جز آرزوی وصل تو یک دم نمی‌کنم

یک دم ز سینه مهر تو را، کم نمی‌کنم


ای آن که سربلند مرا آفریده‌ای

جز پیش آستان تو، سر خَم نمی‌کنم


گر در ازای عشق، غم عالمم دهی

با عالمی معاوضه این غم نمی‌کنم


جز راه پاک دوست یقیناً نمی‌روم

جز انتخاب عشق، مسلّم نمی‌کنم


چون آتش فراق تو را آزموده‌ام

خوف از عذاب سخت جهنّم نمی‌کنم


تا آب دیده بر عطش سینه مرهم است

سعی از برای کوثر و زمزم نمی‌کنم


آن شمع خامشم که به شب‌های بی‌کسی

حتی هوای گریۀ نم‌نم نمی‌کنم


داروی درد هجر، حبیب است، بس کنید!

من از طبیب خواهش مرهم نمی‌کنم


حیران از این تغافل خویشم، که زاد راه

-گاه سفر شده‌ست- و فراهم نمی‌کنم


                                                   سیدحسن حسینی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: پنجشنبه، ۱۸ شهریور ، ۱۳۸۹

 

این که دل‌تنگ تو ام اقرار می‌خواهد مگر؟
این که از من دل‌خوری انکار می‌خواهد مگر؟


وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده‌ی دیدار می‌خواهد مگر؟


عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌‌شویم
اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟


من چرا رسوا شوم، یک شهر مشتاق تو اند
لشکر عشاق، پرچم‌دار می‌خواهد مگر؟


با زبان بی‌زبانی بارها گفتی: برو!
من که دارم می‌روم! اصرار می‌خواهد مگر؟


روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود
خانه‌ی دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟


مهدی مظاهری


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، ۲۵ مرداد ، ۱۳۸۹

 

کهنه‌رندی بود نام نامی‌اش باباکرم

گه فروتن بود و گه انبانۀ فیس و ورم

دوخت هر دم کیسه و اندوخت دینار و درم

زیست عمری کامیاب و مالدار و محترم


چون ز عهد کودکی تا آخرین ساعت که مرد

نان به نرخ روز خورد!


در جوانی مدتی لبّاده و دستار داشت

بعد تا چندی کروات و کت و شلوار داشت

او که در اصلاح روی و موی خود اصرار داشت

دیدمش روزی که از اصلاح صورت عار داشت


گاه مو بر رخ نهاد و گاه موی از رخ سترد

نان به نرخ روز خورد!


آن که در مجلس به پهلوی مدرس می‌نشست

ناگهان از او برید و با رضاخان داد دست

چون رضاخان جیم شد، خود را به حزب توده بست

چون ورق برگشت و حزب توده هم شد ورشکست


رفت و بر درگاه فرزند رضاخان سر سپرد

نان به نرخ روز خورد!


در بر ِ اهل وفا رنگ وفاکیشان گرفت

در بساط میگساران، ساغر از ایشان گرفت

چون به درویشان رسید آیین درویشان گرفت

گرگ با نیرنگ، جا در جامۀ میشان گرفت


بر گلوی گوسفندان زبون دندان فشرد

نان به نرخ روز خورد!


گر فتاد اندر ته دریای قلزم، شد نهنگ

ور به جنگلهای افریقا درآمد، شد پلنگ

گشت مستفرنگ، اندر محفل اهل فرنگ

گاه شد رومی رومی، گاه شد زنگی زنگ


گاه ترک و گاه تازی، گاه لر شد گاه کرد

نان به نرخ روز خورد!


گشت در هر راه ِ نان و آب‌داری، رهنورد

یافت هر دم صورتی دیگر، چو طاس تخته نرد

گاه نر شد، گاه ماده، گاه زن شد، گاه مرد

چون به دینداران رسید از باده‌خواری توبه کرد


چون به میخواران رسید آن توبه را از یاد برد

نان به نرخ روز خورد!


در بر ِ بودائیان، آیین بودا را ستود

در بر ِ زرتشتیان، زند و اوستا را ستود

چون مسیحی دید، انجیل مسیحا را ستود

چون کلیمی یافت، ده فرمان موسا را ستود


چون مسلمان دید، خود را از مسلمانان شمرد

نان به نرخ روز خورد!


مؤمنان او را یکی از مؤمنین پنداشتند

صالحان او را نکوکار و امین پنداشتند

دزدها او را به دزدی بی‌قرین پنداشتند

از چه رو جمعی چنان، جمعی چنین پنداشتند؟


چون که هم در زهد شهرت داشت، هم در دستبرد

نان به نرخ روز خورد!



   ابوالقاسم حالت


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: سه شنبه، ۱۹ مرداد ، ۱۳۸۹

 

اگرچه دلت عشق را در به رو بست

«صداکن مرا» که «صدای تو خوب است»


خدا روزی از روزهای قشنگش

دلم را گرفت و به یک تار مو بست


همان لحظه بغضی شبیه صدایت

به طرزی غم‌انگیز راه گلو بست


غم‌انگیز و بی‌روح، لبریز اندوه

صدای تو خورشید تَنگِ غروب است


اگرچه دلت لحظه‌ای پیش من نیست

و معجونی از آهن و سنگ و چوب است


نباید بپرسم ولی بی‌خیالش

عزیزم چرا این‌قدر عشق خوب است؟

 

                                                    علی‌اکبر یاغی‌تبار


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، ۱۰ مرداد ، ۱۳۸۹

 

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما


بفرمایید هر چیزی همان باشد که می‌خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما


بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما


سر مویی اگر با عاشقان داری سر یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه‌ی پیوندهای ما


به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می‌بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما


شب و روز از تو می‌گوییم و می‌گویند، کاری کن
که «می‌بینم» بگیرد جای «می‌گویند»های ما


نمی‌دانم کجایی یا که ای، آنقدر می‌دانم
که می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما


بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده‌ی آینده‌های ما


قیصر امین‌پور


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، ۲۸ تیر ، ۱۳۸۹

 

روزی این حنجره آوازی داشت

به افق پنجرۀ بازی داشت


قفس سینه اگر می‌شد باز

مرغ این غمکده پروازی داشت


شب همه شب به نوا، سر می‌کرد

روز با زمزمه آغازی داشت


نغمه در نغمه غزل می‌پرداخت

پرده در پردۀ دل‌سازی داشت


دم که می‌زد ز نیستان می‌زد

نای و نی در گرۀ رازی داشت


شاخه در شاخه هم‌آغوش نسیم

چون شباویز، شب‌آوازی داشت


غصه با جام جهان‌بین می‌گفت

قصه با مست سراندازی داشت


مرغک من شده خاموش -ای کاش-

این سرانجام، سرآغازی داشت


                                        عباس کی‌منش (مشفق کاشانی)


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: شنبه، ۲۶ تیر ، ۱۳۸۹

 

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت  شده باشد


دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد


دل در تب و طوفان تنوع‌طلبی چیست؟
باغی‌ست که آلوده به آفت شده باشد


خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!


شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد


مقصود من از عشق نه این حس مجازی‌ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!


محمدرضا ترکی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: سه شنبه، ۱۵ تیر ، ۱۳۸۹

 
  

۱۱ شهریور ۸۹

یه آی‌پی هست از دهلی که مرتب به این‌جا سر می‌زنه. خیلی کنج‌کاوم باهاش آشنا بشم؛ و ازش بپرسم چیزی که دنبال‌شه رو پیدا کرده یا نه.


ممنون می‌شم کامنت بذاره یا میل بزنه با هم حرف بزنیم.