“هیچ‌کس هست از برادرانِ من که چندانی سَمع عاریَت دهد که طَرفی از اندوهِ خویش با او بگویم، مگر بعضی از این اندوهانِ من تحمّل کند به شرکتی و برادری؟ _که دوستیِ هیچ‌کس صافی نگردد تا دوستی از مَشوبِ کدورت نگاه ندارد. و این‌چنین دوستِ خالص کجا یابم؟_ که دوستی‌های این روزگار چون بازرگانی شده است: آن‌وقت برِ دوستی شوند که حاجتی پدید آید و مُراعاتِ این دوست فرو گذارند چون بی‌نیازی پدید آید. مگر برادریِ دوستانی که پیوندِ ایشان از قَرابَتِ الاهی بُوَد و اِلفِ ایشان از مُجاورتِ عُلوی. و دلهای یکدیگر را به چشمِ حقیقت نگرند و زَنگارِ شک و پندار از سَرِ خود بزدایند. و این جماعت را جز مُنادای حق جمع نیارد…”


 

 

 


[قصه‌های شیخ اشراق، شهاب‌الدین یحیای سهروردی، ویرایش متن: جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، ص۳]

 

 

 

برخی واژه‌های متن:

سمع: گوش.

طرفی: گوشه‌ای.

مشوب: آمیختگی.

قرابت: خویشاوندی، نزدیکی.

اِلف: الفت، دوستی.

عُلوی: بالایین، آسمانی.

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) داستان سه برادر: حُسن، عشق و حزن

 

 

 

و دربارۀ نویسنده:

(+) شیخ شهاب‌الدین سهروردی

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، 12 تیر ، 1396

 

 

“شیرازی بود، موهای نقره‌ای رنگ داشت و پیش از انقلاب، برای شاه خلبانی کرده بود. در یکی از گفت‌وگوهایمان در راه شیراز به اصفهان، به من گفت که پیش‌تر، روزه می‌گرفته و تقریباً به‌طور مرتب نمازش را می‌خوانده است. برای پیشگیری از قضاوت من دربارهٔ خودش و بعد از دانستن دیدگاهش، سعی کرد منطقش را توضیح دهد. شاید چون من یک آمریکایی سنّی‌ام و به‌همین سبب هم پیش‌بینی ناپذیرم. گفت لازم نیست روزه بگیرد: «روزه برای این است که گرسنه‌ها را فراموش نکنی و من از راه‌های دیگری به مردم بینوا کمک می‌کنم.» پرسیدم: «پس بینواها برا چی روزه می‌گیرن؟» روزهٔ رمضان بر همهٔ مسلمانان واجب است، نه فقط بر اغنیا. از گوشهٔ چشم نگاهم کرد. حالا من یک سنّی آمریکایی بودم که داشتم بحث الهیاتی می‌کردم. در ایران و در میان طبقهٔ متوسط، بحث الهیاتی از مد افتاده بود. ولی من از مصر می‌آمدم، جایی که وضعیت کاملاً برعکس بود. سؤالم روی هوا ماند…”

 

 

[مسجد پروانه: سفر دختری آمریکایی به عشق و مسلمانی، جی.ویلو ویلسون، ترجمهٔ محسن بدره، نشر آرما، چاپ دوم، ۱۳۹۴، صص ۱۲-۱۳]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) رزق

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، 3 تیر ، 1396

 

“تا آن موقع، فقط یک آیه از قرآن را دربارهٔ «رزق» خوانده بودم. رزق به معنی معاش است؛ ولی رگه‌هایی از تقدیر و بخت را هم درون خود دارد…”

 

 

 

[مسجد پروانه: سفر دختری آمریکایی به عشق و مسلمانی، جی.ویلو ویلسون، ترجمهٔ محسن بدره، نشر آرما، چاپ دوم، ۱۳۹۴، ص۲۵]

 
 
موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: سه شنبه، 23 خرداد ، 1396

 

“استل: در این‌صورت همه چیز پیش‌بینی شده است؟

اینس: همه چیز. و ما با هم جور درمی‌آییم.

استل: یعنی امری تصادفی نیست که شما در برابر من هستید؟ [مکث] منتظر چه هستند؟

اینس: نمی‌دانم. ولی منتظرند.

