چون خودم به ملاحظه و بررسیِ خریدهای کتاب‌خون‌ها از نمایش‌گاهِ کتاب، علاقه دارم، فهرستی از خریدهامو می‌نویسم؛ بل‌که برای کسی مفید افتد.

 

 

 

از مدرسۀ معارف تا انجمن حجتیه و مکتب تفکیک؛ نقد و بررسی مبانی فکری مدرسۀ معارف خراسان، انجمن حجتیه و تفکیک‌گرایان / دکتر محمد ارشادی‌نیا / بوستان کتاب

هاشمی در سال 88 / رضا صنعتی / انتشارات سلمان فارسی

امام خمینی، تنها گزینه / دکتر فتحی شقاقی / ترجمۀ سیدهادی خسروشاهی / انتشارات اطلاعات

عالم ربانی؛ مجموعه‌مقالات بزرگداشت آخوند خراسانی / نشر علم

مسیح در شب قدر؛ روایت حضور مقام معظم رهبری در منازل شهدای ارمنی و آشوری از سال 1363 تا 1389 / صهبا

ولایت و حکومت؛ مباحثی در باب مفهوم ولایت، حکومت الهی و حاکم اسلامی؛ تنظیم شده از بیانات حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای/ صهبا

فشرده‌ای از تاریخ انقلاب اسلامی؛ سخنرانی تاریخی ریاست جمهوری وقت ایران، آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، در مراسم بزرگداشت پنجمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی /  صهبا

بیست و پنج سال در کنار امام راحل(قدّس سرّه)؛ خاطرات آیت‌الله سیدجعفر کریمی / نشر مورخ

انتفاضۀ شعبانیه؛ حماسۀ مقاومت اسلامی ملت عراق / صفاءالدین تبرّائیان / مرکز اسناد انقلاب اسلامی

رسانۀ شیعه / محسن حسام مظاهری / چاپ و نشر بین‌الملل

خاطرات بک لباس‌شخصی / ص.خ / بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام)

سیدموسی صدر: 7 روایت خصوصی / حبیبه جعفریان / سپیده باوران

ناگفته‌هایی از سفر درمانی آیت‌الله سیستانی و بحران نجف / حامد الخفّاف / ترجمۀ محمدرضا مروارید / انتشارات اطلاعات

هجوم روس و اقدامات رؤسای دین برای حفظ ایران / سیدحسن نظام‌الدین‌زاده / انتشارات شیرازه / انتشارات پردیس دانش

خاطرات تهران؛ یادداشت‌های سفیر ترکیه از ماجرای تغییر سلطنت: آبان – بهمن 1304 / ممدوح شوکت‌بیگ / ترجمۀ حسن اسدی / انتشارات پردیس دانش

ایران متحول – غرب جدید / نشر آرما

مشروطه‌شناسی / دکتر موسی نجفی / نشر آرما

نام‌ها و نهضت‌ها / دکتر موسی نجفی / نشر آرما

فرهنگ اصطلاحات طلاب / مهدی مسائلی / نشر آرما

اعترافات / محمدرضا زائری / نشر آرما

حجاب با حجاب / محمدرضا زائری / نشر آرما

حجاب بی حجاب / محمدرضا زائری / نشر آرما

نهم ربیع؛ جهالت‌ها ، خسارت‌ها / مهدی مسائلی / نشر آرما

خبرنگار بدون مرز / محمدرضا زائری / نشر آرما

لعن‌های نامقدس / مهدی مسائلی / نشر آرما

مسجد پروانه / جی. ویلو ویلسون / ترجمۀ محسن بدره / نشر آرما

ر / مریم برادران / نشر آرما

پیشوایان شیعه، پیشگامان وحدت / مهدی مسائلی / سپیده باوران

محض اطلاع؛ تحلیل محتوای جلد هفتم یادداشت‌های علم / دکتر غلامعلی حداد عادل / مؤسسۀ فرهنگی هنری فرهنگ ایران و اسلام (فراوا)

بازشناسی حکومت ولائی؛ نقدی بر کتاب حکومت ولائی / سیدمحسن صالح / مرکز اسناد انقلاب اسلامی

مشروعیت آسمانی؛ مشروعیت ولایت فقیه در اندیشۀ آیت‌الله هاشمی رفسنجانی – نقد اندیشۀ مخالفان / رضا صنعتی / انتشارات سلمان فارسی

تشیع در اندلس / محمود علی مکی / عزالدین عمر موسی / ترجمۀ رسول جعفریان / انتشارات انصاریان

بازی عوض شده / سجاد خالقی / عماد فردا

شکاف / محمد ستاری وفایی / عماد فردا

جای خالی عباس؛ مروری بر رفتار تشکیلاتی حضرت عباس(علیه‌السلام) / محمد عبدالحسین‌زاده / میلاد موحدیان / بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام)

امامان شیعه و وحدت اسلامی / علی آقانوری / انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب

 

 

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، 26 اردیبهشت ، 1394

 

«دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» مزخرفِ محض بود؛ البته با اسمی فریبـا. چن سالی بود که اسم ِ این کتابو شنیده بودمو قصد داشتم وقتی به‌ش دست‌رسی پیدا کردم خوندن‌شو از دست ندم؛ اما حالا که یه نفس خوندم‌ش باید بگم ارزش‌شو نداشت.

 

 

***

 

 

«از گشتِ ارشاد تا چادر ِ المیرا» از اون دست نوشتارهایی‌یه که ظاهری شبهِ داستان دارن و چون قصدشون پاسخ به شبهاته، از فرم ِ سخن‌رانی و توضیحاتِ اطناب‌گونه خلاصی ندارند. پیش‌تر کتابایی با هم‌این فرم رو مطالعه کرده بودم؛ مثلاً «مناظرۀ دکتر و پیر»ِ شهید هاشمی‌نژاد؛ که تو نوجوونی خونده بودم‌ش؛ و حالا بعید می‌دونم تودۀ نوجوونای ام‌روز رغبت داشته باشن به این‌گونه کتابا. هرچند فارغ از نقدهای جزئی که به برخی فرازها و صحنه‌پردازی‌هاش دارم، به‌نظرم این‌که نویسنده، موضوعی با این پیچیده‌گی و حواشی ِ تمام‌ناشدنی رو تونسته زیر ِ 100صفحۀ جیبی جم‌وجور کنه، جای تقدیر داره. شاید برگزاریِ مسابقۀ کتاب‌خونی سبب بشه پاسخ‌هایی که به شبهات داده، بیش‌تر خونده بشه.

 

خیزی که نویسنده برای بیانِ عقایدِ اسلامی و آرمان‌ها برداشته رو درک می‌کنم و برای سعی‌ش ارزش و احترام قائل‌م. این‌م روشی‌یه خب. هرچند شخصاً ساخت و پرداخت‌های کاملاً غیرمستقیم رو ترجیح می‌دم. اما این‌طور کتاب‌ها هم طیفی از مخاطبین رو جلب خواهد کرد.

 

 

 


هم‌چو‌ن‌این:

بر حاشیۀ چند کتاب (۲)، (۱)

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: یکشنبه، 7 دی ، 1393

 

 

بعد از خوندنِ «به هادس خوش آمدید» باید بگم «بلقیس سلیمانی» خوب قصه تعریف می‌کنه. راغب شدم به رمان‌های دیگه‌شم نگاهی بندازم؛ هر چند پایانِ این کتاب که با خودکشی ِ شخصیتِ اصلی تموم می‌شه، کام‌مو تلخ کرد.

نمی‌دونستم «هادس» یعنی چی؛ وسطای رمان رسیده بودم و هنوز سر در نیاورده بودم که اسم ِ کتاب چه معنایی داره. علی‌رغم ِ میل‌م به فهمیدنِ معنای اسم ِ رمان از متن ِ کتاب، تو نت گشتی زدم و معنای نامربوط‌شو فهمیدم؛ و ناخواسته خوندم که آخر ِ داستان چی می‌شه. خیلی تو ذوق‌م خورد. نسبت به خوندنِ بقیه‌شم بی‌میل شدم؛ اما وقتی دوباره کتابو دست گرفتم، قصه‌گویی ِ نویسنده باز منو به دنبال خودش کشوند؛ تا پایان.

نویسنده -شاید از روی قصد و به‌منظور ِ گذر از تیغ ِ ممیزی- صحنۀ خودکشی رو درست از آب در نیاورده؛ جوری که مثلاً به تصادف هم بی‌شباهت نیست.

تصور می‌کنم می‌تونم نویسنده رو درک کنم و با چون‌این پایانی -خودکشی- برای چون‌آن شخصیت و موقعیتی با او هم‌راه باشم. به نظرم نویسنده قصد داشته جامعه رو به درکِ موقعیتِ امثالِ «رودابه» واداره؛ درکی که به تغییر ِ رفتار  بیَنجامه.

 

«نشر چشمه» سعی کرده این رمان رو یه جورایی ضدِ جنگ و ضدِ انقلابِ معرفی کنه (+). لابد براش نون داره این‌ریختی فیگور بگیره. اما به نظر من، رطب و یابس بافته؛ موضوع ِ این رمان، بکارت تو جامعۀ ماست.

 

***

 

رنگِ کتاب که قرمز ِ جیغه؛ اسم ِ رمان هم که «هات»؛ اما بعد، می‌فهمیم «هات» در کردیِ ایلامی یعنی «آمد»!! پشتِ جلد هم گفت‌وگویی از متن ِ قصه نوشته شده که مخاطب فکر می‌کنه لابد قصه قدری هم به خدایی ِ خدا و توحید و این حرف‌ها خواهد پرداخت؛ اما این‌طور نیست.

به‌هرحال، این‌ریخت انتخابِ اسمی غلط‌انداز و کاملاً بی‌ارتباط با متن ِ رمان، و کلاً این رویه، روش مناسبی برای جذب مخاطب نیست. مطرح کردنِ اصطلاح ِ مبهم و من‌درآورده‌ای چون «رمان فراگاه» نیـز هم.

 

به نظرم «هات» یه رمان معمولی و متوسطه؛ که درک نمی‌کنم -اگه روال بر این منواله- چه اصراری‌یه قسمت‌های بعدی هم داشته باشه. یه جاهایی از قصه، گیرهایی داره؛ مثلاً قصه قدری هم به مبارزۀ «سپهبد تیمور بختیار» و تشکیلات‌ش تو عراق علیه رژیم ِ پهلوی می‌پردازه؛ حالا «دخیل» -قهرمانِ رمان- جذبِ این تشکیلات شده؛ اما به یه معلم تو یه روستای پرت برمی‌خوره که ناگفته‌های بسیاری از حتا ارتباطاتِ خصوصی و اندرونی ِ زنده‌گی ِ سپهبد، مطرح می‌کنه و پتۀ شعارهای وطن‌پرستانه‌شو به آب می‌ده. این‌جور قصه نوشتن درست نیست که گره بر گره بزنی و وقتِ گره‌گشایی، کسی از غیب سر برآره و اسرار برملا کنه.

قصه، قدری هم به مبارزۀ گروهِ عرفات، البته تو دورۀ بی‌خاصیتی‌ش می‌پردازه که بدک نبود.

از لحاظِ فرم، «هات» یه چیزی داشت خوش‌م اومد؛ به نظرم روایتِ قصه، خوب به گذشته می‌رفت و برمی‌گشت. هرچند فکر می‌کنم هضم ِ این قالب، اون هم این‌طور بدونِ فاصله‌گذاری و نشانه‌گذاری، واسه کسانی که به رمان خوندن عادت ندارن، قدری سخت باشه.

 

دربارۀ پایا‌ن‌شم، درسته که جنگه و پر از حادثه‌های ناگهانی، اما به نظرم مطرح کردنِ بی‌مقدمۀ آخر ِ داستان -روی مین رفتن ِ دخیل و احتمالاً جان‌باز شد‌ن‌ش که تو قسمتِ بعدیِ رمان معلوم می‌شه- مخاطبِ عمومی رو پس می‌زنه.

 

***

 

از «مأمور سیگاری خدا» خوش‌م نیومد. اول، تصور می‌کردم تاکسی‌نگاری‌های نویسنده شاید نمونه‌هایی جالب و خاص داشته باشه که کم‌تر برخورده باشیم؛ داستان‌واره‌های کوتاهی که بشه یه سکانس ِ قابل ِ توجه ازش درآورد؛ اما بعد از خوندن‌ش به نظرم خیلی‌خیلی معمولی و روزمره اومد. گوش ِ من یکی پُره از این‌جور حرفا که تو تاکسی و اتوبوس و مترو و صفِ نون و… زده می‌شه.

چنگی به دل نزد.

 

 

 

 

هم‌چو‌ن‌این:

بر حاشیۀ چند کتاب (۱)

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: پنجشنبه، 25 اردیبهشت ، 1393

 

 

«شهر حسین (ع)» رو روزنامه‌وار خوندم. نویسنده، اطلاعاتِ پراکنده‌ای رو گردآوری کرده. برخی مطالب‌ش به‌نظرم زائد اومد و سرسری ازشون گذشتم. به‌هرحال، خوندن‌ش خالی از لطف نبود؛ هرچند طوری هم نبود که خوندن‌شو به کسی پیش‌نهاد کنم.

 

***

 

«دیگر اسمت را عوض نکن» تعلیق ِ خوبی داشت. نمی‌دونم چرا؛ ولی خب، قصه‌هایی که به فرم ِ نامه‌نگاری تعریف می‌شه رو دوست دارم. در ضمن، بعید می‌دونم تو حول و حوش ِ حملۀ عراق به کویت -سال 1369- یه جَوون (سرباز) از اصطلاح‌هایی مثِ «مشنگ»، ««خفن» یا «گاگول» استفاده می‌کرده. اما به‌هرحال باید بگم من مشتریِ قصه‌هایی هستم که «مجید قیصری» تعریف می‌کنه؛ قصه‌هایی از جنگِ تحمیلی که با قصه‌های تریبونِ رسمی قدری تفاوت داره.

 

***

 

ایدۀ «نان و کتاب»، رایگان بودنِ نون و کتاب‌های معارف، هرچند خوش‌آیند و آرمانی به‌نظر می‌رسه، اما به‌ نظرم قدری تخیلی‌یه. برای من که قابل ِ درک نیست چه‌طور می‌شه جلوی حیف‌ومیل‌ها و سوءاستفاده‌هاشو گرفت. غر زدن‌های مکرر ِ استاد هم توی ذوق می‌زنه.

 

***

 

به‌ نظرم نثر ِ «طلسم سنگ» زیادی هنری‌یه.

 

***

 

من اشتباه می‌کنم که «دموکراسی یا دموقراضه» گوشه‌کنایه‌هایی به دولتِ «احمدی‌نژاد» می‌زنه؟ …داشتم لینکِ این کتاب تو انتشاراتِ نیستان رو پیدا می‌کردم، برخوردم به مطلبی که سایتِ «آیت‌الله هاشمی رفسنجانی» از این کتاب منتشر کرده! مسخره نیست؟!

 

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: شنبه، 19 بهمن ، 1392

 


این مردم نازنین؛ قصه‌های رضا کیانیان با مردم / نشر مشکی / چاپ هفتم / 1390 / 168 صفحه / 5800 تومان






برای سرگرمی دست گرفتم‌ش. تقریباً تو هم‌این حد و اندازه هم بود. روزنامه‌وار تو دو نوبت خوندم‌ش. بعضی جاهاش هم‌راه با نویسنده تعجب کردم؛ و جاهایی هم متأثر شدم.

جاهایی هم بود که برام رنگ و بویی سکولار داشت. خب البته انتظاری هم نداریم از هنرمندان!




از هم‌این کتاب:

قصه‌های رضا کیانیان با مردم (۳)، (۲)، (۱)


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، 25 آبان ، 1391

 



اعترافات؛ خاطرات سرهنگ عراقی عبدالعزیز قادر السامرائی / سورۀ مهر / چاپ چاهارم / 1389 / 62‌صفحه / 1100 تومان




این کتاب مختصر رو روزنامه‌وار و یه نفس خوندم. نویسنده، سرهنگ سامرائی، بی‌مروت خیلی راحت نوشته از غارت‌گری بعثی‌ها. انگار نه انگار که حزبِ بعث، داعیه‌دار ِ خلق ِ عرب بوده. هم‌این خلق ِ عربِ محمّره که:


“… فرستادم تا یخچال‌ها و تلویزیون‌ها و اثاث ارزشمند مردم خرمشهر را جمع کنند. پس از آن، آن‌ها را به سرعت به بصره انتقال داده، در همان‌جا فروختم.

… به کشتارهای دسته‌جمعی خانواده‌های باقی‌مانده در شهر پرداختند و کشته‌ها را نیز در گورهای جمعی دفن کردند. یکی از دختران مقاوم خرمشهری که مورد آزار نیروهای امنیتی و استخبارات عراق قرار گرفته بود، با قساوت و بی‌رحمی مورد تجاوز قرار گرفت. سرهنگ ستاد مضر؛ که از افسران استخبارات بود، می‌گفت: وی در آخرین لحظات زندگی‌اش علیه صدام و ارتش عراق شعار می‌داد و صدام را نفرین می‌کرد…

… گاو و گوسفند و سایر چهارپایان و مرغ و خروس‌های مردم را به زور می‌گرفتیم… هر روز برای گردان تعداد زیادی مرغ می‌دزدید. در یکی از روزها که طبق عادت برای غارت به اطراف خرمشهر رفته بود، بازنگشت. یک گروه گشتی برای یافتنش گسیل کردم. پس از مدتی، جسد او را در یکی از نخلستان‌های عراق پیدا کردند. پس از تحقیقات معلوم شد که وی قصد تجاوز به یکی از دختران بومی را داشته و مورد اصابت گلوله قرار گرفته است. فرمانده‌ی لشکر، سرهنگ ستاد حمد المحمود، خانواده‌ی آن دختر را به یکی از زندان‌های بصره فرستاد…

… سرهنگ ستاد احمد زیدان، از طرف استخبارات، به عنوان فرمانده‌ی محورهای خرمشهر تعیین شد… درجه‌ی او در حد فرماندهی لشکر نبود و تنها بر اساس رابطه به این مقام و درجه نائل شده بود. وی با فساد و انحراف و لجام‌گسیختگی و آزادی عمل به انجام وظیفه می‌پرداخت…”




جای‌جای کتاب، پر از وقایعی‌یه که ما با عنوان ِ امدادهای غیبی از اون‌ها یاد می‌کنیم:


“نیروهایم را به داخل شهر و به سمت مسجد جامع هدایت کردم. داخل مسجد، درگیری خونینی با گروه دیگری از نیروهای عراقی داشتیم. هر دو طرف فکر می‌کردیم که طرف مقابل دشمن است!

… پس از طی مسافتی در حدود سه کیلومتر، آتش سنگینی از پهلو بر ما گشوده شد. نبرد شدیدی درگرفت. بیست نفر از افراد ما کشته شدند. آنان را در میدان رها کردیم و به جنگیدن ادامه دادیم. تعداد قربانیان لحظه به لحظه افزایش می‌یافت… در اوج درگیری با نیروهای جانبی، ناگهان فریادهایشان را شنیدیم که می‌گفتند: ما عراقی هستیم.

آری این دومین بدبختی ما بود که با تیپ 33 نیروهای مخصوص درگیر شده بودیم. فرمانده‌ی تیپ ما سرهنگ الهیتی نیز کشته شد. فرمانده‌ی تیپ 33 با دو دست بر سرش می‌کوبید و می‌گفت: «خدا لعنتتان کند، بهترین سربازانم ا کشتید، افسرانم را کشتید…»”



جاهایی از کتاب هم به فسادِ سربازان و افسرانِ بعثی اشاره شده؛ و بی‌رحمی‌هاشون حتا در قبالِ نیروهای خودشون. هم‌چنین به فرصتی اشاره شده که حملۀ اسراییل به جنوبِ لبنان به ارتش عراق داد؛ تا به ترمیم خطوطِ دفاعی‌شون در برابر ایران بپردازند. خیلی از مطالب به‌صورت تیتروار و گذرا مطرح شده. مطالبی که هر کدام‌شوم می‌تونه موضوع ِ کتاب و تحقیقی مستقل باشه.

اطلاعات و آمارهایی هم از گزارشاتِ داخلی ِ ارتش عراق مطرح شده. گزارشی هم از کمک‌های کشورهای عربی، به‌خصوص ارتش مصر، پس از فتح ِ خرم‌شهر نقل شده.


خوندن‌ش وقتِ چندانی ازم نگرفت؛ هرچند که انتظارم از خریدنِ «اعترافات» اینی نبود که این کتاب بود.




بخش‌هایی از این کتاب:

(+) “…اما آمریکا هیأتی برای ابقای صدام فرستاد”

(+) گزارش ِ سرهنگ عبدالعزیز قادر السامرائی از عملیاتِ بیت‌المقدس


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: دوشنبه، 31 اردیبهشت ، 1391

 

ماه عسل مجردها / سیدبشیر حسینی، سیدحسین سرکشیکان، محسن لبخندق / انتشارات پری‌روز / چاپ نه‌م / 1387 / 117صفحه / 1500تومان



کوتاه‌نوشت‌هایی از سفر جهادی دانشجوها به مناطق محروم ِ اطراف روستای خمینی‌شهر:



… جای ما درست پشت سر راننده بود… جریان را برایش تعریف کردم؛ او هم شروع کرد: «شما دیگه خیلی خل و چلین. فکر کردین دو تا آجر بندازین بالا، دنیا گلستون می‌شه!؟» یک جور با کلاس و عالمانه گفتم: «معلومه که نه! این کارا باید همگانی بشه. البته شما که می‌دونین سختی کار چقدر سازنده و مفیده.» سرش را برگرداند و گفت: «خب باشه! داداش من! توی این گرما ماشینای سنگین هم جوش میارن. اگه این بچه‌های فکستنی آب و روغن قاطی کنن چی؟» قلبم آمده بود توی حلقم. با صدای لرزان گفتم: «تو رو خدا حواست به جاده باشه.» توی شلوغی جاده، یک سبقت میلیمتری گرفت و باز هم سرش را برگرداند: «ببین داداش! شماها می‌باس بیشینین تخته‌گاز درستونو بخونین و…» با رنگ پریده  پریدم وسط حرفش: «آقاجون! ما غیر از دانشجو بودن آدم هم هستیم‌ها!» جایتان خالی تا بندر، مرگ هزار بار بهمان لبخند زد…


***


«کَپَر، به چند شاخه‌ی درخت خرما می‌گویند که کنار هم قرار گرفته‌اند و مورد استفاده‌ی آن معلوم نیست؛ احتمالاً محل نگهداری دام باشد»

این جمله را در مسیر بندرعباس-بشاگرد نوشتم؛ وقتی که از دور کپری را دیدم. اما وقتی در خمینی‌شهر از نزدیک آنها را دیدم، نوشتم: «کپر، محلی است برای زندگی مردمان کویر که با استفاده از شاخه‌های درخت خرما ساخته می‌شود؛ شبیه کلبه‌ی اسکیموهاست. طولش 3متر و یا کمی بیشتر و ارتفاعش 2متر و یا کمی کمتر. طاقی دارد از…»


دیروز مهمان یک بشاگردی بودم. نیم ساعتی با او حرف زدم. با خانواده‌ی هشت نفره‌اش در یک کپر زندگی می‌کردند. حال تعریف‌های قبلی را خط می‌زنم و می‌نویسم: «کپر، کلبه‌ای است نقلی که تابش خورشید بر آن، گرمترین مردم روی زمین را خلق کرده است.»


***


پایمان که به خوابگاه رسید، همه ولو شدیم: خسته و هلاک و تشنه و گشنه. توی این شرایط فقط یک نفر می‌توانست حالمان را جا آورد: مسؤول تدارکات.

یک صورت گرد و تپلی، با چشم‌های باریک و موهای لخت. نیشش هم همیشه‌ی خدا باز. رفت روی صندلی نشست. مسؤول تدارکات که منبر برود، خدا به فریاد برسد:

«بسم الله الرحمن الرحیم. خداوند متعال در نهج‌البلاغه می‌فرماید: النظافة من الایمان، یعنی عالم محضر خداست؛ در محضر خدا ازدواج کنید!»  خنده‌ی بچه‌ها که با کنجکاوی حرف‌های او را گوش می‌کردند، بلند شد.

منبرش را ادامه داد امـا با یک بحث تفسیری جدی از قرآن. انصافاً هم بحث جالبی بود.


***


وصفش را زیاد شنیده بودم. برای دیدنش لحظه‌شماری می‌کردم؛ دیدمش: مردی با دستانی زمخت که حکایت از سال‌ها جهادگری داشت. 23سال خون دل خوردن و دور 900 روستا مثل پروانه گشتن. آفتاب، سفیدی صورتش را برده بود و بشاگرد دلش را.

جوانیش را به بشاگرد بخشیده بود و در عوض کوله‌بارش را از تواضع پر کرده بود. بشاگردی‌ها را همانقدر دوست داشت که خانواده‌اش را؛ حتی بیشتر.

از خوانواده‌اش پرسیدیم؛ در تهران هستند؛ هر دو ماه یک بار سری هم به آن‌ها می‌زند.

این اولین دیدار ما با «حاج عبدالله والی» بود؛ کسی که در انتهای سفر، مثل پدرمان دوستش می‌داشتیم.


***


یکی از قشنگ‌ترین و ماندنی‌ترین خاطرات سفر، پشت وانت‌هایش بود؛ مخصوصاً موقع برگشتن از کار، بچه‌هایی که از خستگی وارفته بودند، آنچنان با شور و نشاط شلوغ می‌کردند که انگار پشت سر ماشین عروس می‌روند. اگر از جلوی گروه دیگری رد می‌شدند که دیگر نگو! شاید می‌خواستند تلافی عروسی‌های اجدادشان که توفیق حضور در آن‌ها را نداشته‌اند درآورند.


***


سد باشکوهی بود؛ با بودجه‌ی کمیته ساخته شده بود. دیدن این سد وقتی شیرین‌تر شد که فهمیدیم کارشناسان برنامه و بودجه، قیمت تمام‌شده‌ی آن را 400-500میلیون تخمین زده‌اند، درحالیکه کمیته آن را با 180میلیون تمام کرده بود!

حاج عبدالله والی می‌گفت: «کارشناسا باور نمی‌کردن؛ فاکتورا رو که گذاشتیم جلوشون، چشم‌هاشون از تعجب گرد شد.»


***


شوخی‌ها سر سفره خیلی با حال بود: «داداش! جای نفس هم بذار، مواظب باش لپت رگ‌به‌رگ نشه!» دو ردیف سفره پهن می‌شد. هر ردیف می‌شد یک جبهه، این یکی شعار می‌داد، آن یکی جواب. اگر هم ناگهان برق قطع می‌شد یا چراغ را خاموش می‌کردند، باید از دست ترکش‌های پرتابی بچه‌ها سنگر می‌گرفتی.


***


فرغون که نبود، کامیون بود؛ یعنی کامیون هم نبود؛ اما اندازه‌ی یک کامیون ظرفیت داشت؛ راستش را بگویم اینطوری هم نبود؛ اما نمی‌دانم چرا وقتی فرغون دست کامبیز می‌افتاد هرچقدر خاک توی آن می‌ریختم می‌گفت کمه! 5تا بیل، 10تا، 15تا، بی‌فایده بود؛ آخرش از نفس می‌افتادم و با التماس ردش می‌کردم برود. بدبختی اینجا بود که هم خیلی زور داشت، هم خیلی سرعت؛ چشم به هم می‌زدی، دوباره پیدایش می‌شد و می‌گفت: «بریـز!»


***


وردِ زبان بچه‌ها شده بود تکه‌های جبهه و جنگ؛ خصوصاً از فیلم آژانس شیشه‌ای: «اگه تا یه دقیقه‌ی دیگه فرغون نرسه یه اتفاق می‌افته، بشه دو دقیقه دو اتفاق، دقیقه‌ی سوم، سومین اتفاق،…» آن یکی جواب می‌داد: «حاجی کار رو سخت نکن.»


وسط کار برگشت گفت: «می‌دونی لشگر بره تیپ برگرده یعنی چی؟ می‌دونی گردان بره نفر برگرده یعنی چی؟ می‌دونی خط بره پاره‌خط برگرده یعنی چی؟ می‌دونی آدم با فرغون پر بره خالی برگرده یعنی چی؟ …»

«حاجی بچه‌ها تو خط دارن قیچی می‌شن.» وقتی این را می‌گفت می‌فهمیدیم بچه‌هایی که پشت دستگاه بلوک‌زنی‌اند ملاتشان تمام شده و منتظرند فرغون‌ها برسد.


***


یکی از سخت‌ترین کارهای اردو شده بود بیدار کردن بچه‌ها. بعد از نماز صبح، بچه‌ها می‌خوابیدند تا صبحانه؛ این‌جا بود که بیدار کردنشان می‌شد مکافات. بشیر داد و بیداد می‌کرد که: «بلند شین تنبلای باسواد، عمله‌های فوق لیسانس.» خرس قطبی هم بود بیدار می‌شد، اما عمله‌ها، نه!

جالب این‌جا بود که با همه‌ی این اوضاع و احوال، کمتر پیش می‌آمد که به خاطر بی‌نظمی ِ بچه‌ها دیرتر از ساعت مقرر سر کار حاضر شویم.


***


هر روز بینمان برگه‌ای پخش می‌شد به نام «کوله‌پشتی» تا هرچه دیده بودیم و چشیده بودیم، در آن بنویسیم و به یادگار از اردو جمع‌آوری شود.

… یکی از بچه‌ها کوله‌پشتی‌اش را نوشت… خواندمش: «من در این سفر فهمیدم که به درد امام زمان نمی‌خورم.»


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: چهارشنبه، 26 مرداد ، 1390

 



کتاب باید هلو باشد؛ توصیه‌هایی درباره‌ی کتاب‌خوانی و کتاب‌نخوانی / گردآوری محسن حدادی / کتاب دانشجویی / چاپ شانزدهم / ١٣٨٨ / ٧٢صفحه / ٩٠٠تومان




این کتاب جیبی، گزیده‌ای از سخنان ره‌بر انقلاب دربارۀ  کتابه.  خلاصه و مفید. با این که پیش‌تر از فرمایشات‌شون در این‌باره خونده بودم، اما برام تازه‌گی داشت.




