یَرِه‌گَه کار مو و تو دِرَه بالا می‌گیرَه

ذره‌ذره دِرَه عشقت تو دلُم جا می‌گیرَه

 

روز اول به خودُم گفتُم اِیَم مثل بَقی

حالا کم‌کم می‌بینُم کار دِرَه بالا می‌گیرَه

 

چن شَبَه واز مث بیس سال پیش از ای مرغ دلُم

تو زمستون بَهنِۀ سبزه و صحرا می‌گیرَه

 

چن شَبَه واز مِدوزُم چشهامه تا صبحه به چُخت

یا به یک سَم بیخودی مات مِمَنَه، را می‌گیرَه

 

تا سحر جُل مزنم خواب به سراغم نِمیه

هی دلُم مثل بَچَه بهنۀ بیجا می‌گیرَه

 

موگومش هر چی که مرگت چیَه کوفتی! نمِگَه

عوضش نق مِزَنَه ذکر خدایا می‌گیرَه

 

پیری و معرکه‌گیری که مِگَن کار مویَه

دفتر عمر، دِرَه صفحۀ پینجا می‌گیرَه

 

او که عاشق شده پنهون مُکُنه مثل اویه

که سِوار شتر و پوشتشِه دولّا می‌گیرَه

 

کُتا کردن دامنار تا بیخ رون مشتی عماد!

دیگَه مجنون توی خواب دامن لیلا می‌گیرَه

 

 

 

عماد خراسانی

 

 

 

یَرَه: جانم، عزیزم

دِرَه: داره، دارد

ایَم: این هم

بَقی: بقیه

بَهنَه: بهانه

مودوزم: می‌دوزم

صبحه: صبح

چُخت: سقف

سَم: سمت

مِمَنَه: می‌ماند

جُل: وول

مِزِنُم: می‌زنم

نِمیَه: نمی‌آید

موگومِش: می‌گویمش

نَمِگه: نمی‌گوید

مُویَه: من است، منه

مُکُنَه: می‌کند

اویَه: اوست

پوشتِشه: پشتش را

کُتا: کوتاه

 

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، ۷ دی ، ۱۳۹۳

 

 

زاهد و سبحۀ صد دانه و ذکر سحری

 من و پیمودنِ پیمانه و دیوانه‌گری

 

چون همه وضع جهانِ گذران در گذر است

 مگذر از عالم ِ شیدایی و شوریده‌سری

 

تا کی از شعبدۀ دور ِ فلک خواهد بود

بادهٔ عیش به جام ِ من و کام ِ دگری

 

تا شدم بی‌خبر از خویش، خبرها دارم

بی‌خبر شو که خبرهاست در این بی‌خبری

 

تا شدم بی‌اثر، از ناله اثرها دیدم

بی‌اثر شو که اثرهاست در این بی‌اثری

 

تا زدم لافِ هنر خواجه به هیچم نخرید

بی‌هنر شو که هنرهاست در این بی‌هنری


تا سر ِ خود نسپردیم به خاکِ در ِ دوست

 خاطر آسوده نگشتیم از این دربه‌دری

 

بیستون تابِ دم ِ تیشهٔ فرهاد نداشت

عشق را بین که از آن کوهِ گران شد کمری

 

تا فروغی خطِ آن ماه درخشان سر زد

فارغم روز و شب از فتنۀ دور ِ قمری

 

 

 

 

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، ۱۳ مهر ، ۱۳۹۳

 

 

ای دل، به دلِ دوست دگر راه نداری

ای سینه بسوزی که دگر آه نداری

 

تا سوزم و آتش فکنم در دلِ هستی

ای کورۀ غم، شعلۀ دلخواه نداری

 

ای بی‌خبر از عشق، سخن با تو چه گویم

چون دیدۀ بینا، دل آگاه نداری

 

چون آب روان می‎گذرد از دل خارا

ای اشک، چرا در دل او راه نداری

 

گفتا ز محبت سخن و گفتمش از درد

دم در کش از این قصه، که بالله نداری

 

در بیم و امیدم گذرد روز و شب ای دوست

گاهت سر ِ مهر است، ولی گاه نداری

 

 

 

سیدمحمود گلشن کردستانی

 

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: شنبه، ۳۰ آذر ، ۱۳۹۲

 

من نمی‌گویم که عاقل باش یا دیوانه باش

گر به جانان آشنائی از جهان بیگانه باش

 

گر سر  مقصود داری موبه‌مو جوینده شو

ور وصال گنج خواهی سربه‌سر ویرانه باش

 