استل: من نمی‌توانم تحمل کنم که از من انتظار چیزی را داشته باشند. چنین چیزی بلافاصله در من این میل را ایجاد می‌کند که عکس انتظار آنها عمل کنم.

اینس: بسیار خب، بکنید! این کار را بکنید! شما حتی نمی‌دانید از شما چه می‌خواهند.

استل: [پا به زمین می‌کوبد] این تحمل‌ناپذیر است، و از طرف شما دو نفر باید اتفاقی برای من بیفتد؟ [آن دو به هم نگاه می‌کنند] از طرف شما دو نفر…

گارسَن: [ناگهان رو به اینس] خب، چرا همه‌مان با هم هستیم؟

اینس: کاش فقط هر کدام از ما شهامتش را داشت که بگوید…

گارسَن: چه چیز را؟

اینس: استل!

استل: فرمایش؟

اینس: شما چه‌کار کرده‌اید؟ چرا شما را به این‌جا فرستاده‌اند؟

استل: [به‌تندی] نمی‌دانم، مطلقاً نمی‌دانم. حتی پیش خودم فکر می‌کنم شاید اشتباهی صورت گرفته باشد. [به اینس] لبخند نزنید. فکرش را بکنید که هر روز چقدر آدم… چقدر آدم غایب می‌شوند. هزار هزار به این‌جا می‌آیند و فقط با زیردست‌ها، فقط با کارمندان آموزش‌ندیده سر و کار دارند. چطور می‌خواهید که اشتباهی صورت نگیرد. ولی لبخند نزنید. [به گارسَن] اما شما چیزی بگویید. اگر در مورد من اشتباه نکرده باشند، شاید در مورد شما این‌طور شده باشد. [به اینس] و در مورد شما هم. آیا بهتر نیست فکر کنیم که بر اثر اشتباه این‌جاییم؟

اینس: کوچولوی من! ما در جهنم هستیم. هرگز اشتباهی در کار نیست و هرگز مردم را برای هیچ‌وپوچ محکوم به دوزخ نمی‌کنند.

استل: ساکت شوید.

اینس: [به استل] محکوم به دوزخ، قدیس کوچولو. [به گارسَن] محکوم به دوزخ، قهرمان عاری از خطا. ما زمان لازم برای لذت بردن را داشته‌ایم، مگر نه؟ کسانی بودند که تا زمان مرگ به‌خاطر ما رنج می‌بردند و این امر ما را خیلی سرگرم می‌کرد. حالا باید تاوانش را پس داد.

گارسَن: [دست بالا می‌برد] ساکت می‌شوید یا نه؟

اینس: [بدون ترس به او نگاه می‌کند، ولی با حیرت شدید] ها! [مکث] صبر کنید! متوجه شدم، می‌دانم چرا ما را با هم جمع کرده‌اند.

گارسَن: مراقب چیزی که می‌خواهید بگویید باشید.

اینس: الان خواهید دید چقدر احمقانه است. احمقانه در حد بچگانه! شکنجهٔ جسمانی در کار نیست، درست؟ ولی ما در جهنم هستیم. و هیچ‌کس نباید بیاید. هیچ‌کس. تا پایان با هم تنها خواهیم بود. درست؟ در مجموع یک نفر هست که این‌جا حضور ندارد: او هم جلاد است.

گارسَن: [آهسته] این را به‌خوبی می‌دانم.

اینس: خب، آن‌ها از لحاظ پرسنل صرفه‌جویی کرده‌اند. فقط همین. خود مشتری‌ها هستند که خدمت می‌کنند، مثل رستوران‌های تعاونی.

استل: منظورتان چیست؟

اینس: جلاد؛ هر یک از ما جلاد دیگران است.”

 

 

 

[نمایش‌نامهٔ خلوتکده، ژان پل سارتر، ترجمهٔ قاسم صنعوی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه، چاپ دوم، ۱۳۹۳، صص۳۴-۳۸]

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، 31 اردیبهشت ، 1396

 

“… ترسیدم اتفاق پنج سال پیش شیراز دوباره سرم بیاید… که ما بیست طلبه را سوار مینی‌بوس قراضه‌ای کردند، بوی گازوئیلش همه‌ی ما را خفه کرده بود… بعد از یک ساعت رفتن و رفتن… سر هر روستایی یکی از ما بیست نفر را پرت می‌کردند… نوبت من که شد پیاده شدم. مرد بلندقد و قلچماقی آمد و به قیافه‌ام نگاه کرد و رو کرد به راننده گفت: یکی درست و حسابی‌اش رو برامون بنداز!