***


این عادت هنوز در بین مردم جا نیفتاده که بروند کتابی را بخرند، بعد آن را بخوانند، بعد به دوستشان یا به فرزندشان بدهند، تا آنها هم بخوانند؛ این طوری نیست. ای بسا کتابی را می‌خرند، بعد آن را کناری می‌گذارند؛ یا مثلاً کتابی را دوستی به دوستی هدیه می‌دهد، او هم کناری می‌گذارد. واقعاً کتاب خواندن در مملکت ما جا نیفتاده است؛ و این «درد بزرگی» است. ما از اهمیت و عظمت این درد غافلیم…


***


یکی از کارهایی که از قرائن فهمیده می‌شود که در بین اروپاییها معمول است و متأسفانه اینجا هیچ معمول نیست، این است که مثلاً مادران یا بزرگتران برای بچه‌هایشان در فرصتهایی کتاب می‌خوانند؛ یا دو نفر، سه نفر آدم می‌نشینند، یک نفر برایشان کتاب می‌خواند؛ که اینجا این کارها هیچ معمول نیست.


***


من جوانان بسیاری را دیده‌ام -حالا افراد مسن که جای خود دارد- که حتی مطالعه‌ی کتاب رمان را هم میل ندارند! کتاب رمان را یک هفت، هشت، ده صفحه می‌خوانند و می‌گویند حوصله نداریم؛ در حالی که حاضرند بیست دقیقه، یا نیم ساعت بنشینند و تبلیغات تلویزیون را -که قبل از شروع برنامه پخش می‌شود- تماشا کنند! حاضر نیستند در این بیست دقیقه، حتی همان کتاب رمان را بخوانند؛ حالا نمی‌گوییم کتاب اجتماعی، کتاب سیاسی، یا کتاب علمی. این ناشی از چیست؟ ناشی از عدم اعتیاد به کتاب است. مردم میل به کتابخوانی ندارند؛ برای این باید فکری کرد.


***


برای من زیاد کتاب می‌آید. برخی ناشران و مؤلفان، بعضی کتابها را برای من می‌فرستند. ما یکی از اقبالهایی که داریم، این است که الحمدلله کتاب برای ما زیاد می‌فرستند؛ من هم این کتابهایی که می‌فرستند، حتماً آنها را مروری می‌کنم؛ ولو اینکه تورّق سطحی بکنم و فقط سر دربیاورم که این کتاب چیست. بعضی از کتابهایی را که می‌آورند، می‌بینم اصلاً مشتری ندارد. خودم را جای هر کس می‌گذارم، می‌بینم که این کتاب جاذبه ندارد؛ اصلاً کتاب بیهوده‌ای است. اگر دینی است، بیهوده است؛ سیاسی است، بیهوده است؛ اجتماعی است، بیهوده است، تاریخی است، بیهوده و تکراری است؛ ده بار گفته‌اند، این هم باز یک بار دیگر آمده و گفته است!


***


رمانی دستم بود که همین چند روزه آن را نگاه می‌کردم و می‌خواندم. یک کتاب قطور ششصد صفحه‌ای و بسیار هم سرگرم‌کننده و گیرا، و از لحاظ هنری، بسیار هم در سطح بالا؛ اما صد در صد ضد آن چیزی که ما در معارف خودمان با آن سر و کار داریم! بنده آن کتاب را قطعاً تجویز نمی‌کنم که جوانی بخواند؛ اما دارد چاپ می‌شود و با تیراژهای بالا فروش می‌رود! چه اشکالی دارد که ما در مقابل، یک رمان خوب پیدا کنیم، ترجمه کنیم و چاپ کنیم؟ چیزی باشد که هم جاذبه داشته باشد، و هم از نظر ما ایرادی نداشته باشد که جوان ما آن را بخواند.


***


آدمهای وارد، بصیر و بینا را بر کارها بگمارید؛ کتابها را ارزیابی کنند تا خوب از آب دربیاید و از این جهت خاطرتان جمع باشد. ممکن است آن کتاب را اول هزار نسخه چاپ کنند؛ ولی در چاپهای دیگر به دهها هزار نسخه برسد؛ اما اگر کتاب، کتاب خوبی نبود، اول با بودجه‌ی بیت‌المال ده هزار نسخه چاپ می‌شود؛ ولی بعد همه‌اش در انبار می‌ماند. آن وقت مجبورید مرتب به این دستگاه و آن دستگاه، کتاب هدیه بدهید!


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: یکشنبه، 1 خرداد ، 1390

 



یادش، نگاهی به زندگی حجت‌الاسلام دکتر اسکندری / گردآوری مهدی قزلی / کتاب دانشجویی / چاپ چهارم / ١٣٨٧ / ٧٢صفحه / ٧٥٠تومان






جز خوبی و نیکی ازش ندیدمو  نشنیدم.

این نوشته‌ها خاطراتی از خانواده و نزدیکان‌شه. خدا رحمت‌ش کنه الاهی. شادیِ روح‌ش صلواتی هدیه کنیم.





***


یک روز آمدند تحقیق، پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود با رتبه‌ی زیر صد. تمام فامیل یک طرف، خود حسین یک طرف. همه می‌گفتند آینده‌ی خوبی دارد این رشته، او می‌گفت: «آینده توی حوزه است.» …رفت حوزه.


***


سرباز دژبانی جلوی حاج‌آقا را گرفت و کارت خواست. ما جلو رفتیم که بگوییم ایشان رئیس اداره‌ی فرهنگی است. ولی حاج‌آقا اجازه نداد. بعد کارتش را نشان داد و گفت: «برادر سلام. حالتون خوبه ان‌شاءلله؟ یک کارت کافیه؟» بعد دومی و سومی را نشان داد و رد شدیم.

بار سومی بود که این سرباز جلوی حاج آقا را می‌گرفت؛ با این که او را شناخته بود ولی هر دفعه تکرار می‌کرد، حاج‌آقا هم اجازه‌ی برخورد به ما نمی‌داد. تصمیم گرفتیم حاج‌آقا که رفت سرباز را ادب کنیم. حاج‌آقا که رفت؛ جلو رفتم و گفتم: «سرکار شما مرضی، چیزی دارید که جلوی حاج‌آقا رو می‌گیرید؟!»

سرباز گفت: «از بس با امثال شما برخورد داشتیم خسته شدیم، یک نفر پیدا شده که حال و احوال می‌کند، چرا جلویش را نگیرم.»


***


تولد امام رضا (علیه‌السلام) بود. یکشنبه. مثل روزهای تعطیل دیگر برنامه‌ی صبح، کوه بود. پای کوه که رسیدیم دیدیم که یک عده محافظ ایستاده‌اند. حدس زدیم آقا آمده باشد. پرسیدیم، گفتند قرار است بیاید. پیش خودمان گفتیم این‌ها برای امنیت آقا برعکس می‌گویند و راه افتادیم بالا.

آقا که آمده بود ماجرای ما را گفته بودند. ایشان فرموده بودند بیاوریدشان پایین. با لندکروز آوردنمان پایین، هر سیزده نفرمان را. آقا همه‌مان را بوسید و به هر کداممان هزار تومان عیدی داد. رو به حاج‌آقا کرد و گفت: «من خیلی دوست دارم روحانی‌ها جوان‌ها را کوه بیاورند.»


***


توی مسجدالحرام نشسته بود و از روی مفاتیح دعا می‌خواند، چند مسلمان فیلیپینی هم همان نزدیکی نشسته بودند؛ وقتی حاج‌آقا را دیدند که دعا می‌خواند بینشان حرف‌هایی رد و بدل شد؛ یکی‌شان جلو آمد و گفت: «هذا شرک.» حاج‌آقا فهمید عربی بلد نیستند ولی انگلیسی چرا. به زبان انگلیسی مفاتیح را توضیح داد؛ تمام فیلیپینی‌ها جمع شدند و گوش کردند. کار به جایی رسید که از حاج‌آقا مفاتیح خواستند تا آن را بخوانند. مفاتیح را داد.

توی مسجدالحرام نشسته بود و دعا می‌خواند. دیگر مفاتیح نداشت، از حفظ می‌خواند.


***


برنامه‌ی صبحگاه واقعاً حس و حال می‌خواهد؛ به خاطر همین بیشتر کسانی که مجبور نیستند؛ نمی‌روند صبحگاه، مثل روحانی‌ها. البته همیشه یک روحانی با عمامه‌ی سفید می‌آمد.


***


تقریباً نیمه‌شب بود؛ حاج آقا تازه آمده بود که تلفن زنگ زد؛ با خوشرویی تلفن را برداشت.

– الو… سلام علیکم بفرمایید.

چهره‌اش تغییر کرد؛ لبخند کم‌کم از روی لبش محو شد؛ آرام، فقط گوش می‌داد، آخر هم گفت: «ببین برادر! من از دار دنیا چیزی ندارم؛ اگر هم شما فکر می‌کنید که چیزی هست تقدیم انقلاب و اسلام بکنم، بفرمایید.» بعد گوشی را گذاشت.

سینی چای را جلویش گذاشتم و گفتم حاج‌آقا چی شده، دوباره لبخند زد و گفت: «یه مزاحمی گفت اگه فلان کار رو ادامه بدی، بچه‌ات رو می‌دزدیم یه بلایی سرش می‌آریم.»


***


مرا صدا زد و گفت: «شما از این به بعد رئیس دفتر بنده هستید، هیچ کس پشت در نماند، هر کس آمد بیاید داخل. مگر این که شرایط خاص یا جلسات خصوصی باشد؛ اگر علما مراجعه کردند حتی اگر جلسه بود بیایند داخل.»

گفتم: «حاج‌آقا ببخشید ولی شما این طوری احتیاجی به رئیس دفتر ندارید، رئیس دفتر برای اینه که کسی رو راه نده.» حاج‌آقا فقط لبخند زد.


***


آقا از نمایشگاه ستاد مشترک دیدن می‌کردند. در هر کدام از غرفه‌ها چهار، پنج دقیقه تأمل می‌کردند. غرفه‌ی اداره‌ی فرهنگی هیچ چیز نداشت غیر از دو فلوچارت کالک درباره‌ی ساختار و برنامه‌های فرهنگی، که روی دیوار نصب شده بود. آقا آمدند ولی تا نیم ساعت از غرفه بیرون نرفتند. آخر سر هم گفتند: «کار درست همین است.» از نمایشگاه که بیرون آمدیم آقا گفتند این جوان طلبه، خیلی خوش‌فکر بود و ایده‌های خوبی داشت.

من هم اسمش را توی دفترچه‌ام نوشتم. یک نفر پرسید: آقای حجازی برای چی اسم آقای اسکندری را توی دفترچه نوشتید؟ گفتم: چون آقا خیلی از ایشان خوششان آمد و به احتمال زیاد در آینده‌ی نزدیک از من درباره‌ی ایشان سؤال خواهند کرد برای منصب خاصی. این بود که اسمش را نوشتم.


***


نرمه‌ای روی صورتم حس کردم؛ چشم‌ها را که باز کردم اثری از نور صبح توی حجره ندیدم؛ باز هم حسین بود که با بوسیدن بیدارم کرده بود. فهمیدم وقت نماز شب است.


***


دخترک دو دستی دست پدرش را گرفته بود و به آن آویزان شده بود، سعی می‌کرد ادای گریه کردن را درآورد و می‌گفت: «بابا، بابایی من بادکنک می‌خوام… من بادکنک می‌خوام» مرد اما توجهی نداشت.

حاج‌آقا از توی جیبش یک مشت بادکنک درآورد و از دور به دخترک نشان داد. دخترک که موهایش را خرگوشی بسته بودند، دست پدرش را رها کرد و آمد پیش حاج‌آقا.

حاج‌آقا خم شد و گفت چه رنگی دوست داری؟ دختر انگشت اشاره‌اش را که در دهان کرده بود درآورد و رنگ صورتی را نشان داد. حاج‌آقا خودش بادکنک را باد کرد. دختر گفت روی بادکنک چی نوشته؟ لحنش را کودکانه کرد و گفت: «نوشته ٢٢بهمن مبارک باد.»

تا آخر راهپیمایی بادکنک‌ها تمام شده بود.


***


آنقدر سر کار ماند تا مغرب شد و نمازش را خواند. هنوز داشت تعقیبات می‌خواند. آدم خوبی بود؛ ولی خدا هیچ کس را مسؤول دفتر این طور آدم‌ها نکند. داخل شدم تا اجازه‌ی رفتن بگیرم. دیدم حاج‌آقا گریه می‌کند و از خدا مرگش را می‌خواهد. گفتم: «حاج‌آقا خدا نکنه شما چرا؟» گفت: «می‌دونی چند نفر روحانی توی شهرک زندگی می‌کنن؟! اما می‌بینی چقدر دست تنهام. هیچ کس تلاش نمی‌کنه. خسته شدم. از خدا می‌خوام منو ببره تا یک وقت نبُرم.»

خدا سايه‌ی چنين رئيسی را از سر مسؤول دفترش كم نكند.


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: پنجشنبه، 29 اردیبهشت ، 1390

 


رفاقت به سبک تانک / داوود امیریان / انتشارات سورۀ مهر / چاپ هشتم / ١٣٨۶ / ١١٢‌صفحه / ٢٢٠٠‌تومان





داوود امیریان که سال‌های آخر جنگ رو تجربه کرده، تو کتاب‌هاش به خوبی تونسته تصاویر بکری از حال و هوای بروبچه‌های جنگ ارائه بده. آدم‌ها و موقعیت‌هایی که طنزش خواننده رو ناخودآگاه  به خنده وا می‌داره.


خاطره‌های «رفاقت به سبک تانک» از اون نمونه‌هاس که کم‌تر گفته شده. نقاشی‌ها و طرح‌هایی که واسه خاطرات استفاده شده هم از جمله نقاط قوت کتابه.


انتقادهایی هم دارم؛ به نظرم لحن نوشتاری کتاب، جای کار بیش‌تری داره و خیلی به‌تر می‌بود اگه از ادبیات محاوره‌ای واسه طرح ِ خاطره‌ها بهره برده می‌شد. یه جاهایی جمله‌ها دست‌انداز داره و به کیفیت کار قدری لطمه زده. روش نگارش ِ بعضی عبارت‌ها هم جای بحث داره.

در ضمن، خاطره‌های آخر کتاب که به اسرا و زندان‌های عراق اختصاص داده شده، تلخه. به نظرم سنخیتی با طنازی‌های اول کتاب نداره و یه‌دستی ِ کار رو خراب کرده. اما با وجود همۀ این حرفا، مطالعۀ خاطره‌هاش برام شیرین بود.


ادامهٔ مطلب

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: سه شنبه، 7 مهر ، 1389

 


نامۀ تاریخی استاد مطهری به امام خمینی / انتشارات صدرا / چاپ دوم / ١٣٨٠ / ۴٨ صفحه / ٣٠٠ تومان


شدت لحن ِ این نامه، اختلاف نظر آیت‌الله مطهری رو با نظر آیت‌الله بهشتی و نظر آیت‌الله خامنه‌ای مشخص می‌کنه.

تو مقدمه اومده که شهید مطهری این نامه رو سال 1356 شمسی، برای امام خمینی نوشته و به نجف ارسال کرده:



بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علی مولینا امیرالمؤمنین و امام المتقین و قائد الغرّ المحجّلین و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.


استاد و مقتدای بزرگوارم! حوادث ناگوار پی‌درپی برای اسلام از یک طرف، و روشن‌بینی‌ها و اقدامات مثبت و منفی ِ به موقع و صحیح آن استاد بزرگوار از طرف دیگر، موجب شده که روز به روز جدی‌تر و با خلوص و صمیمیت بیشتر آرزو کنم و از خداوند متعال مسألت نمایم که وجود مبارک آن رهبر عظیم‌الشأن را برای همه مسلمانان مستدام بدارد، اللهم آمین. خدا را گواه می‌گیرم که کمتر اتفاق می‌افتد که در حال یا مقام و موقف دعایی این وظیفه را فراموش کنم و امیدوارم که مشمول دعوات خیریه شما بوده باشم.


در حدود دو ماه پیش از اروپا عریضه‌ای تقدیم داشتم و مایلم بدانم رسیده یا خیر. در اینجا جریانهای پیچیده و گمراه کننده‌ای وجود دارد که توجه و آگاهی حضرتعالی ضرورت دارد:



اول اینکه شاید به قدر کافی مستحضر باشید که نفوذ افکار مارکسیستی تا برخی محافل مذهبی و در میان بعضی از دوستانی که انتظار نمی‌رفت، پیشروی کرده لااقل در حدی که با هرگونه موضعگیری ولو موضعگیری فکری در برابر آنها استناد اینکه فعلاً صلاح نیست، مبارزه می‌شود و حتماً به هر وسیله هست باید نظر حضرتعالی وسیله بیت محترم به افرادی که واقعاً از این جهت در اشتباهند ابلاغ شود.



جریان دوم جریان به اصطلاح گروه مسمّی به «مجاهدین» است. اینها در ابتدا یک گروه سیاسی بودند ولی تدریجاً به صورت یک انشعاب مذهبی دارند در می‌آیند، درست مانند خوارج که در ابتدا حرکتشان یک حرکت سیاسی بود، بعد به صورت یک مذهب با یک سلسله اصول و فروع درآمدند. کوچکترین بدعت اینها این است که به قول خودشان به «خودکفایی» رسیده‌اند و هر مقام روحانی و مرجع دینی را نفی می‌کنند. از همین‌جا می‌توان تا آخر خواند. دیگر اینکه در عین اظهار وفاداری به اسلام، کارل مارکس لااقل در حدّ امام جعفر صادق علیه‌السلام نزد اینها مقدس و محترم است. البته اینها آنهایی هستند که بر مسلک سابق خود باقی هستند. آنها که اعلام تغییر موضع کردند تکلیفشان روشن است. بنده هم اطلاعاتم دربارۀ آنها مع‌الواسطه است، ولی افراد متدین و فهیمی که سالها با آنها هم زندان بوده‌اند هستند و من معتقدم حضرتعالی از آنها -نه فقط از یک نفر آنها- جدا جدا بخواهید نظریات خود و مشهودات خود را بنویسید و خدمتتان ارسال دارند؛ و عجب این است که هنوز هستند برخی از دوستان ما و ارادتمندان شما که کارهای اینها را توجیه و تأویل می‌کنند.



مسأله سوم مسأله روحانیت است. من خود از منتقدین روحانیت بوده و هستم اما با اعتراف به مزایایش و با اعتقاد به لزوم حفظ و نگهداریش و در همان حال اصلاحش. ولی جریان غیر قابل انکار این است که تنها موضوعی که گروههای مختلف از مقامات دولتی گرفته تا کمونیستها و «منافقین خلق» و برخی جمعیتهای به ظاهر مذهبی مثل شریعتی‌ها در آن وحدت نظر دارند کوبیدن روحانیت از اساس و برداشتن این سدها از میان است، البته هر دسته‌ای به منظوری؛ یکی به منظور ایجاد یک روحانیت فرمایشی به شکل اهل تسنن که مطیع دولتها باشد، و دیگری به منظور از میان بر داشتن دین، و سوم و چهارم به منظور تصاحب یک قدرت مردمی که دین است و آن را بر وفق مراد تفسیر کردن. در این مقام باید اظهار تأسف کنم که برخی دوستان ما طلاب جوان و جوانان دانش آموز و دانشجو را بر بغض کینۀ روحانین به استثنای شخص حضرتعالی پرورش می‌دهند و این برای اسلام و روحانیت عاقبت بسیار وخیمی دارد. خوب است حضرتعالی به بیت محترم دستور فرمایید از این جهت درباره دوستان و ارادتمندان تحقیق کامل بفرمایند و به کسانی که چنین روشی دارند تذکراتی داده شود.


چهارم مسأله شریعتی‌هاست. در نامه قبل معروض شد که پس از مذاکره با بعضی  دوستان مشترک قرار بر این شد که بنده دیگر درباره مسائلی که که به شخص او مربوط می‌شد، از قبیل صداقت داشتن و صداقت نداشتن و از قبیل التزامات عملی سخن نگویم ولی انحرافاتی را که در نوشته‌های او هست به صورت خیرخواهانه و نه خصمانه تذکر دهم؛ ولی اخیراً می‌بینم گروهی که عقیده و علاقه درستی به اسلام ندارند و گرایشهای انحرافی دارند با دسته‌بندیهای وسیعی در صدد این هستند که از او بتی بسازند که هیچ مقام روحانی جرأت اظهار نظر در گفته‌های او را نداشته باشد. این برنامه در مراسم چهلم او در مشهد -متأسفانه با حضور  بعضی از دوستان خوب ما- و بپشتر در ماه مبارک رمضان در مسجد قبا اجرا شد تحت عنوان اینکه بعد از سیدجمال و اقبال -و بیش از آنها- این شخص رنسانس اسلامی به وجود آورده و اسلام را نو کرده و خرافات را دور ریخته و همه باید به افکار او بچسبیم؛ ولی خوشبختانه با عکس‌العمل شدید گروهی دیگر مواجه شد و بعلاوه [با] هوشیاری و حُسن نیت امام مسجد که متوجه شد توطئه‌ای علیه روحانیت بوده در شبهای آخر فی‌الجمله اصلاح شد.


عجبا! می‌خواهند با اندیشه‌هایی که چکیدۀ افکار ماسینیون مستشار وزارت مستعمرات فرانسه در شمال آفریقا و سرپرست مبلغان مسیحی در مصر و افکار گورویچ یهودی ماتریالیست و اندیشه‌های ژان پل سارتر اگزیستانسیالیست ضد خدا و عقاید دورکهایم [که] جامعه‌شناس ضد مذهب است، اسلام نوین بسازند، پس و علی السلام ِ السلام.


به خدا قسم اگر روزی مصلحت اقتضا کند که اندیشه‌های این شخص حلاجی شود و ریشه‌هایش بدست آید و با اندیشه‌های اصیل اسلامی مقایسه شود صدها مطلب به دست می‌آید که بر ضد اصول اسلام است و بعلاوه بی‌پایگی آنها روشن می‌شود. من هنوز نمی‌دانم فعلاً چنین وظیفه‌ای دارم یا ندارم؛ ولی با اینکه می‌بینم چنین بت سازی می‌شود، فکر می‌کنم که تعهدی که درباره این شخص دارم دیگر ملغی است، در عین حال منتظر اجازه و دستور آن حضرت می‌باشم. کوچکترین گناه این مرد بدنام کردن روحانیت است. او همکاری روحانیت با دستگاه‌های ظلم و زور علیه تودۀ مردم را به صورت یک اصل کلی اجتماعی در آورد، مدعی شد مَلِک و مالک و ملا و به تغییر دیگر تبغ و طلا و تسبیح همیشه در کنار هم بوده و یک مقصد داشته‌اند. این اصل معروف مارکس و به عبارت بهتر مثلث معروف مارکس را که دین و دولت و سرمایه سه عامل همکار بر ضد خلقند و سه عامل از خود بیگانگی بشرند به صد زبان پیاده کرد، منتها به جای دین، روحانیت را گذاشت؛ نتیجه‌اش این شد که جوان امروز به اهل علم به چشم بدتری از افسران امنیتی نگاه می‌کند و خدا می‌داند که اگر خداوند از باب «و یمکرون و یمکر الله  و الله خیر الماکرین» در کمین او نبود او در مأموریت خارجش چه به سر روحانیت و اسلام می‌آورد. تبلیغاتی در اروپا و آمریکا له او از زهد و ورع و پارسایی تا خدمت به خلق و فداکاری و جهاد در راه خدا و پاکباختگی در راه حق شده است و بسیار روشن است که دستهای مرموزی در کار بوده و دوستان خوب شما در اروپا و آمریکا اغفال شده‌اند. من لازم می‌دانم که حضرتعالی گاهی برخی افراد بصیر را ولو به طور خفا به اروپا و آمریکا بفرستید، جریانها را از نزدیک ببینند و گزارش دهند که به عقیده بعضی از دوستانتان در آنجا پاره‌ای از حقایق از حضرتعالی کتمان می‌شود. گروهای چهارگانه فوق با من به حساب اینکه تا اندازه‌ای اهل فکر و نظر و بیان و قلم هستم به شدت مبارزه می‌کنند، شایعه برایم می‌سازند، جعل و افترا می‌بندند به طوری که خود را مصداق آن شعر فارسی می‌بینم که محقق اعظم خواجه نصیرالدین طوسی در آخر شرح اشارات به عنوان زبان حال خود آورده است:


به گردا گرد خود چندان که بینم           بلا انگشتـــــری و من نگـــــینم


ولی به لطف و عنایت پروردگار و توجهات اولیاء دین هراسی به خود راه نخواهم داد، این مقدار بَثّ شکوی را جز به مثل حضرتعالی که استاد عالیقدر و به جای پدرم هستید نمی‌کنم. من الان مرکز ثقل حملات این گروهها هستم، اگر بفرمایید ایستادگی کن ایستادگی می‌کنم؛ اگر بفرمایید مصلحت نیست، خود را کنار می‌کشم.


بار دیگر تکرار می‌کنم من جداً از خداوند متعال طول عمر برای شما می‌خواهم و فوق‌العاده نگرانم که اگر خدای ناخواسته پای حضرتعالی که تنها شخصیتی هستید که همۀ این گروهها از او حساب می‌برند از میان برود اوضاع فوق‌العاده ناراحت کننده خواهد بود. ای بسا که گروههای منحرف منتحل، مقاصد شوم خود را با نام حضرتعالی تعقیب کنند. این است که لازم می‌دانم به هر شکل و صورت هست، به وسایل مختلف، حضرتعالی نظرتان را دربارۀ راهها و روشها و مسلکهای مختلف روشن و روشن‌تر بفرمایید و حتی لازم است به بعضی دوستان به طور خصوصی تذکراتی بدهید. شنیدم به یکی از دوستان مشهد که اخیراً به نجف مشرف شده است تذکرات مفیدی داده‌اید و دورادور اطلاع دارم که مؤثر بوده و در روش ایشان که اخیراً خیلی خطرناک شده بود مژثر واقع شده و الحمدلله.


خوب است اطلاع داشته باشید که در ماههای آخر عمر شریعتی بنده مکرر [به] وسیله اشخاص مختلف به او پیغام دادم که در نوشته‌های تو مطالبی هست بر ضد اسلام و لازم است اصلاح شود، من حاضرم در حضور جمعی صاحبنظر و یا تنها، هرطور خودت مایل باشی، به تو ثابت کنم، اگر ثابت شد خودت آنها را ولو به نام خودت نه به نام من اصلاح کن و شأن تو بالا هم خواهد رفت و الاّ مجبورم از تو صریحاً و مستدل انتقاد کنم و برایت گران تمام خواهد شد. آخرین شخصی که از طرف او نزد من آمد، اظهار داشت که او حاضر است اختیار بدهد به آقای محمدتقی جعفری و آقای محمدرضا حکیمی که از آثارش انتقاد کنند و در نهایت امر تو صحّه بگذاری، من گفتم بسیار خوب ولی به شرط اینکه کتباً بنویسد. مقارن با حرکتش به خارج اطلاع پیدا کردم که تنها به آقای حکیمی نوشته که شما مجازی نوشته‌های مرا نقد کنی. در اروپا خبر موثق این بود که گفته بود تا یک سال کاری نخواهم کرد جز اصلاح نوشته‌های خودم و یکی از دوستان نزدیک حضرتعالی نقل کرد که به او گفته بود منتظرم فلانی به اروپا بیاید، راجع به اصلاح کتابهایم با او مشورت کنم، و البته من این جهت را تحسین کردم و دلیل حسن نیت او و سوء نیت اطرافیانش در ایران گرفتم. روی این حساب می‌بایست از نشر آثارش قبل از اصلاح و تجدید نظر لااقل [به] وسیله آقای حکیمی که کتباً به او اجازه داده است جلوگیری شود؛ ولی افرادی که اخیراً تصمیم گرفته‌اند او را مظهر رنسانس اسلامی قرار دهند و راه  رابرای اظهار نظرهای خود در اصول و فروع اسلام باز کنند در شعاع وسیعی به نشر و تکثیر همه آثار او پرداخته‌اند. بنده فکر می‌کنم اگر صلاح می‌دانید به برخی از ارادتمندان خودتان در اروپا و آمریکا که ضمناً ناشر آثار و افکار او هستند یادآوری فرمایید که قبل از انجام اصلاحات [به] وسیله آقای حکیمی یا گروهی خودتان تعیین می فرمایید از نشر آثارش جلوگیری شود و اگر هم صلاح نمی‌دانید که در کار او مستقیماً دخالتی فرمایید، راه دیگری باید اندیشید.


بسیار خوب است و برای شناختن ماهیت این شخص لازم است که حضرتعالی مجموعه مقالات او را در کیهان که یک سال و نیم پیش چاپ شد شخصاً مطالعه فرمایید. این مقالات دو قسمت است: یک قسمت بر ضد مارکسیسم است که مقالات خوبی بود  و ایرادهای کمی از نظر معارف اسلامی داشت، ولی قسمت دوم مقالاتی بود دربارۀ ملیت ایرانی (و مستقلاً ماشین شده) و در حقیقت فلسفه‌ای بود برای ملیت ایرانی و قطعاً تا کنون احدی از ملیت ایرانی به این خوبی و مستند به یک فلسفه امروزپسند دفاع نکرده است. شایسته است نام آن را«فلسفه رستاخیز» بگذاریم. خلاصۀ این مقالات که یک کتاب می‌شود، این بود که ملاک ملیت، خون و نژاد که امروز محکوم است نیست، ملاک ملیت فرهنگ است و فرهنگ به حکم اینکه زادۀ تاریخ است نه چیز دیگر، در ملتهای مختلف، مختلف است؛ فرهنگ هر قوم روح آن قوم و شخصیت اجتماعی آنها را می‌سازد؛ خود و «من» واقعی هر قوم فرهنگ آن قوم است؛ هر قوم که فرهنگ مستمر نداشته نابود شده است؛ ما ایرانیان فرهنگ دو هزاره و پانصد ساله داریم که ملاک شخصیت وجودی ما و من واقعی ما و خویشتن اصلی ماست، در طول تاریخ حوادثی پیش آمد که خواست ما را از خود واقعی ما بیگانه کند ولی در طول تاریخ حوادثی پیش آمد که خواست ما را از خود واقعی ما بیگانه کند ولی ما هر نوبت به خود آمدیم و به خود واقعی خود بازگشتیم؛ آن سه جریان عبارت بود از حمله اسکندر، حمله عرب، حمله مغول. در این میان بیش از همه درباره حمله عرب بحث کرده و نهضت شعوبیگری را تقدیس کرده است، آنگاه گفته اسلام برای ما ایدئولوژی است و نه فرهنگ؛ اسلام نیامده که فرهنگ ما را عوض کند و فرهنگ واحدی به وجود آورد، بلکه تعدد فرهنگها را به رسمیت می‌شناسد همان طوریکه که تعدد نژادی را یک واقعیت می‌داند؛ آیۀ کریمۀ «اِنّا خَلَقناکُم مِن ذَکَرٍ وَ اُنثی وَ جَعَلناکُم شُعوباً وَ قَبائِلَ…» ناظر به این است که اختلافات نژادی و اختلافات فرهنگی که اولی ساخته طبیعت است و دومی تاریخ، باید به جای خود محفوظ باشد.