گر ز تیر غمزه خونت ریخت ساقی دم نزن

ور به‌جای باده زهرت داد در شکرانه باش

 

چون قدح از دست مستان می‌خوری مستانه خور

چون قدم در خیل مردان می‌زنی مردانه باش

 

گر مقام خوش‌دلی می‌خواهی از دور سپهر

شام در مستی سحر در نعرۀ مستانه باش

 

گر شبی در خانۀ جانانه مهمانت کنند

گول نعمت را نخور مشغول صاحب‌خانه باش

 

یا مسلمان باش یا کافر دو رنگی تا به کی

یا مقیم کعبه شو یا ساکن بت‌خانه باش

 

یا که در ظاهر فروغی ذکر درویشی مکن

یا که در باطن مرید خسرو فرزانه باش

 

 

 

 

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: جمعه، ۲۱ تیر ، ۱۳۹۲

 

انگلیسان رضای سارق را

اندرین ملک شه‌رضا کردند


پس ِ چندی از او برنجیدند

عیب او جمله برملا کردند


خُبثِ او را به ملک جار زدند

مشت او را به دهر وا کردند


چون که بدنام گشت و کرد فرار

افتخاری دگر نصیب ما کردند


طفل آن دزد بی‌مروّت را

اندرین ملک پادشا کردند



***




شاهی که بس به مردی خود افتخار کرد

همچون زنان ز هیبت دشمن فرار کرد


نقشی شگرف باخت بریتانیا به ملک

و این خلق را ز بازی خود تار و مار کرد


ز اصطبل روس نرّه‌خری را برون کشید

و او را به دوش مردم ایران سوار کرد


سی و دو سال بود کم از امتیاز نفت

افزود شصت سال و درش استوار کرد




محمدتقی بهار


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، ۳ تیر ، ۱۳۹۲

 

مرد آن باشد که چون او را رهی بنموده شد

در همان ساعت به پای همتش پیموده شد

 

مرد آن باشد که چشم و گوش و دست و پای او

جمله در راه خدا بهر خدا فرسوده شد

 

مرد آن باشد که دنیای دنی را چون شناخت

همتِ عالیش از لذات آن آسوده شد

 

مرد آن باشد که آتش در هوای نفس زد

پیش از آن کاندر لحد ارکان چشمش توده شد

 

مرد آن باشد که بهر جلوۀ انوار حق

کرد صیقل تا که مرآت دلش بزدوده شد

 

مرد آن باشد که او هرچند علم آموخت، باز

کرد کوشش تا دگر بر دانشش افزوده شد

 

مرد آن باشد که کرد او غسل در اشک ندم

دست و پایش چون به لوث معصیت آلوده شد

 

عمر صرف گفتگو کردیم و کس فیضی نبرد

خود خجل گشتیم از خود، سعی ما بیهوده شد

 

ای دریغا، خلق را گوش ِ پذیرفتن کرست

آنچه گفتی «فیض» در پندِ کسان نشنوده شد

 

 

 

فیض کاشانی

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، ۱۰ دی ، ۱۳۹۱

 

پشت این پنجره باران قشنگی‌ست گلم

حال من حال پریشان قشنگی‌ست گلم


قبل از آنی که بیایی چه کویری بودم…

زندگی با تو چه گلدان قشنگی‌ست گلم


سرنوشت من و تو روز ازل تعیین شد…

فال ما داخل فنجان قشنگی‌ست گلم


نوحم از لطف تو بانو… که تمام عمرم:

«راه رفتن توی ‌دالان قشنگی»‌ست گلم


من لامذهب بی‌دین به تو ایمان دارم

خیلی این کفر من ایمان قشنگی‌ست گلم


حاضرم بندۀ چشمان سیاهت باشم

توی چشمان تو شیطان قشنگی‌ست گلم


یوسفم! بوی تو کافی‌ست مرا… این دنیا…

با حضور تو چه کنعان قشنگی‌ست گلم



مهدی جهانداری


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: سه شنبه، ۹ آبان ، ۱۳۹۱

 
 

۲۵ مهر ۹۵

یارو رو گذاشته «مشاور اجرائی»! با این عنوان براش حکم زده! چه ترکیبِ مسخره و متناقضی! پناه بر خدا! باز معاونِ اجرائی یه چیزی‌یه برای خودش؛ اما مشاور هم مگه اجرائی می‌شه!؟ والا من از این خاله‌خان‌باجی‌های مدیریتی سر درنمی‌آرم! آخرالزمون شده!