برگشتم و سر جایم نشستم و یک شیخ چاق و چله را پیاده کردند! مرد قلچماق ساک شیخ را برداشت و گفت: پارسال هم حق مارو خوردن و یه شیخِ لاغرمردنی دادند، چیزی نگفتیم. امسال دیگه خودم گفتم بیام آخوند انتخاب کنم.

رو کرد به من، ببخشیدی گفت و رفت پایین. بعد در روستایی پیاده‌ام کردند. هیچ‌کس نیامد تحویلم بگیرد. با جوانکی در هر خانه‌ای را زدیم یا گفتند شورا نیست! یا گفتند مُلا نمی‌خواهیم! بعد دوری زدم و برگشتم. سگی دنبال‌مان کرد. کم مانده بود پاچه‌ام را بگیرد که فرار کردم و سوار مینی‌بوس شدم. به راننده گفتم: برو! راننده سرعت گرفت و من در هیچ روستایی پیاده نشدم. برگشتم قم.”

 

[برکت، ابراهیم اکبری دیزگاه، کتابستان معرفت، ص35]

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) حاج‌آقا شما شیخ‌ها چرا با کوروش پیامبر مشکل دارید؟!

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، 2 مهر ، 1395

 

“… سرم را انداختم پایین، رفتم طرف خانه‌ی غلام. این‌دفعه مسیر را خوب می‌شناختم و با احتیاط از کنار جوی می‌رفتم که عبا و قبایم خاکی نشود! …از پشت سر صدای غرشِ موتوری آمد. خودم را کشیدم کنار. کم مانده بود بیفتم توی جوی! موتور نزدیک و نزدیک‌تر شد!… نکند زیرم بگیرد… جرأت نکردم برگردم نگاهش کنم… حاجی‌آقا وایستا.

برگشتم: سلام علیکم.

مردی سیاه پشت موتور بود: بفرما، بفرما بریم خونه.

دستم را گذاشتم روی سینه‌ام و گفتم: ممنون.

– حاج‌آقا، کلاس قرآن چه ساعتیه؟

– یه ساعت مونده به اذان ظهر!

تکرارکرد: یه ساعت به اذان ظهر. سرش را تکان داد: خوبه.

– یه سؤال داشتم حاج‌آقا.

– موتور را خاموش کن بعد بپرس.

– کوروش کبیر پیامبر است؟ چرا بهش آخوندها بی‌احترامی می‌کنند؟ من در یک کتابی می‌خواندم نوشته بود کوروش پیامبر است.

– من اطلاع ندارم.

– یعنی شما نمی‌دونی اون پیامبر بوده یا نه؟ من فکر می‌کنم پیامبره و شما شیخ‌ها باهاش مشکل دارید.

عبایم را رویِ دوشم مرتب کردم و لبخندی بهش زدم: من هیچ مشکلی با کسی ندارم.

هندل زد و موتورش را روشن کرد: واقعاً؟

سر تکان دادم.

به موتور گاز محکمی داد و گفت: بفرما، بفرما برای ناهار. ناهار آماده است! در خدمتیم.

از قیافه‌اش پدرسوختگی برنمی‌آید که فکر کنم مسخره‌ام می‌کند. می‌خواستم بگویم: ناهار در رمضان؟

گازی داد و موتور از جا کنده شد. هاله‌ای از گرد و غبار در آسمان شکل گرفت…”

 

[برکت، ابراهیم اکبری دیزگاه، کتابستان معرفت، صص ۳۱و۳۲]

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، 2 مهر ، 1395

 

“حیرت کردن از زندگی و جهان هستی در اوایل دهۀ هفتاد میلادی، از لحاظ سیاسی، کار درست و مؤثری نبود. بسیاری از چپ‌گرایان عقیده داشتند که اشاره به معما بودن جهان یک حرکت غیرانقلابی است. مهم درک دنیا نبود، بلکه تغییر آن بود…”

 

 

 

[قصری در پیرنه، یاستین گوردر، ترجمۀ مهرداد بازیاری، انتشارات هرمس، ص38]