ادعا کرده است که ایدئولوژی ما روی فرهنگ ما اثر گذاشته و فرهنگ ما روی ایدئولوژی ما، لهذا ایرانیت ما ایرانیت اسلامی شده است و اسلام ما اسلام ایرانی شده است. با این بیان عملاً و ضمناً -نه صریحاً-  فرهنگ واحد به نام فرهنگ اسلامی را انکار کرده است و صریحاً شخصیتهایی نظیر بوعلی و ابوریحان و خواجه نصیرالدین و ملاصدار را وابسته به فرهنگ ایرانی دانسته است؛ یعنی فرهنگ اینها ادامه فرهنگ ایرانی است، این مقالات بسیار خواندی است؛ در انتساب آنها به او شکی نیست، به بعضی‌ها مثل آقای خامنه‌ای و آقای بهشتی گفته مال من است، ولی مدعی شده که من اینها را چندین سال پیش نوشته‌ام و اینها آنها را پیدا کرده و چاپ کرده‌اند؛ در صورتی که دلائل به قدر کافی هست که مقالات، جدید است. به هر حال مطالعه حضرتعالی بسیار مفید است.


این روزها سؤال و جوابی از حضرتعالی مورخ شعبان 97 منتشر شد که اثر بسیار مطلوبی از نظر انحرافات منتحلین داشت و عجب این است که شایع کرده‌اند این سؤال و جواب [به] وسیله فلانی تهیه شده است. به آنها گفتم شما با این اتهام، به آقا اهانت می‌کنید، گویی ایشان از خود رأی ندارند و تابع رأی مثل منی هستند.


خبر عجیب دیگر این است که اخیراً آزادی غیر مترقبی به دسته‌جات مختلف مخصوصاً دسته‌جات سیاسی داده شده است. البته نسبت به روحانیین به مقیاس بسیار کمتری داده شده، ممنوعیتهای آنها غالباً به حال خود باقی است. این تبعیض نیز سؤال‌انگیز است.


خدمت آقازادگان عظام دامت برکاتهم عرض سلام این بنده را ابلاغ فرمایید. والسلام علیکم و رحمة الله و نلتمس منک و الدّعاء.

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، 9 مرداد ، 1389

 

شمارۀ جدید «همشهری داستان» با ظاهری متفاوت منتشر شد (+). هفت شماره از این مجله پیش‌تر، البته به صورت نامنظم، منتشر شده بود. این‌بار تحریریه‌ش تغییر کرده و کار رو به گروه جدیدی سپرده‌ن.

برام سؤاله چرا «همشهری داستان» که تا حالا گویا مستقل چاپ می‌شده، الان طوری به چاپ رسیده که از صورت و ظاهرش به نظر می‌رسه ویژه‌نامۀ داستان ِ خردنامه‌س. روی جلدش نوشته: «خردنامه-ویژه‌نامه داستان-شماره47». توی مجله هم زیر شمارۀ صفحات نوشته: «خردنامه همشهری» و «ویژه‌نامه داستان / کتاب هشتم». خب یعنی چه؟!


به صفحه‌آرایی‌شم ایرادهایی دارم؛ ولی به هر حال از سردبیری «نفیسه مرشدزاده» خوش‌حال‌م. اگه داستان خوندن رو دوست دارید، توصیه می‌کنم «همشهری داستان« رو از دست ندین.



«یک مجموعه روایت خواندنی؛ تعریف همشهری داستان به همین سادگی است.

این مجله کوچک قرار نیست تئوری و نظریه بدهد یا جریانی در ادبیات به وجود بیاورد. حتی بنا نیست در حوالی کتابی جنجال و هیاهو راه بیندازد و تاثیری بر بازار یک کتاب یا معرفی یک نویسنده بگذارد. این مجله کوچک بناست لذت خواندن را یادمان بیاورد؛ فقط همین!

این مجله دلش می‌خواهد برای سلیقه‌های متفاوت، داستان‌هایی که دوست دارند پیدا کند، آنها را کنار هم بچیند و آرام و صبور داستان را به سبد خانوار برگرداند.

کتاب «داستان همشهری» رویایی و از همه جا بی‌خبر هم نیست. می‌داند که پیدا کردن داستان برای سلیقه‌های متفاوت یا اصولا جمع کردن نزدیک به 200 صفحه مطلب خواندنی و باارزش در وضع فعلی ادبیات ایران، غیر ممکن و دور از ذهن به نظر می‌آید. اما وسوسه یک مجموعه روایت خواندنی، وسوسه‌ای نیست که راحت بشود از سرش گذشت. ما شروع می‌کنیم، شاید اندک اندک دوستان و همراهانی هم پیدا شوند و با کمک آنها راه آسان‌تر شود.


در هفت کتاب پیش، سردبیر و تحریریه دیگری برای ساختن و سرپا نگه داشتن این مجله سعی کرده‌اند و مطمئنا زحمت زیادی کشیده‌اند. از این به بعد ما، تحریریه جدید هم سعی خودمان را می‌کنیم. از این شماره جدا از تغییرات ظاهر که ورق می‌زنید و می‌بینید، در ساختار هم اتفاقاتی افتاده است:

مجله در کنار داستان کوتاه به انواع گونه‌های دیگر روایت داستانی هم سرک می‌کشد. بعد از این فیلمنامه، نمایشنامه، کمیک، مستند داستانی، شعر روایی، مجموعه کاریکاتور روایتگر یا هر قالب دیگری را که پایه داستانی دارد، در این مجله می‌خوانید…»

(بخشی از یادداشت سردبیر برای این شمارۀ همشهری داستان)


مرتبط:

درباره همشهری داستان /به احترام کلمه از جا بلند می شویم(+)


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: پنجشنبه، 18 تیر ، 1389

 


قضاوتهای حضرت علی علیه‌السلام / حجة‌الاسلام محمد محمدی اشتهاردی / انتشارات کتاب یوسف / چاپ اول / 1385 / 328 صفحه / 2400 تومان








در این کتاب که حاصل تحقیق و نگارش مرحوم محمد محمدی اشتهاردی‌یه، نمونه‌هایی از قضاوت‌ها و اظهار نظرهای امام علی بن ابی‌طالب (سلام‌الله علیه) به صورت مختصر و مفید مطرح شده. من بخش عمده‌ای از آموخته‌های دینی‌مو چه در مباحث اخلاقی و چه تاریخ اسلام، مرهون آثار این استاد هستم و کودکی و نوجوانی‌م با کتاب‌های روان و شیوای او عجین بوده. با امیرالمؤمنین (سلام‌الله علیه) محشور باشه الهی!


بخش‌هایی از این کتاب رو انتخاب کردم؛ ملاحظه بفرمایید:




تقسیم هفده شتر

در عصر خلافت حضرت علی علیه‌السلام سه نفر به طور مشترک، مالک هفده شتر بودند. یکی از آنها مالک نصف آنها بود و دومی صاحب ثلث آنها بود و سومی صاحب یک نهم آنها بود و می‌خواستند به گونه‌ای تقسیم کنند که هیچ کدام از شترها کشته نشود.

برای این کار، راهی نیافتند. لذا به حضور امام علی علیه‌السلام آمدند و موضوع را بازگو کردند. آن حضرت برای رفع نزاع آنها، یک شتر از شتران خود را بر آنها افزود، هجده شتر شدند. نصف آنها (نُه شتر) را به صاحب نصف، ثلث آنها (شش شتر) را به صاحب ثلث، و یک نهم آنها (دو شتر) را به صاحب یک نهم داد.

به این ترتیب، علی علیه‌السلام هفده شتر را بین آنها تقسیم فرمود و شتر خود را برداشت و به بیت‌المال برگرداند و آنها راضی از محضر علی علیه‌السلام بیرون آمدند. (ناسخ التواریخ، ج5، ص63؛ ثمرات الأنوار، ص102)




حل مشکل با یک مسئلۀ ریاضی

عبدالرمان بن حجّاج می‌گوید: از ابن ابی لیلی شنیدم که می‌گفت: امیر مؤمنان علی علیه‌السلام در حادثه‌ای قضاوت عجیبی کرد که بی‌سابقه است و آن این که:

دو نفر مرد در مسافرت، با هم رفیق شدند. هنگام ظهر در محلی نشستند تا غذا بخورند. یکی از آنان، پنج گردۀ نان از سفرۀ خود بیرون آورد و دیگری سه گردۀ نان. در آن هنگام مردی از آن‌جا عبور می‌کرد. او را دعوت به خوردن غذا کردند. اون نیز کنار سفرۀ آنان نشست و از آن غذا خوردند.

مرد رهگذر پس از خوردن غذا و هنگام خداحافظی، هشت درهم به آنها داد و گفت: «این هشت درهم را در عوض ِ آنچه خوردم، به شما دادم» و از آن‌جا رفت.

آن دو نفر در تقسیم آن پول نزاع کردند. صاحب سه گردۀ نان می‌گفت: نصف آن، مال من است و نصف آن، مال تو؛ ولی صاحب پنج نان می‌گفت: پنج درهم آن مال من است و سه درهم آن مال توست.

آنان نزاع خود را نزد علی علیه‌السلام آوردند و داوری را به او واگذار نمودند. علی علیه‌السلام به آنها فرمود: «نزاع در این گونه امور از فرومایگی است. سازش بهتر است. بروید و سازش کنید».

صاحب سه نان گفت: من راضی نمی‌شوم، جز به آنچه حقیقت است و این که در این باره  قضاوت به حق کنی.

امیر مؤمنان فرمود: «اکنون که تو حاضر به سازش نیستی و حقیقت را می‌خواهی، بدان که حق تو از آن هشت درهم، یک درهم است».

او گفت: سبحان‌الله! چه طور، حقیقت این‌گونه است؟!

حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «اکنون بشنو تا توضیح دهم. آیا تو صاحب سه نان نبودی؟».

گفت: چرا. من صاحب سه نان بودم.

علی علیه‌السلام فرمود: «رفیق تو صاحب پنج نان نبود؟»

او گفت: آری.

علی علیه‌السلام فرمود: «بنابراین، این هشت نان، 24 قسمت (با توجه به سه نفر خورنده) می‌شود. تو (صاحب سه نان) هشت قسمت نان‌ها را خورده‌ای و رفیق تو نیز هشت قسمت را خورده و میهمان نیز هشت قسمت را خورده است و چون آن میهمان، هشت درهم به شما دو نفر داده است، هفت درهم آن مال رفیق تو (صاحب پنج نان) است و یک درهم آن مال تو (صاحب سه نان) است».

آن دو مرد درحالی که حقیقت مطلب را دریافتند، از محضر علی علیه‌السلام خارج شدند. (الإرشاد، ج1، ص211؛ بحار الأنوار، ج104، ص208)

(توضیح این که: سه نفر، هشت نان را به طور مساوی خورده‌اند و چون هشت قابل قسمت (بدون باقی‌مانده) بر سه نفر نیست، هشت را در سه ضرب می‌کنیم. حاصل ضرب آن 24 می‌شود؛ یعنی هر نان را سه قسمت به حساب می‌آوریم. در نتیجه، هر یک از این سه نفر، دو نان و دو سوم یک نان را خورده‌اند. بر این اساس، به صاحب سه نان از هشت درهم، یک درهم داده می‌شود و به صاحب پنج نان، هفت درهم داده می‌شود و هر دو به حق خود رسیده‌اند.)




علت ممنوعیت تعدد شوهر

عصر خلافت عمر بود. چهل زن نزد عمر آمدند و در ضمن سؤالی گفتند: چرا برای مردان داشتن چند زن دائم و کنیز جایز است؛ ولی برای زنان داشتن چند شوهر جایز نیست؟

عمر، در پاسخ این سؤال فرو ماند و برای حل این مشکل به علی علیه‌السلام متوسل شد. حضرت علی علیه‌السلام به آن زن‌ها فرمود: «هر یک از شما مقداری آب در داخل ظرفی کرده، نزد من بیاورید».

آن‌ها هر کدام چنین کردند و در نتیجه، چهل ظرف آب آوردند. حضرت، همۀ آن آب‌ها را در داخل یک ظرف ریخت و مخلوط کرد. سپس به آنها فرمود: «هر کدام، آبی را که خود آوردید، از داخل این ظرف بردارید و با خود ببرید».

آنها گفتند: آب‌ها مخلوط شده و ما قادر به جداسازی آنها نیستیم.

حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «اگر یک زن دارای چند شوهر باشد، چگونه می‌توان آب نطفۀ چند شوهر آنها را که در رحم یک زن مخلوط شده شناخت؟ اگر چند شوهر، همسر یک زن شوند، بازتاب مشک‌آفرینی خواهد داشت؛ زیرا قانون نسب وارث مخلوط می‌شد و به هم می‌خورد؛ چراکه فرزندی که از یک زن متولد می‌شد معلوم نبود از کدام شوهر است».

عمر از پاسخ جالب این سؤال، تحت تأثیر دانش علی علیه‌السلام قرار گرفت و گفت: ای علی! خداوند، بعد از تو مرا باقی نگذارد. (مناقب آل ابی طالب، ج2، ص360)




مشخص کردن مادر پسر بچه

عصر خلافت عمر بود. دو زن به حضور او آمدند و در مورد یک دختر بچه و یک پسر بچه اختلاف داشتند. هر دو می‌گفتند که پسر از آن آنهاست و دختر را از خود دور می‌ساختند.

عمر در قضاوت فرو ماند و گفت: ابوالحسن علی علیه‌السلام برطرف کنندۀ اندوه کجاست؟

علی علیه‌السلام را دعوت کردن. ایشان حاضر شد. ماجرا را به اطلاع وی رساندند. علی علیه‌السلام دو استکان طلبید و آنها را وزن کرد. سپس دستور داد تا هرکدام از دو زن، شیر خود را در یکی از دو استکان بدوشند و وقتی پر شدند، آن استکان‌ها را بیاورند.

آنها چنین کردند و استکان‌های پُر از شیر را آوردند. علی علیه‌السلام آن دو استکان را وزن کرد. یکی از آنها سنگین‌تر شد. فرمود: «مادر این پسر همان زنی است که شیرش از شیر زن دیگر سنگین‌تر است، و دختر از آن ِ آن زنی است که شیرش سبک‌تر است».

عمر از علی علیه‌السلام پرسید: به چه دلیل این سنگینی و سبکی شیر را معیار برای تعیین پسر و دختر قرار دادی؟

علی علیه‌السلام فرمود: « خداوند متعال، در ارث، حق پسر را دو برابر حق زن قرار داده است…». (مناقب آل ابی‌طالب، ج2، ص367)




بچۀ گوسفند یا سگ؟

چوپانی صحرا نشین به محضر امام علی علیه‌السلام آمد و چنین گفت: سگی را دیدم که بر گوسفندی جهید و با او آمیزش کرد و آن گوسفند از او حامله شد و سپس زایید. اینک بر ما مشکل شده که آیا این بچه، حکم گوسفند را دارد یا سگ است؟

امام علی علیه‌السلام فرمود: «اگر علف می‌خورد، گوسفند است و اگر گوشتخوار و و استخوان‌خوار است، سگ است».

چوپان گفت: گاهی علف می‌خورد و گاهی استخوان.

امام علی علیه‌السلام فرمود: «او را امتحان کن. اگر مثل سگ آب می‌خورد، سگ است و اگر مثل گوسفند آب می‌خورد، گوسفند است».

چوپان گفت:  امتحان کرده‌ام. گاهی مثل سگ آب می‌خورد و گاهی مثل گوسفند.

امام علی علیه‌السلام فرمود: «هنگام حرکت گلّه، اگر به دنبال آن حرکت می‌کند، سگ است و اگر جلو راه می‌رود، گوسفند است».

چوپان گفت: گاهی به دنبال گوسفندا و گاهی در جلو حرکت می‌کند.

علی علیه‌السلام فرمود: «ببین چگونه می‌نشیند. اگر بر روی دم خود می‌نشیند، سگ است و اگر بر روی شک می‌نشیند، گوسفند است.

چوپان گفت: گاهی مانند سگ می‌نشیند و گاهی مثل گوسفند.

علی علیه‌السلام فرمود: «نگاه کن ببین اگر مثل سگ ادرار می‌کند، سگ است و اگر مثل گوسفند ادرار می‌کند، گوسفند است».

چوپان گفت: گاهی مثل گوسفند و گاهی مثل سگ ادرار می‌کند.

امام علی علیه‌السلام فرمود: «او را ذبح کن. اگر دارای شکنبه است، گوسفند است و اگر شکنبه ندارد، سگ است».

چوپان، از گفتار امام علی علیه‌السلام مبهوت شد و دیگر چیزی نگفت. (کشکول، بهایی، ص16؛ احقاق الحق، ج17، ص491)


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، 5 تیر ، 1389

 


مدیر مدرسه / جلال آل احمد / نشر خرّم / چاپ دوم / 1388 / 120 صفحه / 1700 تومان

 



بین داستان‌هایی که از جلال آل احمد تا حالا خونده‌م «مدیر مدرسه» یه سر و گردن از همه‌شون بالاتره. تا صفحۀ 40 به نظر من سربالایی‌یه. همین جاهاست که نویسنده اولین تلنگرشو زده و داستان رو تو سراشیبی انداخته. بعدش داستان، ضرب‌آهنگ تندتری به خود گرفته و یه کله می‌شه تا ته‌ش تاخت. انتهای داستان هم به نظرم خوب توی اوج تموم شده.


اگه از من بپرسن چی‌یه جلال آل احمد این‌قدر جلب نظر می‌کنه و جذابه، می‌گم بی‌پروایی‌ و صراحت لهجه‌ای که واسه مطرح کردن دغدغه‌هاش خرج کرده. جلال آل احمد تو نوشته‌هاش بی‌تعارف و بی‌ملاحظه به خودش گیر می‌ده. به دیگران هم گیرهایی می‌ده؛ اما چیزهایی که از درگیری‌هاش با خودش روی کاغذ آورده، کارهاشو منحصر به فرد کرده؛ طوری که لحن‌ش شده امضای نوشته‌هاش.


خب! بگذریم!

حالا نوبت بخش‌هایی از کتابه. بفرمایید:

 


«تازه از دردسرهای اول کار مدرسه فارغ شده بودم که یک روز صبح یکی از اولیای اطفال آمد. که سلام علیکم و حال شما چطور است و دست دادیم و نشست و دست کرد توی جیب بغلش و شش تا عکس درآورد گذاشت روی میزم. شش تا عکس زن لخت. لخت لخت و هر کدام به یک حالت و در هر حالت هزار عور و اطوار. یعنی چه؟ نگاه تندی به او کردم. آدم مرتبی بود. اداری مانند. یا دلال ملک. گاهی ازین‌جور عکس‌ها دیده بودم اما یادم بود که هیچوقت نخواسته بودم دنیای خیالم را با این باسمه‌های فرمایشی مکدر کنم که به عنوان فعل معین توی جیب هر آدم کودن یا عنینی هست. کسر شأن خودم می‌دانستم که این گوشه از زندگی را طبق دستور عکاس‌باشی فلان جنده‌خانۀ بندری ببینم. به همین علل همیشه این‌جور عکس‌ها را به همان چشم دیده‌ام که چنگک دکان قصابی را. تا خوراک ذهن را به آن بیاویزی. اما حالا یک مرد اطو کشیدۀ مرتب بود و شش تا از همین عکس‌ها را روی میزم پهن کرده بود و به انتظار آنکه وقاحت عکس‌ها چشمهایم را پر کند داشت سیگارش را چاق می‌کرد.


عجب گیری کرده بودم! هرگز فکر نمی‌کردم مدیر مدرسه که باشی دچار چنین دردسرهایی بشوی. حسابی غافلگیر شده بودم. حتی آنروز که آن پاسبان ریزه و باریک به شکایت از پسرش آمد مدرسه و وقتی فهمید ترکه‌ها را شکسته‌ایم کمربندش را باز کرد و دور پای پسرش پیچید و او را دراز خواباند و ناظم را واداشت ده تا خط‌کش کف پایش بزند؛ حتی آنروز تعجبی نکردم. چون به هر صورت پاسبان بود و برای کار خودش دلیل داشت و می‌گفت «پس خدا شلاق رو واسۀ چی آفریده؟» این قدر بود که ابزار کار خودش را جزو لوازم خلقت می‌دانست. این بود که تعجبی نداشت. اما این دیگر از کجا آمده بود؟… حتماً تا هر شش تای عکس‌ها را ببینم بیش از یک دقیقه طول کشید. همه از یک نفر بود. به این فکر گریختم که الان هزارها یا میلیون‌ها نسخۀ آن توی جیب چه جور آدم‌هایی است و در کجاها و چقدر خوب بود که همۀ این آدمها را می‌شناختم یا می‌دیدم؛ که دود سیگار یارو دماغم را انباشت. بیش ازین نمی‌شد گریخت. یارو با تمامی وزنۀ وقاحتش جلوی رویم نشسته بود.


سیگاری آتش زدم و چشم به او دوختم. کلافه بود و پیدا بود برای کتک‌کاری هم آماده است. سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش تکیه‌گاهی برای جسارتی که می‌خواست به خرج دهد می‌جست. عکس‌ها را با یک ورقه از اباطیلی که همان روز سیاه کرده بودم پوشاندم و بعد با لحنی که دعوا را با آن شروع می‌کنند پرسیدم:


– خوب، غرض؟

و صدایم توی اطاق پیچید، پیدا بود که اگر محکم نمی‌آمدم یارو سوار اسبش شده بود و حالا تاخت کرده بود. حرکتی از روی بیچارگی به خودش داد و همۀ جسارتها را با دستش توی جیبش کرد و آرام‌تر از آن چیزی که با خودش آورده بود گفت:


– چه عرض کنم!… از معلم کلاس پنجتون بپرسید.

که راحت شدم و او شروع کرد به اینکه «این چه فرهنگی است؟ خراب بشود. وا اسلاما! پس بچه‌های مردم به چه اطمینانی به مدرسه بیایند؟» و از این حرفها… راست می‌گفت. دروغ هم می‌گفت.


خلاصه اینکه معلم کاردستی کلاس پنجم این عکسها را داده به پسر آقا تا آنها را روی تخته سه لایی بچسباند و دورش را سمباده بزند و بیاورد. باقی مطلب هم روشن بود. یا او پدری است وسواسی که به هر گوشۀ کار بچه‌اش سر می‌کشد و به زودی او را از دست آقابالاسریهای خودش فراری خواهد کرد یا بچه‌اش از آن عزیز دردانه‌ها است که آب بی‌اجازۀ پاپا و مامان نمی‌خورند. فرق نمی‌کرد. به هر صورت معلم کلاس پنج بی‌گدار به آب زده بود. حالا چه بکنم؟ به او چه جواب بدهم؟


بگویم معلم را اخراج خواهم کرد؟ که نه نمی‌توانم و نه لزومی دارد. او چه بکند؟ پیدا بود که در هیچ خانه‌ای و در هیچ گوشه‌ای از شهر کسی را ندارد که به این عکس‌های روی کاغذ دلخوش کرده. ولی آخر چرا اینطور؟ یعنی اینقدر احمق است که حتی شاگردهایش را نمی‌شناسد؟ آن هم شاگردی را که چنین عکسهایی را به دستش می‌دهد؟… پا شدم ناظم را صدا کنم. خودش آمده بود بالا توی ایوان منتظر ایستاده بود. همیشه همینطور بود. من آخرین کسی بودم که از هر اتفاقی در مدرسه خبر می‌شدم. اگر خودشان می‌توانستند سر و سامانی به آن بدهند که (بهتر یا بدتر) من اصلاً از آن مطلع هم نمی‌شدم. اما اگر کارشان به من می‌کشید پیدا بود که تویش درمانده‌اند… آمد تو.»


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، 22 خرداد ، 1389

 

 

داستان همشهری / سردبیر: مهدی قزلی / انتشارات همشهری / آذر ١٣٨٧/ ٢١٦ صفحه / ١٠٠٠تومان

 

 

 

 

 

 

برای جلب توجه‌م نگاه گذرایی کافی بود؛ و الان نه تنها از مطالعه‌ش راضی‌م بلکه به دوستانی که اهل‌ش هستن خوندن‌شو سفارش کردم. داشتیم تا کنون مجلاتی رو که به داستان بپردازن؛ اما تا جایی که اطلاع دارم حواشی و نقادی‌هاشون به اصل مطلب -که خود داستان باشه- می‌چربیده همیشه. و نتیجه‌ش همیشه یه مجلۀ ملال‌آور و ضدحال بوده برام.

 

همشهری داستان (یا داستان همشهری) از این جهت، مجله‌ای دبش و باحال به حساب می‌آد که «داستان» رو برای مخاطب، به عنوان اصل در نظر گرفته. گرچه نباید از جذابیت‌های بصری و کیفیت چاپ مرغوب‌ش گذشت؛ ولی به نظر من محتوای مجله این‌قدر خوش‌مغز تدارک دیده شده که به سرعت مخاطب خودشو پیدا می‌کنه و به جدی ترین نشریات مملکت تبدیل می‌شه؛ همون‌طور که الان «همشهری جوان» جای خودشو تو بین مخاطبان‌ش خوب باز کرده.

 

البته این مجله هنوز به مرحله‌ای نرسیده که به طور منظم و ماهانه منتشر بشه و قدری طول می‌کشه تا چرخ‌ش روی روال بیفته. اما با همین اولین شماره، حرفه‌ای بودن خودشو در جذب مخاطب نشون داده.

بهره‌ای که از این شمارۀ همشهری داستان بردم، با مطالعۀ چند کتاب داستان برابری می‌کنه. از خوندن‌ش لذت بردم. حیف‌م اومد مطرح‌ش نکنم تو پست‌های چلوکتاب‌م. تو این پست، مطالبی از اولین شمارۀ همشهری داستان رو نقل می‌کنم و به مطالبی که توی نت پبرامون‌ش پیدا کردم لینک می‌دم.

 

 

 

علی قنواتی (معاون مجلات همشهری) در قسمت «سخن ناشر» مطالب جالبی رو مطرح کرده:

«…فضای مطبوعاتی امروز ایران از نشریات ادبی -به ویژه نشریاتی که به داستان بپردازند- تقریبا خالی است و معدود نشریاتی که گاه منتشر می‌شوند اولا مخاطب خاص دارند و ثانیا بیشتر درباره داستان‌اند و خود داستان در آنها نقش پررنگی ندارد.

…داستان همشهری، رویکردی سهل و ممتنع به داستان دارد و می‌کوشد به دور از گرایش‌های خودنمایانه و نچسب به ذائقه عمومی، قصه‌هایی را برای خوانندگان خود تعریف کند که هم لذت داستان را داشته باشد و هم حدی از وزانت ادبی در آنها رعایت شده باشد…»

 

 

«مهدی قزلی» سردبیر «داستان همشهری» هم نکته‌های قابل تأملی رو در ابتدای این مجله نوشته که بخشی‌شو نقل می‌کنم:

«یکم: اصل اصیل ما، نوشتن به شیوه ساده و کامل است؛ حمایت از داستانی که مورد اقبال مردم است و منتقدین را هم راضی می‌کند…

دوم: از نظر ما مخاطب ادبیات داستانی مردم هستند نه محافل ادبی یا مجامع آکادمیک…

چهارم: ما عهده‌دار مباحث تخصصی و آکادمیک حوزه داستان نیستیم و اگر هم گوشه چشمی به آنها داریم، سادگی و جذابیت را در بیان مفاهیم فنی در نظر می‌گیریم…»

 

 

* * *

 

  

 

به نظرم رسید خوبه علاوه بر لینک‌های مرتبطی که تو این پست مطرح می‌کنم، برای نمونه هم که شده یکی دو مطلب از این شماره رو برای این پست تدارک ببینمو تایپ کنم؛ در ادامه، مطلب جالبی رو پیرامون فن نوشتن، از سندی ولچل خواهید دید و بعدش داستان کوتاهی از نویسندۀ مورد علاقه‌م داوود امیریان. 

 

 

سندی ولچل نویسندۀ شش کتاب غیر داستانی، پنج کتاب تصویری برای کودکان و صدها مقاله و داستان کوتاه است. خودش می‌گوید هر اشتباهی را که می‌توانسته در نوشتن مرتکب شده و دوست دارد دیگران را در این مسیر راهنمایی کند. هم اکنون به عنوان مدیر انجمن ملی نویسندگان امریکا بخش عمده‌ای از روزش را صرف کمک به نویسندگان جوان می‌کند.

 

 

 

فقط ۵ ثانیه فرصت دارید

در بازار پر تب و تاب نشر کتاب‌های داستانی، ناشران و ویراستاران فرصت ندارند نوشته‌ای را بخوانند که در همان نگاه اول جلب توجه نمی‌کند. در دوره‌ای که نوشته‌های سفارشی و غیرسفارشی زیادی روی میز ناشران خاک می‌خورد، نگاه اول بسیار حیاتی است؛ بنابراین بد نیست به «قاعده ۵ ثانیه‌ای» توجه کنید. این عبارت را از حرف‌هایم با یک ویراستار بیرون کشیدم که می‌گفت: «شما ۵ ثانیه فرصت دارید تا توجه ویراستار را به نوشته خود جلب کنید». ۵ ثانیه زمان خوانده شدن یک پاراگراف رمان شماست.

