«…حرکتی کردم که او را از در بیندازم بیرون. اما آخر باید می‌فهمیدم چه مرگش است. پدر سوخته توی اطاقم و در حین انجام وظیفه فحشم می‌داد. آنهم این‌طور! به مدیر یک دبستان… لابد این مردک بیخودی سگ به دهان خود نبسته. ولی آخر به من چکار دارد…»


(مدیر مدرسه، جلال آل احمد، نشر خرم، ص۱۱۵)


موضوع: ترکیب‌های بدیع ادبی
تاريخ: چهارشنبه، ۱۶ تیر ، ۱۳۸۹

 

«…ستوان پشت میز نشست و مثل روزهای گذشته با شنیدن غژ و غژ صندلی، صورتش را در هم کشید و آنقدر به صدای تلفن نگاه کرد تا بالاخره استوار گوشی را برداشت…»


(یوزپلنگانی که با من دویده‌اند، بیژن نجدی، نشر مرکز، ص۱۴، داستان «استخری پر از کابوس»)


موضوع: ترکیب‌های بدیع ادبی
تاريخ: چهارشنبه، ۱۶ تیر ، ۱۳۸۹

 
  

۱۱ شهریور ۸۹

یه آی‌پی هست از دهلی که مرتب به این‌جا سر می‌زنه. خیلی کنج‌کاوم باهاش آشنا بشم؛ و ازش بپرسم چیزی که دنبال‌شه رو پیدا کرده یا نه.


ممنون می‌شم کامنت بذاره یا میل بزنه با هم حرف بزنیم.