نامۀ تاریخی استاد مطهری به امام خمینی / انتشارات صدرا / چاپ دوم / ١٣٨٠ / ۴٨ صفحه / ٣٠٠ تومان


شدت لحن ِ این نامه، اختلاف نظر آیت‌الله مطهری رو با نظر آیت‌الله بهشتی و نظر آیت‌الله خامنه‌ای مشخص می‌کنه.

تو مقدمه اومده که شهید مطهری این نامه رو سال ۱۳۵۶ شمسی، برای امام خمینی نوشته و به نجف ارسال کرده:



بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علی مولینا امیرالمؤمنین و امام المتقین و قائد الغرّ المحجّلین و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.


استاد و مقتدای بزرگوارم! حوادث ناگوار پی‌درپی برای اسلام از یک طرف، و روشن‌بینی‌ها و اقدامات مثبت و منفی ِ به موقع و صحیح آن استاد بزرگوار از طرف دیگر، موجب شده که روز به روز جدی‌تر و با خلوص و صمیمیت بیشتر آرزو کنم و از خداوند متعال مسألت نمایم که وجود مبارک آن رهبر عظیم‌الشأن را برای همه مسلمانان مستدام بدارد، اللهم آمین. خدا را گواه می‌گیرم که کمتر اتفاق می‌افتد که در حال یا مقام و موقف دعایی این وظیفه را فراموش کنم و امیدوارم که مشمول دعوات خیریه شما بوده باشم.


در حدود دو ماه پیش از اروپا عریضه‌ای تقدیم داشتم و مایلم بدانم رسیده یا خیر. در اینجا جریانهای پیچیده و گمراه کننده‌ای وجود دارد که توجه و آگاهی حضرتعالی ضرورت دارد:



اول اینکه شاید به قدر کافی مستحضر باشید که نفوذ افکار مارکسیستی تا برخی محافل مذهبی و در میان بعضی از دوستانی که انتظار نمی‌رفت، پیشروی کرده لااقل در حدی که با هرگونه موضعگیری ولو موضعگیری فکری در برابر آنها استناد اینکه فعلاً صلاح نیست، مبارزه می‌شود و حتماً به هر وسیله هست باید نظر حضرتعالی وسیله بیت محترم به افرادی که واقعاً از این جهت در اشتباهند ابلاغ شود.



جریان دوم جریان به اصطلاح گروه مسمّی به «مجاهدین» است. اینها در ابتدا یک گروه سیاسی بودند ولی تدریجاً به صورت یک انشعاب مذهبی دارند در می‌آیند، درست مانند خوارج که در ابتدا حرکتشان یک حرکت سیاسی بود، بعد به صورت یک مذهب با یک سلسله اصول و فروع درآمدند. کوچکترین بدعت اینها این است که به قول خودشان به «خودکفایی» رسیده‌اند و هر مقام روحانی و مرجع دینی را نفی می‌کنند. از همین‌جا می‌توان تا آخر خواند. دیگر اینکه در عین اظهار وفاداری به اسلام، کارل مارکس لااقل در حدّ امام جعفر صادق علیه‌السلام نزد اینها مقدس و محترم است. البته اینها آنهایی هستند که بر مسلک سابق خود باقی هستند. آنها که اعلام تغییر موضع کردند تکلیفشان روشن است. بنده هم اطلاعاتم دربارۀ آنها مع‌الواسطه است، ولی افراد متدین و فهیمی که سالها با آنها هم زندان بوده‌اند هستند و من معتقدم حضرتعالی از آنها -نه فقط از یک نفر آنها- جدا جدا بخواهید نظریات خود و مشهودات خود را بنویسید و خدمتتان ارسال دارند؛ و عجب این است که هنوز هستند برخی از دوستان ما و ارادتمندان شما که کارهای اینها را توجیه و تأویل می‌کنند.



مسأله سوم مسأله روحانیت است. من خود از منتقدین روحانیت بوده و هستم اما با اعتراف به مزایایش و با اعتقاد به لزوم حفظ و نگهداریش و در همان حال اصلاحش. ولی جریان غیر قابل انکار این است که تنها موضوعی که گروههای مختلف از مقامات دولتی گرفته تا کمونیستها و «منافقین خلق» و برخی جمعیتهای به ظاهر مذهبی مثل شریعتی‌ها در آن وحدت نظر دارند کوبیدن روحانیت از اساس و برداشتن این سدها از میان است، البته هر دسته‌ای به منظوری؛ یکی به منظور ایجاد یک روحانیت فرمایشی به شکل اهل تسنن که مطیع دولتها باشد، و دیگری به منظور از میان بر داشتن دین، و سوم و چهارم به منظور تصاحب یک قدرت مردمی که دین است و آن را بر وفق مراد تفسیر کردن. در این مقام باید اظهار تأسف کنم که برخی دوستان ما طلاب جوان و جوانان دانش آموز و دانشجو را بر بغض کینۀ روحانین به استثنای شخص حضرتعالی پرورش می‌دهند و این برای اسلام و روحانیت عاقبت بسیار وخیمی دارد. خوب است حضرتعالی به بیت محترم دستور فرمایید از این جهت درباره دوستان و ارادتمندان تحقیق کامل بفرمایند و به کسانی که چنین روشی دارند تذکراتی داده شود.


چهارم مسأله شریعتی‌هاست. در نامه قبل معروض شد که پس از مذاکره با بعضی  دوستان مشترک قرار بر این شد که بنده دیگر درباره مسائلی که که به شخص او مربوط می‌شد، از قبیل صداقت داشتن و صداقت نداشتن و از قبیل التزامات عملی سخن نگویم ولی انحرافاتی را که در نوشته‌های او هست به صورت خیرخواهانه و نه خصمانه تذکر دهم؛ ولی اخیراً می‌بینم گروهی که عقیده و علاقه درستی به اسلام ندارند و گرایشهای انحرافی دارند با دسته‌بندیهای وسیعی در صدد این هستند که از او بتی بسازند که هیچ مقام روحانی جرأت اظهار نظر در گفته‌های او را نداشته باشد. این برنامه در مراسم چهلم او در مشهد -متأسفانه با حضور  بعضی از دوستان خوب ما- و بپشتر در ماه مبارک رمضان در مسجد قبا اجرا شد تحت عنوان اینکه بعد از سیدجمال و اقبال -و بیش از آنها- این شخص رنسانس اسلامی به وجود آورده و اسلام را نو کرده و خرافات را دور ریخته و همه باید به افکار او بچسبیم؛ ولی خوشبختانه با عکس‌العمل شدید گروهی دیگر مواجه شد و بعلاوه [با] هوشیاری و حُسن نیت امام مسجد که متوجه شد توطئه‌ای علیه روحانیت بوده در شبهای آخر فی‌الجمله اصلاح شد.


عجبا! می‌خواهند با اندیشه‌هایی که چکیدۀ افکار ماسینیون مستشار وزارت مستعمرات فرانسه در شمال آفریقا و سرپرست مبلغان مسیحی در مصر و افکار گورویچ یهودی ماتریالیست و اندیشه‌های ژان پل سارتر اگزیستانسیالیست ضد خدا و عقاید دورکهایم [که] جامعه‌شناس ضد مذهب است، اسلام نوین بسازند، پس و علی السلام ِ السلام.


به خدا قسم اگر روزی مصلحت اقتضا کند که اندیشه‌های این شخص حلاجی شود و ریشه‌هایش بدست آید و با اندیشه‌های اصیل اسلامی مقایسه شود صدها مطلب به دست می‌آید که بر ضد اصول اسلام است و بعلاوه بی‌پایگی آنها روشن می‌شود. من هنوز نمی‌دانم فعلاً چنین وظیفه‌ای دارم یا ندارم؛ ولی با اینکه می‌بینم چنین بت سازی می‌شود، فکر می‌کنم که تعهدی که درباره این شخص دارم دیگر ملغی است، در عین حال منتظر اجازه و دستور آن حضرت می‌باشم. کوچکترین گناه این مرد بدنام کردن روحانیت است. او همکاری روحانیت با دستگاه‌های ظلم و زور علیه تودۀ مردم را به صورت یک اصل کلی اجتماعی در آورد، مدعی شد مَلِک و مالک و ملا و به تغییر دیگر تبغ و طلا و تسبیح همیشه در کنار هم بوده و یک مقصد داشته‌اند. این اصل معروف مارکس و به عبارت بهتر مثلث معروف مارکس را که دین و دولت و سرمایه سه عامل همکار بر ضد خلقند و سه عامل از خود بیگانگی بشرند به صد زبان پیاده کرد، منتها به جای دین، روحانیت را گذاشت؛ نتیجه‌اش این شد که جوان امروز به اهل علم به چشم بدتری از افسران امنیتی نگاه می‌کند و خدا می‌داند که اگر خداوند از باب «و یمکرون و یمکر الله  و الله خیر الماکرین» در کمین او نبود او در مأموریت خارجش چه به سر روحانیت و اسلام می‌آورد. تبلیغاتی در اروپا و آمریکا له او از زهد و ورع و پارسایی تا خدمت به خلق و فداکاری و جهاد در راه خدا و پاکباختگی در راه حق شده است و بسیار روشن است که دستهای مرموزی در کار بوده و دوستان خوب شما در اروپا و آمریکا اغفال شده‌اند. من لازم می‌دانم که حضرتعالی گاهی برخی افراد بصیر را ولو به طور خفا به اروپا و آمریکا بفرستید، جریانها را از نزدیک ببینند و گزارش دهند که به عقیده بعضی از دوستانتان در آنجا پاره‌ای از حقایق از حضرتعالی کتمان می‌شود. گروهای چهارگانه فوق با من به حساب اینکه تا اندازه‌ای اهل فکر و نظر و بیان و قلم هستم به شدت مبارزه می‌کنند، شایعه برایم می‌سازند، جعل و افترا می‌بندند به طوری که خود را مصداق آن شعر فارسی می‌بینم که محقق اعظم خواجه نصیرالدین طوسی در آخر شرح اشارات به عنوان زبان حال خود آورده است:


به گردا گرد خود چندان که بینم           بلا انگشتـــــری و من نگـــــینم


ولی به لطف و عنایت پروردگار و توجهات اولیاء دین هراسی به خود راه نخواهم داد، این مقدار بَثّ شکوی را جز به مثل حضرتعالی که استاد عالیقدر و به جای پدرم هستید نمی‌کنم. من الان مرکز ثقل حملات این گروهها هستم، اگر بفرمایید ایستادگی کن ایستادگی می‌کنم؛ اگر بفرمایید مصلحت نیست، خود را کنار می‌کشم.