نکته‌بین‌ترین خواننده‌تان، ویراستار است و اگر داستان را به درستی شروع نکنید، ممکن است تنها خواننده‌تان هم باشد. نوشتن، آغازی گیرا برای یک نویسنده سخت است. واژه‌ای که بیشتر نویسندگان برای توصیف قدرت جذب ابتدایی یک داستان به کار می‌برند، «قلاب» است. قدرت این قلاب، خواننده را درگیر داستان می‌کند و او را وامی‌دارد که صفحه‌های بعدی را هم ورق بزند. بعضی از نویسندگان قبل از نوشتن قلاب آغازین، کل داستان را می‌نویسند. به نظر بعضی دیگر، قلاب بخشی طبیعی در داستان است و اولین چیزی است که روی کاغذ می‌آید.

اما تا جایی که تجربه نشان می‌دهد، بسیاری از نویسندگان، این بخش قلاب داستان را نادیده می‌گیرند و کتابشان نمی‌فروشد. بخشی از شغل من مربوط به خواندن صدها نوشته‌ای می‌شود که به مسابقات انجمن ملی نویسندگان فرستاده می‌شود. به طور میانگین در هر سال ۵٠٠ نوشته و  ٢۵ تا ٣٠ رمان را می‌خوانم. تقریبا ٩٠ درصد از نوشته‌هایی که برای مسابقه فرستاده می‌شوند قلابی گیرا ندارند.

گاهی برای ارضای کنجکاوی‌ام دنبال قلاب رمان می‌گردم. معمولا آن را در ۵٠ صفحه اول می‌یابم ولی برای جذب خواننده بسیار دیر است. یک بار قلاب یک رمان ۵٠٠ صفحه‌ای را در نیمه‌های کتاب دیدم! چقدر ناراحت کننده است وقتی می‌بینیم یک نویسنده تازه‌کار عامل موفقیتش را بسیار دور از چشم خواننده یا ویراستار قرار می‌دهد و خودش متوجه اشتباهش نیست.

هر نوشته‌ای نیاز به قلاب دارد. قلاب برای داستان‌های پر مخاطب بسیار حیاتی است. کار قلاب، علاقه‌مند کردن خواننده به داستان است؛ طوری که آن را تا آخر بخواند. «قاعده ۵ ثانیه‌ای» برای به قلاب انداختن خواننده است. در داستان کوتاه قلاب باید در جمله اول بیاید و در داستان‌های تجاری که در حد یک کتاب هستند در صفحه اول و برای تاثیر گذاری بیشتر در چند خط اول. قلاب‌ها باید به خواننده انگیزه پیدا کردن جواب یک سوال را بدهند، حس کنجکاوی را برانگیزند یا اینکه خبر از اتفاق‌های جالب بدهند. در هر صورت، آنها باید همیشه چرخ داستان را تا اندازه‌ای که خواننده علاقه‌مند باقی بماند، بچرخانند، شما باید دلیل کافی را به خواننده برای شروع داستان و ادامه آن تا آخر بدهید.

بیشتر نویسندگان می‌گویند: «کتابم از صفحه ۴٠ به بعد جالب می‌شود». اما اگر ویراستار همان اول جذب داستان نشود، هرگز تمایل یا وقت کافی برای خواندن تا آن صفحه را نخواهد داشت. یادمان باشد وقت طلاست کمتر کسی وقتش را صرف خواندن نوشته‌ای خسته‌کننده می‌کند.

نویسنده‌ای آشنا از تجربه‌اش در یک انتشاراتی می‌گفت. در آنجا کارش این بود که به نوشته‌های پذیرفته نشده نگاهی بیندازد؛ اگر نوشته‌ای از همان ابتدا توجهش را جلب نکرد، برای همیشه روی آن برچسب «رد شده» را بزند و داخل پاکتش بگذارد و اگر جالب به نظر رسید، برای تجدید نظر کنارش بگذارد.

ممکن است نویسندگان به این طرز کار ناعادلانه معترض باشند اما چون نمی‌توان دنیای انتشارات را تغییر داد، بهتر این است که کار خودمان را تغییر دهیم. حتی تندخوان‌ترین خوانندگان از پس خواندن همه نوشته‌هایی که ناشران دریافت می‌کنند، برنمی‌آیند. قلابی که از آن صحبت شد همین جا به کار می‌آید. اگر آن را در خط یا پاراگراف اول قرار دهید، حداقل اولین برچسب رد شدن را از سر گذرانده‌اید.

کلیو کاسلر -استاد معاصر تعلیق- استاد خلق قلاب نیز هست. او در رمان «سیکلوپس» (Cyclops) پاراگراف اول را با این جمله شروع می‌کند: «کمتر از یک ساعت به پایان زندگی سیکلوپس باقی مانده بود .» سوالات زیر بلافاصله در ذهن خواننده ایجاد می‌شود: چرا؟ چه چیزی قرار است اتفاق بیفتد؟ چگونه چنین چیزی ممکن است؟  بدین ترتیب خواننده به قلاب می‌افتد و مشتاق می‌شود تا جواب این سوال را با خواندن صفحات بعدی پیدا کند.

کاسلر در پایان فصل اول نیز نشان می‌دهد که واقعا شایسته است او را استاد قلاب بنامیم: «کشتی پایین و پایین‌تر رفت، تا آنجایی که لاشه در هم شکسته‌اش به همراه مردم محبوس در آن به شن‌های ناآرام ته دریا خورد. تنها پرواز گروهی از مرغان دریایی گیج نشانی مسیر شوم آن بود». آیا خواننده، کتاب را به پایان می‌برد؟ به احتمال زیاد. فقط خواننده بی‌ذوق می‌تواند چنین نوشته قوی‌ای را کنار بگذارد و تحت تأثیر مسیر شوم سیکلوپس قرار نگیرد.

سی.جی.باکس -که اوایل کارش به او کمک می‌کردم- اولین رمان پرفروشش را با عنوان «فصل شکار» با این جمله شروع می‌کند: «وقتی یک گلوله با سرعت بالا به گوشت و پوست زنده اصابت می‌کند، صدای پوو-وپ خاصی می‌دهد که حتی از فاصله بسیار دور قابل تشخیص است». اگر این آغاز قوی بعد از نقل قول‌های بی‌روح از قانون‌های در حال انقراض سال ١٩٨٢ آمریکا که در صفحات معرفی هر فصل آمده‌اند، می‌آمد، آیا خواننده یا ویراستار قبل از وارد شدن به این معمای شیرین و پرسرعت علاقه‌اش را از دست نمی‌داد؟ به احتمال زیاد.

 

یا در دومین داستان پلیسی باکس با نام «فرار وحشیانه» که همچنان پرفروش است، جمله آغازین چنین است: «استیوی وودز طرفدار بدنام محیط زیست به همراه تازه عروسش -آنابل بلوتی- در سومین روز ماه عسلش در حال میخ گذاشتن در درخت‌های جنگل ملی بیگ هرن بودند که ناگهان گاوی ظاهر شد و آنها را به بالا پرتاب کرد. تا قبل از این ماجرا ازدواج شادی داشتند». توجه داشته باشید که این جمله آغازین داستان است؛ در صفحه ٢ یا ١٢ یا ٢٠ پنهان نیست، درست جلوی چشم شماست تا توجه شما را جلب کند.

 

اگر تصور می‌کنید قلاب، تنها برای داستان‌های پلیسی و ماجراجویانه است، به جمله آغازین رمان «بیگانه» دایانا گابالدن که اولین رمان پرفروش از سری رمان‌های تاریخی‌اش است توجه کنید: «حداقل در نگاه اول، آنجا خیلی به مکانی برای نامرئی شدن نمی‌خورد».

 

ژانر مهم نیست، شروع عالی تقریبا همیشه متضمن خواننده زیاد بودن است. خوانندگان تندخوان عادت دارند قبل از خرید کتاب، آن را از قفسه بردارند و یک یا ٢ پاراگراف از آن را بخوانند. نویسندگان باید توجه داشته باشند که با توجه به قیمت بالای کتاب‌ها فقط خوانندگان حرفه‌ای دست به جیب می‌برند؛ آن هم به شرط اینکه از همان ابتدا جذب آن شوند.

 

نکته دیگری که موقع نوشتن یک شروع خوب باید به خاطر داشته باشید این است که این قسمت باید بخش جدایی ناپذیر داستان باشد و نه چیزی که روی صفحه اول فقط به منظور جلب توجه درج می‌شود. وعده‌ای که داده شود و به آن عمل نشود خواننده را زده می‌کند. ویراستاری که جذب یک کار می‌شود و با خواندن آن پی می‌برد که ابتدای داستان ربطی به کل داستان ندارد، کتاب دیگری از آن نویسنده را نخواهد خواند. اگر قلاب داستان معیار باشد، تمایز بین بهترین نوشته‌ها و نوشته‌های متوسط آسان است. پی بردن به اینکه آیا داستانی علاقه خواننده را برمی‌انگیزد تنها ٥ ثانیه طول می‌کشد.

 

 

 

 

* * *

 

 

 

داوود امیریان متولد ١٣٤٩ کرمان است و فعالیت‌های نویسندگی خود را از سال ١٣٦٩ با نوشتن خاطراتش از جبهه آغاز کرد. از مهم‌ترین آثار این نویسنده در حوزۀ ادبیات داستانی می‌توان به «فرزندان ایرانیم»، «رفاقت به سبک تانک»، «دوستان خداحافظی نمی‌کنن»، «تولد یک پروانه» و «جام جهانی در جوادیه» اشاره کرد که تاکنون چندین جایزه را نصیب این نویسنده کرده است.

 

 

 

عمو پفکی

 

سگرمه‌هاش تو هم بود. چپ‌چپ نگاهم می‌کرد. لباس زرد تنش بود و دستانش را روی سینه جمع کرده‌بود. با زبان بی‌زبانی می‌گفت اگه برگردم پوست از سرتان می‌کنم.

وحید گفت: «یک هفته پیش نامه‌اش آمد. این عکس را برای دسته شما فرستاده. تو نامه‌اش نوشته پاش به اینجا برسد حسابی از خجالت‌تان درمی‌آید. نوشته یک آش برایتان می‌پزد که یک وجب روغن روش بماسد. ببینم مگر چه کارش کردید این‌قدر از شماها شاکی شده؟»

به زحمت خندیدم و گفتم: «شوخی کرده، پیرمرد خوش‌مشرب و مهربانیه. عموته، خودت که می‌شناسیش. ما هم با عرض معذرت بهش می‌گفتیم عمو پفکی!»

***

تازه چشمانمان گرم خواب شده‌ بود که صدای بوق‌های ممتد ماشین عمو پفکی بلند شد و پشت‌بندش از بلندگوی قراضه و گوش‌خراشش مارش عملیات و صدای کلفتش گوشمان را خراش داد: «ای رزمندگان دلیر بجنگید با کفار! ای دلیرمردان دمار از روزگار این دشمنان دین و مملکت دربیاورید و بفرستیدشان به بغداد ویرانه!»

کریم از ته سنگر با دلخوری گفت: «نخیر! بازم شروع شد!»

فرشید گفت: «الانه که دوباره عراقیا مگسی بشن و هرچی توپ و خمپاره دارن بریزن سر مای بدبخت!»

عمو پفکی هنوز رجز می‌خواند و شعار می‌داد و بوق ممتد می‌زد. آقامحسن که مسوول دسته‌مان بود گفت: «هرکی شهرداره بره سهمیه پفک و اسمارتیزمان را بگیره.»

دو سه نفر خندیدند. با دلخوری بلند شدم و از سنگر رفتم بیرون. ماشین لکنته و درب و داغون عمو پفکی داشت نزدیک می‌شد. خودش پشت فرمان نشسته بود و مثل سبزی‌فروش محله‌مان که همیشه روی موتور سه‌چرخه‌اش می‌نشست و با بلندگو خانه‌دار و بچه‌دار را به خریدن سبزی و بادمجان و گوجه دعوت می‌کرد، میکروفن بلندگو را به دهان چسبانده و حین رانندگی رجز می‌خواند و از روی چاله چوله‌ها ماشین را رد می‌کرد؛ کار هر روزش بود. وسط ظهر تو آن ظل گرما که حتی جک و جانورها به سوراخشان پناه می‌بردند تا ساعتی از نور شدید آفتاب استراحت کنند، ماشین‌اش را روشن می‌کرد و می‌آمد خط مقدم تا مثلا به ما روحیه بدهد؛ چه روحیه دادنی! تو سرش بخورد. انگار که عراقی‌ها هم مثل ما به او حساس شده بودند چون همین که به خط می‌رسید، باران گلوله و خمپاره را به طرف ما سرریز می‌کردند و ما تا دو سه ساعت از سر و صدای انفجار و هجوم خاک به سنگر خواب و خوراک ازمان گرفته می‌شد.

نمی‌دانم اسمش کبلعلی بود یا حاج‌علی اما ما عمو پفکی صداش می‌کردیم. رسید دم سنگر، نکرد میکروفن را از دهانش دور کند. انگاری من لال مادرزاد هستم و نمی‌شنوم. صداش از تو بلندگو پخش شد که: «سلام بر تو رزمنده غیور که دست از جان شسته‌ای و به جبهه آمده‌ای. شیر مادرت حلالت. درود بر تو باد!»

زدم به شیشه و علامت دادم که شیشه را پایین بکشد. شیشه را پایین کشید. گفتم: «عراقی‌ها هم فهمیدند که من شیرخشکی نیستم و شیر ننه‌ام را خورده‌ام. بچه‌ها خسته‌ان. سهمیه‌مان را بده و برو جای دیگر ثواب جمع کن.»

مثل همیشه بهش برنخورد. صدای خنده‌اش از بلندگو پخش شد و گفت: «احسنت بر شما رزمندگان که این‌قدر روحیه دارید، بگیر عموجان نوش جانتان.»

و چند بسته پفک نمکی، اسمارتیز و آدامس خروس‌نشان ریخت توی بغلم و چند تا بوق زد و بعد در حالی که یک سرود حماسی از بلندگو پخش می‌کرد، گاز ماشین را گرفت و خاک را بلند کرد و ریخت توی حلق‌ام!

عراقی‌ها هم دست به کار شدند و با چند خمپاره شصت او را بدرقه کردند. رفتم تو سنگر. اکثر بچه‌ها خروپف می‌کردند. خوابم می‌آمد. دراز کشیدم و یک پفک نمکی بازکردم و شروع کردم به خوردن. فرشید اعتراض کرد: «خرت و خرت نکن خوابم میاد.»

پفک را کنار گذاشتم و خوابیدم.

همان شب دستور رسید که باید به سرعت خط را تخلیه کنیم و ۴٠٠-٣٠٠ متر عقب‌تر پشت یک دژ جاگیر بشویم. شبانه باروبندیلمان را جمع کردیم و یا علی مدد. عراقی‌ها خواب بودند که ما به عقب رسیدیم.

بعد از نماز صبح که برای نگهبانی بالای دژ رفتم، دیدم که عراقی‌ها حمله کرده‌اند و خط قبلی را گرفته‌اند. تو دلم حسابی به ریش‌شان خندیدم چون غیر از سنگر خرابه و کلی آت و آشغال چیزی نصیب‌شان نشده بود. دیگر یاد عمو پفکی بیچاره نبودم.

دم ظهر بود که صدای ضعیفی از دور آمد: «ای رزمندگان مسلمان! ای سلحشوران! ای فرزندان…»

یکهو آقامحسن از جا پرید و داد زد: «ای وای عمو پفکی!»

فرشید خواب‌آلود گفت: «نگران نباش داره میاد!»

-چی می‌گی، اون بنده خدا نمی‌دونه ما خط را تخلیه کرده‌ایم!

برای لحظه‌ای در سنگر سکوتی سنگین حکمفرما شد. لحظه‌ای بعد همه با هم پابرهنه و پوتین پاشنه‌خواب از سنگر زدیم بیرون و پریدیم بالای دژ.

ماشین عمو پفکی را دیدم که داشت به خط سابق نزدیک می‌شد و صدایش می‌آمد: «بیایید که عموجان آمده. ای رزمندگان مسلمان…»

همگی شروع کردیم به داد و هوارکردن که او را متوجه خطری که به سویش می‌رفت بکنیم اما پیرمرد بیچاره شاد و شنگول شعار می‌داد و موسیقی پخش می‌کرد و راست شکم به طرف عراقی‌ها می‌رفت! عراقی‌های بدمسب که فهمیده بودند شکار دارد خودش به تله نزدیک می‌شود بی‌سر و صدا منتظرش بودند!

فرشید سلاحش را هوایی شلیک کرد. من هم تیر هوایی زدم اما عمو پفکی انگار تو باغ نبود . هنوز صدایش می‌آمد: «ای جان‌نثاران، ای رزمندگان شجاع… ااینجا چه خبره! ای وای عراقی، کمک، کمک!»

و این آخرین کلماتی بود که ما شنیدیم. عراقی‌ها عمو پفکی را اسیر کردند و ماشین‌اش را مصادره.

با حالی دمغ به سنگر برگشتیم. تا چند دقیقه ساکت بودیم. یکهو کریم پقی زد زیر خنده. بعد از او فرشید خندید و بعد یکی دیگر و سرانجام تمام افراد دست بر شکم قاه‌قاه می‌خندیدند. فرشید که از فرط خنده اشک از چشمانش راه افتاده بود، گفت: «فکر کنم عراقیا بیشتر از ما از دستش عاصی شده بودند. حالا هم براش آهنگ غربی گذاشتن و جلوش می‌رقصن تا انتقام بگیرن.»

کریم گفت: «حیف از پفک نمکی و اسمارتیزها. الان عراقی‌ها دارن کوفت می‌کنن.»

 

 

  

* * *

 

 

 

دربارۀ همشهری داستان مطالبی رو هم توی وب پیدا کردم در این‌باره که خوندن‌شون خالی از لطف نیس:

 

مطلبی از مهدی قزلی سردبیر این مجله: کتاب داستان همشهری بالاخره درآمد.

 

داستان کوتاهی از محسن حسام مظاهری: تاکسی‌نوشت: چمد ماه خدمتی؟

 

داستان کوتاهی از نفیسه مرشدزاده: تفاوت

 

گزارشی از نمایش‌گاه کتاب فرانکفورت توسط حمید باباوند: شهر فرنگ کتاب

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، 23 اسفند ، 1387

 

 

قلبم را با قلبت میزان می‌کنم: کاریکلماتور / پرویز شاپور / انتشارات مروارید / چاپ سوم / ١٣٨٦ / ٦١٢ صفحه / ٦٥٠٠ تومان

 

 

 

 

 

 

 

این کتاب یه جور کلیات آثار به حساب می‌آد؛ چند جلد کاریکلماتور که هر کدوم پیش‌تر جداگانه به چاپ رسیده بودن، به علاوۀ مصاحبه‌هایی با اهالی ادبیات و آشنایان پرویز شاپور، و تعدادی طرح و عکس از او، با هم تو یه جلد کتاب شش‌صد صفحه‌ای به چاپ رسیده و شده این کتاب.

 

پرویز شاپور آدم خوش‌قریحه‌ای بوده. نگاه لطیف‌ش و آشنایی‌ش با ادبیات و البته خلاقیتی که صرف کرده، سبب نشر جمله‌ها و ترکیب‌هایی شده که با عنوان کاریکلماتور می‌شناسیم‌شون. این چند پاراگراف زندگی‌نامۀ مختصری که پیرامون خودش نوشته رو ملاحظه کنید:

 

از تولدم فقط موهای سفید را به یاد دارم که رنگش به مرور زمان به فلفل‌نمکی گرائید و حالیه که این سطور را رقم می‌زنم یکدست سیاه شده است.

از هفت سالگی به مدرسه رفتم خوب یادم می‌آید زنگ‌های دیکته وقتی (جا) می‌انداختم، کیف‌ام را زیر سرم می‌گذاشتم و در آن (جا) آسوده به خواب عمیق فرو می‌رفتم.

دورۀ دبستان و دبیرستان سپری شد و چون عقل معاش‌ام ضعیف بود به همین جهت رشتۀ اقتصاد دانشکدۀ حقوق را برای ادامه تحصیل انتخاب کردم و به پایان رسانیدم. ولی متأسفانه نتیجه کاملاً عکس آن بود که انتظارش را داشتم.

در دورۀ تحصیل به علت وضع خراب مالی ناگزیر بودم خودنویسم را از سیاهی شب پر کنم و روزی هم که می‌خواستم به مجلس ختم یکی از همکلاسه‌هایم بروم به علت نداشتن لباس تیره‌رنگ ناگزیر شدم سایه‌ام را راهی مجلس کنم زیرا هنوز به این مرحله از تکامل نرسیده بودم که با سیاهی شب برای خودم لباس رسمی بدوزم و در جشن تولد ماه شرکت نمایم.

حالا که صحبت از جشن تولد به میان آمد بد نیست این را هم بدانید که چون تاریخ تولد جسم و روحم با هم فرق می‌کند مجبورم سالی دو بار برای خودم جشن تولد بگیرم.

عادت عجیبی هم که دارم این است که تا ربان سیاه به یقه‌ام نزنم غیر ممکن است صفحۀ ترحیم و تسلیت روزنامه‌ها را بخوانم.

کلاهم را فقط یک‌بار در مدت عمرم قاضی کردم که متأسفانه چون نتوانستم آن را به صورت اولیه‌اش برگردانم ناچار شدم کلاه دیگری خریداری نمایم.

از طرفی چون یک فرد اصیل اداری هستم بزرگترین آرزویم این است که هر چه زودتر شب‌های پیش‌نویس‌خوانی هم در حضور مقامات مؤثر اداری برگزار شود.

یک‌بار دست به خودکشی زدم به این ترتیب که تیری در چله رنگین‌کمان گذاردم و روی شقیقه‌ام شلیک نمودم.

در بچگی هر وقت دستم به زنگ در منزل نمی‌رسید روی کله خودم می‌پریدم و زنگ را به صدا در می‌آوردم.

آدم محتاطی هستم به این جهت هر وقت می‌خواهم به مانعی فکر کنم قبلاً اطرافم را به دقت نگاه می‌کنم که گربه‌ای در آن نزدیکی نباشد که به پیشانی‌ام پنجه بکشد.

مخفی نماند پاهایم همه شب به خواب می‌رود به طوری که شب‌ها ناگزیرم دو تا ساعت شماطه‌دار یکی بالای سرم بگذارم و یکی پائین پایم.

از وقتی کلیه‌ام سنگ آورده از جوی که می‌پرم شکمم صدای جغجغه‌ای را می‌دهد که در بچگی داشتم.

بازی نان بیار کباب ببر – اتل متل توتوله و کلاغ‌پر را فوق‌العاده دوست دارم ولی نسبت به بازی با کلمات عشق می‌ورزم.

بهترین منظره‌ای که در زندگی‌ام دیده‌ام در یک شب تابستانی بود که ماه از حرکت بازمانده بود و تمام ستاره‌ها جمع شده بودند و آن را هل می‎دادند.

دردناک‌ترین خاطره زندگیم موقعی اتفاق افتاد که داشتم به ماهی فکر می‌کردم ولی فراموش کردم به آب هم فکر کنم در نتیجه ماهی فکرم درگذشت و مرا برای همیشه مصیبت‌زده باقی گذاشت.

تصمیم دارم پس از مرگم رونوشت سنگ قبرم را محض اطلاع پسرم با پست سفارشی برای او بفرستم.

 

 

 

راس‌ش بی‌تعارف بگم که از طرح‌هاش خوش‌م نیومد؛ طرح‌هایی ساده پر از گربه و موش و ماهی. ولی خب! از کنار بعضی طرح‌هاش با مکث می‌گذشتم؛

 

                          

                       

 

 

و اما کاریکلماتورهاش؛ اصطلاحی که شاملو برای این جمله‌های عجیب و غریب شاپور انتخاب کرده بود:

 

– روزگار شب سیاه است.

– هر وقت ساعتم را زیاد کوک می‌کنم دلش درد می‌گیرد.

– عزرائیل «دستگاه گیرنده» خداست.

– پرگاری که دچار اختلال حواس شده بود بیضی ترسیم می‌نمود.

– غالب مردم من را بیشتر از تو، او، ما، شما، ایشان دوست دارند.

– برخی افراد زیر میکروسکوپ هم حقیر هستند.

– فواره به اندازۀ ارتفاعش سقوط می‌کند.

– خواب غفلت احتیاج به رختخواب ندارد.

– از وقتی چشمم آب آورده، در خواب معشوقه‌ام را با مایو می‌بینم.

– زندگی حاصل جمع عمر گذشته و عمر نگذشته است.

– گرسنگی، سالن سخنرانی دهان را تبدیل به سالن غذاخوری می‌کند.

– زندگی راهی پیش پای موجودات می‌گذارد که به قیمت جانشان تمام می‌شود.

– اگر برف می‌دانست کرۀ خاکی اینقدر کثیف است، هنگام فرود آمدن، لباس سفید نمی‌پوشید.

– آدم پر توقع همیشه انتظار دارد پرندۀ محبوس برایش آواز آسمانی بخواند.

– عاشق کاغذ سفیدی هستم که حرف‌های قلم دروغگو را باور نمی‌کند.

– آرزو می‌کنم آدم دروغگو پس از باسواد شدن، راست بنویسد.

– عاشق خربزه‌ام، زیرا مثل هندوانه تخمه‌هایش را در سلول انفرادی محبوس نمی‌کند.

– آدم پر چانه به گوش شنونده بیشتر از گوش خودش احتیاج دارد.

– لبخند بدون پشتوانه صادر نمی‌کنم.

-آنچنان در تو غرق شده‌ام که وقتی برابر آینه می‌ایستم تو را می‌بینم.

– مد، بالش زیر سر دریا می‌گذارد، جزر آن را برمی‌دارد.

– مطالعه در گورستان، احتیاج به ورق زدن سنگ قبرها ندارد.

– به عیادت درختی رفتم که در بهار سبز نشد.

– ساعت زنانه وقتی هم بخوابد تیک‌تاک می‌کند.

– زندگی از شمال-جنوب-مغرب-مشرق به مرگ محدود است.

– کسی خودکشی می‌کند که از مردن مأیوس است.

– ناف، نمره صفری است که طبیعت به شکم بی‌هنر داده است.

–  نه در شب گذشته و نه در شب آینده چراغی روشن نیست.

– به واژه‌هایی که سواد دارند، نامۀ فدایت شوم می‌نویسم.

– آدمی که خودکشی می‌کند از مرگ بیشتر از زندگی حرف‌شنوی دارد.

– اگر مقصد کوی یار باشد، امکان دارد همسفر، رقیب از کار دربیاید.

– به تو بیشتر از خودم احتیاج دارم.

– قلبم یکی در میان برای خودم می‌زند.

– حرف‌هایش آنچنان آتشین بود که از گوشم دود زبانه کشید.

– نمی‌شود با لبخند ساختگی کلاه سر شادی گذاشت.

– دایره آنچنان مرکزش را در آغوش گرفت که شعاعش مساوی صفر شد.

 

 

یه جمله هم می‌خوام به کاریکلماتورهاش انتقاد کنم؛ تنوع خیلی مهمه و این خسته‌کننده‌س وقتی کاریکلماتورهای این کتاب رو می‌خونی و متوجه می‌شی یه جاهایی انگار سوزن ِ نویسنده گیر کرده؛ هنگام مطالعۀ این جمله ها بارها پیش می‌آد کلافه می‌شید از بس که یه جاهایی نویسنده دیگه شورشو درآورده این‌قدر گیر داده به موضوعی. اما به هر حال، قریحۀ این آدم این‌قدر جوشش داشته که امثال منی با حداقل دو نسل اختلاف سنی رو تحت تأثیر قرار بده و نظرمونو جلب کنه.

 

به هرحال، این کتاب جالبی‌یه که مشتری‌های خاص خودشو داره. خوندن مطلب آقای هدایتی هم در این‌باره خالی از لطف نیست.

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: شنبه، 5 بهمن ، 1387

 

 

صد دقیقه تا بهشت / مجید تولایی / انتشارات مستند / چاپ اول /١٣٨٦/ ١٠٤صفحه /١٢٠٠تومان

 

این کتاب مجموعه‌ای از صد خاطرۀ مربوط به سیدمحمد حسینی‌بهشتی‌یه که با انتخاب و بازنویسی مجید تولایی برای نشر تدارک دیده شده. انتخاب خاطره‌ها تحسین برانگیزه و لحنی که نویسنده برای بیان‌شون به کار برده، جذاب و شیواست. خاطره‌ها بسیار کوتاه و با ادبیات داستانی نوشته شدن. یعنی می‌تونید چند نمونه از این صد خاطره رو بخونیدو تحت تأثیر قرار نگیرید؟

استفاده از چنین فرمی برای خاطره‌گویی تازه‌گی داره. این کتاب جیبی از جمله بهترین کتاب‌هایی بوده که از نمایش‌گاه کتاب امسال تهیه‌شون کردم. البته توی نمایش‌گاه، توسط غرفۀ نشر بقعه که متولی نشر آثار شهید بهشتی‌یه عرضه می‌شد.

برای نمونه چند خاطره رو نقل می‌کنم. جرعه جرعه مطالعه کنید. چه قدر کم داریم از این آدم‌ها و چه قدر نیـاز داریم این روزها به امثال بهشتی که این‌چنین بود:

طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.

                                         ***

 

 

از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

                                         ***

صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.

                                         ***

بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.

                                         ***

به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.

تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.

                                         ***

الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١٥خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!

 

                                         ***

بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده!  گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.

                                         ***

همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.

اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.

                                         ***

به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی»

قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات…

                                         ***

مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم!  پرسید مگه شما نمی‌آیی؟  گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.

                                         ***

گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

                                         ***

رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت…

                                         ***

با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.

هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.