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: سه شنبه، 26 فروردین ، 1394

 

 

“… و حالا اعتراف می‌کنم که در تمام این مدت اگر کوتاه می‌آمده‌ام، به این دلیل بوده است که حوصلۀ تنهایی را نداشته‌ام، آن هم در آن‌جا. آن‌جا من به شدت وابستۀ او بودم. نمی‌خواهم بگویم عاشق نبودم، نه، اما اگر بگویم به خاطر عشقی که به او داشته‌ام، برای آشتی پیشقدم می‌شده‌ام، دروغ گفته‌ام. این بیشتر یک حرکت تاکتیکی بود، که خانه همچنان امن بماند، که او در دیوانگی آن‌قدر پیش نرود که من گرما را از دست بدهم، چون خود را خسته‌تر از آن احساس می‌کردم که در دعوا پیش بروم، و همین احساس باعث شده است که او خود را در این رابطه برتر ببیند و تا آن‌جا پیش برود که برای حفظ رابطه هیچ مسئولیتی احساس نکند و هرچه خواست بگوید و هر کار خواست بکند با این اطمینان که هیچ اتفاقی نمی‌افتد و همه‌چیز درست خواهد شد…”

 

 

 

[ارتباط ایرانی، علی مؤذنی، سورۀ مهر، ص67]

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: سه شنبه، 25 آذر ، 1393

 

“«کف زندان پر بود از هر نوع جانوری ریز و درشت که شب و روز از سر و روی‌مان بالا می‌رفتند. روزی گل‌علی نزدیک پای خود متوجه عقربی درشت شد که سمت او می‌آمد. وحشت‌زده ما را صدا زد و کمک خواست. من قاشقم را برداشته به سمت عقرب پرت کردم. قاشق به عقرب خورد و گیجش کرد. جانور موذی کمی دور خود چرخیده این بارتغییر مسیر داده به سمت من آمد، هول به جانم افتاد که الساعه نیشش در پای کند گرفته‌ام فرو رفته جانم را خواهد ستاند. هر چه گل‌علی و قاسم اشیاء مختلف و هر آنچه نزدیک دست‌شان بود به سمت عقرب انداختند چاره‌ای نکرد و عقرب هم‌چنان آرام آرام به سوی من می‌آمد.

سرانجام هر چه توان داشتم در پاها جمع کرده دو پا را همراه کند سنگین بلند کرده و چون عقرب به زیر آن رسید کند را محکم بر سرش فرو کوفتم و اگرچه از شدت کوفتن کند به زمین استخوان‌هایم به شدت درد گرفت عقرب نیز در زیر سنگینی کند جان داد و از مرگ خلاصی یافتم. لکن چیزی نگذشت که از صدای کوبش کند بر کف زندان، دوستاقبان در را گشود و غضبناک پرسید که چه شده، هر سه به او گفتیم که عقربی قصد جان‌مان کرده بود که من آن را کشتم، خلاف انتظار دوستاقبان تسمه از کمر باز کرد و به جانم افتاد که «پدرسوخته عقرب دولت را می‌کشی؟» و تا مدت‌ها از آن روز، تنم از ضربات تسمه سیاه و کبود بود.»”

 

 


[دیلماج،حمیدرضا شاه‌آبادی، نشر افق، ص80]

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: پنجشنبه، 18 اردیبهشت ، 1393

 

“… یادمان باشد که بندگی در برابر آزادی نیست که بگوییم یا باید بنده بود یا آزاد! بلکه بندگی خدا در برابر بندگی‌های غیر خدا است. یعنی اگر بندگی خدا را پیشه‌ی خود نسازیم، باید بندگی خیلی چیزهای دیگر را بکنیم: بندگی خود، بندگی امیال و نفسانیت‌ها، بندگی دیگران با تنوع و تکثری که دارند، بندگی دنیا با مظاهرش، با قدرت و ثروت و شهرت در دنیا، بندگی وسوسه‌های شیطانی و…

اگر کسی این را بفهمد و دریابد، جز بندگی خدا را انتخاب نمی‌کند.