بار دیگر تکرار می‌کنم من جداً از خداوند متعال طول عمر برای شما می‌خواهم و فوق‌العاده نگرانم که اگر خدای ناخواسته پای حضرتعالی که تنها شخصیتی هستید که همۀ این گروهها از او حساب می‌برند از میان برود اوضاع فوق‌العاده ناراحت کننده خواهد بود. ای بسا که گروههای منحرف منتحل، مقاصد شوم خود را با نام حضرتعالی تعقیب کنند. این است که لازم می‌دانم به هر شکل و صورت هست، به وسایل مختلف، حضرتعالی نظرتان را دربارۀ راهها و روشها و مسلکهای مختلف روشن و روشن‌تر بفرمایید و حتی لازم است به بعضی دوستان به طور خصوصی تذکراتی بدهید. شنیدم به یکی از دوستان مشهد که اخیراً به نجف مشرف شده است تذکرات مفیدی داده‌اید و دورادور اطلاع دارم که مؤثر بوده و در روش ایشان که اخیراً خیلی خطرناک شده بود مژثر واقع شده و الحمدلله.


خوب است اطلاع داشته باشید که در ماههای آخر عمر شریعتی بنده مکرر [به] وسیله اشخاص مختلف به او پیغام دادم که در نوشته‌های تو مطالبی هست بر ضد اسلام و لازم است اصلاح شود، من حاضرم در حضور جمعی صاحبنظر و یا تنها، هرطور خودت مایل باشی، به تو ثابت کنم، اگر ثابت شد خودت آنها را ولو به نام خودت نه به نام من اصلاح کن و شأن تو بالا هم خواهد رفت و الاّ مجبورم از تو صریحاً و مستدل انتقاد کنم و برایت گران تمام خواهد شد. آخرین شخصی که از طرف او نزد من آمد، اظهار داشت که او حاضر است اختیار بدهد به آقای محمدتقی جعفری و آقای محمدرضا حکیمی که از آثارش انتقاد کنند و در نهایت امر تو صحّه بگذاری، من گفتم بسیار خوب ولی به شرط اینکه کتباً بنویسد. مقارن با حرکتش به خارج اطلاع پیدا کردم که تنها به آقای حکیمی نوشته که شما مجازی نوشته‌های مرا نقد کنی. در اروپا خبر موثق این بود که گفته بود تا یک سال کاری نخواهم کرد جز اصلاح نوشته‌های خودم و یکی از دوستان نزدیک حضرتعالی نقل کرد که به او گفته بود منتظرم فلانی به اروپا بیاید، راجع به اصلاح کتابهایم با او مشورت کنم، و البته من این جهت را تحسین کردم و دلیل حسن نیت او و سوء نیت اطرافیانش در ایران گرفتم. روی این حساب می‌بایست از نشر آثارش قبل از اصلاح و تجدید نظر لااقل [به] وسیله آقای حکیمی که کتباً به او اجازه داده است جلوگیری شود؛ ولی افرادی که اخیراً تصمیم گرفته‌اند او را مظهر رنسانس اسلامی قرار دهند و راه  رابرای اظهار نظرهای خود در اصول و فروع اسلام باز کنند در شعاع وسیعی به نشر و تکثیر همه آثار او پرداخته‌اند. بنده فکر می‌کنم اگر صلاح می‌دانید به برخی از ارادتمندان خودتان در اروپا و آمریکا که ضمناً ناشر آثار و افکار او هستند یادآوری فرمایید که قبل از انجام اصلاحات [به] وسیله آقای حکیمی یا گروهی خودتان تعیین می فرمایید از نشر آثارش جلوگیری شود و اگر هم صلاح نمی‌دانید که در کار او مستقیماً دخالتی فرمایید، راه دیگری باید اندیشید.


بسیار خوب است و برای شناختن ماهیت این شخص لازم است که حضرتعالی مجموعه مقالات او را در کیهان که یک سال و نیم پیش چاپ شد شخصاً مطالعه فرمایید. این مقالات دو قسمت است: یک قسمت بر ضد مارکسیسم است که مقالات خوبی بود  و ایرادهای کمی از نظر معارف اسلامی داشت، ولی قسمت دوم مقالاتی بود دربارۀ ملیت ایرانی (و مستقلاً ماشین شده) و در حقیقت فلسفه‌ای بود برای ملیت ایرانی و قطعاً تا کنون احدی از ملیت ایرانی به این خوبی و مستند به یک فلسفه امروزپسند دفاع نکرده است. شایسته است نام آن را«فلسفه رستاخیز» بگذاریم. خلاصۀ این مقالات که یک کتاب می‌شود، این بود که ملاک ملیت، خون و نژاد که امروز محکوم است نیست، ملاک ملیت فرهنگ است و فرهنگ به حکم اینکه زادۀ تاریخ است نه چیز دیگر، در ملتهای مختلف، مختلف است؛ فرهنگ هر قوم روح آن قوم و شخصیت اجتماعی آنها را می‌سازد؛ خود و «من» واقعی هر قوم فرهنگ آن قوم است؛ هر قوم که فرهنگ مستمر نداشته نابود شده است؛ ما ایرانیان فرهنگ دو هزاره و پانصد ساله داریم که ملاک شخصیت وجودی ما و من واقعی ما و خویشتن اصلی ماست، در طول تاریخ حوادثی پیش آمد که خواست ما را از خود واقعی ما بیگانه کند ولی در طول تاریخ حوادثی پیش آمد که خواست ما را از خود واقعی ما بیگانه کند ولی ما هر نوبت به خود آمدیم و به خود واقعی خود بازگشتیم؛ آن سه جریان عبارت بود از حمله اسکندر، حمله عرب، حمله مغول. در این میان بیش از همه درباره حمله عرب بحث کرده و نهضت شعوبیگری را تقدیس کرده است، آنگاه گفته اسلام برای ما ایدئولوژی است و نه فرهنگ؛ اسلام نیامده که فرهنگ ما را عوض کند و فرهنگ واحدی به وجود آورد، بلکه تعدد فرهنگها را به رسمیت می‌شناسد همان طوریکه که تعدد نژادی را یک واقعیت می‌داند؛ آیۀ کریمۀ «اِنّا خَلَقناکُم مِن ذَکَرٍ وَ اُنثی وَ جَعَلناکُم شُعوباً وَ قَبائِلَ…» ناظر به این است که اختلافات نژادی و اختلافات فرهنگی که اولی ساخته طبیعت است و دومی تاریخ، باید به جای خود محفوظ باشد.

ادعا کرده است که ایدئولوژی ما روی فرهنگ ما اثر گذاشته و فرهنگ ما روی ایدئولوژی ما، لهذا ایرانیت ما ایرانیت اسلامی شده است و اسلام ما اسلام ایرانی شده است. با این بیان عملاً و ضمناً -نه صریحاً-  فرهنگ واحد به نام فرهنگ اسلامی را انکار کرده است و صریحاً شخصیتهایی نظیر بوعلی و ابوریحان و خواجه نصیرالدین و ملاصدار را وابسته به فرهنگ ایرانی دانسته است؛ یعنی فرهنگ اینها ادامه فرهنگ ایرانی است، این مقالات بسیار خواندی است؛ در انتساب آنها به او شکی نیست، به بعضی‌ها مثل آقای خامنه‌ای و آقای بهشتی گفته مال من است، ولی مدعی شده که من اینها را چندین سال پیش نوشته‌ام و اینها آنها را پیدا کرده و چاپ کرده‌اند؛ در صورتی که دلائل به قدر کافی هست که مقالات، جدید است. به هر حال مطالعه حضرتعالی بسیار مفید است.


این روزها سؤال و جوابی از حضرتعالی مورخ شعبان ۹۷ منتشر شد که اثر بسیار مطلوبی از نظر انحرافات منتحلین داشت و عجب این است که شایع کرده‌اند این سؤال و جواب [به] وسیله فلانی تهیه شده است. به آنها گفتم شما با این اتهام، به آقا اهانت می‌کنید، گویی ایشان از خود رأی ندارند و تابع رأی مثل منی هستند.


خبر عجیب دیگر این است که اخیراً آزادی غیر مترقبی به دسته‌جات مختلف مخصوصاً دسته‌جات سیاسی داده شده است. البته نسبت به روحانیین به مقیاس بسیار کمتری داده شده، ممنوعیتهای آنها غالباً به حال خود باقی است. این تبعیض نیز سؤال‌انگیز است.


خدمت آقازادگان عظام دامت برکاتهم عرض سلام این بنده را ابلاغ فرمایید. والسلام علیکم و رحمة الله و نلتمس منک و الدّعاء.

موضوع: بر روی پیش‌خوان
تاريخ: جمعه، ۸ مرداد ، ۱۳۸۹

 

شمارۀ جدید «همشهری داستان» با ظاهری متفاوت منتشر شد (+). هفت شماره از این مجله پیش‌تر، البته به صورت نامنظم، منتشر شده بود. این‌بار تحریریه‌ش تغییر کرده و کار رو به گروه جدیدی سپرده‌ن.