                                         ***

اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

موضوع: برترین یادداشت‌ها، دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: دوشنبه، 23 دی ، 1387

 

 

فرنی و زویی / جی. دی. سلینجر / امید نیک‌فرجام / انتشارات نیلا / چاپ سوم / ١٣٨٥ / ١٦٠ صفحه / ١٥٠٠ تومان

 

 

 

 

 

این رمان از جمله کتاب‌هایی بود که از نمایش‌گاه کتاب امسال (بهار ٨٧) تهیه کرده‌بودم. شروع کردم به خوندن. مقداری که پیش رفتم به نظرم آشنا اومد. کنج‌کاو بودم سر در بیارم چرا این نوشته برام آشناست؛ اما این‌قدر به توصیف جزئیات پرداخته‌بود که کلافه‌م می‌کرد. فصل «فرنی» که تموم شد یادم اومد این آشنایی از کجا سرچشمه می‌گیره؛ پری.

 

«پری» نسخۀ ایرانیـزه شدۀ «فرنی و زویی»یه. مو نمی‌زنه این شباهت. البته من «پری» رو دوست دارم؛ جزو فیلم‌های مورد علاقه‌م محسوب می‌شه؛ اما یه نموره شاکی شدم  چرا کارگردان و تهیه‌کننده توی تیتراژ فیلم اسمی از این رمان نیاوردن.

 

…بگذریم!

 

به‌هرحال باید اعتراف کنم «فرنی و زویی» رو با یاد و خاطرۀ سکانس‌های «پری» مطالعه کردم. شاید اگه «پری» رو ندیده بودم، این رمان رو هم نیمه‌کاره رها می‌کردم. البته هشتاد صفحۀ آخرش برام دل‌پذیر بود. از توصیف‌هایی که استفاده کرده‌بود لذت می‌بردم. از جر و بحث‌ها و کل‌کل کردن‌های زویی و مادرش، و زویی و فرنی خوش‌م می‌اومد. گرچه هیچ نتونستم با لحن بی‌ادبانۀ زویی خطاب به مادرش کنار بیام.

از کله‌شقی زویی و سر و کله زدن‌هاش با فرنی لذت می ‌بردم. حرفای قلمبه سلمبه‌شم جلب نظر می‌کرد. به نظرم هرقدر کش و قوس دادن جزئیات اول ِ رمان، بی‌خود و کلافه کننده بود، توصیف جزئیات بگو مگوهای آخر  ِ رمان هنرمندانه و بکر بود.

 

ترجمه هم به نظرم خوب و رَوون بود. اما به‌هرحال، من این رمان رو با حال و هوای «پری» سپری کردم.

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: چهارشنبه، 3 دی ، 1387

 

 

همون طور که پیش تر هم توضیح دادم، بعضی مطالبی رو از این کتاب نقل می کنم که واسه م جالب بوده، همین! پس لطفاً دنبال قاعده و ضابطۀ خاصی تو این نقل قول ها نگردین؛ از ما گفتن بود! 

 

 

 

 

خلبان های پناهنده

دوشنبه ٣١ تیر ١٣٦٤

…عراق مدعی است یک هلی کوپتر شنوک ما با سه خلبان به عراق رفته و پناهنده شده اند. (پاورقی: این هلی کوپتر پس از پرواز از مراغه در استان آذربایجان شرقی، از طریق منطقه پیرانشهر و حاج عمران به عراق رفته است. سه افسر نیروی هوایی که با این هلی کوپتر به عراق پناهنده شدند، در یک مصاحبه تلویزیونی دلیل فرار خود را وخیم بودن اوضاع اقتصادی، گرانی و… اعلام کرده و به تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی پرداختند و گفتند که مردم خواستار پایان یافتن جنگ هستند. پیش از این در اواخر خرداد ٦٤ یک زن عراقی به نام «خالده عبدالقهار عبدالرحمن» دبیر ویژه امنیت ملی دولت عراق به اتفاق شوهر و چهار فرزندش به جمهوری اسلامی پناهنده شده بودند.)

 

 

 

پول کم است…

سه شنبه ٢٢ مرداد ١٣٦٤

…آقای صیاد [شیرازی] گفت بودجه مهندسی راه عقب افتاده است؛ بنا شد تأکید نمائیم. این تأخیر بودجه در اکثر موارد وجود دارد؛ پول کم است؛ نفت کم فروخته شده و همه چیز عقب است.

 

 

 

در بودجۀ امسال منظور شده است

سه شنبه ٢٩ مرداد ١٣٦٤

…ساعت نه در مجلس، اعضای شورای حزب الله لبنان به ملاقات من آمدند. آنها نگران ایجاد ارتباط ایران با حزب امل لبنان بودند و درباره لزوم همکاری شیعه و کل مسلمانان لبنان و فلسطینی ها تأکید کردم و اختلاف حزب الله و امل را مضر خواندم و لزوم همکاری بیشتر با سوریه را مورد تأکید قرار دادم و گفتم مایل نیستیم که در لبنان دخالت کنیم. خود لبنانیها مردم رشید و با حکمت اند؛ البته کمک می کنیم. در بودجه امسال مبلغ دویست میلیون تومان برای  [کمک به] لبنان منظور شده است.

 

 

 

…خودمون کشتی حامل نفت خودمونو زدیم! …بعدشم تکذیب کردیم!

سه شنبه ۲۹ مرداد ١٣٦٤

آقای غرضی [وزیر نفت] تلفنی گفت کشتی بلژیکی که پریروز در خلیج فارس مورد حمله قرار گرفته حامل نفت ایران بوده است. (پاورقی: خبرگزاری آسوشیتدپرس در روز ۲۷ مرداد ۶۴ گزارش داد: «جنگنده های ایرانی یک نفتکش بلژیکی را در ناحیه جنوب آبهای خلیج فارس هدف راکت قرار دادند. در این حمله به نفتکش مذکور از ناحیه دودکش آسیب وارد شد. دولت بلژیک در پی این حمله، رسماً به دولت ایران اعتراض کرد اما ایران هرگونه دخالت در این حمله را رد نمود.»)

 

 

 

جلسات سران قوا بی رونق است!

چهارشنبه ۳۰ مرداد ١٣٦٤

…جلسه هفتگی با سران قوا امشب تشکیل نشد؛ به خاطر بی رونقی و عدم تفاهم، جلسات کم اثر است…

 

 

 

۱

چهارشنبه ۲۰ شهریور ١٣٦٤

…احمد آقا آمد و نامه های سپاه را که درخواست نیروی هوایی و دریایی و اختیارات فرماندهی کرده بودند، به خدمت امام فرستادم.

 

 

 

۲

سه شنبه ۲۶ شهریور ١٣٦٤

…آقای محسن رضایی آمد و خواستار سر و صدا روی اجازه امام در خصوص تاسیس نیروی دریایی و هوایی برای سپاه بود. نظر من این بود که مصلحت نیست، چون ارتش را حساس می کند. ظهر در اخبار اعلان شد.

 

 

 

۳

جمعه ۲۹ شهریور ١٣٦٤

با اخوی محمد در خصوص جلوگیری از تبلیغات زیاد روی نیروی هوایی و دریایی سپاه -که ممکن است ارتشی ها را ناراحت کند- صحبت کردم.

 

 

 

مثل همه

شنبه ۶ مهر ١٣٦٤

عفت، اعظم و عماد برای سفر به فرودگاه مهرآباد رفتند. مطابق معمول دیر رسیدند و تحویل بارشان دچار اشکال شد. به دفترم گفتم مشکل را رفع کند. به عفت که اظهار ناراحتی می کرد گفتم یا از اول با شناسایی بروید و اگر مثل مردم می روید، مثل همه سر وقت بروید.

 

 

 

ادارۀ همسریابی بنیاد شهید

پنجشنبه ۱۱ مهر ١٣٦٤

…عصر مسئول اداره همسریابی بنیاد شهید آمد و گزارش کار داد و من نظراتی ارائه کردم؛ گفت حدود سه هزار همسر شهید در تهران داریم.

 

 

 

کم کم!

دوشنبه ۱۳ آبان ١٣٦٤

آقای [ابوالفضل] توکلی بینا آمد و از اینکه شغلی در نظام ندارد، گله داشت. گروهی از افراد مبارز قدیم به خاطر مواضع خاص سیاسی-اقتصادی منزوی شده اند. اختلاف خطوط فکری کم کم دارد آثار سوء خود را نشان می دهد.

 

 

 

 

پی نوشت:

مطالعۀ خاطرات هاشمی هم عالمی داره (۱)

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: شنبه، 15 آذر ، 1387

 

شنبه:
اسکندر عزیزم!
این نامه را از آن جهت برایت می نویسم تا همان طور که در بعضی کتاب ها خوانده ام،احساساتم را با تو در میان بگذارم:
١- خشم: از این که فراموش کردی لنگه جورابت را از روی پشتی برداری،خشمگین هستم. از این که جلوی میرزا یدالله خان،باز هم سوپ را هورت کشیدی خشمگین هستم. وقتی موقع حرف زدن من چرت می زنی و خمیازه می کشی و با کنترل از راه دور تلویزیون ور می روی، دلم می خواهد یک موشک بیاید و بخورد توی سر آنتن روی پشت بام. از این که باید من مسؤول همه چیز -از جمله دادن نان به نمکی و برداشتن فرچۀ حمام از زیر قفسه های آشپزخانه و گذاشتن آن در جای خودش- باشم،خسته شده ام. تو انتظار داری که همۀ کارها را من بکنم. از این وضع خسته و خشمگین هستم.
٢- اندوه: از این که میرزا یدالله خان چپ چپ نگاهت کرد، ناراحتم. از این که لنگۀ دیگر جورابت را داخل ظرف ماست پیدا کردم، اندوهناکم. از این که وقتی مرا می بینی، سرت را تا گردن توی روزنامه می کنی، رنجش به دل دارم. وقتی نمک را توی جاشکری می ریزی، دلخور می شوم. احساس می کنم که من برایت به اندازۀ آنتن تلویزیون هم مهم نیستم.
٣- هراس: می ترسم که باید همۀ کارها را به تنهایی انجام دهم. از پشتی، از جوراب، از میرزا یدالله خان، از نان خشک، از نمکی و از فرچه می ترسم. از روزنامه ها می ترسم – مرده شورشان را ببرد با آن جار و جنجالهایشان. من نمی خواهم و نمی توانم مسؤولیت انجام همۀ کارها را در خانه به عهده بگیرم و به کمک تو احتیاج دارم. وقتی از سر کار به خانه می آیی و لم می دهی و روزنامه می خوانی و کانال تلویزیون را عوض می کنی، می ترسم بیمار شوی یا خدای ناکرده بچایی.
٤- تأسف: وقتی جورابت را روی پشتی می اندازی، به جای تو خجالت می کشم. وقتی بعد از سال ها زندگی مشترک، هنوز هم سوپ را هورت می کشی و غذا را با دهان باز می جوی و با دهان پر حرف می زنی و ظرف آش را با انگشتانت پاک می کنی، انگار دنیا را دوبامبی روی سرم می کوبند. وقتی نمک را توی جاشکری می ریزی و لبخند ملیح و حق به جانب تحویلم می دهی، روزگار را سیاه می بینم. از این که شیر دستشویی سال هاست چکه می کند و اوستا اکبر لوله کش هنوز نیامده است، متأسفم. متأسفم که بیش از این محبت نمی کنم. متأسفم که صبر ایوب ندارم و زود جوش می آورم. متأسفم که همیشه هشت تو گرو نه ات بوده است. متأسفم که بسیار آدم با قابلیتی می توانی باشی ولی تا حالا ذره ای عرضه نشان نداده ای. متاسفم که عرضه نداری.
٥- عشق: آه! عزیزم! تو را مثل عطر گل های بهاری در دامنۀ کوه و دشت و صحرا و دریا دوست می دارم. می دانم که وقتی جوراب را روی پشتی پرت می کنی، قصد و غرضی نداری، بلکه فقط از تنبلی ات است. مادرت تو را بد عادت کرده و تربیت یادت نداده. تو خیلی کار می کنی و خیال می کنی من اصلاً کار ندارم و روزها می نشینم و خودم را باد می زنم. می دانم که همۀ تلاشت را می کنی و هیچ وقت هم موفق نمی شوی. من تو را برای آنچه فراموش کردی و نکردی می بخشم. متشکرم که وقتی حرف می زنم، دیگر بد و بیراه نمی گویی و صبورانه روزنامه می خوانی. متشکرم وقتی آن روز خواهرت به خانه مان آمد، دیگر جلوی او دستم نینداختی و متلک بارم نکردی، چون با هم قهر بودیم. می دانم که مرا دوست داری. می دانم که به من علاقه مندی. مرده شور این کنترل از راه دور تلویزیون را ببرد که نمی گذارد تو علاقه ات را به نحو احسن نشان بدهی. از این که در زندگی ام تو را دارم، بسیار خوشحال هستم و افتخار می کنم. من به تو، به میرزا یدالله خان، به سوپ، به جوراب، به نان خشک، به پشتی و حتی به تلویزیون علاقه مندم و افتخار می کنم. اگر علاقه مند نباشم و افتخار نکنم، چه خاکی بر سرم بریزم؟!

خوب تو: شکوفه

یادداشت زیر نامه:
اسکندر عزیزم! آنچه می خوام از زبان تو بشنوم، این است: «آه! ای همسر بزرگوار و زحمتکش و مهربان و صبور و صدیقم، شکوفۀ عزیزم! من به تو از دل و جان علاقه مندم و از این که زنی چون تو دارم، در عرش پرواز می نمایم. از این که منت نهاده، احساسات زیبا و لطیف و به یادماندنی ات را با من در میان گذاشتی، بی نهایت سپاسگزارم. همیشه از این کارها بکن که من تشنۀ فهم و کمالاتم. می دانم رفتارم مزخرف است. من احساساتت را دقیق و کامل – ذره به ذره- با تمام وجود درک می کنم. شدیداً درک می کنم که روزها تا پای جان در خانه زحمت می کشی و وقتی در برابر رفتارهای زشتم قرار می گیری، تا چه اندازه با تمام ذرات وجودت احساس رنج و عذابی شاعرانه و عاشقانه و عارفانه و دردمندانه می نمایی. اگر موافق باشی، از این هفته، شبی یک بار برویم بیرون پیتزا بخوریم و بقیۀ شب ها، نان و پنیر و هندوانه میل نماییم.»

 

یکشنبه:
شکوفۀ عزیزم!
این نامه را از آن جهت برایت می نویسم تا نامۀ دیروزت را جواب داده باشم:
١- خشم: از این که تا این اندازه احساساتی هستی،خشمگین هستم -مرده شور فیلم های هندی را ببرد. از این که مرتب کارهای مرا زیر ذره بین می بری و تفسیر می کنی،خشمگین هستم- این هم یک جور مرض است. از این که وقتی حرف می زنیم نمی توانی آرام بگیری و یکریز با دست و زبان و پایت کنسرت داد و فریاد اجرا می کنی، جانم به لبم رسیده است -همسایه ها چه گناهی کرده اند؟ از این که تا این اندازه احساساتی هستی و هر چیز کوچکی به تو بر می خورد، عصبانی هستم- تو حتی عاج فیل هم نیستی، چه برسد به دماغ فیل. از این که انتظار داری وقتی آمدم خانه، بنشینم و به اراجیف سرکار گوش بدهم، کور خوانده ای! از این که با این همه ادعا، عرضه نداری خم شوی و یک لنگه جوراب از روی پشتی برداری، خشمگین هستم. از این که جلوی میرزا یدالله خان موقع سوپ خوردن به من چشم غره می روی، سخت عصبانی هستم. از این که یادت رفته همین ماه پیش برای چکۀ شیر سراغ اوستا اکبر لوله کش رفتم و مغازه اش تعطیل بود، خون، خونم را می خورد. تو انتظار داری که همۀ کارها را من بکنم و تازه یک چیزی هم بدهکار باشم و یک تشکر خشک و خالی هم از تو نشنوم. مرده شور این وضع را ببرد.
٢- اندوه: از این که به همۀ کارهای من، حتی به خوردن و خوابیدن و نشستن و دراز کشیدن و کانال عوض کردن من کار داری، ناراحت هستم. نگاه های چپ چپ تو مرا رنج می دهد. وقتی آن طوری به لنگه جورابم نگاه می کنی، قلبم از اندوه آکنده می شود.
٣- هراس: از غرولندهای تو می ترسم. از پشت چشم نازک کردن های تو می ترسم. از نگاه های عاقل اندر سفیه تو می ترسم. از میرزا یدالله خان می ترسم. می ترسم قدر زحمات طاقت فرسای شبانه روزی مرا، قدر ایثار و فداکاری مرا، قدر اتوبوس سوار شدن های هر روزۀ مرا در این هوای آلوده که بارها و بارها باعث لگد شدن پاهایم و تحمل فشار بر کمر و ستون فقراتم گشته و خسارات جبران ناپذیری بر روح و روان و جسم و جانم وارد ساخته است، ندانی.
٤- تأسف: از این که تو را می رنجانم متأسفم. از این که با تو موافق نیستم متأسفم. از این که حرفم را نمی فهمی متأسفم. از این که یک کلمه حرف حساب نداری که بزنی، متأسفم. از این که احساسات تو را جریحه دار می کنم، متأسفم. از این که با یک مویز گرمیت می شود و با یک غوره سردیت، متأسفم. شایسته نیست که با تو چنین رفتاری داشته باشم. از این که تو رفتارت به گونه ای مزخرف است که جز این رفتار چاره ای ندارم متأسفم. از این که تا تو رفتارت را عوض نکنی، در مورد من هم همین آش و همین کاسه خواهد بود، متأسفم.
٥- عشق: تو و خانه و زندگی و همه و همه را دوست دارم. می خواهم از تو حمایت کنم، ولی تو همیشه به من گفته ای برو از عمه ات حمایت کن. دلم می خواهد قهرمان تو باشم، ولی تو به من کم محلی می کنی. دلم می خواهد تو مرا وقتی به خانه می آیم و کتم را به جالباسی آویزان می کنم، مورد تحسین و تشویق قرار دهی، ولی تو راجع به جورابم به من سرکوفت می زنی. فکر می کنم حالا می توانم احساسات تو را درک کنم و آن را بیهوده جریحه دار ننمایم. این بار که با هم حرف بزنیم، شکیبایی بیشتری از خود نشان خواهم داد و در برابر حرف های بی منطق تو از کوره در نخواهم رفت، به شرطی که مثل همیشه یکدندگی به خرج ندهی و احساساتی نشوی و آبغوره نگیری و مرا متهم نکنی و عبارات رکیک و زشت و برخورنده به کار نبری و نزاکت را رعایت بنمایی و به مادرم نیز کاری نداشته باشی.

شوهرت: اسکندر

یادداشت زیر نامه:
آن چه می خواهم از زبان تو بشنوم، این است: «آه، همسر توانمند و شایسته و زحمتکشم! من به شما از صمیم قلب علاقه مند بوده، برای حضرت عالی احترامی فوق تصور قائل می باشم و می دانم که شما زحمتکش ترین،سرسخت ترین، قوی ترین و موفق ترین آدم ها می باشید. از این که چنین شوهر موفق و کارا و صاحب کراماتی دارم، بر خودم می بالم، و از این که توانسته ام محبت شما را به سوی خودم جلب کنم، بی نهایت خوشحالم. من، خوشبخت ترین زن روی زمین می باشم و امشب قورمه سبزی با سالاد فصل درست می کنم.»

 

دو شنبه:
جناب اسکندر خان!
١- خشم: از عدم توان حضرت عالی برای درک متقابل و تفاهم دو جانبه، بسیار خشمگین هستم.
٢- اندوه: از این که حرف های مرا از اعماق وجودتان درک نکرده اید، رنجور و اندوهگین و ناراحتم. احساس می کنم حداقل چهار تن و سه چارک ابر بر فراز آسمان آپارتمان ما، در آستانۀ بارندگی قرار دارد (درست برعکس پیش بینی ادارۀ هواشناسی).
٣- هراس: می ترسم که غذا بسوزد و نگرانم که زندگی ام تباه شود. نگرانم نقرس بگیرم. می ترسم جنگ جهانی سوم شروع شود.
٤- تأسف: تأسف می خورم که چرا روز اولی که به خواستگاری ام آمدی و چای را توی نعلبکی ریختی و هورت کشیدی، جواب منفی ندادم. دستم بشکند که آن روز دکمۀ در بازکن اف اف را فشار دادم.
٥- عشق: اگر خیال می کنی که آخر نامه را می خواهم رمانتیک تمام کنم، این دفعه را کور خوانده ای، حضرت آقا! تو حتی حاضر نشدی دیشب سر راهت هندوانه بخری.

همسر همیشه صبور و بردبارت: شکوفه

یادداشت زیر نامه: آن چه دوست دارم از زبان تو بشنوم، این است: «آه! عزیزم! غلط کردم! مرا ببخش!»

 

سه شنبه:
سرکار علـّیه شکوفه خانم !
١- خشم: از زمین و زمان خشمگین هستم.
٢- اندوه: از این که شستم لای در اتوبوس ماند، اندوهگین می باشم.
٣- نگرانی: نگرانم که امشب زود خوابم ببرد و نتوانم مسابقۀ فوتبال را تماشا کنم.
٤- تأسف: من هم متأسفم! کاش آن روز لعنتی بهاری که گنجشک ها بالای درخت ها به صورت احمقانه ای جیک جیک می کردند، پایم شکسته بود و به خواستگاری نمی آمدم. با آن نعلبکی های تان! تمام چای ریخت روی شلوارم.
٥- عشق: هکـّی! کار ما دیگر از مرحلۀ رمانتیک گذشته است. سرکار علـّیه! تو حتی حاضر نشدی دیشب به نشانۀ معذرت خواهی از تمام کارها و حرف های زشتی که در تمام زندگی مان و از جمله همین نامۀ پریروز نثار من کرده ای، چای بار بگذاری (قورمه سبزی و غیره پیشکش).

مرد همیشه مظلوم و زحمتکش تاریخ: اسکندر

 

چهار شنبه:
حضرت آقا!
١- خشم: خشمگین هستم.
٢- اندوه: اندوهگین هستم.
٣- هراس: نگران هستم.
٤- تأسف: متأسف هستم.
٥- عشق: عشقم می کشد که به خانۀ مادرم بروم و دیگر برنگردم، رفتم که رفتم!

یک زن رنجیده و دل شکسته!

یادداشت زیر نامه: آن چه دوست دارم از زبان تو بشنوم، این است: «شکوفه، به خانه ات برگرد!» یعنی: “!shokoofeh go home”

 

پنج شنبه:
سرکار خانم!
خشمگین هستم، اندوهگین هستم، نگران هستم، متأسف هستم، عشقم نمی کشد که هیچ کاری بکنم.

مردی که دستش نمک ندارد!

یادداشت زیر نامه: آن چه دوست دارم از زبان تو بشنوم، این است: «من آمده ام…!»

 

جمعه:
تعطیل است…

 

شنبه:


– اسکندر عزیزم! از این که امروز وقت نکردم برایت نامه بنویسم، مرا ببخش. گرفتار رفت و روب بودم. دیوار سوء تفاهمات را به زودی با نوشتن یک نامه بر طرف خواهم نمود. در ضمن، پنیرمان هم تمام شده است.

همسر عزیزتر از جانت: شکوفه

 

– شکوفۀ عزیزم! از این که امروز وقت نداشتی برایم نامه بنویسی، بسیار سوگوارم. برای برداشتن دیوار سوء تفاهمات، روزشماری می کنم. در ضمن سبزی قورمه هم آمادۀ پاک شدن است!

همسر عزیزتر از جانت: اسکندر

 

هفته نامۀ گل آقا، ویژۀ نوروز ١٣٧٩

 

 

 

هـ،مثل تفاهم / رویا صدر / نشر ثالث / چاپ اول / ١٣٨٣ / ١١٨ صفحه / ١٢٠٠ تومان

 

 

 

تو مقدمۀ کوتاه این کتاب، جمله ای نوشته شده با این مضمون که: «مجموعۀ حاضر، کوششی است در بازنمایی ِ طنز ِ تراژیک ِ مضحکۀ زندگی در جامعۀ امروز، و نیز نزدیک شدن به گونه ای زبان ِ زنانه در طنز.»
اون تیکۀ اول شو که اصن نفهمیدم یعنی چی! شایدم نویسنده خواسته به برخی نقدهای جامعۀ ادبی کنایه بزنه …نمی دونم؛ اما به نظرم تیکۀ دوم ش (نزدیک شدن به گونه ای زبان زنانه در طنز) دربارۀ این کتاب صادقه.
کتاب «هـ،مثل تفاهم» مجموعه ای از مطالب طنز نویسنده س که بیش تر شون تو شماره های مختلف ماه نامه و هفته نامۀ گل آقا (١٣۸۰-١٣۷۸) چاپ شده؛ طنزها پیرامون مسائل اجتماعی نوشته شده که یه نمونه شو تو همین پست ملاحظه کردین. از خوندن ش راضی م. تا یادم نرفته بگم که وب نوشته های طنز خانم صدر رو می تونین از طریق بی بی گل دنبال کنین.

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: یکشنبه، 25 آبان ، 1387

 

 

مقدمۀ اول:

خیلی وقتا اطلاعات ما پیرامون مسأله ای،مث جزیره هایی پراکنده و دور از هم می مونه؛ اگه اتصالی بین این اطلاعات پراکنده و دور افتاده از هم بر قرار نشه،کم کم به فراموشی سپرده می شه. اون آدمی موفقه که هنگام مطالعه (یا بعد از اون) بتونه بین اطلاعاتی که کسب کرده ارتباط هایی پیدا کنه و مجموعۀ معلومات شو به هم مرتبط کنه. مثلاً وقتی که کتاب درسی رو مطالعه می کنید اگه نتونید بعد از مدتی بین اطلاعات کسب شده از اون کتاب،و معلومات و محفوظات و تجربیات خودتون پیوند برقرار کنین،مطمئن باشین که پس از مدتی اطلاعات اون کتاب از ذهن تون پاک می شه…

 

 

مقدمۀ دوم:

سعی می کنم افکار و نظرات متفاوت و ضد و نقیض رو مطالعه کنم؛ اما نه این که با چشمای اونا ببینم،خودمو در معرض افکار و نظرات و موضع گیری هاشون قرار می دم،و ناظرم. البته یه جاهایی هم هست که به خودم اجازۀ قضاوت می دم. درسته که تحلیل های متفاوتی رو گوش می دم،می خونم،مطالعه می کنم،اما تحلیل خودمو دارمو از کسی تحلیل قرض نمی کنم. یه قاعدۀ کلی دیگه هم هست و اون این که از تعصب پرهیز می کنم؛ سعی م این بوده و هست که «منطق» و «انصاف»تو بررسی ها و تحلیل هام حاکم باشه… و در عین حال،همیشه این احتمال وجود داره که جایی اشتباه کرده باشم… پس هماره سعی می کنم «گوش شنوا»مو حفظ کنم…

 

 

 

اما اصل مطلب:

چن روزی یه که مطالعۀ کتاب «امید و دلواپسی» (خاطرات سال ۱۳۶۴ هاشمی رفسنجانی) رو شروع کردم. با وجود همۀ نقدها و اشکالاتی که به او وارد می دونم،اما به هر حال هاشمی رفسنجانی یکی از مدیران عالی رتبۀ حکومت جمهوری اسلامی بوده و هست؛ از این جهت مطالعۀ خاطرات روزمره ش واسه م اهمیت زیادی داشته،گرچه یه جاهایی احساس می کنم(حالا به هر دلیل) حرف شو خورده،پرهیز کرده از باز کردن مطلب؛ مثلاً یه جاهایی از اختلافات محسن رضایی و برخی فرماندهان سپاه  با  علی صیاد شیرازی به شدت کلافه س…

 

تا این جا که مطالعه ش کردم،اطلاعاتی که پیرامون برخی اتفاق ها و شخصیت ها تو خاطرات روزمره ش مطرح شده،به مرتبط کردن اطلاعات و معلومات گذشته م کمک کرده…

مطالعۀ خاطرات ش سبب شده نسبت به واکنش ها و موضع گیری های افراد و جریان های سیاسی (چه گروه های موافق نظام،و چه گروه های اپوزیسیون) حساسیت بیش تری به خرج بدم؛ این که چه مطالبی حساسیت شونو بر می انگیزه،نسبت به ش موضع گیری می کنن؛ و سعی می کنم خودمو در معرض نظرات و موضع گیری های همۀ این افراد قرار بدم…

 

 

 

بعد از این قصد دارم بخش هایی از این خاطرات رو که (حالا به هر دلیل) برام جالب بوده،نقل کنم. فکر می کنم پست های این چنینی خودش انگیزۀ خوبی یه واسه مطالعۀ به تر م… حالا تا ببینیم چی پیش می آد!امید و دلواپسی / خاطرات سال 1364 هاشمی رفسنجانی / دفتر نشر معارف انقلاب

 

تو این نقل قول ها معلومه که فقط یه بخش هایی رو نقل می کنم. مطالب متنوعی هم ممکنه واسه م موضوعیت داشته باشه و پی گیرش بوده باشم،ولی به هر دلیل،این جا نقل شون نکنم. خیلی جاها هم پیش می آد که چندین صفحه توضیحات و مطالب بوده،اما من فقط یه خط شو نقل می کنم…

 

 

 

 

خب دیگه… می دونم زیادی کش دار شد این توضیحات… ولی به نظرم لازم بود… دیگه پیش غذا بسه! گارسون! غذا رو بیار!

 

 

 

 

تصویب مجدد!

شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۶۴

…شب در جلسه هیأت دولت درباره جنگ شرکت کردم و به سئوالات وزرا درباره جنگ پاسخ دادم. درباره متروی تهران هم بحث شد. من از لزوم احداث آن دفاع کردم،مخالفان و موافقان هم صحبت کردند و سرانجام با احداث آن موافقت شد. طرح متروی تهران،پس از پیروزی انقلاب،در اثر تبلیغات کمونیست ها و برخورد شعاری نیروهای انقلاب،با مصوبه دولت تعطیل شده بود و تجدید ساخت آن نیاز به تصویب مجدد دولت داشت…

 

 

 

آخـی!

شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۶۴

…عصر،خانواده امام و آشنایان محله جماران،مهمان عفت بودند. به خاطر مهمانان زن،در کتابخانه ام ماندم و ساعتها محدود بودم. به عفت گفتم که مهمانی هایش را در روزهائی قرار دهد که من در منزل نیستم.

 

 

 

حالا بازم بگو «علم به تر است یا ثروت؟»! …آخه بندۀ خدا! وقتی تعهد نباشه… وجدان نباشه… مسؤولیت پذیری نباشه… وقتی دل ت واسه مردم وطن ت نسوزه… معلومه که هیچ کدوم!

دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۶۴

…با نخست وزیر تلفنی صحبت کردم که از خروج پزشکان از باختران ]=کرمانشاه[ ممانعت شود. آقای ]شیخ محمد علی[موحدی کرمانی امام جمعه باختران دیروز تلفنی اطلاع داد که بعد از جنایت ]شلیک[موشک به شهر،هشتاد پزشک از دسترس مردم رفته اند و ناراحت بود که چگونه بعضی افراد در موقع بلا فرار می کنند…

 

 

 

ما واسه خدا کار می کنیم… باند بازی و سیاسی بازی جیـزه!

سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۶۴

…در جلسه علنی مجلس،طرح تمدید قانون آزمایشی وزارت صنایع سنگین مطرح بود. من از آن دفاع کردم و سرانجام تصویب شد،اما احتمالاً شورای نگهبان بنا به ملاحظات سیاسی رد می کند…

 

 

 

امان از این گروه فشاری ها!!!

چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۶۴

…شب مهمان نخست وزیر بودیم؛ در آنجا درباره حرکات موتور سواران حزب اللهی در خیابانها و برخورد آنها با افراد بی بند و بار –که این روزها اوج گرفته است- بحث شد. مقرر شد،بدون این که انتقاد تندی از آنها شود،از عملشان جلوگیری شود،زیرا اعلامیه بی امضایی برای دعوت به تظاهرات علیه جنگ بخش شده و شاید لازم باشد که در روز شنبه نیروهای حزب اللهی هم در خیابانها باشند. البته آنها معمولاً سالی یک یا چند بار چنین حرکاتی می کنند و انتظار دارند که مسئولان با بی بند و باری اخلاقی،برخورد شدیدی کنند. درباره جنگ،رفتار مخالفت آمیز نهضت آزادی و رادیوهای خارجی هم بحث شد…

 

 

 

سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۴

…تلگرافی از مهندس ]مهدی[بازرگان رسید که در آن،در مورد اظهاراتم در نماز جمعه اعتراض کرده است. من مطالبی را از کتاب ]جیمی[کارتر در نماز جمعه نقل کردم که گفته بود،او موافقت آقای بازرگان را برای ورود شاه به آمریکا گرفته بود. آقای خامنه ای با ناراحتی،خبر فرار ]خانم بدری حسینی خامنه ای[خواهرشان را –که همسر شیخ علی تهرانی است- با پنج فرزندش،از کشور دادند. از ترکیه اطلاع رسیده است که او اکنون در ترکیه است ولی می خواهد به عراق برود.

 

 

 

چاه نفتی که دو سال می سوخت؟!

چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۶۴

…ظهر گروه اطفاء حریق چاه شماره ۵ نوروز –که از دو سال پیش در خلیج فارس در اثر حمله عراقیها آتش گرفته و می سوخت- آمدند. گزارش کارشان را دادند…

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، 23 خرداد ، 1387

 

 

دامن دامن حکمت/ محمدرضا رنجبر/ انتشارات پارسیان/چاپ اول / ۱۳۷۷ / ۸۰صفحه/ ۳۲۰تومان

 

 

 

  

 

بزرگواری که حق معلمی و استادی بر گردن م داره،نه سال پیش،وقتی این کتابو به م هدیه می داد جمله هایی نوشت به یادگار که این جور شروع شده: «این شمیمی است از گلستان ادب،با رایحۀ لطیفی از بهشت عرفان دینی.»  سال ۷۸ بود و حالا که ۸۷ ایم وقتی صفحات شو ورق می زنم چیزی از جنس خاطرات ازش متصاعد می شه… دریغ م اومد حالا که این پست رو به معرفی این کتاب اختصاص می دم،یادی از اون معلم فرزانه نکنم؛ اگه امروز چیزی هستم (که معلوم نیست باشم)،بخش عمده ای ش مرهون اینه که پدر و مادرم منو به دست تربیت او سپرده بودن… غرقه در خیر دنیا و  آخرت باشه الهی!

 

و اما این کتاب؛ نویسنده،ابیاتی از صائب تبریزی رو با سلیقۀ خودش گل چین کرده،و از خاطرات کودکی ش (به خصوص حرف های نغز پدرش) پیش درآمدهایی متناسب با اون بیت فراهم آورده،و برای هر کدوم از اون بندها تیتری انتخاب کرده و حاصل ش شده این کتاب.

 

اون زمان که ما نو جوون بودیم،این جور ثقیل نبود برامون خوندن متن ش،ولی فکر می کنم واسه نو جوون امروزی،چیز باب و دندون گیری که با رغبت مشغول مطالعه ش باشه،به حساب نمی آد.

لحن و فرم گفتار،تو بیان محتوا نقش جدی ای ایفا می کنه؛ یه جاهایی از این کتاب،به نظرم رسید که خیلی خیلی ساده تر می شد منظور نویسنده بیان بشه،و در عین حال،نغز هم بوده باشه…

فارغ از این انتقاد،بندهایی هم تو ش هست که نظر آدمو جلب می کنه؛ که البته این جلب نظر،بستگی به ذائقه و سلیقۀ خواننده داره…

 

دو بند رو به عنوان نمونه نقل می کنم:

 

 

 

هنگامه ایجاد

خواهرم می گفت: چه دودی!

برادرم می گفت: چه بویی!

اما پدرم می گفت: اسپندها تا آتشی به زیر پا ندارند،به جای خویش اند،از جا دل نمی کنند،و نه بالا می روند،و نه عطرآگین سازند!

خوب که در کلامش خیره آمدم،دانستم که پاسخ مرا می گوید!

باری،پیش از این وی را گفته بودم: چه بایدم کرد تا دل از دنیا برکنم؟

و نیز اینکه: راز بلاها و مصیبت ها کدام است؟

و پاسخ من جز این نبود که: مصیبت ها به آتش مانند،و آدمی به اسپند و…  .

 

تا نباشد آتشی در زیر پایت چون سپند

صائب از هنگامه ایجاد جستن مشکل است

 

 

 

 

 

 

دعوی عشق

 

مسحور کلامش بودم!

چیزی مانده نبود،تا دلم را ربودۀ خویش دارد،

و تو،درست فهمیدی،

آری،او شیاد و صیاد دل بود،

وطعمه اش کلام!

آنچه می گفت،تنها در سر داشت،و بر سر زبان،

و از عالم دل بی خبر،و در بی خبری،تمام،

و از عشق،تنها دعوی اش را داشت،

و این،شیوه بلهوسان است!

 

دعوی عشق ز هر بلهوسی می آید

دست بر سر زدن از هر مگسی می آید

 

 

 

 

وقتی تو اینترنت دنبال اطلاعاتی پیرامون این کتاب بودم،متوجه سایت هایی شدم که این کتاب رو به صورت ای بوک و آنلاین در اختیار گذاشته ن؛ از جمله این سایت که از صفحۀ مقدمۀ کتاب شروع شده و تا آخرشو به صورت کامل در اختیار گذاشته.

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: دوشنبه، 18 فروردین ، 1387

 

 

 

از جمله کتاب هایی یه که مطالعه شو توصیه می کنمایرانیها چه رؤیایی در سر دارند؟ / میشل فوکو / ترجمۀ حسین معصومی همدانی /

انتشارات هرمس / چاپ چهارم / ۱۳۸۶ /

 ۷۲ صفحه / ۲۰۰ تومان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مترجم تو بخش ابتدایی کتاب توضیح داده:

 

فوکو دو بار،از ۱۶ تا ۲۴ سپتامبر (۲۵ شهریور تا ۲ مهر ۱۳۵۷) و ۹ تا ۱۵ نوامبر ۱۹۷۸ (۱۸ تا ۲۴ آبان ۱۳۵۷) به ایران سفر کرد و در این سفرها، در تهران و قم و آبادان،با برخی از رهبران ملی و دینی و گروههای مختلفی که در انقلاب دست داشتند ملاقات کرد. این کتاب ترجمۀ مقالاتی است که فوکو در پی این دو سفر و پیش از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷،دربارۀ انقلاب اسلامی ایران نوشته است…

 

 

 

 

 

 

یکی از این فصل ها رو واسه این پست تدارک دیدم که با مطالعه ش می تونین با فضای کلی کتاب آشنا بشین:

 

 

 

 

                            میشل فوکو

 

 

 

                 شورش ایران روی نوار ضبط صوت پخش می شود

 

 

تهران. در ایران کار تعیین تاریخ مراسم سیاسی با تقویم است. ]امسال[ روز دوم دسامبر (یازدهم آذر) ماه محرم آغاز می شود. در این ماه برای شهادت امام حسین]ع[،عزاداری می کنند. این ماه مراسم بزرگ توبه است (تا همین چندی پیش دسته های زنجیر زنی راه می افتاد.) اما احساس گناهی که شاید مسیحیت را به یاد بیاورد با این مراسم بزرگداشت شهید راه حق پیوندی ناگسستنی دارد. این ماه زمانی است که مردم،در خلسۀ از خود گذشتگی،باکی ندارند که به کام مرگ بروند.

 

 

می گویند که نظم دارد دوباره در ایران کم کم برقرار می شود. نفس در سینۀ همه حبس شده است. یک مشاور آمریکایی امیدوار است که «اگر ماه محرم را مقاومت کنیم همه چیز را می توان نجات داد،وگرنه…» وزارت خارجۀ آمریکا هم منتظر سالگرد شهادت امام شهید است.

 

 

از تظاهرات ماه رمضان تا عزاداری بزرگی که در پیش است چه روی داده است؟  نخست راه حل ملایم با شریف امامی؛ زندانیان آزاد  می شوند؛ تشکیل حزب آزاد می شود؛ سانسور از بین می رود؛ سعی می شود تنش سیاسی پایین بیاید تا تب مذهبی نتواند از آن تغذیه کند. آنگاه ناگهان در چهاردهم آبان راه حل خشن: نظامیان به قدرت می رسند. کشور به ارتش سپرده می شود تا آن را چنان با قدرت اداره کند که تأثیر محرم محدود باشد، و در عین حال چنان حساب شده که به انفجاری از سر یأس مجال ندهد.

 

 

گویا این تغییر قیافه را گروه کوچکی از مشاوران شاه به او پیشنهاد یا تحمیل کرده باشند: ارتشبد اویسی،صاحبان صنایع مثل خیامی (اتومبیل) یا رضایی (مس)،و سیستمدارانی مثل فرود (شهردار اسبق تهران) و مسعودی (از عوامل کودتای ۱۳۳۲). شاید؛ اما اینکه ناگهان تصمیم گرفته اند که آدمها را عوض کنند و «با مشت آهنین» آمادۀ محرم شوند به دلیل وضع سراسری کشور است. و به خصوص به دلیل اعتصابهایی که مانند آتشی که در خرمنگاه افتاده باشد از این استان به آن استان سرایت می کند؛ اعتصاب صنعت نفت و ذوب آهن،اعتصاب کارخانه های مینو،اعتصاب وسایل حمل و نقل عمومی،اعتصاب هواپیمایی ملی ایران،و اعتصاب کارمندان دولت. از همه شگفت آور تر اعتصاب کارمندان گمرک و دارایی است که به آسانی دست از کار نمی کشند،چون با رشوه هایی که می گیرند درآمد شان ده برابر و صد برابر دیگران است. وقتی در رژیمی چون رژیم شاه فساد هم دست به اعتصاب بزند…  .

 

 

 

می خواستم وضع حقیقی این رژیم را که سانسور شدتش را پنهان می کند بشناسم. در تهران با اعتصابیهای «مرفه» دیدار کردم، با کارکنان هواپیمایی ملی ایران: آپارتمانهای شیک،مبلمان چوبی،مجلات آمریکایی؛ و هزار کیلومتر دورتر در جنوب با اعتصابیهای «سرسخت»،با کارگران صنعت نفت. کدام اروپاییی است که به آبادان فکر نکرده باشد،به روزی شش میلیون بشکه نفت که تولید می شود،و به بزرگترین پالایشگاه جهان؟  انسان تعجب می کند،چون پالایشگاهی می بیند عظیم اما کم و بیش قدیمی،که میان ورقه های شیروانی محصور شده است،با ساختمانهای اداری به سبک بریتانیاییش،نیمی صنعتی و نیمی مستعمراتی،که از میان کوره ها و دودکشها به چشم می آید و به قصر حکمرانی در مستعمرات می ماند که با ناخن خشکی ِ نساجان بزرگ منچستر در آن دستی برده باشند. اما قدرت و حرمت و ثروت این نهاد را از فلاکت عظیمی می توان شناخت که روی این جزیرۀ شنی،میان دو شط زرد گونه،پدید آورده است،که از اطراف پالایشگاه با یک مشت کلبۀ استوایی آغاز می شود و زود به آلونکهایی می رسد که بچه ها دور و بر آن میان شاسی کامیونها و توده های آهن قراضه می لولند،و سرانجام به بیغوله های گلین غرق در کثافت ختم می شود. اینجا کودکان ِ چمباتمه زده نه داد و فریاد می کنند و نه از جا می جنبند. سپس همۀ اینها در میان نخلستانهایی که به بیابان می پیوندد محو می شود: پشت و روی یکی از بزرگترین ثروتهای جهان.

 

 

میان اعتصابگران هواپیمایی ملی ایران که از شما در سالن خانه شان پذیرایی می کنند و اعتصابگران آبادانی،که باید محرمانه و بعد از قرارهای مبهم با آنها ملاقات کرد،شباهتهای حیرت انگیزی هست. حتی اگر شباهتشان جز این یکی نباشد: اول باری است که اعتصاب می کنند؛ اولی ها به این دلیل که تا کنون علاقه ای به این کار نداشته اند و دومی ها به این دلیل که حق آن را نداشته اند. از سوی دیگر همۀ این اعتصابها مستقیماً انگیزه های سیاسی را به خواستهای اقتصادی پیوند می زند. حقوق کارگران پالایشگاه در اسفند پیش بیست و پنج درصد اضافه شده است. از اول آبان،یعنی از شروع اعتصابها هم،بدون جر و بحث زیاد،مزایای اجتماعی به ایشان تعلق گرفته است،بعد از آن باز ده درصد اضافه حقوق و بعد ده درصد «سود ویژه» (یکی از مدیران می گفت: «باید اسمی پیدا می کردیم که این افزایش را توجیه کند.») و بعد روزی صد ریال حق نهار. به نظر می آید که این رشته می توانسته است سر دراز داشته باشد. اما به هر حال،خواست این کارگران،مثل خواست خلبانان هما،که ظاهراً نباید از حقوق خود شکایتی داشته باشند،لغو حکومت نظامی است و آزادی همۀ زندانیان سیاسی و (لااقل بعضی شان می گویند) منحل شدن ساواک و محکومیت همۀ کسانی که دزدی کرده اند یا شکنجه داده اند.

 

 

رفتن شاه یا «از بین رفتن رژیم» جزء درخواستهای هیچ یک از این دو گروه نیست (و این مسئله در این زمان به نظر من عجیب آمد) اما هر دو می گویند که آرزوی آن را دارند. احتیاط می کنند؟ شاید. اما واقعیت این است که به نظر ایشان،با همۀ مردم است که این خواست را،که خواست اول و آخر است،بیان و در وقت خود تحمیل کنند. در حال حاضر کافی است قدّیس پیری که در پاریس است،این درخواست را بی وقفه از جانب ایشان اعلام کند. امروز همۀ ایشان آگاهند که در حال اعتصاب سیاسی اند،چون در همبستگی با سراسر کشور به این اعتصاب دست زده اند. یکی از افسران پرواز هما به من می گفت که هنگام پرواز مسئول ایمنی مسافران بوده است و امروز اگر پرواز نمی کند به این دلیل است که باید پاسدار ایمنی پرواز کشور باشد. در آبادان،کارگران می گویند که تولید نفت هیچ گاه کاملاً قطع نشده و اکنون هم بخشی از آن از سر گرفته شده،چون باید نیازهای کشور برآورده شود: آن سی و هشت نفتکشی که در خلیج ]فارس[ منتظرند باز باید منتظر بمانند. آیا این حرف جز اعلام اصول چیزی نیست؟  شاید چنین باشد. با این حال بر ماهیت این جنبش پراکنده دلالت دارد: این کسان اعتصاب عمومی نکرده اند،بلکه هر کدام وظیفۀ ملی خود را انجام می دهند.

 

 

به این دلیل است که به این آسانی می توانند دست به دست هم بدهند. معلمان آبادان با کارگران نفت اعلام همبستگی کرده اند. روز سیزدهم آبان کارگران شرکت نفت ایران و ژاپن و مجتمع پتروشیمی در میتینگ مشترکی د پالایشگاه به ایشان پیوسته اند. و از همین جاست که خروج خارجیان،چه تکنیسینهای آمریکایی باشند و چه مهمانداران فرانسوی و چه کارگران افغانی،جزء درخواستهای دائمی است: «ما می خواهیم که کشور ما در دست ملت ما باشد.»   مسئلۀ روز این است که آیا باید این اعتصاب را که مفهوم ملی دارد به یک اعتصاب عمومی تبدیل کرد؟  هیچ حزبی قدرت این کار را ندارد (اعتصاب سراسری بیست و یکم آبان که پاره ای از سیاستمداران درخواست کرده بودند،برخلاف آنچه می گویند،حتی شکست هم نخورد،چون اصلاً رخ نداد). از یکسو،نظم عجیب جنبش،در سطح محلی،بر پاره ای سازمانهای مخفی پراکنده استوار است (که از جنبشهای چریکی مارکسیستی و اسلامی سابق،مثل اتحادیۀ کمونیستها که در آبادان حرفش بود،آب می خورند)؛ و از سوی دیگر نقطۀ همبستگی بیرون از کشور،بیرون از این سازمانها،بیرون از هرگونه مذاکرۀ احتمالی است: این نقطه در ]آیت الله[ خمینی،در سر باز زدن ِ انعطاف ناپذیر او و در عشقی است که هر کسی در دل خود نسبت به او می پرورد. شنیدن این حرف از دهان یک خلبان بویینگ عجیب بود که از جانب همکارانش می گفت: «گرانبهاترین ثروتی که ایران از قرنها پیش تا کنون داشته در فرانسه پیش شماست. خوب نگهداریش کنید.»  لحن او آمرانه بود. و از آن مؤثر تر حرف اعتصابگران آبادان بود: «ما چندان هم مذهبی نیستیم.» «پس به چه کسی اعتماد دارید؟ به یکی از احزاب سیاسی؟» «نه،به هیچ کدام.» «پس به یک شخص؟» «به هیچ کس،جز خمینی،و فقط به او.»

 

                                              میشل فوکو

 

اولین وظیفه ای که حکومت نظامیان برای خود مقرر کرده پایان دادن به اعتصابهاست: چاره ای کلاسیک و بنابراین نامطمئن. ساواک،این پلیس سیاسیی که مایۀ رسوایی رژیم بود اکنون به دردناکترین شکست آن تبدیل شده است. اعضای آن که دوباره به حرفۀ دیرینۀ چماقداری خود بازگشته اند این سو و آن سو اعزام می شوند تا تحریک کنند،به آتش بکشند و کتک بزنند. سپس همۀ این کارها را به اعتصابگران و تظاهرکنندگان نسبت می دهند و این خطر را پذیرا می شوند که این تحریکات آتش بیار معرکه شود و به انفجاری واقعی از نوع انفجار تهران دامن بزند. حتی ارتش هم دخالت می کند. در آبادان به پالایشگاه وارد شده و کسانی را زخمی کرده و بیرون کارخانه ها در زرهپوشها مستقر است. سربازان به خانۀ کارگران وارد شده اند و آنها را به زور به سر کار برده اند. اما چگونه می توانند به زور به کار وادارشان کنند؟

 

 

در مدت دو ماه حکومت شریف امامی،خبرهایی که هر روز روزنامه های آزاد شده منتشر می کردند به آتش اعتصابها،یکی پس از دیگری،دامن می زد. نظامی ها ناچار شده اند دوباره سانسور را برقرار کنند. پاسخ روزنامه نویسها هم این بوده است که از بیرون آوردن روزنامه خودداری کنند. و خوب می دانند که با این کار خود میدان را برای یک شبکۀ اطلاعاتی تمام عیار باز می گذارند: شبکه ای که بر اثر پانزده سال تاریک اندیشی برقرار شده و مرکب است از تلفن،نوار ضبط صوت،مسجد و منبر،دفتر کار وکلا و محفلهای روشنفکران.

 

 

من طرز کار یکی از این «سلولهای بنیادی» اطلاعاتی را از نزدیک ِ مسجدی در آبادان به چشم دیدم.  از چند فرش که می گذشتی،آرایش همان آرایش ِ فقر مفرط بود. ملا،که به قفسه ای از کتابهای دینی تکیه کرده بود و دورش را ده دوازده مرید گرفته بودند،تلفنی کهنه کنار دست داشت که دایم زنگ می زد: در اهواز از کار دست کشیده اند،در لاهیجان چندین نفر کشته شده اند،و غیره. درست در همان وقتی که مدیر روابط عمومی شرکت ملی نفت ایران داشت جلوی خبرنگاران «واقعیت جهانی» اعتصاب را سرهم می کرد (به درخواستهای اقتصادی پاسخ مثبت داده شده،هیچ شرط سیاسیی وجود ندارد،کار به نحو وسیع و مداومی از سر گرفته شده) می شنیدم که ملا هم به نوبۀ خودش داشت «واقعیت ایرانی» همان رویداد را سرهم می کرد: هیچ نوع درخواست اقتصادیی در کار نیست؛ خواستها همه سیاسی است.

 

 

می گویند که دوگل به برکت ترانزیستور از عهدۀ سرکوب قیام نظامیان ]فرانسوی در[ الجزایر برآمد. اگر شاه هم ناچار کنار برود تا اندازۀ زیادی به برکت نوار ضبط صوت خواهد بود که بهترین نمونۀ ابزار ضد اطلاعات است. یکشنبۀ گذشته به بهشت زهرای تهران رفته بودم که تنها جایی است که حکومت نظامی اجتماعات را تحمل می کند. مردمی که پشت پلاکاردها و تاجهای گل ایستاده بودند مرگ بر شاه می گفتند. بعد روی زمین نشستند. سه نفر،که یکی از آنها روحانی بود،پشت سر هم بلند شدند و با هیجان و حتی با خشونت شروع به حرف زدن کردند. اما موقع بیرون آمدن دست کم دویست سرباز با مسلسل دستی و زره پوش و دو تانک،پشت نرده ها،راه را بسته بودند. سه سخنگو و همۀ کسانی که ضبط صوت همراه داشتند دستگیر شدند.

 

 

اما دم در بیشتر مساجد شهرستانها نوار معروفترین خطبا را به چند تومان می فروشند،و گاهی در شلوغ ترین خیابانها بچه هایی را می توان دید که ضبط صوت در دست راه می روند،و صداهایی را که از قم و مشهد و اصفهان می آید چنان بلند می کنند که صدای ماشینها را تحت الشعاع قرار می دهند و مردم لازم نیست که برای گوش دادن بایستند. و از شهری به شهر دیگر اعتصابها،مانند روشنایی چراغهای چشمک زن شبهای محرم،آغاز می شوند،خاموش می شوند،و از نو از سر گرفته می شوند.

 

 

                                   میشل فوکو 

 

 

لحن این این یادداشت کاملاً گویای فضای کلی کتابه. فضا کاملاً ژورنالیستی یه،جوری که حتا اشتباهات نویسنده رو هم می تونین به حساب خطاهای ژورنالیستی ش بذاریم… یه جاهایی ش نویسنده خیلی زور می زنه به یه درکی از شرایط برسه و البته یه چیزایی هم دریافت می کنه،اما مطالبی که مطرح می کنه هنوز با عین واقعیت فاصله داره. به نظر من این فاصله نه به این دلیله که میشل فوکو نویسنده ای متخصص و کار بلد نبوده،من فکر می کنم این به دلیل عمق چندین بعدی انقلاب ایران بوده که تحلیل شو خیلی پیچیده و خارج از قواعد رایج می کنه…

 

 

                                        میشل فوکو

 

 

کلام آخر:

 

به هر حال،مطالعۀ این کتاب مختصر و کوتاه رو به همۀ رفقا توصیه می کنم. شما با این کتاب،از دید یک متفکر غربی به عمق تاریخ سفر می کنید و دریافت های اونو تجربه می کنید. تجربه ای که به نظرم هم لذت بخشه، و هم به ماهایی که اون دوران رو درک نکردیم یه جورایی دید می ده…

 

یکی از رفقا تعریف می کرد  میشل فوکو تو این مقالاتی که قبل از مرگ ش این سال های اخیر نوشته چه طور نظام کنونی ایران رو به چالش کشیده و… ولی متأسفانه این قبیل مطالب ش اجازۀ چاپ نداره تو ایران (به متن انگلیسی این قبیل مطالب ش  دست رسی پیدا نکردم،فرانسه هم بیلمیرم!). به هر حال، میشل فوکو از جمله متفکرینی یه که بینش اجتماعی ش رو با علاقه و پی گیر مطالعه کردمو می کنم. نگاه ش به مقولۀ زبان (و ارتباطات اجتماعی)،برام جذاب بوده…

 

بگذریم!

 

 

راستی! این سایت رسمی میشل فوکوه. مطالعۀ این مطلب هم به اهل ش توصیه می شه. در ضمن،مثل همیشه توصیه می کنم،هر چیزی رو که مطالعه می کنید تسلیم محض نویسنده ش نباشین. تو تجربۀ نویسنده شریک بشین ولی با چشای خودتون ببینید.

 

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: یکشنبه، 14 بهمن ، 1386

 

 

آثار برگزیده نمایشگاه بین المللی کاریکاتور اشغال/

بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس /

چاپ اول/ تابستان ۸۶ / ۲۰۴ صفحه / قیمت: ۶۲۰۰تومان

 

 

 

  

 

 

این کتاب رو تو کتاب خونۀ یکی از آشناها دیدم؛ کنج کاو شدمو ورقی زدم. جالب بود.

کیفیت چاپ مرغوبی داره و واسه همین م قیمت ش این ریختی از آب در اومده. گرچه قیمت تمام کتابایی که به نشر آثار گرافیکی اختصاص یافتن،با توجه به چاپ شون،تو همین مایه هاست.

 

اولین جشن وارۀ بین المللی کاریکاتور اشغال،با هم کاری بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس و دفتر امور تجسمی وزارت ارشاد و خانۀ کاریکاتور ایران برگزار شد؛ دبیر جشن واره ش «سید مسعود شجاعی طباطبایی» بود.

این کتاب،گزیده ای از این آثار رو عرضه کرده که ملاحظه شون تأمل آدمی رو بر می انگیزه…

 

 

چن تا شونو اسکن کردمو واسۀ این پست تدارک شون دیدم.

 

 

                                          آلن مک دونالد / هندوراس

 

 

                                          حسن فضلی / بوسنی

 

 

                                          مارسیو لیته / برزیل

 

 

                           محمد امین آقایی / ایران

 

 

                                            یاسر احمد / سوریه

 

 

                                          پاول کوزینسکی / لهستان

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: چهارشنبه، 12 دی ، 1386

 

 

واسه کسب اطلاعات مختصر و مفید دربارۀ جنگ اون م به صورت روزشمار  کتاب خوبیه

روزشمار جنگ تحمیلی/ گردآورنده: علیرضا برزگر/ انتشارات سروش/ چاپ دوم/ ۱۳۸۴/۱۸۸ صفحه / قیمت: ۱۲۰۰ تومان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همون طور که از اسم کتاب بر می آد،این کتاب یه روزشمار خلاصه و مفیده. رسم الخط و نحوۀ نگارش شو خودتون ملاحظه کنین. نقل قول ها رو مث همیشه بدون دخل و تصرف تایپ کردم. تو مقدمۀ کتاب این جور توضیح داده شده:

 

 

این کتاب در چهار بخش کلی به بررسی اختلافات ایران و عراق،از ۱۰ شهریور ۸۹۳ شمسی  تا ۱۸ آذر ۱۳۷۰ شمسی می پردازد:

 

بخش اول: تاریخچه اختلافهای مرزی ایران و عراق:  که در آن تاریخچه سرزمین بین النهرین تا تأسیس حکومت عراق،جنگها و صلحها،شرایط سیاسی دو کشور،یورش وحشیانه ارتش بعثی عراق و هشت سال دفاع مقدس رزمندگان اسلام بررسی می شود.

 

بخش دوم:  دوران صفویه،افشاریه،زندیه،قاجاریه  (از وقایع ۱۰ شهریور ۸۹۳  تا  ۱۴ آذر ۱۳۰۳).

 

بخش سوم:  دوره پهلوی  (از وقایع ۸ اسفند ۱۳۰۷ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷):

الف) وقایع دوره سلطنت رضاخان پهلوی.

ب) وقایع دوره سلطنت محمدرضا پهلوی.

 

 

بخش چهارم:  دوره جمهوری اسلامی ایران (از وقایع 22 بهمن 1357  تا  18 آذر 1370):

الف) دوره پیش از یورش سراسری ارتش عراق.

ب) جنگ تحمیلی عراق و آغاز 8 سال دفاع مقدس.

ج) پذیرش قطعنامه 598 تا اعلام متجاوز بودن دولت عراق.

 

 

روزشمار حاضر،پس از مطالعه کتابهای مرتبط و مشابه،به صورت مختصر و مستند به تشریح وقایع مهم و در دسترس پرداخته است (البته،در تبدیل گاهشماریها به شمسی باید احتمال یک روز اختلاف را در نظر داشت). به همین علت روزشمارها و گاهشماریهای مختلف ایرانی و خارجی مورد بررسی قرار گرفته و تلاش شده است تا حد امکان از منابع اصلی و موثق استفاده گردد. کتابهای تاریخی،کتابهای روزشمار،روزشمارهای خبرگزاریهای خارجی،روزنامه های داخلی  از عمده ترین منابع تحقیق حاضرند.

