قتلگاه است، خطر پشت خطر بسیار است
بگذارید ببُرند… که سر بسیار است…

 

چشم وا کرد و نظر کرد به وجه اللهش
در خط عشق از این گونه نظر بسیار است

 

قیمت سر چقدر هست؟ کسی می‌داند؟
سر بازار چه اظهارنظر بسیار است

 

تیغ، حلق پسرش را که به مسلخ می‌برد

مادرش گفت: ببُرید، … پسر بسیار است

 

همسرش گفت: دلم سوخته، اما به خدا
از من سوخته هم سوخته‌تر بسیار است

 

پدرش خنده زد و ما همه دلگرم شدیم
مطمئنیم که این گونه پدر بسیار است

 

حججی رفت و نرفت از دل ما خاطره‌اش
تا بدانید که جاویدالاثر بسیار است

 

 

ایوب پرندآور

 

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، 17 مهر ، 1396

 

«سیف‌الدین ابوالمحامد محمد فرغانی» از شاعران قرن هفتم و هشتم هجری است که در سال ۷۴۹ هجری قمری در یکی از خانقاه‌های آقسرا از دنیا رفت. او صوفی‌مسلک و حنفی‌مذهب بود.

 

ای قوم! درین عزا بگریید

بر كشتهٔ كربلا بگریید

با این دلِ مرده، خنده تا كی؟

امروز درین عزا بگریید

فرزند رسول را بكشتند

از بهر خدای را بگریید

از خون جگر، سرشک سازید

بهر دل مصطفی بگریید

وَز معدنِ دل به اشکِ چون دُر

بر گوهر مرتضی بگریید

با نعمت عافیت به صد چشم

بر اهل چنین بلا بگریید

دلخستهٔ ماتم حسینید

ای خسته‌دلان! هلا بگریید

در ماتم او خَمُش مباشید

یا نعره زنید یا بگریید

تا روح  كه متصل به جسم است

از تن نشود جدا  بگریید

در گریه، سخن نكو نیاید

من می‌گویم، شما بگریید

بر جور و جفای آن جماعت

یک دم ز سر صفا بگریید

اشک از پی چیست؟ تا بریزید

چشم از پی چیست؟ تا بگریید

در گریه به صد زبان بنالید

در پرده به صد نوا بگریید

نسیان گنه صواب نبوَد

کردید بسی خطا بگریید

تا شسته شود كدورت دل

یكدم نرسد صفا، بگریید

وز بهر نزول غیث رحمت

چون ابر، گَهِ دعا بگریید

 

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: شنبه، 1 مهر ، 1396

 

یَرِه‌گَه کار مو و تو دِرَه بالا می‌گیرَه

ذره‌ذره دِرَه عشقت تو دلُم جا می‌گیرَه

 

روز اول به خودُم گفتُم اِیَم مثل بَقی

حالا کم‌کم می‌بینُم کار دِرَه بالا می‌گیرَه

 

چن شَبَه واز مث بیس سال پیش از ای مرغ دلُم

تو زمستون بَهنِۀ سبزه و صحرا می‌گیرَه

 

چن شَبَه واز مِدوزُم چشهامه تا صبحه به چُخت

یا به یک سَم بیخودی مات مِمَنَه، را می‌گیرَه

 

تا سحر جُل مزنم خواب به سراغم نِمیه

هی دلُم مثل بَچَه بهنۀ بیجا می‌گیرَه

 

موگومش هر چی که مرگت چیَه کوفتی! نمِگَه

عوضش نق مِزَنَه ذکر خدایا می‌گیرَه

 

پیری و معرکه‌گیری که مِگَن کار مویَه

دفتر عمر، دِرَه صفحۀ پینجا می‌گیرَه

 

او که عاشق شده پنهون مُکُنه مثل اویه

که سِوار شتر و پوشتشِه دولّا می‌گیرَه

 

کُتا کردن دامنار تا بیخ رون مشتی عماد!