برام سؤاله چرا «همشهری داستان» که تا حالا گویا مستقل چاپ می‌شده، الان طوری به چاپ رسیده که از صورت و ظاهرش به نظر می‌رسه ویژه‌نامۀ داستان ِ خردنامه‌س. روی جلدش نوشته: «خردنامه-ویژه‌نامه داستان-شماره۴۷». توی مجله هم زیر شمارۀ صفحات نوشته: «خردنامه همشهری» و «ویژه‌نامه داستان / کتاب هشتم». خب یعنی چه؟!


به صفحه‌آرایی‌شم ایرادهایی دارم؛ ولی به هر حال از سردبیری «نفیسه مرشدزاده» خوش‌حال‌م. اگه داستان خوندن رو دوست دارید، توصیه می‌کنم «همشهری داستان« رو از دست ندین.



«یک مجموعه روایت خواندنی؛ تعریف همشهری داستان به همین سادگی است.

این مجله کوچک قرار نیست تئوری و نظریه بدهد یا جریانی در ادبیات به وجود بیاورد. حتی بنا نیست در حوالی کتابی جنجال و هیاهو راه بیندازد و تاثیری بر بازار یک کتاب یا معرفی یک نویسنده بگذارد. این مجله کوچک بناست لذت خواندن را یادمان بیاورد؛ فقط همین!

این مجله دلش می‌خواهد برای سلیقه‌های متفاوت، داستان‌هایی که دوست دارند پیدا کند، آنها را کنار هم بچیند و آرام و صبور داستان را به سبد خانوار برگرداند.

کتاب «داستان همشهری» رویایی و از همه جا بی‌خبر هم نیست. می‌داند که پیدا کردن داستان برای سلیقه‌های متفاوت یا اصولا جمع کردن نزدیک به ۲۰۰ صفحه مطلب خواندنی و باارزش در وضع فعلی ادبیات ایران، غیر ممکن و دور از ذهن به نظر می‌آید. اما وسوسه یک مجموعه روایت خواندنی، وسوسه‌ای نیست که راحت بشود از سرش گذشت. ما شروع می‌کنیم، شاید اندک اندک دوستان و همراهانی هم پیدا شوند و با کمک آنها راه آسان‌تر شود.


در هفت کتاب پیش، سردبیر و تحریریه دیگری برای ساختن و سرپا نگه داشتن این مجله سعی کرده‌اند و مطمئنا زحمت زیادی کشیده‌اند. از این به بعد ما، تحریریه جدید هم سعی خودمان را می‌کنیم. از این شماره جدا از تغییرات ظاهر که ورق می‌زنید و می‌بینید، در ساختار هم اتفاقاتی افتاده است:

مجله در کنار داستان کوتاه به انواع گونه‌های دیگر روایت داستانی هم سرک می‌کشد. بعد از این فیلمنامه، نمایشنامه، کمیک، مستند داستانی، شعر روایی، مجموعه کاریکاتور روایتگر یا هر قالب دیگری را که پایه داستانی دارد، در این مجله می‌خوانید…»

(بخشی از یادداشت سردبیر برای این شمارۀ همشهری داستان)


مرتبط:

درباره همشهری داستان /به احترام کلمه از جا بلند می شویم(+)


موضوع: بر روی پیش‌خوان
تاريخ: پنجشنبه، ۱۷ تیر ، ۱۳۸۹

 


قضاوتهای حضرت علی علیه‌السلام / حجة‌الاسلام محمد محمدی اشتهاردی / انتشارات کتاب یوسف / چاپ اول / ۱۳۸۵ / ۳۲۸ صفحه / ۲۴۰۰ تومان








در این کتاب که حاصل تحقیق و نگارش مرحوم محمد محمدی اشتهاردی‌یه، نمونه‌هایی از قضاوت‌ها و اظهار نظرهای امام علی بن ابی‌طالب (سلام‌الله علیه) به صورت مختصر و مفید مطرح شده. من بخش عمده‌ای از آموخته‌های دینی‌مو چه در مباحث اخلاقی و چه تاریخ اسلام، مرهون آثار این استاد هستم و کودکی و نوجوانی‌م با کتاب‌های روان و شیوای او عجین بوده. با امیرالمؤمنین (سلام‌الله علیه) محشور باشه الهی!


بخش‌هایی از این کتاب رو انتخاب کردم؛ ملاحظه بفرمایید:




تقسیم هفده شتر

در عصر خلافت حضرت علی علیه‌السلام سه نفر به طور مشترک، مالک هفده شتر بودند. یکی از آنها مالک نصف آنها بود و دومی صاحب ثلث آنها بود و سومی صاحب یک نهم آنها بود و می‌خواستند به گونه‌ای تقسیم کنند که هیچ کدام از شترها کشته نشود.

برای این کار، راهی نیافتند. لذا به حضور امام علی علیه‌السلام آمدند و موضوع را بازگو کردند. آن حضرت برای رفع نزاع آنها، یک شتر از شتران خود را بر آنها افزود، هجده شتر شدند. نصف آنها (نُه شتر) را به صاحب نصف، ثلث آنها (شش شتر) را به صاحب ثلث، و یک نهم آنها (دو شتر) را به صاحب یک نهم داد.

به این ترتیب، علی علیه‌السلام هفده شتر را بین آنها تقسیم فرمود و شتر خود را برداشت و به بیت‌المال برگرداند و آنها راضی از محضر علی علیه‌السلام بیرون آمدند. (ناسخ التواریخ، ج۵، ص۶۳؛ ثمرات الأنوار، ص۱۰۲)




حل مشکل با یک مسئلۀ ریاضی

عبدالرمان بن حجّاج می‌گوید: از ابن ابی لیلی شنیدم که می‌گفت: امیر مؤمنان علی علیه‌السلام در حادثه‌ای قضاوت عجیبی کرد که بی‌سابقه است و آن این که:

دو نفر مرد در مسافرت، با هم رفیق شدند. هنگام ظهر در محلی نشستند تا غذا بخورند. یکی از آنان، پنج گردۀ نان از سفرۀ خود بیرون آورد و دیگری سه گردۀ نان. در آن هنگام مردی از آن‌جا عبور می‌کرد. او را دعوت به خوردن غذا کردند. اون نیز کنار سفرۀ آنان نشست و از آن غذا خوردند.

مرد رهگذر پس از خوردن غذا و هنگام خداحافظی، هشت درهم به آنها داد و گفت: «این هشت درهم را در عوض ِ آنچه خوردم، به شما دادم» و از آن‌جا رفت.

آن دو نفر در تقسیم آن پول نزاع کردند. صاحب سه گردۀ نان می‌گفت: نصف آن، مال من است و نصف آن، مال تو؛ ولی صاحب پنج نان می‌گفت: پنج درهم آن مال من است و سه درهم آن مال توست.

آنان نزاع خود را نزد علی علیه‌السلام آوردند و داوری را به او واگذار نمودند. علی علیه‌السلام به آنها فرمود: «نزاع در این گونه امور از فرومایگی است. سازش بهتر است. بروید و سازش کنید».

صاحب سه نان گفت: من راضی نمی‌شوم، جز به آنچه حقیقت است و این که در این باره  قضاوت به حق کنی.

امیر مؤمنان فرمود: «اکنون که تو حاضر به سازش نیستی و حقیقت را می‌خواهی، بدان که حق تو از آن هشت درهم، یک درهم است».

او گفت: سبحان‌الله! چه طور، حقیقت این‌گونه است؟!

حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «اکنون بشنو تا توضیح دهم. آیا تو صاحب سه نان نبودی؟».

گفت: چرا. من صاحب سه نان بودم.

علی علیه‌السلام فرمود: «رفیق تو صاحب پنج نان نبود؟»

او گفت: آری.

علی علیه‌السلام فرمود: «بنابراین، این هشت نان، ۲۴ قسمت (با توجه به سه نفر خورنده) می‌شود. تو (صاحب سه نان) هشت قسمت نان‌ها را خورده‌ای و رفیق تو نیز هشت قسمت را خورده و میهمان نیز هشت قسمت را خورده است و چون آن میهمان، هشت درهم به شما دو نفر داده است، هفت درهم آن مال رفیق تو (صاحب پنج نان) است و یک درهم آن مال تو (صاحب سه نان) است».

آن دو مرد درحالی که حقیقت مطلب را دریافتند، از محضر علی علیه‌السلام خارج شدند. (الإرشاد، ج۱، ص۲۱۱؛ بحار الأنوار، ج۱۰۴، ص۲۰۸)

(توضیح این که: سه نفر، هشت نان را به طور مساوی خورده‌اند و چون هشت قابل قسمت (بدون باقی‌مانده) بر سه نفر نیست، هشت را در سه ضرب می‌کنیم. حاصل ضرب آن ۲۴ می‌شود؛ یعنی هر نان را سه قسمت به حساب می‌آوریم. در نتیجه، هر یک از این سه نفر، دو نان و دو سوم یک نان را خورده‌اند. بر این اساس، به صاحب سه نان از هشت درهم، یک درهم داده می‌شود و به صاحب پنج نان، هفت درهم داده می‌شود و هر دو به حق خود رسیده‌اند.)




علت ممنوعیت تعدد شوهر

عصر خلافت عمر بود. چهل زن نزد عمر آمدند و در ضمن سؤالی گفتند: چرا برای مردان داشتن چند زن دائم و کنیز جایز است؛ ولی برای زنان داشتن چند شوهر جایز نیست؟

عمر، در پاسخ این سؤال فرو ماند و برای حل این مشکل به علی علیه‌السلام متوسل شد. حضرت علی علیه‌السلام به آن زن‌ها فرمود: «هر یک از شما مقداری آب در داخل ظرفی کرده، نزد من بیاورید».