 

به قول حافظ:

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست

در دگر زدن، اندیشه‌ی تبه دانست

 

… اگر انسان اتصال خود را با خداوند قطع کند و بندگی او را رها کند، در حلقه‌ی زنجیر بندگی غیر خدا می‌افتد…”

 

 


[مثل حبه‌های قند، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص65-66]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

(+) مثل شعله‌ای که بهره‌ای نمی‌رساند و خاموش می‌شود

(+) مثل بذر

(+) مثل زغال آتشین

(+) مثل جاده

(+) مثل لوبیای خام

(+) مثل یک شاخه گل

(+) بیتی از امام و پاسخ شیخ‌عبدالکریم حائری

(+) مثل عکس

(+) مثل کهنه‌کارها

(+) مثل چترباز

(+) مثل برف

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، 16 فروردین ، 1393

 

“قرآن کریم برای تصویر کسانی که در راه شیطان قدم برمی‌دارند، برای اینکه مجسم و ملموس کند که خوشی‌های این‌ها ناپایدار است و سرانجام گرفتار سوء عاقبت و بدعاقبتی می‌شوند، تمثیل خیلی زیبایی را بیان می‌کند.

تمام حرف قرآن هم در آن تمثیل، همین نیم بیت حافظ است:

زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

یعنی خوشی‌های دنیا کوتاه و موقت است.

 

قرآن می‌گوید: فرض کن در شبی تار و تاریک و ظلمانی یک کسی برای اینکه از سردی نجات پیدا کند و برای اینکه از تاریکی خلاص شود و بتواند پیرامون خود را خوب ببیند و راه خود را پیدا کند، هیمه‌ای و هیزمی را روشن می‌کند. اما همین‌که روشن شد و خواست از گرمای آن بهره‌ای ببرد و از نور و فروغ و پرتو آن اطراف خود را ببیند، یک‌مرتبه تندباد و طوفانی از راه دور درمی‌رسد و آن شعله را خاموش می‌کند.

 

این دقیقاً داستان و ماجرای کسی است که در راه شیطان قدم برمی‌دارد. یعنی ابتدا به شعله‌ای و گرمایی دست پیدا می‌کند، اطرافش موقتاً روشن می‌شود، اجاقش هم موقتاً گرم می‌شود، اما همه‌ی این‌ها مقطعی و موقّت است. یک‌باره همه‌ی خوشی‌های او به ناخوشی بدل می‌شود.

 

«که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست

که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست»

 

واضح است که پایان کار چیزی جز ندامت و حسرت نیست.

 

مَثَلُهُم کَمَثَل ِ الَّذِی استَوقَدَ ناراً

داستان این جماعت داستان کسی است که آتش را با هیزم برافروزد؛

فَلَمّا أضاءَت ما حَولَهُ

همین که پیرامون خود را روشن کرد،

ذَهَبَ اللهُ بِنورهِم

خداوند آن نور و روشنایی را می‌برد.

وَ تَرَکَهُم فی ظُلُماتٍ لایُبصِرُون [بقره، 17]

و آن‌ها را در تاریکی‌ها رها می‌کند؛ در تاریکی شب، تاریکی دود هیزم‌ها؛ تاریکی ِ بعد از نور که شدیدتر است؛ تاریکی‌ای که هیچ چیز دیده نمی‌شود…”

 

 


[مثل حبه‌های قند، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص60-61]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

(+) مثل بذر

(+) مثل زغال آتشین

(+) مثل جاده

(+) مثل لوبیای خام

(+) مثل یک شاخه گل

(+) بیتی از امام و پاسخ شیخ‌عبدالکریم حائری

(+) مثل عکس

(+) مثل کهنه‌کارها

(+) مثل چترباز

(+) مثل برف

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: چهارشنبه، 7 اسفند ، 1392

 

“بوسعید خراز می‌گوید: «ابلیس را به خواب دیدم، عصایی بر گرفتم تا وی را بزنم، بدان باک نداشت و نترسید، هاتفی آواز داد که وی از این نترسد، وی از نوری ترسد که در دل باشد.»”