دیگَه مجنون توی خواب دامن لیلا می‌گیرَه

 

 

 

عماد خراسانی

 

 

 

یَرَه: جانم، عزیزم

دِرَه: داره، دارد

ایَم: این هم

بَقی: بقیه

بَهنَه: بهانه

مودوزم: می‌دوزم

صبحه: صبح

چُخت: سقف

سَم: سمت

مِمَنَه: می‌ماند

جُل: وول

مِزِنُم: می‌زنم

نِمیَه: نمی‌آید

موگومِش: می‌گویمش

نَمِگه: نمی‌گوید

مُویَه: من است، منه

مُکُنَه: می‌کند

اویَه: اوست

پوشتِشه: پشتش را

کُتا: کوتاه

 

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، 7 دی ، 1393

 

 

زاهد و سبحۀ صد دانه و ذکر سحری

 من و پیمودنِ پیمانه و دیوانه‌گری

 

چون همه وضع جهانِ گذران در گذر است

 مگذر از عالم ِ شیدایی و شوریده‌سری

 

تا کی از شعبدۀ دور ِ فلک خواهد بود

بادهٔ عیش به جام ِ من و کام ِ دگری

 

تا شدم بی‌خبر از خویش، خبرها دارم

بی‌خبر شو که خبرهاست در این بی‌خبری

 

تا شدم بی‌اثر، از ناله اثرها دیدم

بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری

 

تا زدم لافِ هنر خواجه به هیچم نخرید

بی‌هنر شو که هنرهاست در این بی‌هنری


تا سر ِ خود نسپردیم به خاکِ در ِ دوست

 خاطر آسوده نگشتیم از این دربه‌دری

 

بیستون تابِ دم ِ تیشهٔ فرهاد نداشت

عشق را بین که از آن کوهِ گران شد کمری

 

تا فروغی خطِ آن ماه درخشان سر زد

فارغم روز و شب از فتنۀ دور ِ قمری

 

 

 

 

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، 13 مهر ، 1393

 

 

ای دل، به دلِ دوست دگر راه نداری

ای سینه بسوزی که دگر آه نداری

 

تا سوزم و آتش فکنم در دلِ هستی

ای کورۀ غم، شعلۀ دلخواه نداری

 

ای بی‌خبر از عشق، سخن با تو چه گویم

چون دیدۀ بینا، دل آگاه نداری

 

چون آب روان می‎گذرد از دل خارا

ای اشک، چرا در دل او راه نداری

 

گفتا ز محبت سخن و گفتمش از درد

دم در کش از این قصه، که بالله نداری

 

در بیم و امیدم گذرد روز و شب ای دوست

گاهت سر ِ مهر است، ولی گاه نداری

 

 

 

سیدمحمود گلشن کردستانی

 

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: شنبه، 30 آذر ، 1392

 

من نمی‌گویم که عاقل باش یا دیوانه باش

گر به جانان آشنائی از جهان بیگانه باش

 

گر سر  مقصود داری موبه‌مو جوینده شو

ور وصال گنج خواهی سربه‌سر ویرانه باش

 

گر ز تیر غمزه خونت ریخت ساقی دم نزن

ور به‌جای باده زهرت داد در شکرانه باش

 

چون قدح از دست مستان می‌خوری مستانه خور

چون قدم در خیل مردان می‌زنی مردانه باش

 

گر مقام خوش‌دلی می‌خواهی از دور سپهر

شام در مستی سحر در نعرۀ مستانه باش

 

گر شبی در خانۀ جانانه مهمانت کنند

گول نعمت را نخور مشغول صاحب‌خانه باش

 

یا مسلمان باش یا کافر دو رنگی تا به کی

یا مقیم کعبه شو یا ساکن بت‌خانه باش

 

یا که در ظاهر فروغی ذکر درویشی مکن

یا که در باطن مرید خسرو فرزانه باش

 

 

 

 

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: جمعه، 21 تیر ، 1392

 

انگلیسان رضای سارق را

اندرین ملک شه‌رضا کردند


پس ِ چندی از او برنجیدند

عیب او جمله برملا کردند


خُبثِ او را به ملک جار زدند

مشت او را به دهر وا کردند


چون که بدنام گشت و کرد فرار

افتخاری دگر نصیب ما کردند


طفل آن دزد بی‌مروّت را

اندرین ملک پادشا کردند



***




شاهی که بس به مردی خود افتخار کرد

همچون زنان ز هیبت دشمن فرار کرد


نقشی شگرف باخت بریتانیا به ملک

و این خلق را ز بازی خود تار و مار کرد


ز اصطبل روس نرّه‌خری را برون کشید

و او را به دوش مردم ایران سوار کرد


سی و دو سال بود کم از امتیاز نفت

افزود شصت سال و درش استوار کرد




محمدتقی بهار


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، 3 تیر ، 1392

 