آن‌ها هر کدام چنین کردند و در نتیجه، چهل ظرف آب آوردند. حضرت، همۀ آن آب‌ها را در داخل یک ظرف ریخت و مخلوط کرد. سپس به آنها فرمود: «هر کدام، آبی را که خود آوردید، از داخل این ظرف بردارید و با خود ببرید».

آنها گفتند: آب‌ها مخلوط شده و ما قادر به جداسازی آنها نیستیم.

حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «اگر یک زن دارای چند شوهر باشد، چگونه می‌توان آب نطفۀ چند شوهر آنها را که در رحم یک زن مخلوط شده شناخت؟ اگر چند شوهر، همسر یک زن شوند، بازتاب مشک‌آفرینی خواهد داشت؛ زیرا قانون نسب وارث مخلوط می‌شد و به هم می‌خورد؛ چراکه فرزندی که از یک زن متولد می‌شد معلوم نبود از کدام شوهر است».

عمر از پاسخ جالب این سؤال، تحت تأثیر دانش علی علیه‌السلام قرار گرفت و گفت: ای علی! خداوند، بعد از تو مرا باقی نگذارد. (مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۳۶۰)




مشخص کردن مادر پسر بچه

عصر خلافت عمر بود. دو زن به حضور او آمدند و در مورد یک دختر بچه و یک پسر بچه اختلاف داشتند. هر دو می‌گفتند که پسر از آن آنهاست و دختر را از خود دور می‌ساختند.

عمر در قضاوت فرو ماند و گفت: ابوالحسن علی علیه‌السلام برطرف کنندۀ اندوه کجاست؟

علی علیه‌السلام را دعوت کردن. ایشان حاضر شد. ماجرا را به اطلاع وی رساندند. علی علیه‌السلام دو استکان طلبید و آنها را وزن کرد. سپس دستور داد تا هرکدام از دو زن، شیر خود را در یکی از دو استکان بدوشند و وقتی پر شدند، آن استکان‌ها را بیاورند.

آنها چنین کردند و استکان‌های پُر از شیر را آوردند. علی علیه‌السلام آن دو استکان را وزن کرد. یکی از آنها سنگین‌تر شد. فرمود: «مادر این پسر همان زنی است که شیرش از شیر زن دیگر سنگین‌تر است، و دختر از آن ِ آن زنی است که شیرش سبک‌تر است».

عمر از علی علیه‌السلام پرسید: به چه دلیل این سنگینی و سبکی شیر را معیار برای تعیین پسر و دختر قرار دادی؟

علی علیه‌السلام فرمود: « خداوند متعال، در ارث، حق پسر را دو برابر حق زن قرار داده است…». (مناقب آل ابی‌طالب، ج۲، ص۳۶۷)




بچۀ گوسفند یا سگ؟

چوپانی صحرا نشین به محضر امام علی علیه‌السلام آمد و چنین گفت: سگی را دیدم که بر گوسفندی جهید و با او آمیزش کرد و آن گوسفند از او حامله شد و سپس زایید. اینک بر ما مشکل شده که آیا این بچه، حکم گوسفند را دارد یا سگ است؟

امام علی علیه‌السلام فرمود: «اگر علف می‌خورد، گوسفند است و اگر گوشتخوار و و استخوان‌خوار است، سگ است».

چوپان گفت: گاهی علف می‌خورد و گاهی استخوان.

امام علی علیه‌السلام فرمود: «او را امتحان کن. اگر مثل سگ آب می‌خورد، سگ است و اگر مثل گوسفند آب می‌خورد، گوسفند است».

چوپان گفت:  امتحان کرده‌ام. گاهی مثل سگ آب می‌خورد و گاهی مثل گوسفند.

امام علی علیه‌السلام فرمود: «هنگام حرکت گلّه، اگر به دنبال آن حرکت می‌کند، سگ است و اگر جلو راه می‌رود، گوسفند است».

چوپان گفت: گاهی به دنبال گوسفندا و گاهی در جلو حرکت می‌کند.

علی علیه‌السلام فرمود: «ببین چگونه می‌نشیند. اگر بر روی دم خود می‌نشیند، سگ است و اگر بر روی شک می‌نشیند، گوسفند است.

چوپان گفت: گاهی مانند سگ می‌نشیند و گاهی مثل گوسفند.

علی علیه‌السلام فرمود: «نگاه کن ببین اگر مثل سگ ادرار می‌کند، سگ است و اگر مثل گوسفند ادرار می‌کند، گوسفند است».

چوپان گفت: گاهی مثل گوسفند و گاهی مثل سگ ادرار می‌کند.

امام علی علیه‌السلام فرمود: «او را ذبح کن. اگر دارای شکنبه است، گوسفند است و اگر شکنبه ندارد، سگ است».

چوپان، از گفتار امام علی علیه‌السلام مبهوت شد و دیگر چیزی نگفت. (کشکول، بهایی، ص۱۶؛ احقاق الحق، ج۱۷، ص۴۹۱)


موضوع: بر روی پیش‌خوان
تاريخ: جمعه، ۴ تیر ، ۱۳۸۹

 


مدیر مدرسه / جلال آل احمد / نشر خرّم / چاپ دوم / ۱۳۸۸ / ۱۲۰ صفحه / ۱۷۰۰ تومان

 



بین داستان‌هایی که از جلال آل احمد تا حالا خونده‌م «مدیر مدرسه» یه سر و گردن از همه‌شون بالاتره. تا صفحۀ ۴۰ به نظر من سربالایی‌یه. همین جاهاست که نویسنده اولین تلنگرشو زده و داستان رو تو سراشیبی انداخته. بعدش داستان، ضرب‌آهنگ تندتری به خود گرفته و یه کله می‌شه تا ته‌ش تاخت. انتهای داستان هم به نظرم خوب توی اوج تموم شده.


اگه از من بپرسن چی‌یه جلال آل احمد این‌قدر جلب نظر می‌کنه و جذابه، می‌گم بی‌پروایی‌ و صراحت لهجه‌ای که واسه مطرح کردن دغدغه‌هاش خرج کرده. جلال آل احمد تو نوشته‌هاش بی‌تعارف و بی‌ملاحظه به خودش گیر می‌ده. به دیگران هم گیرهایی می‌ده؛ اما چیزهایی که از درگیری‌هاش با خودش روی کاغذ آورده، کارهاشو منحصر به فرد کرده؛ طوری که لحن‌ش شده امضای نوشته‌هاش.


خب! بگذریم!

حالا نوبت بخش‌هایی از کتابه. بفرمایید:

 


«تازه از دردسرهای اول کار مدرسه فارغ شده بودم که یک روز صبح یکی از اولیای اطفال آمد. که سلام علیکم و حال شما چطور است و دست دادیم و نشست و دست کرد توی جیب بغلش و شش تا عکس درآورد گذاشت روی میزم. شش تا عکس زن لخت. لخت لخت و هر کدام به یک حالت و در هر حالت هزار عور و اطوار. یعنی چه؟ نگاه تندی به او کردم. آدم مرتبی بود. اداری مانند. یا دلال ملک. گاهی ازین‌جور عکس‌ها دیده بودم اما یادم بود که هیچوقت نخواسته بودم دنیای خیالم را با این باسمه‌های فرمایشی مکدر کنم که به عنوان فعل معین توی جیب هر آدم کودن یا عنینی هست. کسر شأن خودم می‌دانستم که این گوشه از زندگی را طبق دستور عکاس‌باشی فلان جنده‌خانۀ بندری ببینم. به همین علل همیشه این‌جور عکس‌ها را به همان چشم دیده‌ام که چنگک دکان قصابی را. تا خوراک ذهن را به آن بیاویزی. اما حالا یک مرد اطو کشیدۀ مرتب بود و شش تا از همین عکس‌ها را روی میزم پهن کرده بود و به انتظار آنکه وقاحت عکس‌ها چشمهایم را پر کند داشت سیگارش را چاق می‌کرد.


عجب گیری کرده بودم! هرگز فکر نمی‌کردم مدیر مدرسه که باشی دچار چنین دردسرهایی بشوی. حسابی غافلگیر شده بودم. حتی آنروز که آن پاسبان ریزه و باریک به شکایت از پسرش آمد مدرسه و وقتی فهمید ترکه‌ها را شکسته‌ایم کمربندش را باز کرد و دور پای پسرش پیچید و او را دراز خواباند و ناظم را واداشت ده تا خط‌کش کف پایش بزند؛ حتی آنروز تعجبی نکردم. چون به هر صورت پاسبان بود و برای کار خودش دلیل داشت و می‌گفت «پس خدا شلاق رو واسۀ چی آفریده؟» این قدر بود که ابزار کار خودش را جزو لوازم خلقت می‌دانست. این بود که تعجبی نداشت. اما این دیگر از کجا آمده بود؟… حتماً تا هر شش تای عکس‌ها را ببینم بیش از یک دقیقه طول کشید. همه از یک نفر بود. به این فکر گریختم که الان هزارها یا میلیون‌ها نسخۀ آن توی جیب چه جور آدم‌هایی است و در کجاها و چقدر خوب بود که همۀ این آدمها را می‌شناختم یا می‌دیدم؛ که دود سیگار یارو دماغم را انباشت. بیش ازین نمی‌شد گریخت. یارو با تمامی وزنۀ وقاحتش جلوی رویم نشسته بود.


سیگاری آتش زدم و چشم به او دوختم. کلافه بود و پیدا بود برای کتک‌کاری هم آماده است. سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش تکیه‌گاهی برای جسارتی که می‌خواست به خرج دهد می‌جست. عکس‌ها را با یک ورقه از اباطیلی که همان روز سیاه کرده بودم پوشاندم و بعد با لحنی که دعوا را با آن شروع می‌کنند پرسیدم:


- خوب، غرض؟

و صدایم توی اطاق پیچید، پیدا بود که اگر محکم نمی‌آمدم یارو سوار اسبش شده بود و حالا تاخت کرده بود. حرکتی از روی بیچارگی به خودش داد و همۀ جسارتها را با دستش توی جیبش کرد و آرام‌تر از آن چیزی که با خودش آورده بود گفت:


- چه عرض کنم!… از معلم کلاس پنجتون بپرسید.