 

 

 

برای آشنایی بیش تر با نحوۀ مطالب این کتاب،گزیده هایی از کتاب رو تایپ می کنم. بخش اول کتاب که به صورت تاریخچه مانند ارائه شده،به تفصیل سابقۀ تاریخی منازعات ایران و دولت عثمانی و سپس تجزیۀ دولت عثمانی و سابقۀ منازعات ایران و عراق می پردازه…

 

 اما تو بخش های بعدی،رویۀ خلاصه نویسی رو پیش می گیره. مثلاً این جوری (نقل از بخش سوم کتاب):

 

” ۱۳۵۱/۱/۲۰هـ.ش:

امضای پیمان دوستی و همکاری میان عراق و شوروی،به مدت ۱۵ سال.

 

۱۳۵۱/۱/۲۵هـ.ش:

حمله سربازان عراقی به خاک ایران برای اشغال منطقه نفت شاه (نفت شهر کنونی).

 

۱۳۵۱/۳/۱۰هـ.ش:

ریچارد نیکسون،رئیس جمهوری امریکا،در تهران،همکاری کشورش را برای تقویت قدرت دفاعی ایران اعلام کرد.

 

۱۳۵۱/۳/۱۱هـ.ش:

دولت عراق شرکت نفت عراق (متعلق به شرکتهای امریکایی،فرانسوی،انگلیسی،هلندی) را ملی اعلام کرد.

 

۱۳۵۱/۱۱/۲۱هـ.ش:

کشف حدود ۳۰۰قبضه سلاح و ۶۰هزار فشنگ از سفارت عراق در کراچی،که قصد ارسال به ایران و خرابکاری در این کشور را داشتند.

 

۱۳۵۱/۱۲/۲۹هـ.ش:

حمله نظامی عراق به کویت و اشغال پاسگاه مرزی السامیه کویت؛ این حمله در چند روز بعد به اشغال بخشهایی از کویت انجامید و بدین ترتیب پیمان مرزی دو کشور در ۶ فروردین ۱۳۵۲ لغو شد.

 

۱۳۵۲/۱/۱۱ هـ.ش:

پیشنهاد دولت ایران به کویت برای فرستادن نیرو و تجهیزات به این کشور.

 

۱۳۵۲/۱/۱۹هـ.ش:

امضای پیمان سری میان هند و عراق،مبنی بر آموزش خلبانی هواپیمای میگ به خلبانان عراقی در هند؛ سفیر عراق در دهلی آغاز آموزش را ۱۰سال پیش تر عنوان کرد.

 

۱۳۵۲/۴/۱۱هـ.ش:

کودتای نا موفق نظامی در عراق،پس از بازگشت ژنرال احمد حسن البکر  از مسافرت اروپای شرقی،که صدام حسین آن را سرکوب کرد.

 

۱۳۵۲/۶/۱۶هـ.ش:

برقراری دوباره روابط سیاسی میان ایران و عراق،پس از 2سال تنش سیاسی.

 

۱۳۵۲/۹/۷ هـ.ش:

تغییر نام شهرهای ایران در برنامه کانال 7 تلویزیون بغداد؛ این جنگ تبلیغاتی بارها تکرار شد.

 

۱۳۵۲/۱۱/۲۱هـ.ش:

«یکشنبه خونین»؛ نبرد سنگین قوای نظامی عراق و ایران –با تجاوز ارتش عراق- در مرز،که شکایت عراق را از ایران به شورای امنیت سازمان ملل متحد در دو روز بعد به دنبال داشت.

 

۱۳۵۲/۱۱۲۳هـ.ش:

درخواست عراق از شورای امنیت برای تشکیل جلسه اضطراری در مورد حمله ایران؛ ۱۶ روز بعد شورای امنیت تصمیم گرفت نماینده اش را به منطقه اعزام کند و از طرفین خواست،تا برقراری صلح واقعی،آتش بس کنند.

 

۱۳۵۲/۱۲/۱۷هـ.ش:

برقراری آتش بس در مرز عراق و ایران،به موجب توصیه شورای امنیت سازمان ملل متحد،در پی درگیریهای مختلف.

 

۱۳۵۲/۱۲/۲۱هـ.ش:

عراق به طور رسمی خودمختاری کردهای این کشور را اعلام کرد،ولی درگیریهای جدید همچنان ادامه یافت.

 

 

 

چند صفحه هم از آخر بخش چهارم نقل می کنم:

 

 ۱۳۶۹/۵/۲۶ هـ.ش:

آغاز ورود آزادگان قهرمان به میهن اسلامی،پس از سالها زندان و شکنجه در عراق.

 

۱۳۶۹/۵/۲۷ هـ.ش:

پاسخ حجة الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی به نامه ششم صدام حسین،درباره استقبال از اقدام عراق در پذیرش قرارداد ۱۹۷۵م  و حل اختلافات در چارچوب قطعنامه ۵۹۸ و عقب نشینی عراق،آمادگی برای پذیرش نماینده عراق در تهران و انجام مذاکرات صلح.

 

۱۳۶۹/۷/۲هـ.ش:

در پی اشغال کویت،عراق دینار این کشور را بی اعتبار اعلام کرد.

 

۱۳۶۹/۸/۲۳ هـ.ش:

مسافرت دکتر ولایتی،وزیر امور خارجه،به عراق ۶۵ روز پس از مسافرت طارق عزیز به ایران،برای انجام مذاکرات صلح.

 

۱۳۶۹/۹/۸ هـ.ش:

تصویب قطعنامه ۶۷۷ شورای امنیت سازمان ملل متحد،در مورد تعیین مهلتی تا ۲۵ دی ۱۳۶۹ برای خروج ارتش عراق از کویت و دادن اجازه به حامیان کویت برای عملی کردن هر اقدام لازمی (از جمله نظامی) در صورت عقب نشینی نکردن عراق.

 

۱۳۶۹/۱۰/۱۸هـ.ش:

مسافرت هیئت بلند پایه عراقی،به سرپرستی معاون شورای فرماندهی عراق،به تهران برای حل مشکلات دو کشور.

 

۱۳۶۹/۱۰/۲۳هـ.ش:

صدام حسین در دیدار با دبیر کل سازمان ملل متحد،در بغداد،اعلام کرد: واگذاری نیمی از شط العرب به ایران و آزادی اسرای جنگی برای صلح طلبی عراق صورت گرفته و اینک که کویت بخشی از عراق است به جنگ برای شط العرب نیازی نیست.

 

۱۳۶۹/۱۲/۵هـ.ش:

آغاز عملیات «طوفان صحرا»؛ حمله نیروی نظامی ۲۸کشور (متحدین غربی)،به رهبری امریکا به عراق برای بیرون راندن ارتش این کشور از خاک کویت؛ در ۲۴ ساعت نخست جنگ بیش از ۱۴ هزار عراقی اسیر شدند.

 

۱۳۶۹/۱۲/۶هـ.ش:

حمله موشکی عراق به پایگاه امریکاییها در ظهران عربستان.

 

۱۳۶۹/۱۲/۷ هـ.ش:

شورای امنیت پیشنهاد دبیرکل سازمان ملل متحد را برای اعلام خاتمه مأموریت نیروهای ناظر آتش بس در جنگ ایران و عراق پذیرفت.

 

۱۳۶۹/۱۲/۸هـ.ش:

خروج خفت بار ارتش عراق از کویت،۳ روز پس از عملیات توفان صحرا.

 

۱۳۶۹/۱۲/۱۳هـ.ش:

صدور قطعنامه ۶۸۶ شورای امنیت سازمان ملل متحد،مبنی بر پایان دادن به اقدامات خصمانه با تحریکات هدایت شده عراق بر ضد همه کشورهای عضو،از جمله حملات موشکی و پروازهای نظامی.

 

۱۳۶۹/۱۲/۱۵هـ.ش:

ده روز پس از پایان عملیات طوفان صحرا به دست نیروهای ۲۸کشور متحد غربی،به رهبری امریکا،عراق ادعای ۱۷/۵/۱۳۶۹خود را در مورد حاکمیت بر کویت پس گرفت.

 

۱۳۶۹/۱۲/۱۶هـ.ش:

کشتار صدها تن از شیعیان ساکن بصره،در جنوب عراق،به دست ارتش بعثی این کشور.

 

۱۳۷۰/۱/۱۴ هـ.ش:

تهاجم بیشرمانه ارتش بعثی عراق به مرقد مقدس حضرت علی (ع)،در نجف اشرف.

 

۱۳۷۰/۱/۱۷هـ.ش:

عراق قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل متحد را در مورد برقراری آتش بس در جنگ خلیج فارس پذیرفت.

 

۱۳۷۰/۱/۲۱هـ.ش:

شورای امنیت سازمان ملل متحد پایان جنگ خلیج فارس را اعلام کرد.

 

۱۳۷۰/۲/۱۲هـ.ش:

نیروهای متحدین،به رهبری امریکا، ۸۰کیلومتر مربع از خاک تصرف شده عراق را به کردها واگذار کردند.

 

۱۳۷۰/۲/۳۰هـ.ش:

تأسیس صندوق غرامت جنگ خلیج فارس در سازمان ملل متحد.

 

۱۳۷۰/۴/۱۴هـ.ش:

عقب نشینی نیروهای متحدین،به رهبری امریکا،از شمال عراق.

 

۱۳۷۰/۵/۸ هـ.ش:

انتشار گزارش کارشناسان فنی سازمان ملل متحد در مورد یافتن ۴۶هزار سلاح شیمیایی در عراق (چهار برابر مقداری که این کشور اعلام کرده بود).

 

۱۳۷۰/۵/۲۵هـ.ش:

صدور قطعنامه ۷۰۵ شورای امنیت سازمان ملل متحد در مورد دریافت غرامت از عراق برای حمله به کویت،از محل صادرات نفت این کشور.

 

۱۳۷۰/۵/۲۵ هـ.ش:

صدور قطعنامه ۷۰۷ شورای امنیت سازمان ملل متحد،در مورد ضرورت انهدام سلاحهای کشتار جمعی و موشکهای بالستیک عراق،که این کشور را ملزم کرد به هر گونه تلاش برای پنهان کردن و جابجایی و انهدام (بدون اطلاع دادن به هیئت ویژه و کسب موافقت قبلی آن) تجهیزات مربوط به برنامه های سلاحهای شیمیایی و اتمی و بیولوژیک و موشکهای بالستیک پایان دهد.

 

۱۳۷۰/۹/۱۸ هـ.ش:

پس از یازده سال تأخیر،سر انجام سازمان ملل متحد رسماً عراق را آغازگر و مسئول جنگ تحمیلی به جمهوری اسلامی ایران معرفی کرد و بهانه عراق را برای متجاوز دانستن ایران علت منطقی برای آغاز جنگ ندانست و این اقدام را از نظر حقوق بین الملل رد کرد،همچنین استفاده عراق را از سلاحهای شیمیایی بر ضد غیر نظامیان ایرانی تأیید و ناخشنودی شورای امنیت را از این موضوع اعلام کرد. 

 

 

کلام آخر:

خب با این نقل ِ تقریباً مفصلی که از کتاب مذکور تایپ کردم،باید لحن نوشتار و اسلوب بیان محتواش رو متوجه شده باشین. البته ضمیمه ها جدول ها و نقشه هایی که در انتهای کتاب استفاده کرده هم قابل توجه ن. به هر حال کتاب خلاصه و مفیدی یه. توضیحات گذرایی داده،و واسه دید پیدا کردن ِ کلی مناسبه. 

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: شنبه، 12 آبان ، 1386

 

 

این یکی از کتاباشه... داره از این قسم کتابای خواستنی...خانم نظرآهاری

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد/ عرفان نظر آهاری/

انتشارات صابرین/ چاپ سوم / ۱۳۸۶ / ۶۰صفحه/ قیمت: ۱۸۰۰ تومان

 

 

 

 

«عرفان نظر آهاری» از اون نویسنده هایی یه که وقتی ذهن آرامی دارم نوشته های دل نشین شو با علاقه دنبال می کنم. تسلط ش به مفاهیم قرآنی و دینی و هم چنین ادبیات فارسی،سبب شده اون چه از قلم ش ترواش می شه  رنگ و بوی ماورایی بگیره و جمله هاش سرشار از اشارات و تنبیهات باشه.

 

نباید از روحیه و لطافت زنانۀ آثارش غافل شد. و البته اون از این حسن به خوبی بهره گرفته. اما فازغ از همۀ این حرفا،ترجمه ها و تعابیری که از مفاهیم قرآنی و روایی به کار می بره «ذوقی» به حساب می آن.

 

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:

خدایا،می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم،بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.

خداوند بال های فرشته را بر پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم،اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: بازمی گردم،حتماً بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد. او هر که را که می دید،به یاد می آورد. زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند.

 

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد می برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا را به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

 

 

 

از جمله خصیصه های خوب نوشته های «نظر آهاری» خلاصه گویی ها شه؛ این که نویسنده ای بتونه از زیاده گویی پرهیز کنه،خیلی حسنه. نظر آهاری  از معدود نویسنده هایی یه که خلاصه و مفید می نویسه. این متنو ملاحظه کنین؛ چه قدر دوست داشتنی یه؛ ببینید چه خوب تونسته چنین مفهوم عمیقی رو این جور خلاصه و جموجور از آب در بیاره:

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می آید. پدرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود. او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر،کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود،به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. ما هزار در ِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم،قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

 

من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

 

خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

 

 

 

ظاهر و نوع چاپ کتاب های نظر آهاری هم قابل توجهه. همین قدر بگم که فرم تو کارهاش جلوه داره،و از فرم چاپ و گرافیک تو انتقال معنا بهره گرفته؛ حالا این که چه قدر تو این مهم موفق بوده،بماند!  گرچه شخصاً از فرم کارهاش خوش م می آد،اما گرافیک ش به نظرم چنگی به دل نمی زنه… بماند!

 

 

 

 

کلام آخر:

توصیه می کنم به سایت ش سری بزنید و ملاحظه ای کنید. اگه به گروه خونی تون می خورد،خود تون پا پی ش می شید….

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: شنبه، 7 مهر ، 1386

 

 

اهل مطالعه اید؟ اهل نقدید؟ انصاف تو بینش تون معتبره؟ ...بسم الله!

 

دکتر شریعتی جستجو گری در مسیر شدن/

آیت الله شهید دکتر سید محمد حسینی بهشتی/

نشر بقعه / چاپ چهارم /۱۳۸۵ / ۱۲۴صفحه /

قیمت: ۱۲۰۰ تومان

 

 

 به بهونۀ ۲۹ خرداد،نگاهی به این کتاب انداختمو فرازهایی شو دوباره مرور کردم. واسه این پست،از نقل مباحث استدلالی یه کتاب پرهیز کردم چون به نظرم خارج از حوصلۀ  یه پست وبلاگه.

 

شهید بهشتی یکی از عناصر جدی تو عرصۀ انقلاب بوده که هم حوزه رو درک کرده،هم دانش گاه. هم درگیر مبارزات داخل ایران بوده،هم فضای خارج از ایران رو تجربه کرده، و همواره با دانش جوها و جَوونا محشور و مأنوس بوده. هم با مطهری هم نشین بوده و هم با شریعتی هم صحبت شده.

شریعتی به طرز مشکوکی از دنیا می ره. مطهری ترور می شه. و بهشتی بعد از این دو،بارها و بارها پیرامون نگاه ش به آثار و اندیشه های دکتر شریعتی مورد پرسش واقع می شه. خب،نقل های این کتاب م ناظر به این موضوعه…

 

 

 

]شریعتی[ الف) کاوشگر و جستجوگری بی آرام ]بوده[ که اسلام را در حد کتاب هایی که در دهه های اخیر دربارۀ زمینه های گوناگون اسلامی و شیعی نوشته شده و سخنرانی هایی که در این زمینه ایراد شده می شناخته است. ب) با سؤالات و نیازهای نسل جوان،بخصوص جوان تحصیل کردۀ زمان خود،آشنایی فراوان داشته است. ج) پاسخ بسیاری از این سؤال ها و نیازها را در آنچه در کتاب ها و سخنرانی ها خوانده و شنیده نیافته است. د) به علوم اجتماعی معاصر برای یافتن پاسخ به این سؤال ها و نیازها رو آورده. هـ) پاسخ این سؤال ها و نیازها را در آنها هم نیافته. و) با پیوند ریشه داری که در دل و احساسش با اسلام و چهره های برجستۀ اسلامی،بخصوص پیامبران و ائمه – سلام الله علیهم اجمعین- و قهرمانانی که شیعۀ نخستین را تشکیل می دادند،داشته،بار دیگر به بازشناسی اسلام پرداخته است. ز) آنچه را یافته،نوشته،گفته و عرضه کرده،تا با خود به گور نبرد؛ بی آنکه راه نقد – حتی نقد اساسی – آنها را بسته و کار بازشناسی اسلام را تمام شده بداند. بنده دکتر شریعتی را در این چهره می بینم…

 

قضیۀ گیر سه پیچی که آیت الله مصباح یزدی،اون سال ها به دکتر شریعتی داده و موضع گیری های موافقین و مخالفین،خودش داستان مفصلی یه که خارج از حوصلۀ این پسته. ولی مطالبی تو این خصوص از منظر شهید بهشتی صادر شده که این کتاب،به این مطلب م پرداخته:

 

خوب،موضع من در برابر دکتر شریعتی و کارهای او موضع بهره برداری صحیح است؛ نه لگدکوب کردن،نه لجن مال کردن و نه ستایش کردن و بالا بردن… من با صراحت به جناب آقای مصباح اعلام کردم،جناب آقای مصباح! اجمالاً به شما بگویم،من در برابر دکتر شریعتی نقد سالم خواهم داشت – چنانکه داشته ام و بعد از این هم خواهم داشت. نیز نقد سازنده برای دیگران،و اگر خود او می بود تا حدودی که به او دسترسی داشتم،نقد سازنده برای خود او.

 

 

جناب آقای مصباح در جلسۀ اخیر درس «نهایه»ی خودشان مطلبی را با طلابی که در آن درس شرکت داشته اند مطرح کرده اند و به آنها تکلیف کرده اند که تکلیف الهی شان ایجاب می کند دربارۀ این مطلب تحقیق کنند و بعد از تحقیق ببینند چه وظیفۀ دینی بر سر راهشان هست و در انجام آن وظیفه مسامحه نکنند.

برخی از دوستانی که در آن جلسه،یا خارج از آن جلسه،بوده اند و با این بحث ارتباط داشته اند یک راه تحقیق را این دانسته اند که همین مطلب را با افراد و صاحبنظران دیگر نیز در میان بگذارند و نظر آنها را بخواهند. بر همین اساس بود که با من هم تماس گرفتند… بنابراین،به دوستان قول دادم که در اولین فرصت ممکن با آنها پیرامون این مطلب تبادل نظر کنیم. و اولین فرصت ممکن همین دیدار مقرر و مسعودی بود که در این ایام با رفقا در اینجا داشته ایم.

مطلب اساسی جناب آقای مصباح در این گفت و گو این است که در این ایام خطری بزرگ اسلام و اصالت نهضت های اسلامی را تهدید می کند،و این خطر عبارت است از تحریف تعالیم اسلام در شکل نو آوری و نو پردازی به منظور قابل قبول کردن اسلام برای کسانی که دستخوش افکار مادی شده اند؛ یا به منظورهای غرض آلود دیگر.

…اصل خطر از دیرباز مورد توجه ما بوده و روی آن تکیه داشته ایم. ولی جناب آقای مصباح در بحث خودشان،علاوه بر اصل مطلب،این خطر را اصولاً به این شکل مطرح کرده اند که خطر مربوط است به نوشته های مرحوم آقای دکتر علی شریعتی؛ و بعد روی سه مطلب اساسی انگشت گذاشته اند و یادآوری کرده اند که آنچه دکتر شریعتی دربارۀ این سه مطلب نوشته،مصداق همین تحریف خطرناک است. ایشان در هر یک از این سه مورد به عبارت های معینی استناد کرده اند و از طلاب و دیگران خواسته اند که روی این عبارت ها دقت بکنند و ببینند آیا آنها هم از این عبارت ها این تحریف را می یابند یا نه. اگر آنها هم می یابند که در این عبارت ها حقایق اسلامی تحریف شده،طبعاً باید وظیفه ای را که در برابر تحریف دارند انجام دهند؛ و اگر چنین نباشد و برداشت دیگری داشته باشند،این برداشت دیگرشان را با این استاد مطرح کنند تا ایشان روشن شوند که آیا مسئله آیا این طور هست یا نه،و ایشان در موضع خودشان تجدید نظر کنند. دوستان این عبارات را در نوشته ای که به خط جناب آقای مصباح بود آوردند و به من دادند… علاوه بر این،نوار ]آقای مصباح[ را نیز آوردند و من آن را گوش کردم. قرار شد که در این دیدار امروزمان در زمینۀ این مطالبِ بخصوص با هم تبادل نظر کنیم…

 

جناب آقای مصباح در بحثی که با ایشان کردم فرمودند من به عنوان اتمام حجت می گویم. گفتم برادر،اتمام حجت چیست؟! قبل از اتمام حجت،هدایت مطرح است. اگر هدایت آسیب دید چه اتمام حجتی؟ من به عنوان یک فرد کارشناس این فن می گویم. اگر قرار است در روحانیت کسی به عنوان صاحب نظر در مسائل مربوط به نسلِ جوانِ درس خواندۀ در ارتباط با مذهب نام برده شود،لااقل من یکی از آنها هستم. عمرم را در این راه گذراندم. من به عنوان کارشناس صاحبنظر این فن می گویم این خطرناک است. اتمام حجت چیست؟! می گویم این تمام رشته های این سی – چهل سال را پنبه می کند. اتمام حجت یعنی چه؟

چه کسی گفته است اگر ما با بیان روشنگر نقطه های انحرافی را بیان کنیم کافی نیست؟ طول می کشد؟ طول بکشد! کار مفید طولانی بهتر است یا کار پر خطر فوری؟ کدام یک؟ به ایشان گفتم،من از اول که کتاب های مرحوم دکتر شریعتی مطرح بوده همین موضع را داشتم که الان دارم. گفتم دکتر شریعتی از دید من یک محقق جامع الشرایط و جامع الاطراف در زمینۀ مسائل اسلامی که دارای صلاحیت های فنی لازم برای اظهار نظر دربارۀ مسائل اسلامی و فهم صحیح کتاب و سنت باشد نیست. او آشنا به معارف زمان و زبان زمان هست،ولی آشنا یی اش با معارف اسلام در حد یک جستجو گری است که خواسته به اسلام بازگردد – با سرمایه ای غیر کافی از نظر معارف تحقیقی اسلامی؛

…اما به نظر من،این مجوز آن نیست که برکات صحیح و آثار خوب و نتایج ارزنده و برداشت های بسیار جالب و خوش قریحۀ او را هم که در نوشته ها و کارهایش دارد،یکسره کنار بگذاریم و بی ارزش قلمداد کنیم. من این را با آن انصاف اسلامی که خود در تربیت خویشتن از نخستین سال های زندگی تا امروز روی آن تکیه داشته ام سازگار نمی بینم…

 

 

این حرفا رو هم کسایی که مطالعات خوبی پیرامون آثار دکتر شریعتی دارن،به نظرم،خوب درک می کنن،و عقیده دارم اونایی که یکی دو تا کتاب از آثار دکتر شریعتی رو اونم سطحی و گذرا خوندن،داغ تر از اونی ن که بتونن درک کنن:

 

دکتر یک پویش بود. دکتر یک حرکت و یک دگرگونی بود. می دانیم که مواضع انسان در دگرگونی ها تغییر می کند؛ برخی از مواضعش پسند بعضی از گروه ها می افتد،در حالی که برخی از مواضعش ضد آن گروه هاست. هر انسانی این طور است و دکتر یک استثنا نیست. بعضی گروه ها می روند و آن مواضعی را که پسند خودشان است می گیرند و آن مواضعی را که بر ضد موضع گیری خودشان است نادیده می گیرند. گروه های خود محور عموماً به این صورتند که از هر شخصیت و جریان و چهره و صاحب نظر،روی آن چیزی که به سودشان است تکیه می کنند،و آن را که به زیانشان است دور انداخته و نادیده می گیرند. دکتر هیچ وقت معتقد نبوده که هر چه گفته صحیح است و این را بارها تکرار کرده. مگر می شود یک انسانی هوشیار و آگاه و اندیشمند باشد و بگوید که هر چه من می گویم درست است؟ دکتر در کتاب «یاد و یاد آوران» می گوید،پارسال من در عرفات درباره زیارت عاشورا  یا  زیارت امام حسین  یا  زیارت وارث  که مردم می خواندند نظرم چه بود و امسال نظرم چیست و این دو نظر صد و هشتاد درجه با هم فرق می کنند.

…می گوید،سال پیش با خود می اندیشیدم که اینجا که عرفات است و موج عظیم مسلمین در همه جا به چشم می خورد،این ها چرا مثلاً زیارت وارث و زیارت عاشورا می خوانند؟ این ها چرا همان دعای همگانی را نمی خوانند؟ بعد می گوید،امسال که رفتم متوجه شدم که این مراسم پر شکوه عرفات،بدون امامت و بدون یاد امام و بدون روح امامت و بدون روح انقلاب که در یاد حسین نهفته است،جسم بی روحی است. بنابر این،همین جا باید به یاد حسین بود و همین جا باید زیارت وارث یا زیارت عاشورا را خواند. این نشان دهندۀ این است که دکتر چطور اندیشه و برداشتی پویا از اسلام داشته…

 

 

او این دگرگونی پیش رونده را برای خودش کمال می داند و آنچه را که پارسال می اندیشید امسال برای خودش قابل قبول نیست. اما این گروه ها مثلاً روی اندیشه پارسال او که به وسیله خودش رد شده تکیه می کنند،بی آنکه به رد امسالش اشاره ای بکنند…

 

 

 

 

تو یه جای دیگه از کتاب،شهید بهشتی به مبحث «التقاط» می پردازه و پیرامون ش به تفصیل توضیح می ده. این فراز از صحبتای شهید بهشتی واسه من ازین جهت اهمیت داره که با نوع نگاه شهید مطهری (به خصوص اون سال های آخر) و اون نامۀ تاریخی و معروف ش به امام (و اون لحن تندش) پیرامون دکتر شریعتی آشنا م،و می دونم که شهید بهشتی هم مطلع از نگاه تند ِ این اواخر ِ شهید مطهری بوده،حالا ببینید بهشتی چه طور،در حالی که یه سال از شهادت مطهری می گذره،چه طور با کنایه و اشاره از کنار این قضیه می گذره و خلاصه و مفید می گه:

 

…اتفاقاً حساسیت برادر عزیز و شهید عزیز دیگرمان مرحوم استاد مطهری،نسبت به برخی از نوشته های مرحوم دکتر شریعتی درست به اینجا مربوط می شد. مرحوم آقای مطهری،که مکرر با ایشان بر سر کارهای دکتر بحث کرده بودیم،می فرمود فلانی،من در فلان بخش از نوشته های دکتر خط تأثیر تفکر دیالکتیکی مادی را می بینم. او نا آگاه و نا خود آگاه دارد بر این خط جلو می رود و این برای جوان های ما که احاطۀ دکتر را ندارند پر آسیب است. برای خود دکتر نه؛ اما آن جوان ها که آثار او را می خوانند،فکرشان شکل می گیرد. این نقطه نظر ایشان بود. گاهی هم از روی تعهد دینی واقعاً ناراحت و عصبانی می شد. گاهی هم کار ایشان با من به اینجا می رسید که می گفت تو آسان گیری می کنی؛ چرا در معیارهای مکتبی سختگیر نیستی؟ در حالی که من در معیار های مکتبی بسی سختگیرم…

 

من ازین نگاه جامع و ژرف شهید بهشتی خیلی خوش م می آد و لذت می برم ازین که می بینم شهید بهشتی مرعوب اون نوع نگاه عتاب آلود شهید مطهری به دکتر شریعتی نمی شه. دو نفر با اون همه عمق و بینش،و این جور اختلافی،جالبه نه؟

و واسه م جالبه این جامعیت بهشتی. راست ش فضای این روزای جامعه رو که نیگا می کنم،می بینم انصافاً چه قدر جای امثال بهشتی خالی یه…

رها کنم!

 

 

قبل از کلام آخر:

با سایت شهید بهشتی لابد آشنا هستین. در مورد سایت دکتر شریعتی م چون شک دارم سمپات ش کی یه، لینکی نمی دم ولی این سایت احسان پسر دکتر شریعتی یه. اینم یه موضع به نقل از رهبری که مدتی سر و صدا به پا کرد بعضی جاها.

 

 

کلام آخر:

کتاب،ازین جهت که پیاده شدۀ سخن رانی های شهید بهشتی یه،متنی رَوون داره و محتوا ش تو حدی یه که به نظرم هر دانش جوی معمولی می تونه ازش بهره مند بشه،و از بحثای سنگین و ثقیل پرهیز شده،و این خیلی خوبه. من که ازین کتاب مث یه رفرنس پیرامون نقد شریعتی بهره بردمو می برم. به هر حال،مطالعۀ این کتابو به نگاه های جست و جو گر و منصف پیش نهاد می کنم.

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: شنبه، 26 خرداد ، 1386

 

 

کم تر مجموعه شعری به این تندی خونده بودم...مث سنگک تنوری می چسبید!

قصۀ سنگ و خشت / محمدکاظم کاظمی/

کتاب نیستان/ چاپ سوم/۱۳۸۵/ ۱۴۳صفحه/

قیمت: ۱۴۵۰تومان

 

خب انتشارات نیستان و آثاری که به نشر می رسونه معرف حضور اهل فن هست. راس ش نمی دونم چه جور توضیحی لازمه که مطرح کنم. من یکی که رابطه م با شعرو شاعری یه جورایی خاصه،و اصن با هر شعری کنار نمی آم؛ علاوه بر ریتمو وزن مناسب،غنای مضمون و فحوای کلامم واسه م خیلی مهمه. واسه همین نمی تونم با هر چیز ریتمیکی که این روزا اسم شو شعر می ذارن کنار بیامو  ارتباط بر قرار کنم. در ضمن به نظرم شعر نباید تو ورطۀ محافظه کاری بره،یعنی شعری که تو وادی یه محافظه کاری قرار بگیره رو اصلن نمی پسندم. و شعری رو می پسندم که بی قرار باشه،صریح اللهجه و صادق. اینم یه ریخت سلیقه س دیگه!