مرد آن باشد که چون او را رهی بنموده شد

در همان ساعت به پای همتش پیموده شد

 

مرد آن باشد که چشم و گوش و دست و پای او

جمله در راه خدا بهر خدا فرسوده شد

 

مرد آن باشد که دنیای دنی را چون شناخت

همتِ عالیش از لذات آن آسوده شد

 

مرد آن باشد که آتش در هوای نفس زد

پیش از آن کاندر لحد ارکان چشمش توده شد

 

مرد آن باشد که بهر جلوۀ انوار حق

کرد صیقل تا که مرآت دلش بزدوده شد

 

مرد آن باشد که او هرچند علم آموخت، باز

کرد کوشش تا دگر بر دانشش افزوده شد

 

مرد آن باشد که کرد او غسل در اشک ندم

دست و پایش چون به لوث معصیت آلوده شد

 

عمر صرف گفتگو کردیم و کس فیضی نبرد

خود خجل گشتیم از خود، سعی ما بیهوده شد

 

ای دریغا، خلق را گوش ِ پذیرفتن کرست

آنچه گفتی «فیض» در پندِ کسان نشنوده شد

 

 

 

فیض کاشانی

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، 9 دی ، 1391

 

پشت این پنجره باران قشنگی‌ست گلم

حال من حال پریشان قشنگی‌ست گلم


قبل از آنی که بیایی چه کویری بودم…

زندگی با تو چه گلدان قشنگی‌ست گلم


سرنوشت من و تو روز ازل تعیین شد…

فال ما داخل فنجان قشنگی‌ست گلم


نوحم از لطف تو بانو… که تمام عمرم:

«راه رفتن توی ‌دالان قشنگی»‌ست گلم


من لامذهب بی‌دین به تو ایمان دارم

خیلی این کفر من ایمان قشنگی‌ست گلم


حاضرم بندۀ چشمان سیاهت باشم

توی چشمان تو شیطان قشنگی‌ست گلم


یوسفم! بوی تو کافی‌ست مرا… این دنیا…

با حضور تو چه کنعان قشنگی‌ست گلم



مهدی جهانداری


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: سه شنبه، 8 آبان ، 1391

 

درد یک پنجره را پنجره‌ها می‌فهمند

معنی کور شدن را گره‌ها می‌فهمند


سخت بالا بروی، ساده بیایـــــی پایین

قصه‌ی تلخ مرا سرسره‌ها می‌فهمند


یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم‌ها بیشتر از حنجره‌ها می‌فهمند


آنــچه از رفتنت آمد بــــــه سرم را فـــردا

مردم از خواندن این تذکره‌ها می‌فهمند


نه نفهمید کســــی منزلت شمس مرا

قرن‌ها بعد در آن کنگره‌ها می‌فهمند




کاظم بهمنی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، 25 مهر ، 1391

 

مرا راه گلو‌ ای بغض غم، وا می‌کنی یا نه؟

برایم چاره‌ای جز گریه پیدا می‌کنی یا نه؟


ببین سوز درونم از خطوط چهره‌ام پیداست

تو هم در چهره‌ام غم را تماشا می‌کنی یا نه؟


دلم در هر طپش صد بار آواز تو را خوانَد

نمی‌دانم تو هم یاد دل ما می‌کنی یا نه؟


فشردم بار‌ها زنگ در می‌خانه‌ی چشمت

که آیا بین عشاقت مرا جا می‌کنی یا نه


تو در قلب منی هرجا که هستی هر کجا باشی

ندانم کنج این ویرانه مأوا می‌کنی یا نه


گلی، باغی، بهاری، گلشنی، چون عطر صحرایی

برای دیدن گل عزم صحرا می‌کنی یا نه؟


چنان امروز زیبا‌تر ز دیروزی، که گیجم من

تو خود را اینچنین هر روز زیبا می‌کنی یا نه


میان عقل من با عشق تو دعواست روز و شب

تو هم مانند من با خویش دعوا می‌کنی یا نه؟



احسان تاجی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: سه شنبه، 24 مهر ، 1391

 

چون شیر ِ عاشقی که به آهوی پرغرور

من عاشقم به دیدنت از تپه‌های دور


من تشنه‌ام بـه رد شدنت از قلمرو ام

آهو! بیا و رد شو از این دشتِ سوت و کور


رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِ هر عبور


آواره‌ی نجابت چشمان شرجی‌ات

توریستهای نقشه به دستِ بلوند و بور


هـرگاه حین گپ زدنت خنده می‌کنی

انگار «ذوالفنون» زده از «اصفهان» به «شور»


دردی دوا نمی‌کند از من ترانه‌هام

من آرزوی وصل تو را می‌برم به گور


مرجان! ببخش «داش آکلت» رفت و دم نزد

از آنچه رفت بر سر این دل، دلِ صبور


تعریف کردم از تو ، تو را چشم می‌زنند

هان ای غزل! بسوز که چشم حسود کور!