که راحت شدم و او شروع کرد به اینکه «این چه فرهنگی است؟ خراب بشود. وا اسلاما! پس بچه‌های مردم به چه اطمینانی به مدرسه بیایند؟» و از این حرفها… راست می‌گفت. دروغ هم می‌گفت.


خلاصه اینکه معلم کاردستی کلاس پنجم این عکسها را داده به پسر آقا تا آنها را روی تخته سه لایی بچسباند و دورش را سمباده بزند و بیاورد. باقی مطلب هم روشن بود. یا او پدری است وسواسی که به هر گوشۀ کار بچه‌اش سر می‌کشد و به زودی او را از دست آقابالاسریهای خودش فراری خواهد کرد یا بچه‌اش از آن عزیز دردانه‌ها است که آب بی‌اجازۀ پاپا و مامان نمی‌خورند. فرق نمی‌کرد. به هر صورت معلم کلاس پنج بی‌گدار به آب زده بود. حالا چه بکنم؟ به او چه جواب بدهم؟


بگویم معلم را اخراج خواهم کرد؟ که نه نمی‌توانم و نه لزومی دارد. او چه بکند؟ پیدا بود که در هیچ خانه‌ای و در هیچ گوشه‌ای از شهر کسی را ندارد که به این عکس‌های روی کاغذ دلخوش کرده. ولی آخر چرا اینطور؟ یعنی اینقدر احمق است که حتی شاگردهایش را نمی‌شناسد؟ آن هم شاگردی را که چنین عکسهایی را به دستش می‌دهد؟… پا شدم ناظم را صدا کنم. خودش آمده بود بالا توی ایوان منتظر ایستاده بود. همیشه همینطور بود. من آخرین کسی بودم که از هر اتفاقی در مدرسه خبر می‌شدم. اگر خودشان می‌توانستند سر و سامانی به آن بدهند که (بهتر یا بدتر) من اصلاً از آن مطلع هم نمی‌شدم. اما اگر کارشان به من می‌کشید پیدا بود که تویش درمانده‌اند… آمد تو.»


موضوع: بر روی پیش‌خوان
تاريخ: جمعه، ۲۱ خرداد ، ۱۳۸۹

 

 

داستان همشهری / سردبیر: مهدی قزلی / انتشارات همشهری / آذر ١٣٨٧/ ٢١۶ صفحه / ١٠٠٠تومان

 

 

 

 

 

 

برای جلب توجه‌م نگاه گذرایی کافی بود؛ و الان نه تنها از مطالعه‌ش راضی‌م بلکه به دوستانی که اهل‌ش هستن خوندن‌شو سفارش کردم. داشتیم تا کنون مجلاتی رو که به داستان بپردازن؛ اما تا جایی که اطلاع دارم حواشی و نقادی‌هاشون به اصل مطلب -که خود داستان باشه- می‌چربیده همیشه. و نتیجه‌ش همیشه یه مجلۀ ملال‌آور و ضدحال بوده برام.

 

همشهری داستان (یا داستان همشهری) از این جهت، مجله‌ای دبش و باحال به حساب می‌آد که «داستان» رو برای مخاطب، به عنوان اصل در نظر گرفته. گرچه نباید از جذابیت‌های بصری و کیفیت چاپ مرغوب‌ش گذشت؛ ولی به نظر من محتوای مجله این‌قدر خوش‌مغز تدارک دیده شده که به سرعت مخاطب خودشو پیدا می‌کنه و به جدی ترین نشریات مملکت تبدیل می‌شه؛ همون‌طور که الان «همشهری جوان» جای خودشو تو بین مخاطبان‌ش خوب باز کرده.

 

البته این مجله هنوز به مرحله‌ای نرسیده که به طور منظم و ماهانه منتشر بشه و قدری طول می‌کشه تا چرخ‌ش روی روال بیفته. اما با همین اولین شماره، حرفه‌ای بودن خودشو در جذب مخاطب نشون داده.

بهره‌ای که از این شمارۀ همشهری داستان بردم، با مطالعۀ چند کتاب داستان برابری می‌کنه. از خوندن‌ش لذت بردم. حیف‌م اومد مطرح‌ش نکنم تو پست‌های چلوکتاب‌م. تو این پست، مطالبی از اولین شمارۀ همشهری داستان رو نقل می‌کنم و به مطالبی که توی نت پبرامون‌ش پیدا کردم لینک می‌دم.

 

 

 

علی قنواتی (معاون مجلات همشهری) در قسمت «سخن ناشر» مطالب جالبی رو مطرح کرده:

«…فضای مطبوعاتی امروز ایران از نشریات ادبی -به ویژه نشریاتی که به داستان بپردازند- تقریبا خالی است و معدود نشریاتی که گاه منتشر می‌شوند اولا مخاطب خاص دارند و ثانیا بیشتر درباره داستان‌اند و خود داستان در آنها نقش پررنگی ندارد.

…داستان همشهری، رویکردی سهل و ممتنع به داستان دارد و می‌کوشد به دور از گرایش‌های خودنمایانه و نچسب به ذائقه عمومی، قصه‌هایی را برای خوانندگان خود تعریف کند که هم لذت داستان را داشته باشد و هم حدی از وزانت ادبی در آنها رعایت شده باشد…»

 

 

«مهدی قزلی» سردبیر «داستان همشهری» هم نکته‌های قابل تأملی رو در ابتدای این مجله نوشته که بخشی‌شو نقل می‌کنم:

«یکم: اصل اصیل ما، نوشتن به شیوه ساده و کامل است؛ حمایت از داستانی که مورد اقبال مردم است و منتقدین را هم راضی می‌کند…

دوم: از نظر ما مخاطب ادبیات داستانی مردم هستند نه محافل ادبی یا مجامع آکادمیک…

چهارم: ما عهده‌دار مباحث تخصصی و آکادمیک حوزه داستان نیستیم و اگر هم گوشه چشمی به آنها داریم، سادگی و جذابیت را در بیان مفاهیم فنی در نظر می‌گیریم…»

 

 

* * *

 

  

 

به نظرم رسید خوبه علاوه بر لینک‌های مرتبطی که تو این پست مطرح می‌کنم، برای نمونه هم که شده یکی دو مطلب از این شماره رو برای این پست تدارک ببینمو تایپ کنم؛ در ادامه، مطلب جالبی رو پیرامون فن نوشتن، از سندی ولچل خواهید دید و بعدش داستان کوتاهی از نویسندۀ مورد علاقه‌م داوود امیریان. 

 

 

سندی ولچل نویسندۀ شش کتاب غیر داستانی، پنج کتاب تصویری برای کودکان و صدها مقاله و داستان کوتاه است. خودش می‌گوید هر اشتباهی را که می‌توانسته در نوشتن مرتکب شده و دوست دارد دیگران را در این مسیر راهنمایی کند. هم اکنون به عنوان مدیر انجمن ملی نویسندگان امریکا بخش عمده‌ای از روزش را صرف کمک به نویسندگان جوان می‌کند.

 

 

 

فقط ۵ ثانیه فرصت دارید

در بازار پر تب و تاب نشر کتاب‌های داستانی، ناشران و ویراستاران فرصت ندارند نوشته‌ای را بخوانند که در همان نگاه اول جلب توجه نمی‌کند. در دوره‌ای که نوشته‌های سفارشی و غیرسفارشی زیادی روی میز ناشران خاک می‌خورد، نگاه اول بسیار حیاتی است؛ بنابراین بد نیست به «قاعده ۵ ثانیه‌ای» توجه کنید. این عبارت را از حرف‌هایم با یک ویراستار بیرون کشیدم که می‌گفت: «شما ۵ ثانیه فرصت دارید تا توجه ویراستار را به نوشته خود جلب کنید». ۵ ثانیه زمان خوانده شدن یک پاراگراف رمان شماست.

نکته‌بین‌ترین خواننده‌تان، ویراستار است و اگر داستان را به درستی شروع نکنید، ممکن است تنها خواننده‌تان هم باشد. نوشتن، آغازی گیرا برای یک نویسنده سخت است. واژه‌ای که بیشتر نویسندگان برای توصیف قدرت جذب ابتدایی یک داستان به کار می‌برند، «قلاب» است. قدرت این قلاب، خواننده را درگیر داستان می‌کند و او را وامی‌دارد که صفحه‌های بعدی را هم ورق بزند. بعضی از نویسندگان قبل از نوشتن قلاب آغازین، کل داستان را می‌نویسند. به نظر بعضی دیگر، قلاب بخشی طبیعی در داستان است و اولین چیزی است که روی کاغذ می‌آید.

اما تا جایی که تجربه نشان می‌دهد، بسیاری از نویسندگان، این بخش قلاب داستان را نادیده می‌گیرند و کتابشان نمی‌فروشد. بخشی از شغل من مربوط به خواندن صدها نوشته‌ای می‌شود که به مسابقات انجمن ملی نویسندگان فرستاده می‌شود. به طور میانگین در هر سال ۵٠٠ نوشته و  ٢۵ تا ٣٠ رمان را می‌خوانم. تقریبا ٩٠ درصد از نوشته‌هایی که برای مسابقه فرستاده می‌شوند قلابی گیرا ندارند.

گاهی برای ارضای کنجکاوی‌ام دنبال قلاب رمان می‌گردم. معمولا آن را در ۵٠ صفحه اول می‌یابم ولی برای جذب خواننده بسیار دیر است. یک بار قلاب یک رمان ۵٠٠ صفحه‌ای را در نیمه‌های کتاب دیدم! چقدر ناراحت کننده است وقتی می‌بینیم یک نویسنده تازه‌کار عامل موفقیتش را بسیار دور از چشم خواننده یا ویراستار قرار می‌دهد و خودش متوجه اشتباهش نیست.

