از نمایشگاه که بیرون آمدیم آقا گفتند این جوان طلبه، خیلی خوش‌فکر بود و ایده‌های خوبی داشت.

من هم اسمش را توی دفترچه‌ام نوشتم. یک نفر پرسید: آقای حجازی برای چی اسم آقای اسکندری را توی دفترچه نوشتید؟ گفتم: چون آقا خیلی از ایشان خوششان آمد و به احتمال زیاد در آینده‌ی نزدیک از من درباره‌ی ایشان سؤال خواهند کرد برای منصب خاصی. این بود که اسمش را نوشتم.


***


نرمه‌ای روی صورتم حس کردم؛ چشم‌ها را که باز کردم اثری از نور صبح توی حجره ندیدم؛ باز هم حسین بود که با بوسیدن بیدارم کرده بود. فهمیدم وقت نماز شب است.


***


دخترک دو دستی دست پدرش را گرفته بود و به آن آویزان شده بود، سعی می‌کرد ادای گریه کردن را درآورد و می‌گفت: «بابا، بابایی من بادکنک می‌خوام… من بادکنک می‌خوام» مرد اما توجهی نداشت.

حاج‌آقا از توی جیبش یک مشت بادکنک درآورد و از دور به دخترک نشان داد. دخترک که موهایش را خرگوشی بسته بودند، دست پدرش را رها کرد و آمد پیش حاج‌آقا.

حاج‌آقا خم شد و گفت چه رنگی دوست داری؟ دختر انگشت اشاره‌اش را که در دهان کرده بود درآورد و رنگ صورتی را نشان داد. حاج‌آقا خودش بادکنک را باد کرد. دختر گفت روی بادکنک چی نوشته؟ لحنش را کودکانه کرد و گفت: «نوشته ٢٢بهمن مبارک باد.»

تا آخر راهپیمایی بادکنک‌ها تمام شده بود.


***


آنقدر سر کار ماند تا مغرب شد و نمازش را خواند. هنوز داشت تعقیبات می‌خواند. آدم خوبی بود؛ ولی خدا هیچ کس را مسؤول دفتر این طور آدم‌ها نکند. داخل شدم تا اجازه‌ی رفتن بگیرم. دیدم حاج‌آقا گریه می‌کند و از خدا مرگش را می‌خواهد. گفتم: «حاج‌آقا خدا نکنه شما چرا؟» گفت: «می‌دونی چند نفر روحانی توی شهرک زندگی می‌کنن؟! اما می‌بینی چقدر دست تنهام. هیچ کس تلاش نمی‌کنه. خسته شدم. از خدا می‌خوام منو ببره تا یک وقت نبُرم.»

خدا سايه‌ی چنين رئيسی را از سر مسؤول دفترش كم نكند.


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: پنجشنبه، 29 اردیبهشت ، 1390

 


رفاقت به سبک تانک / داوود امیریان / انتشارات سورۀ مهر / چاپ هشتم / ١٣٨۶ / ١١٢‌صفحه / ٢٢٠٠‌تومان





داوود امیریان که سال‌های آخر جنگ رو تجربه کرده، تو کتاب‌هاش به خوبی تونسته تصاویر بکری از حال و هوای بروبچه‌های جنگ ارائه بده. آدم‌ها و موقعیت‌هایی که طنزش خواننده رو ناخودآگاه  به خنده وا می‌داره.


خاطره‌های «رفاقت به سبک تانک» از اون نمونه‌هاس که کم‌تر گفته شده. نقاشی‌ها و طرح‌هایی که واسه خاطرات استفاده شده هم از جمله نقاط قوت کتابه.


انتقادهایی هم دارم؛ به نظرم لحن نوشتاری کتاب، جای کار بیش‌تری داره و خیلی به‌تر می‌بود اگه از ادبیات محاوره‌ای واسه طرح ِ خاطره‌ها بهره برده می‌شد. یه جاهایی جمله‌ها دست‌انداز داره و به کیفیت کار قدری لطمه زده. روش نگارش ِ بعضی عبارت‌ها هم جای بحث داره.

در ضمن، خاطره‌های آخر کتاب که به اسرا و زندان‌های عراق اختصاص داده شده، تلخه. به نظرم سنخیتی با طنازی‌های اول کتاب نداره و یه‌دستی ِ کار رو خراب کرده. اما با وجود همۀ این حرفا، مطالعۀ خاطره‌هاش برام شیرین بود.


ادامهٔ مطلب

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: سه شنبه، 6 مهر ، 1389