حامد عسکری


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، 23 مهر ، 1391

 

از زخم شناسنامه دارند هنوز

در مسجد خون اقامه دارند هنوز

آنان همه از تبار باران بودند

رفتند ولی ادامه دارند هنوز



هادی فردوسی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، 25 تیر ، 1391

 

هرچه کُنی بُکن، مَـکُـن ترکِ من ای نگار من

هرچه بَـری ببـَر، مَبَـر سنگدلی به کار من


هرچه هِلی بـهــِل، مَهــِل پرده به روی چون قمــر

هرچه دَری بــِدَر، مَـدر پردۀ اعتبـار من


هرچه دَهی بده، مَده زلف به باد، ای صنم

هرچه نهی بنـه، مَنـِه دام به رهگذار من


هر چه بُری بــِبُــر، مَبُــر رشتۀ الفتِ مرا

هرچه کَنی بــِکَن، مَـکَن خانۀ‌ اختيار من


هرچه رَوی بُـرو، مَـرو راهِ خلافِ دوستی

هرچه زَنی بــِزَن، مَـزَن طعنه به روزگار من




شوریـدۀ شیــرازی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، 24 اردیبهشت ، 1391

 

راویان گفته‌اند ـ‌با تخمین‌ـ

شصت هفتاد سال پیش از این


لب یک دشت خشک لم‌یزرع

خالی از آب و عاری از مرتع


در بیابان غیرحاصل‌خیز

زیر پای همین خلیج عزیز


یک نفر آدم خفیف و ضعیف

لاغر و بویناک و عور و کثیف


کج و کول و فجیع و رقت‌بار

ساده و گیج و ناقص و بیمار


گنگ و بی‌خانمان و صحراگرد

حال او زار و رنگِ رویش زرد


عربِ لاتمیز نامش بود

مذهب جاهلی مرامش بود


روی آیینه‌اش نشسته به زنگ

منزجر از تمدن و فرهنگ


شتری بود و او سوارش بود

خوردن سوسمار کارش بود


صید ماهی کلان‌ترین هنرش

خاک عالم نشسته روی سرش


تازه در عین این سبک‌شأنی

داشت یک ادعای بی‌معنی


هی می‌افراشت کله و گردن

از تفاخر به دین حق کردن


مدعایش ـ‌که غایت جلبی است

اینکه: اسلام مذهبی عربی است


::



ادامهٔ مطلب

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، 16 اردیبهشت ، 1391

 

زخمی‌ام التیام می‌خواهم

التیام از امام می‌خواهم


السلامُ علیک یا ساقی

من علیک‌السلام می‌خواهم


مستی‌ام را بیا دوچندان کن

جام می پشت جام می‌خواهم


گاه‌گاهی کمی جنون دارم

من جنونی مدام می‌خواهم


تا بگردم کمی به دور سرت

طوف بیت‌الحرام می‌خواهم


لحظۀ مرگ چشم در راهم

از تو حسن ختام می‌خواهم


در نجف سینه بی‌قرار از عشق

گفت لایمکن الفرار از عشق



سیدحمیدرضا برقعی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، 12 اردیبهشت ، 1391

 