هر نوشته‌ای نیاز به قلاب دارد. قلاب برای داستان‌های پر مخاطب بسیار حیاتی است. کار قلاب، علاقه‌مند کردن خواننده به داستان است؛ طوری که آن را تا آخر بخواند. «قاعده ۵ ثانیه‌ای» برای به قلاب انداختن خواننده است. در داستان کوتاه قلاب باید در جمله اول بیاید و در داستان‌های تجاری که در حد یک کتاب هستند در صفحه اول و برای تاثیر گذاری بیشتر در چند خط اول. قلاب‌ها باید به خواننده انگیزه پیدا کردن جواب یک سوال را بدهند، حس کنجکاوی را برانگیزند یا اینکه خبر از اتفاق‌های جالب بدهند. در هر صورت، آنها باید همیشه چرخ داستان را تا اندازه‌ای که خواننده علاقه‌مند باقی بماند، بچرخانند، شما باید دلیل کافی را به خواننده برای شروع داستان و ادامه آن تا آخر بدهید.

بیشتر نویسندگان می‌گویند: «کتابم از صفحه ۴٠ به بعد جالب می‌شود». اما اگر ویراستار همان اول جذب داستان نشود، هرگز تمایل یا وقت کافی برای خواندن تا آن صفحه را نخواهد داشت. یادمان باشد وقت طلاست کمتر کسی وقتش را صرف خواندن نوشته‌ای خسته‌کننده می‌کند.

نویسنده‌ای آشنا از تجربه‌اش در یک انتشاراتی می‌گفت. در آنجا کارش این بود که به نوشته‌های پذیرفته نشده نگاهی بیندازد؛ اگر نوشته‌ای از همان ابتدا توجهش را جلب نکرد، برای همیشه روی آن برچسب «رد شده» را بزند و داخل پاکتش بگذارد و اگر جالب به نظر رسید، برای تجدید نظر کنارش بگذارد.

ممکن است نویسندگان به این طرز کار ناعادلانه معترض باشند اما چون نمی‌توان دنیای انتشارات را تغییر داد، بهتر این است که کار خودمان را تغییر دهیم. حتی تندخوان‌ترین خوانندگان از پس خواندن همه نوشته‌هایی که ناشران دریافت می‌کنند، برنمی‌آیند. قلابی که از آن صحبت شد همین جا به کار می‌آید. اگر آن را در خط یا پاراگراف اول قرار دهید، حداقل اولین برچسب رد شدن را از سر گذرانده‌اید.

کلیو کاسلر -استاد معاصر تعلیق- استاد خلق قلاب نیز هست. او در رمان «سیکلوپس» (Cyclops) پاراگراف اول را با این جمله شروع می‌کند: «کمتر از یک ساعت به پایان زندگی سیکلوپس باقی مانده بود .» سوالات زیر بلافاصله در ذهن خواننده ایجاد می‌شود: چرا؟ چه چیزی قرار است اتفاق بیفتد؟ چگونه چنین چیزی ممکن است؟  بدین ترتیب خواننده به قلاب می‌افتد و مشتاق می‌شود تا جواب این سوال را با خواندن صفحات بعدی پیدا کند.

کاسلر در پایان فصل اول نیز نشان می‌دهد که واقعا شایسته است او را استاد قلاب بنامیم: «کشتی پایین و پایین‌تر رفت، تا آنجایی که لاشه در هم شکسته‌اش به همراه مردم محبوس در آن به شن‌های ناآرام ته دریا خورد. تنها پرواز گروهی از مرغان دریایی گیج نشانی مسیر شوم آن بود». آیا خواننده، کتاب را به پایان می‌برد؟ به احتمال زیاد. فقط خواننده بی‌ذوق می‌تواند چنین نوشته قوی‌ای را کنار بگذارد و تحت تأثیر مسیر شوم سیکلوپس قرار نگیرد.

سی.جی.باکس -که اوایل کارش به او کمک می‌کردم- اولین رمان پرفروشش را با عنوان «فصل شکار» با این جمله شروع می‌کند: «وقتی یک گلوله با سرعت بالا به گوشت و پوست زنده اصابت می‌کند، صدای پوو-وپ خاصی می‌دهد که حتی از فاصله بسیار دور قابل تشخیص است». اگر این آغاز قوی بعد از نقل قول‌های بی‌روح از قانون‌های در حال انقراض سال ١٩٨٢ آمریکا که در صفحات معرفی هر فصل آمده‌اند، می‌آمد، آیا خواننده یا ویراستار قبل از وارد شدن به این معمای شیرین و پرسرعت علاقه‌اش را از دست نمی‌داد؟ به احتمال زیاد.

 

یا در دومین داستان پلیسی باکس با نام «فرار وحشیانه» که همچنان پرفروش است، جمله آغازین چنین است: «استیوی وودز طرفدار بدنام محیط زیست به همراه تازه عروسش -آنابل بلوتی- در سومین روز ماه عسلش در حال میخ گذاشتن در درخت‌های جنگل ملی بیگ هرن بودند که ناگهان گاوی ظاهر شد و آنها را به بالا پرتاب کرد. تا قبل از این ماجرا ازدواج شادی داشتند». توجه داشته باشید که این جمله آغازین داستان است؛ در صفحه ٢ یا ١٢ یا ٢٠ پنهان نیست، درست جلوی چشم شماست تا توجه شما را جلب کند.

 

اگر تصور می‌کنید قلاب، تنها برای داستان‌های پلیسی و ماجراجویانه است، به جمله آغازین رمان «بیگانه» دایانا گابالدن که اولین رمان پرفروش از سری رمان‌های تاریخی‌اش است توجه کنید: «حداقل در نگاه اول، آنجا خیلی به مکانی برای نامرئی شدن نمی‌خورد».

 

ژانر مهم نیست، شروع عالی تقریبا همیشه متضمن خواننده زیاد بودن است. خوانندگان تندخوان عادت دارند قبل از خرید کتاب، آن را از قفسه بردارند و یک یا ٢ پاراگراف از آن را بخوانند. نویسندگان باید توجه داشته باشند که با توجه به قیمت بالای کتاب‌ها فقط خوانندگان حرفه‌ای دست به جیب می‌برند؛ آن هم به شرط اینکه از همان ابتدا جذب آن شوند.

 

نکته دیگری که موقع نوشتن یک شروع خوب باید به خاطر داشته باشید این است که این قسمت باید بخش جدایی ناپذیر داستان باشد و نه چیزی که روی صفحه اول فقط به منظور جلب توجه درج می‌شود. وعده‌ای که داده شود و به آن عمل نشود خواننده را زده می‌کند. ویراستاری که جذب یک کار می‌شود و با خواندن آن پی می‌برد که ابتدای داستان ربطی به کل داستان ندارد، کتاب دیگری از آن نویسنده را نخواهد خواند. اگر قلاب داستان معیار باشد، تمایز بین بهترین نوشته‌ها و نوشته‌های متوسط آسان است. پی بردن به اینکه آیا داستانی علاقه خواننده را برمی‌انگیزد تنها ۵ ثانیه طول می‌کشد.

 

 

 

 

* * *

 

 

 

داوود امیریان متولد ١٣۴٩ کرمان است و فعالیت‌های نویسندگی خود را از سال ١٣۶٩ با نوشتن خاطراتش از جبهه آغاز کرد. از مهم‌ترین آثار این نویسنده در حوزۀ ادبیات داستانی می‌توان به «فرزندان ایرانیم»، «رفاقت به سبک تانک»، «دوستان خداحافظی نمی‌کنن»، «تولد یک پروانه» و «جام جهانی در جوادیه» اشاره کرد که تاکنون چندین جایزه را نصیب این نویسنده کرده است.

 

 

 

عمو پفکی

 

سگرمه‌هاش تو هم بود. چپ‌چپ نگاهم می‌کرد. لباس زرد تنش بود و دستانش را روی سینه جمع کرده‌بود. با زبان بی‌زبانی می‌گفت اگه برگردم پوست از سرتان می‌کنم.

وحید گفت: «یک هفته پیش نامه‌اش آمد. این عکس را برای دسته شما فرستاده. تو نامه‌اش نوشته پاش به اینجا برسد حسابی از خجالت‌تان درمی‌آید. نوشته یک آش برایتان می‌پزد که یک وجب روغن روش بماسد. ببینم مگر چه کارش کردید این‌قدر از شماها شاکی شده؟»

به زحمت خندیدم و گفتم: «شوخی کرده، پیرمرد خوش‌مشرب و مهربانیه. عموته، خودت که می‌شناسیش. ما هم با عرض معذرت بهش می‌گفتیم عمو پفکی!»

***

تازه چشمانمان گرم خواب شده‌ بود که صدای بوق‌های ممتد ماشین عمو پفکی بلند شد و پشت‌بندش از بلندگوی قراضه و گوش‌خراشش مارش عملیات و صدای کلفتش گوشمان را خراش داد: «ای رزمندگان دلیر بجنگید با کفار! ای دلیرمردان دمار از روزگار این دشمنان دین و مملکت دربیاورید و بفرستیدشان به بغداد ویرانه!»

کریم از ته سنگر با دلخوری گفت: «نخیر! بازم شروع شد!»

فرشید گفت: «الانه که دوباره عراقیا مگسی بشن و هرچی توپ و خمپاره دارن بریزن سر مای بدبخت!»

عمو پفکی هنوز رجز می‌خواند و شعار می‌داد و بوق ممتد می‌زد. آقامحسن که مسوول دسته‌مان بود گفت: «هرکی شهرداره بره سهمیه پفک و اسمارتیزمان را بگیره.»