اینا رو گفتم که بگم من از خریدنو مطالعۀ این مجموعه شعر راضی م. گرچه طبعاً همۀ شعرای این مجموعه یه جور نیس. فرازو فرود داره خب. ولی به هر حال چیز مطبوعی بود. این چن تا شعری که انتخاب کردمو تایپ شون می کنم این جا،جزو چن تایی هستن که خیلی به م چسبیدن. دبش!

گرچه غیر از این نمونه ها،بود شعرهای دیگری هم که مقبول افتاد ولی خب مصلحت ندیدم نقل شون کنم این جا! …اینو می تونین به حساب محافظه کاری م بذارین!!!

فارغ از همۀ این حرفا،راحت بشینین و این ابیاتو زمزمه کنین. ببینین تو دل مبارک تون مقبول می افته یا نه:

 

 

 

 

شطرنج

 

این پیاده می شود،آن وزیر می شود

صفحه چیده می شود،دار و گیر می شود

این یکی فدای شاه،آن یکی فدای رُخ

در پیادگان چه زود مرگ و میر می شود

فیل کج روی کند،این سرشت فیلهاست

کج روی در این مقام دلپذیر می شود

اسب خیز می زند،جست و خیز کار اوست

جست و خیز اگر نکرد،دستگیر می شود

آن پیادۀ ضعیف راست راست می رود

کج اگر که می خورَد،ناگزیر می شود

هر که ناگزیر شد،نان کج بر او حلال

این پیاده قانع است،زود سیر می شود

آن وزیر می کُشد،آن وزیر می خورد

خورد و برد ِ او چه زود چشمگیر می شود

ناگهان کنار شاه خانه بند می شود

زیر پای فیل،پهن،چون خمیر می شود

 

آن پیادۀ ضعیف عاقبت رسیده است

هرچه خواست می شود،گرچه دیر می شود

این پیاده،آن وزیر… انتهای بازی است

این وزیر می شود،آن به زیر می شود

 

                                                                                                  اردیبهشت ۱۳۸۲

 

 

 

 

 

 

بازی

 

دخترم! مکن بازی،بازی اشکنک دارد

بازی اشکنک دارد،سر شکستنک دارد

هم به زور خود بر خیز،هم به پای خود بشتاب

روهروش نمی گویند هر که رَورَوک دارد

از لباس جانت هم یک نفس مشو غافل

این لباس تو زنجیر،آن یکی سگک دارد

گفته ای؛ «چرا زهرا تا سحر نمی خوابد؟»

این گناه زهرا نیست،بسترش خَسَک* دارد

گفته ای؛ «چرا قربان پا برهنه می گردد،

کفش نو اگر دارد،اجمل و اَثک دارد؟»

آری،از درشت و ریز هر که را دهد سهمی

آسمان دغلکار است،آسمان اَلَک دارد

آب ما و این مردم رهسپار یک جو نیست

این یکی شکر دارد،آن یکی نمک دارد

خانه شان مرو هرگز،خانه شان پُر از لولو ست

نانشان مخور هرگز،نانشان کپک دارد

 

کودکم ولی انگار خطّ من نمی خواند

او به حرف یک شاعر،روشن است شک دارد

می رود که با آنان طرح و دوستی ریزد

می رود کند بازی،گرچه اشکنک دارد

 

                                                                                                    آذر ۱۳۷۹

 

 

*خَسَک: ساس

 

 

 

 

 

 

 

عمو زنجیر باف**

 

عاقبت زنجیر ما را چون کلاف

بافت محکم این عمو زنجیر باف

بافت محکم این عمو زنجیر باف

بعد از آن افکند پشت کوه قاف

 

برّه ها! فکری برای خود کنید

چون شبان و گرگ کردند ائتلاف

اینک این ماییم؛ نعشی نیمه جان

کرکسان گِردِ سر ما در طواف

ما ضعیفان تا چه مُرداری کنیم

پهلوانان را که اینجا رفت ناف

آن یکی صد فخر دارد بر کلاه

گرچه بی شلوار شد روز مصاف

آن یکی دیگر به آواز بلند

حرف حق را گفت،اما در لحاف

آن یکی دیگر به صد مردانگی

می کند تا صبح،عین و شین و قاف

آن دگر مانده است تا روشن شود

فرق آب مطلق و آب مضاف

کارگاه آسمان تعطیل باد

تا که برگردد جناب از اعتکاف

 

الغرض مثل برنج تازه دم

در چلوصاف کسان گشتیم صاف

جهد مردان عمل کاری نکرد

مرحبا بر همّت مردان لاف

 

                                                                                              دی ۱۳۸۲

 

**«عمو زنجیرباف» بازی ای است کودکانه در هرات و شاید دیگر جایها نیز،توأم با چنین گفت و گویی:

« -عمو زنجیر باف؟ / -بله! / -زنجیر مه بافتی؟ / -بله! / -پشت کوه قاف انداختی؟ / -بله…» 

این شعر،در هنگام سرایش،ربطی داشت به لویه جرگۀ سال ۱۳۸۲ و تصویب قانون اساسی افغانستان در این جرگه.

 

 

 

خب از اون جا که احتمال می دادم ممکنه برخی آشنایی نداشته باشن با جناب «محمدکاظم کاظمی»  مقدمۀ ایشونو بی کمو کاست تایپ کردم تا با فضای کارای ایشون آشنا تر بشین…

 

 

 

یادداشت سراینده

اینها،گزیده ای از نوشته هایی است که تا کنون به گمان شعر نگاشته ام؛ یعنی سروده هایی از کتاب «پیاده آمده بودم…» و منتخبی از شعرهای تازه. البته شعرهای تازه به طور کامل در کتابی دیگر گرد آمده است با نام «کفران» که هنوز منتشر نشده است.

کتاب حاضر،به واقع قرار بود تجدید چاپ مجموعۀ شعری باشد که از من در سلسلۀ «گزیدۀ ادبیات معاصر» کتاب نیستان چاپ شده بود و چهل و نهمین دفتر از آن سلسله بود. ولی ناقص بودن آن کتاب و سرایش بعضی شعرهای تازه در این سالها،مرا بر آن واداشت که با یک بازنگری کلی،گزیده ای از همه سروده ها تا امروز را در این دفتر گرد آورم. کتاب پیشین،فقط تا شعرهای سال ۱۳۷۶ را در خود داشت.

بسیاری از شعرهای این دفتر،با آنچه در این سالها بر مردم و کشور ما(افغانستان) گذشته است،پیوندی دارد. خوانندۀ آشنا با وقایع این کشور در این چند دهه،از روی تاریخ هر سروده،می تواند دریافت که شعر در ارتباط با چه واقعه یا ماجرایی شکل گرفته است. البته منکر احتمال تأویلهای دیگر برای بعضی شعرها نیز نمی توان بود،که گاه به عمد بوده است و گاه به اتفاق.

بعضی از سروده ها،از بدو سرایش تا کنون،تغییراتی در خود پذیرفته و گاه به شکلهای گوناگون در جاهای مختلف چاپ شده است…به هر حال،نسخۀ نهایی آنها تا کنون،همین است که در این دفتر می خوانید.

 

                                                                                                          محمدکاظم کاظمی

                                                                                                         مشهد،زمستان۱۳۸۳

 

  

 

 

قبل از کلام آخر:

خب مث همیشه تو قسمت«قبل از کلام آخر» بایستی لینک ارائه کنم. به ترین لینک م وبلاگ خود شاعره،موافق نیستین؟ وبلاگ محمد کاظم کاظمی.

 

 

کلام آخر:

تیکه ها و کنایه های اشعار این کتاب خیلی صریحو  شاید بشه گفت که تند ن. خیلی تند. فلذا به هیچ وجه به افراد رمانتیک(!) که دنبال اشعار عشقولانه و گلو بلبلی هستن توصیه ش نمی کنم. یه مطلب دیگه این که بعضی از شعر هاشو می شه چن پهلو استفاده کرد؛ نکته ای که حتا خود نویسنده رو بر اون داشته که تو مقدمه ش  به ش اشاره کنه. شخصاً فک می کنم کسایی که تو زمینه های تاریخی و ادبی مطالعاتی داشتن،با مضامین و عبارات این کتاب به خوبی ارتباط بر قرار می کنن.

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: دوشنبه، 7 خرداد ، 1386

 

 

هفت نفر چیزایی نوشتن که حاصل ش این هفت خاطره شده...

فرمانده من/نوشتۀ رحیم مخدومی،…(و دیگران)/

انتشارات سوره مهر/ چاپ سیزدهم/۱۳۸۶/

۸۸صفحه / قیمت: ۸۰۰تومان

 

به یه تعدادی که تو سال های جنگ تحمیلی تو مناطق عملیاتی حضور داشتن،می گن که از فرمانده هاتون بنویسین. حاصل ش مجموعه ای می شه که این کتاب،دفتر اول ش به حساب می آد. تو آخر مقدمه ش ناشر ش گفته: “ما برای تدوین جلدهای بعدی این کتاب  نیازمند دستان ماشه چکانی هستیم که دستان گرم فرماندهی را فشرده اند.  به اندازۀ کافی گویا هست،نه؟

یکی از هفت تای این مجموعه رو انتخاب کردمو تایپ؛…و این پست،خلاص!

 

 

 

 

فرمانده من

 

اوایل سال ۵۹ که به قصد فعالیت در امور فرهنگی و خدماتی وارد کردستان شدم،امنیت کافی در آن منطقه وجود نداشت. ابتدا به سنندج رفتم،اما بعد از مدت کوتاهی مرا به بانه اعزام کردند. در آنجا،پس از آنکه خود را به مقر سپاه واقع در فرمانداری معرفی کردم بلافاصله مشغول کار شدم. چند روزی که گذشت پی بردم که مشکل اصلی حفظ امنیت شهر است و تا این امر صورت نگیرد فعالیتهای فرهنگی و خدماتی تأثیر چندانی نخواهند داشت. با این فکر به اتاق فرماندهی رفتم و با کسب اجازه از برادر خادمی-فرمانده سپاه بانه- از ایشان خواستم که اگر صلاح می دانند در خدمتشان باشم. برادر خادمی با چهره ای خندان با من صحبت کرد و بعد از یک سری سؤالهای مختلف ناگهان پرسید:«چقدر شجاع هستی؟ ما در اینجا به افراد شجاع و با ایمان نیاز داریم.»  دقیقاً نمی دانستم که چه جوابی بدهم. با لحنی عادی گفتم:«سعی خودم را می کنم و اگر خدا راضی باشد حتی حاضرم جان ناقابل خود را فدای اسلام کنم.»

برادر خادمی با جذبۀ خاصی گفت:«اینکه نشد! معیار انتخاب من چیز دیگری است. برو گوشه اتاق بایست،من به طرف تو تیراندازی می کنم و اگر دل و جرئت ایستادن داشتی تو را می پذیرم.»

خیلی تعجب کردم. چرا که به هیچ وجه انتظار چنین برخوردی را نداشتم. با این حال،به عشق خدمت در سپاه و با این فکر که او چنین کاری را انجام نخواهد داد،رفتم و همان جایی که گفته بود ایستادم. برای یک لحظه نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد. فقط از شدت صدای تیر گوشهایم سوت کشید و وقتی به اطرافم نگاه کردم دیدم که در فاصلۀ سی سانتی من دیوار سوراخ سوراخ شده است. بعد از چند دقیقه گفت:«تو پذیرش شدی،از فردا بیا و لباس فرم بگیر و افتخاری با ما همکاری کن.»

اوایل این مسأله خیلی برایم سؤال برانگیز بود که او چرا این کار را کرد؟ اگر گلوله به من اصابت می کرد چه؟ اصلاً تقصیر خودم بود که قبول کردم و…  اما بعد ها که با بعضی از بچه های سپاه صحبت کردم همگی آنها گفتند که ما هم به همین شکل انتخاب شدیم و لزومی ندارد که ناراحت باشی،چون محمود آن قدر اعتماد به نفس و مهارت در تیراندازی دارد که هیچ گاه خطا نمی کند. بچه ها راست می گفتند. یک بار شخصاً شاهد بودم که محمود چطور از فاصله ده متری یک لولۀ دو میلی آب را با اولین گلوله سوراخ کرد.

به هر جهت،از فردای آن روز در قسمت بررسی آلبوم عکسهای ضد انقلابیون مشغول کار شدم و خادمی،مسئولیت شناسایی آن افراد را به من محول کرد. آن طور که بچه ها تعریف می کردند،وقتی که شهر برای دومین بار توسط رزمندگان اسلام باز پس گرفته شد،با تدبیر خادمی،به کلیه نیروها دستور دادند که هنگام بازرسی خانه به خانه،علاوه بر اسلحه و مهمات،آلبوم عکسهای افراد متواری را نیز جمع آوری کنند و به سپاه بیاورند. با این روش در عرض چند ماه حدود دویست قبضه اسلحه کشف،و دهها تن شناسایی و دستگیر شده بودند. وظیفه من این بود که تصویر کلیه کسانی که به صورت مسلح عکس گرفته اند را در آلبوم جداگانه ای جمع آوری کنم تا به مرور زمان نسبت به شناسایی و دستگیری آنها اقدام شود.

هر روز که می گذشت علاقه ام به محمود بیشتر می شد. شیوه فرماندهی او برای سپاه بسیار سازنده و مؤثر بود. در آن زمان که نیروهای ضد انقلاب به انواع سلاحها مجهز بودند و به اندازه ای قوی،که در طول شب شهر را کاملاً در اختیار خود می گرفتند،شجاعت،تدبیر و جسارت محمود به حدی بود که در دل تمام دشمنان رعب و وحشت می انداخت و حتی آنها در اطلاعیه هایشان برای سر وی جایزه تعیین کرده بودند. با این حال یک شب نبود که او با عناوین و پوششهای مختلف در سطح شهر تردد نکند. محمود با این کار طرحهای کمین و ضربه به ضد انقلاب را تهیه می کرد تا در فرصت های مناسب به مرحله اجرا در آورد. بارها شاهد بودم که در چندین عملیات،او به همراه دیگر رزمندگان،مخفیانه به دل کوه زده و به مرکز تجمع افراد کومله و دموکرات حمله می کرد و ضربات مهلکی را به آنها وارد می ساخت.

من و هفت نفر از بچه ها،به طور شبانه روز در خدمت و همراه محمود بودیم و هر کدام خاطرات بسیاری از او داشتیم،اما متأسفانه تا پایان مأموریت تنها من و یک تن دیگر باقی ماندیم و اکنون نیز،پس از گذشت ده سال از آن جریان،دیگر حافظه ام قدرت به یاد آوردن تمام حوادث را ندارد. فکر می کنم بد نیست به حادثه ای که مصادف با نزدیکی شهادت او بود اشاره کنم.

در سپاه،علاوه بر برادران،سه خواهر ایثارگر و شجاع نیز خدمت می کردند که به غیر از فعالیت در امور آموزش و پرورش و بخش جهاد سازندگی شهر بانه،قسمتی از وقت خود را صرف کمک به برادران سپاه می کردند و بازجویی و مراقبت از زندانیان زن را به عهده داشتند. متأسفانه یک روز،در اثر حادثه دلخراشی یکی از این خواهران به شدت زخمی شد و پیکر نیمه جان او توسط محمود به بیمارستان انتقال یافت. حدود یک سال از فعالیت این خواهر در شهر بانه می گذشت. اهل تهران بود و نسبت به خواهران دیگر کوشا تر. پس از گذشت چند ساعت،محمود با چهره ای برافروخته و غمگین به سپاه بازگشت و با حالتی خاص خبر شهادت آن خواهر را اعلام کرد. البته من در آن روز برای انجام مأموریتی به باختران رفته بودم اما از بچه هایی که در آن صحنه حضور داشتند شنیدم که محمود بعد از اعلام خبر اضافه کرده بود که:«بچه ها من هم دیگر عمری نخواهم داشت،شاید خواست خدا بود که عقد ما در دنیای دیگری بسته شود.»

یادم می آمد که روزی به محمود گفته بودم:«چرا ازدواج نمی کنید؟» و او در جواب گفت:«هنوز همسری را که می خواهم برای خود انتخاب کنم پیدا نکرده ام. من کسی را می خواهم که پا به پای من در تمام فراز و نشیب ها،حتی در جنگ با دشمن هم رزم من باشد و مرا در راه خدا یاری دهد.»  پس از آن حادثه بود که فهمیدم محمود،همسر آینده خود را انتخاب کرده بود،اما خواست خدا بود که محمود را در آن دنیا به خواسته هایش برساند،چرا که چند روز پس از شهادت آن خواهر،حادثه ای دلخراش به وقوع پیوست.

ساعت یازده شب بود. یکی از بچه ها دچار بیماری سختی شده بود و لازم بود که فوراً به بیمارستان رسانده شود. محمود برای این کار داوطلب شد و پس از آنکه ماشین را روشن کرد،بیمار را داخل آن گذاشت و به همراه یک نفر دیگر از بچه ها از مقر خارج شد. تا بیمارستان حدود پنج کیلومتر راه بود و برای رسیدن به آن می بایست از داخل شهر عبور می کرد.

هنوز چند دقیقه ای از رفتن آنها نگذشته بود که صدای رگبار گلوله،آرامش و سکوت شب را در هم شکست. برادران بلافاصله آماده شدند و خود را به محل حادثه رساندند. ماشین بر سر یک سه راهی متوقف شده و از سه طرف مورد حمله قرار گرفته بود. بچه ها جلو می روند و پیکر غرق به خون و سوراخ سوراخ شده محمود را از ماشین بیرون می آورند. دو نفر دیگر به شدت زخمی شده بودند و یکی از آنها بعداً این طور تعریف می کرد:«ما به طرف بیمارستان در حال حرکت بودیم که ناگهان از سه جهت به ماشین حمله شد. ما دو نفر،از همان ابتدا زخمی شده و به حالت اغماء در کف ماشین افتادیم،اما محمود به مقابله پرداخت و تا آخرین گلوله مقاومت کرد. وقتی که افراد دشمن،جسارت و شجاعت راننده ماشین را دیدند،غافل از اینکه او محمود خادمی و فرمانده سپاه است،پس از به شهادت رساندن وی،برای خاموش کردن آتش خشم و کینه خود،نزدیک ماشین آمده و با تفنگ «پ.پ.ژ» که گلوله های تخمه مرغی شکل دارد قسمتی از صورت او را نیز از بین بردند و بلافاصله از محل دور شدند.

محمود نیز این چنین به شهادت رسید. فردای آن شب،پس از انتشار این خبر،چهره شهر حالت عجیبی به خود گرفت. مردم که یکباره عزادار این فاجعه شدند و در سوگ نشستند. همان روز،بنا به تقاضای مردم،پیکر مطهر محمود،طی مراسمی با شکوه،از محل سپاه به طرف مسجد جامع تشییع شد و دوستان با او وداع گفتند.

بعد از مراسم تشییع به پایگاه برگشتم تا قدری استراحت کنم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که از سر و صدای عده ای که در مقابل پایگاه تجمع کرده بودند بیدار شدم و وقتی خود را به آنجا رساندم،تعدادی زن و کودک را دیدم که نشسته اند و با حالتی مظلومانه اشک می ریزند و برای شهید خادمی عزاداری می کنند. به یکی از برادران دژبانی گفتم:«جریان چیست؟» جواب داد که:«آیا خبر داشتی شهید خادمی هنگامی که شبها به شهر می رفت،مانند مولایش علی(ع) به خانه مستمندان و یتیمان سرکشی می کردو برای آنها غذا و لوازم زندگی و حتی اسباب بازی برای بچه ها می برد.»

 

 

کلام آخر:

این کتاب کم حجم،خیلی با صفاست. این خاطرۀ «عقد آسمانی» ش،واسه م  دل نشین بود. راحتو صافو ساده بیان شده. شخصاً هر اثری رو که صداقتو امانت داریو رعایت کرده باشه و بی اغراقو گنده گویی،واقعه رو تصویر کنه دوست می دارم و تبلیغ ش می کنم. و تو آثاری که مربوط به انقلاب و جنگ هستن عجیب وسواس دارمو از چه چه و به به های الکی و مقدس نمایی ها متنفرم…

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: دوشنبه، 7 خرداد ، 1386

 

 

خودمم درست نمی دونم چرا از جلال این کتابو واسه این پست انتخاب کردم!!!

 سنگی بر گوری/جلال آل احمد/نشر خرّم/

چاپ اول/۱۳۸۵/۸۱صفحه/ قیمت:۹۰۰تومان

 

    

کتاب با صفحه ای شروع می شه که رو ش نوشته:

 

                   «هر آدمی ای،سنگی است بر گور پدر خویش.»

                                (فقفیقاع نبی/آیه ی اول و آخر جزو سی و یکم)

 

 

 

به اندازۀ کافی کنج کاو برانگیز هست،نه؟!  با این که این کتابو خیلی قبل ترا خوندم ولی نمی دونم چرا این پستو دارم به این کتاب ازین نویسنده اختصاص می دم. باید دلیل خاصی همیشه وجود داشته باشه؟!

این کتاب،بافت عجیب غریبی داره؛ مطمئن باشید اگه هر کس دیگه ای غیر از خود جلال،این حرفا رو دربارۀ جلال و زندگی ش می نوشتو به چاپ می رسوند،شاید این کتاب به عجیب غریب ترین رکورد چاپ تاریخ ایران دست پیدا می کرد. آخه راس ش اونایی که خوندن خوب می دونن که این کتاب یه جورایی انتحار اجتماعی یه یه آدم به حساب می آد،اونم تو جامعۀ به شدت سنتی یه ایران. آخه آدم چه جور می شه که کوس رسوایی یه خودشو می زنه،نمی دونم. اونم این ریختی! آخه کسی نیس بگه جلال،آب ت نبود؟! نون ت نبود؟! این ریختی پتۀ زندگی تو  بیرون ریختن ت چی بود؟!

 

قصه،قصۀ زندگی زناشویی یه جلال آل احمد با سیمین دانشور  و مشکل بچه دار نشدن شونه. مشکلی که حتا همین الان،تو جامعۀ امروز مونم خیلی مهم به حساب می آد،چه برسه به اون موقع…

کتاب بدون هیچ مقدمه ای،از اون جایی شروع می شه که باید شروع بشه؛ صاف می ره سر اصل مطلب:

 

ما بچه نداریم،من و سیمین؛ بسیار خوب. این یک واقعیت؛ اما آیا کار به همین جا ختم می شود؟ اصلاً همین است که آدم را کلافه می کند. یک وقت چیزی هست،بسیار خوب هست؛ اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه،چه تومارها که از این قضیه ساخته اند؛ از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان می دهند که چرا کُمیت واقعیت لنگ است؛ عین کُمیت ما. چهار ده سال است که من و زنم مرتب این سؤال را به سکوت از خودمان کرده ایم و به نگاه و گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته ای به کاری؛ و روزی است خوش؛ و دور،برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند؛ و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی است و یاد گفته ی آن زن می افتی -دختر خالۀ مادرم- که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که:

– تو شهر،بچه ها،توی خانه های فسقلی نمی توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید…

 

جلال خیلی صریحه. و خیلی بی پرده،بی پروا حرف می زنه. البت اگه جلالو می شناسین،دیگه به این توضیح واضحات نیازی هس؟!

 

گرچه تکلیف مدت ها است که روشن است. توجیه علمی قضیه را که بخواهی،دیگر جای چون و چرا نمی ماند. خیلی ساده،تعداد اسپرم کمتر از حدی است که بتواند حتی یک قورباغه ی خوش زند و زا  را بارور کند. دو سه تا در هر میدان میکروسکوپی. بجای دست کم هشتاد هزار تا در هر میدان. میدان؟ بله. واقعیت هم همین است دیگر. فضایی به اندازه ی یک سر سوزن،حتی کمتر،خیلی کمتر از اینها و آن وقت یک میدان! و تازه همین میدان،دیوار هم هست و درست روبروی سر تو. می بینید که توجیه علمی قضیه بسیار ساده است و با چنین مایه دستی که نمی توان ید بیضا داشت یا کرد.

حتی برای اینکه توپ فوتبال را از دروازه ی به آن بزرگی بگذرانی،یازده تا حریف قلچماق لازم است و آن وقت،این اسپرم های مُردنی و عجول که من دیده ام…(یعنی مال دیگران جور دیگر است؟…) و من این را می دانم که توجیه علمی قضیه را همان سال دوم یا سوم ازدواجمان فهمیدم؛ ولی چه فایده؟ چون پس از آن هم من بارها به امید فرج بعد از شدّتی،سراغ آزمایشگاهها رفته ام و…

 

…این جوری شد که ما تن به قضا دادیم؛ اما من هر چه فکرش را می کنم نمی توانم بفهمم؛ یعنی می توانم. قضا و قدر و سرنوشت و همه ی این ها را با همان توجیه علمی،همه را می فهمم؛ اما تحملش ساده نیست. عین درسی که نفهمیده ای و ناچار ذهنی نشده است.

 

 

جلال تو این نوشته ش شرح بی چارگیایی که کشیده و حرفای مربوطو نامربوطی که شنیده و گوشه کنایه های مردمو اطبا و دوا و درمونای شرقیو غربیو… این قدر صریح می گه که آدم مات می مونه.

راس شو بخواین من که چن سال پیش این کتابو خوندم،وقتی می خوندم ش هی یاد اون پدرو پسری می افتادم که با الاغ شون راهی یه سفر بودنو هی مردم گیر می دادن که چرا پدر پیاده س،چرا پسر سواره س،چرا الاغ بی سواره و…!!!

بد بخت جلال!!!

البته جلال م واسه خودش ناتویی بوده ها،ولی خب فضا رو توصیف کرده دیگه. فضایی که اگه الان م بگردیم واسه مون چندان غریب نیس.

یه جاهایی هم جلال به حدیث نفس می پردازه و با خودشو وجدان ش یکی به دو می کنه،آدم خوبه و آدم بده دیگه،که حاصل این چالش ها بحثو جدل های درونی،دیالوگ هایی شده عجیب خواندنی!

 

مساله ی اصلی این است که در تمام این مدت،آدم دیگری از درون من فریاد دیگری داشته؛ یعنی از وقتی حد و حصر دیوار واقعیت کشف شد و طول و عرض میدان میکروسکوپی. شاید هم پیش از آن. و این آدم،یک مرد شرقی. با فریاد سنت و تاریخ و آرزوها و همه مطابق شرع و عرف. که پدرم بود و برادرم بود و دامادها هستند و همسایه ها و همکارهای فرهنگی و وزرا و هر کاسب و تاجر و دهاتی. حتی شاه. و همه شرعی و عرفی. و چه می گوید این مرد؟

می گوید از این زن،بچه دار نشدی،زن دیگری و جوان تر؛ و مگر می توان کسی را پیدا کرد که در این قضیه،امّایی هم بگوید؟ جز زنت؟   ولی آن مرد می گوید: پس طلاق را برای چه گذاشته اند؟ و تو که می خواهی مثل همه باشی و عادی زندگی کنی،بفرما. این گوی و این میدان. یا بنشیند و هوو داری کند. آخر الزمان که نیست و خونش هم نه از خون مادرت رنگین تر است و نه از خون خواهرهایت و نه از خون این همه زن ها که هر روز توی ستون اخبار جنایی روزنامه ها می خوانی که هوو چشمشان را در آورد؛ یا رگ هوو شان را زدند یا بچه اش را خفه کردند… و آن مرد نه تنها این ها را می گوید،بلکه به آن ها عمل هم می کند. تمبانش که دو تا شد،دو تا زن دارد و یک چهار طاقی که خرید،یکی دیگر؛ و یک شب این جا و یک شب آن جا. یک دستمال بسته برای این خانه،یکی برای آن دیگری؛ و عیناً مثل هم. عدالت پایین تنه ای. تنها عدلی که در ولایت ما سراغ می توان گرفت. آن هم گاهی. و نه همه جا؛ و راستش ادا را که بگذارم کنار و شهید نمایی را،می بینم در تمام این مدت،من بیشتر با مشکل حضور این شخص دیگر خود –یعنی این مرد شرقی- جدال داشته ام تا با مسایل دیگر. خیلی هم دقیق. دو تایی جلوی روی هم نشسته اند و مثل سگ و درویش مدام جر و منجر…

…و همین جور…یک ماه آزگار این دو شخص،جلوی روی هم نشستند و بحث کردند و کردند،ولی بی فایده…

 

 

 

قبل از کلام آخر:

اگه در مورد جلال احساس صفر کیلومتر بودن می کنین یه سری بزنین این جا،بدک نیس،واسه معرفی یه جلال چه کسی به تر از خود ش؟

 

 

کلام آخر:

علی رغم علاقۀ شخصی م به جلال و سر پر سودا ش،اکیدا ً توصیه می کنم جو گیر نشین. اگه خواستین با لحن جلال آشنا بشینو چیزی ازش بخونین،با یه کتاب دیگه ش شروع کنین؛ «خسی در میقات»ش  یا «غربزدگی»ش یا… به هر حال به نظرم «سنگی بر گوری» واسه شروع خوب نیس.

اگه از صادق چوبک و قلم ش خوش تون می آد. یا اگه (فارغ از پز و مد روشن فکرانه(!) ) نوشته های صادق هدایت تحت تأثیر تون قرار می ده و از فضای سیاه و تلخ این قبیل نوشته ها لذت می برید،حتم دارم که با لحن اجتماعی یه جلال م به خوبی ارتباط بر قرار خواهید کرد.

گرچه به نظرم اونا دورۀ خودشونو داشتنو کاملاً طبیعی یه که بین هم سنو سالای من با اون لحن نوشته ها ارتباط چندانی بر قرار نشه!

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: دوشنبه، 7 خرداد ، 1386