الهی به مستانِ می‌خانه‌ات

به عقل‌آفرینانِ دیوانه‌ات


به دُردی‌کش لُجّهٔ کبریا

که آمد به شأنش فرود انّما


به دُرّی که عرش است او را صدف

به ساقیِ کوثر، به شاهِ نجف


به رندانِ سرمستِ آگاه‌دل

که هرگز نرفتند جز راهِ دل


کزان خوب‌رو، چشم ِ بد دور باد

غلط دور گفتم که خود کور باد


به مستانِ افتاده در پای خُم

به مخمور با مرگ با اُشتُلُم


که خاکم گِل از آبِ انگور کن

سراپای من آتشِ طور کن


خدا را به جان خراباتیان

کزین تهمت هستیَم وارهان


به می‌خانهٔ وحدتم راه ده

دلِ زنده و جانِ آگاه ده


که از کثرتِ خلق تنگ‌آمدم

به هر جا شدم سر به سنگ آمدم


بیا ساقیا می بگردش در آر

که دل‌گیرم از گردشِ روزگار


مِی‌یی ده که چون ریزیَش در سبو

بر ‌آرد سبو از دل آواز هو


از آن می که در دل چو منزل کند

بدن را فروزان‌تر از دل کند


از آن می که گر عکسش افتد به جان

توانی به‌جان دید حق را عیان


از آن می که چون شیشه بر لب زند

لبِ شیشه تبخاله از تب زند


میِ معنی‌افروز صورت‌گداز

می‌یی گشته معجونِ راز و نیاز


از آن آب، کاتش به جان افکند

اگر پیر باشد جوان افکند


می‌یی را کزو جسم  جانی کند

به باده، زمین، آسمانی کند


می‌یی از منی و تویی گشته پاک

شود جان، چکد قطره‌ای گر به خاک


به انوار می‌خانه ره‌پوی، آه

چه می‌خواهی از مسجد و خانقاه


بیا تا سری در سر خُم کنیم

من و تو، تو و من، همه گم کنیم


بیا تا به ساقی کنیم اتفاق

درون‌ها مصفا کنیم از نفاق


«رضی» روز محشر علی ساقی است

مکن ترکِ می تا نفس باقی است




رضی‌الدین آرتیمانی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، 10 اردیبهشت ، 1391

 

گر ز شمعت چراغی افروزیم

خرمن ِ خویش را بدان سوزیم


در غمت دود از آن به عرش رسد

کاتشی از درون برافروزیم


آفتابِ جمال  بر ما تاب

زانکِ ما بی‌رُخت سیه‌روزیم


تا ببینیم روی خوبت را

از دو عالم دو دیده بردوزیم


مایۀ جان و دل براندازیم

به ز عشقت  چه مایه اندوزیم؟


همچو طفلان به مکتبِ حُسنت

ابجدِ عشق را بیاموزیم


در غم عشق اگر رود سر ما

ای عراقی، برو که فیروزیم



فخرالدین عراقی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، 15 فروردین ، 1391

 

ای سرفه‌ات ردیفِ غزل‌های سوخته

جا مانده‌ای میان دکل‌های سوخته


در روزهای خردلی ِ سرفه‌ات، چقدر

گُل می‌کنند در تو دُمل‌های سوخته


بی‌هوشی از عفونت این کهنه‌زخم‌ها

افتاده‌ای به دست اجل‌های سوخته


دارم میان کوچه تو را جار می‌زنم

ای یادگار کهنه‌مثل‌های سوخته


داری به اوج می‌روی و پیش پای تو

افتاده‌اند ماه و زحل‌های سوخته


با این ردیف و قافیه بهتر نمی‌شوی

ای سرفه‌ات ردیف غزل‌های سوخته




دانیال رحمانیان


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، 16 اسفند ، 1390

 

دو سه روز است دلم در تب و تابی دگر است

به نظر می‌رسد  آغاز عذابی دگر است


گر چه کبک دلم از چنگ عقابی رسته

بال و پر بسته‌ی چنگال عقابی دگر است


هر چه گویم: دل غفلت‌زده‌ام! خواب بس است

این نه آن چشمه‌ی جوشان، که سرابی دگر است


ولی افسوس! که دل -‌این دل وامانده‌ی‌-  من

نیست آگاه و از این خواب، به خوابی دگر است


باز هم در‌به‌در کوه و بیابان گشتن

این همان عاقبت خانه‌خرابی دگر است



علی‌محمد محمدی



موضوع: گزیده شعر
تاريخ: سه شنبه، 2 اسفند ، 1390

 

اگر سرم برود در سر وفای شما

ز سر برون نرود هرگزم هوای شما

 

به خاک پای شما کان‌زمان که خاک شوم

هنوز بر نکنم دل ز خاک پای شما

 

چو مرغ جان من از آشیان هوا گیرد

کند نزول به خاک در سرای شما

 

در آن زمان که روند از قفای تابوتم

بود مرا دل سرگشته در قفای شما

 

شوم نشانه‌ی تیر قضا بدان اومید

که جان ببازم و حاصل کنم رضای شما

 

که را به‌جای شما در جهان توانم دید

چرا که نیست مرا هیچکس به‌جای شما

 