دو سه نفر خندیدند. با دلخوری بلند شدم و از سنگر رفتم بیرون. ماشین لکنته و درب و داغون عمو پفکی داشت نزدیک می‌شد. خودش پشت فرمان نشسته بود و مثل سبزی‌فروش محله‌مان که همیشه روی موتور سه‌چرخه‌اش می‌نشست و با بلندگو خانه‌دار و بچه‌دار را به خریدن سبزی و بادمجان و گوجه دعوت می‌کرد، میکروفن بلندگو را به دهان چسبانده و حین رانندگی رجز می‌خواند و از روی چاله چوله‌ها ماشین را رد می‌کرد؛ کار هر روزش بود. وسط ظهر تو آن ظل گرما که حتی جک و جانورها به سوراخشان پناه می‌بردند تا ساعتی از نور شدید آفتاب استراحت کنند، ماشین‌اش را روشن می‌کرد و می‌آمد خط مقدم تا مثلا به ما روحیه بدهد؛ چه روحیه دادنی! تو سرش بخورد. انگار که عراقی‌ها هم مثل ما به او حساس شده بودند چون همین که به خط می‌رسید، باران گلوله و خمپاره را به طرف ما سرریز می‌کردند و ما تا دو سه ساعت از سر و صدای انفجار و هجوم خاک به سنگر خواب و خوراک ازمان گرفته می‌شد.

نمی‌دانم اسمش کبلعلی بود یا حاج‌علی اما ما عمو پفکی صداش می‌کردیم. رسید دم سنگر، نکرد میکروفن را از دهانش دور کند. انگاری من لال مادرزاد هستم و نمی‌شنوم. صداش از تو بلندگو پخش شد که: «سلام بر تو رزمنده غیور که دست از جان شسته‌ای و به جبهه آمده‌ای. شیر مادرت حلالت. درود بر تو باد!»

زدم به شیشه و علامت دادم که شیشه را پایین بکشد. شیشه را پایین کشید. گفتم: «عراقی‌ها هم فهمیدند که من شیرخشکی نیستم و شیر ننه‌ام را خورده‌ام. بچه‌ها خسته‌ان. سهمیه‌مان را بده و برو جای دیگر ثواب جمع کن.»

مثل همیشه بهش برنخورد. صدای خنده‌اش از بلندگو پخش شد و گفت: «احسنت بر شما رزمندگان که این‌قدر روحیه دارید، بگیر عموجان نوش جانتان.»

و چند بسته پفک نمکی، اسمارتیز و آدامس خروس‌نشان ریخت توی بغلم و چند تا بوق زد و بعد در حالی که یک سرود حماسی از بلندگو پخش می‌کرد، گاز ماشین را گرفت و خاک را بلند کرد و ریخت توی حلق‌ام!

عراقی‌ها هم دست به کار شدند و با چند خمپاره شصت او را بدرقه کردند. رفتم تو سنگر. اکثر بچه‌ها خروپف می‌کردند. خوابم می‌آمد. دراز کشیدم و یک پفک نمکی بازکردم و شروع کردم به خوردن. فرشید اعتراض کرد: «خرت و خرت نکن خوابم میاد.»

پفک را کنار گذاشتم و خوابیدم.

همان شب دستور رسید که باید به سرعت خط را تخلیه کنیم و ۴٠٠-٣٠٠ متر عقب‌تر پشت یک دژ جاگیر بشویم. شبانه باروبندیلمان را جمع کردیم و یا علی مدد. عراقی‌ها خواب بودند که ما به عقب رسیدیم.

بعد از نماز صبح که برای نگهبانی بالای دژ رفتم، دیدم که عراقی‌ها حمله کرده‌اند و خط قبلی را گرفته‌اند. تو دلم حسابی به ریش‌شان خندیدم چون غیر از سنگر خرابه و کلی آت و آشغال چیزی نصیب‌شان نشده بود. دیگر یاد عمو پفکی بیچاره نبودم.

دم ظهر بود که صدای ضعیفی از دور آمد: «ای رزمندگان مسلمان! ای سلحشوران! ای فرزندان…»

یکهو آقامحسن از جا پرید و داد زد: «ای وای عمو پفکی!»

فرشید خواب‌آلود گفت: «نگران نباش داره میاد!»

-چی می‌گی، اون بنده خدا نمی‌دونه ما خط را تخلیه کرده‌ایم!

برای لحظه‌ای در سنگر سکوتی سنگین حکمفرما شد. لحظه‌ای بعد همه با هم پابرهنه و پوتین پاشنه‌خواب از سنگر زدیم بیرون و پریدیم بالای دژ.

ماشین عمو پفکی را دیدم که داشت به خط سابق نزدیک می‌شد و صدایش می‌آمد: «بیایید که عموجان آمده. ای رزمندگان مسلمان…»

همگی شروع کردیم به داد و هوارکردن که او را متوجه خطری که به سویش می‌رفت بکنیم اما پیرمرد بیچاره شاد و شنگول شعار می‌داد و موسیقی پخش می‌کرد و راست شکم به طرف عراقی‌ها می‌رفت! عراقی‌های بدمسب که فهمیده بودند شکار دارد خودش به تله نزدیک می‌شود بی‌سر و صدا منتظرش بودند!

فرشید سلاحش را هوایی شلیک کرد. من هم تیر هوایی زدم اما عمو پفکی انگار تو باغ نبود . هنوز صدایش می‌آمد: «ای جان‌نثاران، ای رزمندگان شجاع… ااینجا چه خبره! ای وای عراقی، کمک، کمک!»

و این آخرین کلماتی بود که ما شنیدیم. عراقی‌ها عمو پفکی را اسیر کردند و ماشین‌اش را مصادره.

با حالی دمغ به سنگر برگشتیم. تا چند دقیقه ساکت بودیم. یکهو کریم پقی زد زیر خنده. بعد از او فرشید خندید و بعد یکی دیگر و سرانجام تمام افراد دست بر شکم قاه‌قاه می‌خندیدند. فرشید که از فرط خنده اشک از چشمانش راه افتاده بود، گفت: «فکر کنم عراقیا بیشتر از ما از دستش عاصی شده بودند. حالا هم براش آهنگ غربی گذاشتن و جلوش می‌رقصن تا انتقام بگیرن.»

کریم گفت: «حیف از پفک نمکی و اسمارتیزها. الان عراقی‌ها دارن کوفت می‌کنن.»

 

 

  

* * *

 

 

 

دربارۀ همشهری داستان مطالبی رو هم توی وب پیدا کردم در این‌باره که خوندن‌شون خالی از لطف نیس:

 

مطلبی از مهدی قزلی سردبیر این مجله: کتاب داستان همشهری بالاخره درآمد.

 

داستان کوتاهی از محسن حسام مظاهری: تاکسی‌نوشت: چمد ماه خدمتی؟

 

داستان کوتاهی از نفیسه مرشدزاده: تفاوت

 

گزارشی از نمایش‌گاه کتاب فرانکفورت توسط حمید باباوند: شهر فرنگ کتاب

 

موضوع: بر روی پیش‌خوان
تاريخ: جمعه، ۲۳ اسفند ، ۱۳۸۷

 

 

قلبم را با قلبت میزان می‌کنم: کاریکلماتور / پرویز شاپور / انتشارات مروارید / چاپ سوم / ١٣٨۶ / ۶١٢ صفحه / ۶۵٠٠ تومان

 

 

 

 

 

 

 

این کتاب یه جور کلیات آثار به حساب می‌آد؛ چند جلد کاریکلماتور که هر کدوم پیش‌تر جداگانه به چاپ رسیده بودن، به علاوۀ مصاحبه‌هایی با اهالی ادبیات و آشنایان پرویز شاپور، و تعدادی طرح و عکس از او، با هم تو یه جلد کتاب شش‌صد صفحه‌ای به چاپ رسیده و شده این کتاب.

 

پرویز شاپور آدم خوش‌قریحه‌ای بوده. نگاه لطیف‌ش و آشنایی‌ش با ادبیات و البته خلاقیتی که صرف کرده، سبب نشر جمله‌ها و ترکیب‌هایی شده که با عنوان کاریکلماتور می‌شناسیم‌شون. این چند پاراگراف زندگی‌نامۀ مختصری که پیرامون خودش نوشته رو ملاحظه کنید:

 

از تولدم فقط موهای سفید را به یاد دارم که رنگش به مرور زمان به فلفل‌نمکی گرائید و حالیه که این سطور را رقم می‌زنم یکدست سیاه شده است.

از هفت سالگی به مدرسه رفتم خوب یادم می‌آید زنگ‌های دیکته وقتی (جا) می‌انداختم، کیف‌ام را زیر سرم می‌گذاشتم و در آن (جا) آسوده به خواب عمیق فرو می‌رفتم.

دورۀ دبستان و دبیرستان سپری شد و چون عقل معاش‌ام ضعیف بود به همین جهت رشتۀ اقتصاد دانشکدۀ حقوق را برای ادامه تحصیل انتخاب کردم و به پایان رسانیدم. ولی متأسفانه نتیجه کاملاً عکس آن بود که انتظارش را داشتم.

در دورۀ تحصیل به علت وضع خراب مالی ناگزیر بودم خودنویسم را از سیاهی شب پر کنم و روزی هم که می‌خواستم به مجلس ختم یکی از همکلاسه‌هایم بروم به علت نداشتن لباس تیره‌رنگ ناگزیر شدم سایه‌ام را راهی مجلس کنم زیرا هنوز به این مرحله از تکامل نرسیده بودم که با سیاهی شب برای خودم لباس رسمی بدوزم و در جشن تولد ماه شرکت نمایم.

حالا که صحبت از جشن تولد به میان آمد بد نیست این را هم بدانید که چون تاریخ تولد جسم و روحم با هم فرق می‌کند مجبورم سالی دو بار برای خودم جشن تولد بگیرم.