ز بندگی شما صد هزارم آزادیست

که سلطنت کند آنکو بود گدای شما

 

گرم دعای شما ورد جان بود چه عجب

که هست روز و شب اوراد من دعای شما

 

کجا سزای شما خدمتی توانم کرد

جز اینکه روی نپیچم ز ناسزای شما

 

غریب نیست اگر شد ز خویش بیگانه

هر آن غریب که گشتست آشنای شما

 

اگر به غیر شما می‌کند نظر خواجو

چو آب می‌شودش دیده از حیای شما

 

 

 

خواجوی کرمانی

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، 30 بهمن ، 1390

 

آرام کسی رد شده اما ضربانش

باید بنویسم غزلی تا هیجانش…


عطر خوش نعنای تو در حلقه‌ای از دود

سرگیجه‌ی این شهر، من و نقش جهانش


آواز بیاتی و چه خوب است که یک شب

عریان بشوی در وسط جامه درانش


از روی لب توست که در حاشیه‌ی قم

هی شعبه زده حاج‌حسین و پسرانش


این شعر فقط تاب و تب رد شدنت بود

چیزی که عیان است چه حاجت به بیانش


دنباله‌ی موهای تو بر صفحه‌ی کاغذ

آرام کسی رد شده اما ضربانش…



حسام بهرامی


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده شعر
تاريخ: سه شنبه، 27 دی ، 1390

 

سوار ِ گمشده را از میان راه گرفتی

چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی


شبیه کشتی نوحی، نه! مهربان‌تر از اویی

که حرّ ِ بد شده را هم تو در پناه گرفتی


چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود

حسین ِ فاطمه!  می‌گفتم اشتباه گرفتی


من آمدم که تو را با سپاه و تیر بگیرم

مرا به تیر نگاهی تو بی‌سپاه گرفتی


بگو چرا نشوم آب که دست یخ‌زده‌ام را

دویدی و نرسیده به خیمه‌گاه گرفتی


چنان تبسم گرمی نشانده‌ای به لبانت

که از دل نگرانم مجال آه گرفتی


رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت

تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی




قاسم صرافان


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، 13 آذر ، 1390

 

روضه‌خوان گفت که لیلا پسری داشت که رویش

به درخشندگی ماه که عباس عمویش


روضه‌خوان گفت که لیلا پسری داشت که مجنون

پسری داشت که می‌رفت و نگاه تو به سویش


پسری خوش قد و قامت پسری صبح قیامت

روضه‌خوان گفت که در باد پریشان شده مویش


آسمان بار امانت نتوانست کشیدن

که بریدند خدایا که شکستند سبویش


روضه‌خوان تاب نیاورد عمو آب نیاورد

روضه‌خوان آمد و زانو زد و بوسید گلویش




مهدی جهاندار


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، 13 آذر ، 1390

 

فکری به حال ماهی در التهاب کن

بابا  برای تشنگی من  شتاب کن


دردی عمیق در رگ من تیر می‌کشد

من را برای ذبح عظیم انتخاب کن


هَل مِن مُعین توست که لبیک می‌دهم

اَمَّن یُجیب‌های مرا مستجاب کن


من روی دست‌های تو قد می‌کشم، پدر

از این به بعد روی نبردم حساب کن


داغ جوان چه زود تو را پیر کرده است!

با خون من، محاسن خود را خضاب کن


گهواره هم که تاب ندارد بدون من

فکری به حال خاطره‌های رباب کن


وقتش رسیده نیزۀ خود را عَلَم کنند

هفتاد و دومین غزلت را کتاب کن




وحیده گرجی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، 13 آذر ، 1390

 

ياد بعضی نفرات

روشنَم می‌دارد…

قوّتم می‌بخشد

ره می‌اندازد

و اجاقِ كهن ِ  سردِ سَرايم

گرم می‌آيد از گرمی ِ عالی‌دَمِشان.


نام بعضی نفرات

رزقِ روحم شده است.

وقت هر دلتنگی

سويشان دارم دست

جرئتم می‌بخشد

روشنم می‌دارد.



نیمـا یوشیـج


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، 2 آذر ، 1390

 

تا مشهد اگر كه دربه‌در می‌گردم

من در پی خود، پی خبر می‌گردم

يک شب بگذار تا خودم باشم جسم!

من می‌روم و سريع برمی‌گردم

 

 

سید‌علی‌اصغر علوی

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، 1 آبان ، 1390

 

طرفی نبستم زین جهان استغفرالله‌العظیم

خسبیدم و شد کاروان استغفرالله‌العظیم


عمر عزیزم شد تلف اندر پی آب و علف

کاری نکردم بهر جان استغفرالله‌العظیم


زین پس مگر سودی کنم تدبیر بهبودی کنم

بگذشتها خود شد زیان استغفرالله‌العظیم


بیحد گناهان کرده‌ام بس جور و طغیان کرده‌ام

زین جرمهای بیکران استغفرالله‌العظیم


با این و آن گشتم بسی بردم بسر با هر کسی

طرفی نبستم زین و آن استغفرالله‌العظیم


هرچند جویم من کنار زین عالم ناپایدار

تقدیرم آرد در میان استغفرالله‌العظیم


هی‌هی نمیدانم چرا افتادم اندر این بلا

این نکته شد بر من نهان استغفرالله‌العظیم


جان میرود سوی علا تن میرود سوی بلا

از امتزاج این و آن استغفرالله‌العظیم


گاهی رهم دنیی زند گه سدرهٔ عقبی شود

هم زین جهان هم زآن جهان استغفرالله‌العظیم


هر دم شوم نادم دگر گیرم گناهان را ز سر

یا رب انت المستعان استغفرالله‌العظیم


از بس زدم بر توبه سنگ شد توبۀ من عار و ننگ

از اصل جرم و جبر آن استغفرالله‌العظیم


از بس زدم بر توبه راه شد توبه بدتر از گناه

هر دم هم از این هم ز آن استغفرالله‌العظیم


زین عقدهای سست و مست زین توبه‌های نادرست

لحظه‌به‌لحظه آن‌به‌آن استغفرالله‌العظیم


ده بار و صد بار و هزار ای فیض کم باشد بیار

هر دم جهان اندر جهان استغفرالله‌العظیم



فیض کاشانی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، 18 مهر ، 1390

 

گرچه ناآگاه خنجر می‌زنند،

دوستان هم گاه خنجر می‌زنند


گاه بهر مال، اشباه‌الرجال

گاه بهر جاه، خنجر می‌زنند


روز ِ روشن، خیل شاعرپیشگان

با هلال ماه، خنجر می‌زنند


بانوان، دل‌نازک و کم‌طاقت‌اند

با کمی اکراه خنجر می‌زنند


پیروان حکمتِ «خیر الامور…»

در میان راه خنجر می‌زنند


دودمردان، در تکاپوی علف

یا که مشتی کاه، خنجر می‌زنند


رستمانِ نشئه در خوانِ نخست

بیژنان، در چاه خنجر می‌زنند


مؤمنان آیینۀ یکدیگرند

لیک، اما… آه، خنجر می‌زنند


عارفان هم گاه‌گاه از پشت سر

فی سبیل الله خنجر می‌زنند


عده‌ای هق‌هق‌کنان و عده‌ای

قاه اندر قاه  خنجر می‌زنند



ای برادر!  بد به دل وارد مکن

در زمان شاه خنجر می‌زنند!



سیدحسن حسینی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، 20 تیر ، 1390

 

دانی که چیست دولت؟  دیدار یار دیدن

یک چایِ داغ ِ لب‌سوز، با قند سرکشیدن


عالی‌ست با مکافات فوق لیسانس گشتن

وان گه سماق‌ها را با دوستان مکیدن


پز می‌دهی که بازار از جنس هست لب‌ریز

کو پول و کو درآمد؟  کو قدرتِ خریدن؟


ما روز و شب به‌ناچار شب‌کار و روزکاریم

اما همیشه لنگیم با این‌همه دویدن


ای بختِ لامروّت!  تو معرفت نداری؟

حدّ و حساب دارد خوابیدن و کپیدن


روزی سه چار ساعت، ما و صفِ اتوبوس

اما شما و هر روز در بنزها لمیدن


تو کاهی، ای درآمد!  خرج است همچنان کوه

داری عجب تخصّص در کار ِ ورپریدن


وقتی که نیست پارتی، قارداش! نتیجه یوخدور

در جستجوی کاری، هی گیوه ورکشیدن


پیش رئیس رفتن سودی جز این ندارد:

حرفِ حساب گفتن، پرت و پلا شنیدن



محمد حاجی‌حسینی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: جمعه، 10 تیر ، 1390