عادت عجیبی هم که دارم این است که تا ربان سیاه به یقه‌ام نزنم غیر ممکن است صفحۀ ترحیم و تسلیت روزنامه‌ها را بخوانم.

کلاهم را فقط یک‌بار در مدت عمرم قاضی کردم که متأسفانه چون نتوانستم آن را به صورت اولیه‌اش برگردانم ناچار شدم کلاه دیگری خریداری نمایم.

از طرفی چون یک فرد اصیل اداری هستم بزرگترین آرزویم این است که هر چه زودتر شب‌های پیش‌نویس‌خوانی هم در حضور مقامات مؤثر اداری برگزار شود.

یک‌بار دست به خودکشی زدم به این ترتیب که تیری در چله رنگین‌کمان گذاردم و روی شقیقه‌ام شلیک نمودم.

در بچگی هر وقت دستم به زنگ در منزل نمی‌رسید روی کله خودم می‌پریدم و زنگ را به صدا در می‌آوردم.

آدم محتاطی هستم به این جهت هر وقت می‌خواهم به مانعی فکر کنم قبلاً اطرافم را به دقت نگاه می‌کنم که گربه‌ای در آن نزدیکی نباشد که به پیشانی‌ام پنجه بکشد.

مخفی نماند پاهایم همه شب به خواب می‌رود به طوری که شب‌ها ناگزیرم دو تا ساعت شماطه‌دار یکی بالای سرم بگذارم و یکی پائین پایم.

از وقتی کلیه‌ام سنگ آورده از جوی که می‌پرم شکمم صدای جغجغه‌ای را می‌دهد که در بچگی داشتم.

بازی نان بیار کباب ببر – اتل متل توتوله و کلاغ‌پر را فوق‌العاده دوست دارم ولی نسبت به بازی با کلمات عشق می‌ورزم.

بهترین منظره‌ای که در زندگی‌ام دیده‌ام در یک شب تابستانی بود که ماه از حرکت بازمانده بود و تمام ستاره‌ها جمع شده بودند و آن را هل می‎دادند.

دردناک‌ترین خاطره زندگیم موقعی اتفاق افتاد که داشتم به ماهی فکر می‌کردم ولی فراموش کردم به آب هم فکر کنم در نتیجه ماهی فکرم درگذشت و مرا برای همیشه مصیبت‌زده باقی گذاشت.

تصمیم دارم پس از مرگم رونوشت سنگ قبرم را محض اطلاع پسرم با پست سفارشی برای او بفرستم.

 

 

 

راس‌ش بی‌تعارف بگم که از طرح‌هاش خوش‌م نیومد؛ طرح‌هایی ساده پر از گربه و موش و ماهی. ولی خب! از کنار بعضی طرح‌هاش با مکث می‌گذشتم؛

 

                          

                       

 

 

و اما کاریکلماتورهاش؛ اصطلاحی که شاملو برای این جمله‌های عجیب و غریب شاپور انتخاب کرده بود:

 

- روزگار شب سیاه است.

- هر وقت ساعتم را زیاد کوک می‌کنم دلش درد می‌گیرد.

- عزرائیل «دستگاه گیرنده» خداست.

- پرگاری که دچار اختلال حواس شده بود بیضی ترسیم می‌نمود.

- غالب مردم من را بیشتر از تو، او، ما، شما، ایشان دوست دارند.

- برخی افراد زیر میکروسکوپ هم حقیر هستند.

- فواره به اندازۀ ارتفاعش سقوط می‌کند.

- خواب غفلت احتیاج به رختخواب ندارد.

- از وقتی چشمم آب آورده، در خواب معشوقه‌ام را با مایو می‌بینم.

- زندگی حاصل جمع عمر گذشته و عمر نگذشته است.

- گرسنگی، سالن سخنرانی دهان را تبدیل به سالن غذاخوری می‌کند.

- زندگی راهی پیش پای موجودات می‌گذارد که به قیمت جانشان تمام می‌شود.

- اگر برف می‌دانست کرۀ خاکی اینقدر کثیف است، هنگام فرود آمدن، لباس سفید نمی‌پوشید.

- آدم پر توقع همیشه انتظار دارد پرندۀ محبوس برایش آواز آسمانی بخواند.

- عاشق کاغذ سفیدی هستم که حرف‌های قلم دروغگو را باور نمی‌کند.

- آرزو می‌کنم آدم دروغگو پس از باسواد شدن، راست بنویسد.

- عاشق خربزه‌ام، زیرا مثل هندوانه تخمه‌هایش را در سلول انفرادی محبوس نمی‌کند.

- آدم پر چانه به گوش شنونده بیشتر از گوش خودش احتیاج دارد.

- لبخند بدون پشتوانه صادر نمی‌کنم.

-آنچنان در تو غرق شده‌ام که وقتی برابر آینه می‌ایستم تو را می‌بینم.

- مد، بالش زیر سر دریا می‌گذارد، جزر آن را برمی‌دارد.

- مطالعه در گورستان، احتیاج به ورق زدن سنگ قبرها ندارد.

- به عیادت درختی رفتم که در بهار سبز نشد.

- ساعت زنانه وقتی هم بخوابد تیک‌تاک می‌کند.

- زندگی از شمال-جنوب-مغرب-مشرق به مرگ محدود است.

- کسی خودکشی می‌کند که از مردن مأیوس است.

- ناف، نمره صفری است که طبیعت به شکم بی‌هنر داده است.

-  نه در شب گذشته و نه در شب آینده چراغی روشن نیست.

- به واژه‌هایی که سواد دارند، نامۀ فدایت شوم می‌نویسم.

- آدمی که خودکشی می‌کند از مرگ بیشتر از زندگی حرف‌شنوی دارد.

- اگر مقصد کوی یار باشد، امکان دارد همسفر، رقیب از کار دربیاید.

- به تو بیشتر از خودم احتیاج دارم.

- قلبم یکی در میان برای خودم می‌زند.

- حرف‌هایش آنچنان آتشین بود که از گوشم دود زبانه کشید.

- نمی‌شود با لبخند ساختگی کلاه سر شادی گذاشت.

- دایره آنچنان مرکزش را در آغوش گرفت که شعاعش مساوی صفر شد.

 

 

یه جمله هم می‌خوام به کاریکلماتورهاش انتقاد کنم؛ تنوع خیلی مهمه و این خسته‌کننده‌س وقتی کاریکلماتورهای این کتاب رو می‌خونی و متوجه می‌شی یه جاهایی انگار سوزن ِ نویسنده گیر کرده؛ هنگام مطالعۀ این جمله ها بارها پیش می‌آد کلافه می‌شید از بس که یه جاهایی نویسنده دیگه شورشو درآورده این‌قدر گیر داده به موضوعی. اما به هر حال، قریحۀ این آدم این‌قدر جوشش داشته که امثال منی با حداقل دو نسل اختلاف سنی رو تحت تأثیر قرار بده و نظرمونو جلب کنه.

 

به هرحال، این کتاب جالبی‌یه که مشتری‌های خاص خودشو داره. خوندن مطلب آقای هدایتی هم در این‌باره خالی از لطف نیست.

 

موضوع: بر روی پیش‌خوان
تاريخ: شنبه، ۵ بهمن ، ۱۳۸۷

 

 

صد دقیقه تا بهشت / مجید تولایی / انتشارات مستند / چاپ اول /١٣٨۶/ ١٠۴صفحه /١٢٠٠تومان

 

 

 

 

 

این کتاب مجموعه‌ای از صد خاطرۀ مربوط به سیدمحمد حسینی‌بهشتی‌یه که با انتخاب و بازنویسی مجید تولایی برای نشر تدارک دیده شده. انتخاب خاطره‌ها تحسین برانگیزه و لحنی که نویسنده برای بیان‌شون به کار برده، جذاب و شیواست. خاطره‌ها بسیار کوتاه و با ادبیات داستانی نوشته شدن. یعنی می‌تونید چند نمونه از این صد خاطره رو بخونیدو تحت تأثیر قرار نگیرید؟

 

استفاده از چنین فرمی برای خاطره‌گویی تازه‌گی داره. این کتاب جیبی از جمله بهترین کتاب‌هایی بوده که از نمایش‌گاه کتاب امسال تهیه‌شون کردم. البته توی نمایش‌گاه، توسط غرفۀ نشر بقعه که متولی نشر آثار شهید بهشتی‌یه عرضه می‌شد.

 

برای نمونه چند خاطره رو نقل می‌کنم. جرعه جرعه مطالعه کنید. چه قدر کم داریم از این آدم‌ها و چه قدر نیـاز داریم این روزها به امثال بهشتی که این‌چنین بود:

 

 

 

طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.

 

 

                                         ***

 

 

 

از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

 

 

                                         ***

 

 

صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.

 

 

                                         ***

 

 

بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.

 

 

                                         ***

 

 

به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.

تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.

 

 

                                         ***

 

 

الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!

 

 

                                         ***

 

 

بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده!  گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.

 

 

                                         ***

 

 

همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.

اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.

 

 

                                         ***

 

 

به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی»

قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات…

 

 

                                         ***

 

 

مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم!  پرسید مگه شما نمی‌آیی؟  گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.

 

 

                                         ***

 

 

گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

 

 

                                         ***

 

 

رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت…

 

 

                                         ***

 

 

با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.

هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.

 

 

                                         ***

 

 

اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

 

موضوع: بر روی پیش‌خوان
تاريخ: دوشنبه، ۲۳ دی ، ۱۳۸۷

 
  

۱۱ شهریور ۸۹

یه آی‌پی هست از دهلی که مرتب به این‌جا سر می‌زنه. خیلی کنج‌کاوم باهاش آشنا بشم؛ و ازش بپرسم چیزی که دنبال‌شه رو پیدا کرده یا نه.


ممنون می‌شم کامنت بذاره یا میل بزنه با هم حرف بزنیم.