 

 

همشهری داستان، ش29، آبان 92، ص155، روایت کهن (2): چون نومیدی من بدید؛ به خواب دیدن مردگان در کیمیای سعادت» به نقل از: «کیمیای سعادت، محمد غزالی، تصحیح حسین خدیوجم، انتشارات علمی و فرهنگی»]

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: چهارشنبه، 23 بهمن ، 1392

 

“… برای یک پدر میان پسر و خدای بالای سر، یکی یا هر دو را برگزیدن و در عین حال نلغزیدن، کار آسانی نیست و دردناکی این گزینش را پدران مؤمن و کار افتاده بیش از دیگران با پوست و استخوان، لمس کرده‌اند…”

 

 


[طلسم سنگ، سیدحسن حسینی، سورۀ مهر، ص117]

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) فرزدق‌وار می‌لنگد کمیتم

 

 

 

از هم‌این شاعر:

(+) فستیـوال خنجـر

(+) ای ازلی‌مرد علی جان علی

(+) حیران از این تغافل خویشم که زادِ راه -گاهِ سفر شده‌ست- و فراهم نمی‌کنم

(+) معرفی کتاب: نوشداروی طرح ژنریک

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، 21 بهمن ، 1392

 

“بذر گل را اگر در باغچه بکاری به گل می‌رسی.

البته همیشه این‌جور نیست که اگر کاشتی حتماً به گل دست پیدا کنی، بلکه یک طرفش قطعی است. اگر بخواهی به گل برسی حتماً باید بذر گل بکاری، اما اگر کاشتی شاید به گل برسی، شاید نه. شاید سیل بیاید و همه‌ی بذرها را با خود برد. شاید همین که خواست به گل بنشیند، آفتی از راه برسد و… پس انسان همیشه ترس از دست دادن گل را دارد.

 

در مسائل عبادی هم همین‌طور است. اگر کسی بخواهد به گل تقوا دست پیدا کند باید بندگی کند. اما اگر بندگی کرد، حتماً معلوم نیست به تقوا دست پیدا کند. شاید مبتلا به غرور شود، یا شاید بین راه تقوا و پرهیزکاری کم بیاورد و بازگردد.

 

«کسی که از ره تقوا قدم برون ننهاد

به عزم میکده اکنون سرِ سفر دارد»

 

خیلی‌ها بوده‌اند که اولِ راه بسیار بندگی کرده‌اند، اما فرجام و سرانجام خوشی پیدا نکردند. پس بر داشته‌های معنوی خود تکیه نباید کرد.

 

«تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش»

 

تنها و تنها باید به خداوند تکیه داشت و همیشه باید دلهره داشت و دلمشغول و نگران بود تا لحظه‌ی پایان.

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) هیچ‌گاه نفرمود: «فُزتُ» یعنی بردم و برنده شدم، جز لحظه‌ی آخر. چون لحظه‌ی آخر معلوم می‌شود چه کسی برنده است و چه کسی بازنده.

 

از این‌رو قرآن که دعوت به بندگی می‌کند، در آخر می‌فرماید:

لَعَلَّکُم تَتَّقُونَ

بندگی کنید، شاید به تقوا دست یابید.”

 

 


[مثل حبه‌های قند، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص70-71]

 

 

 

هم‌چون‌این:

(+) مثل زغال آتشین

(+) مثل جاده

(+) مثل لوبیای خام

(+) مثل یک شاخه گل

(+) بیتی از امام و پاسخ شیخ‌عبدالکریم حائری

(+) مثل عکس

(+) مثل کهنه‌کارها

(+) مثل چترباز

(+) مثل برف

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، 28 دی ، 1392

 

“… اکنون که معلوم شد ایمان غیر از علم است، و آنچه که در ما از معارف و حقایق توحید و اسماء و صفات است علم است و قلب ما را از آنها خبری نیست، و معلوم شد که تا این امور به قلب نرسد و قلب به آنها مؤمن نشود اثرش کم است، باید انسان در صدد تحصیل ایمان برآید که اگر خدای نخواسته از این عالم -که دار تغیُّر و تبدُّل است و هر یک از ملکات و اوصاف و احوال قلبی را می‌توان در آن تغییر داد- بیرون رویم و از ایمان دست ما تهی باشد، خسارتهای فوق‌العاده به ما وارد خواهد آمد و در خسران بزرگ واقع خواهیم شد و ندامتهای بی‌پایان نصیب ما خواهد گردید. و در آن عالم، ممکن نیست هیچ حالی از احوال نفس تغییر کند، یا اگر ایمان در این جا حاصل نشد، آنجا بتوان حاصل نمود.


پس انسان باید در همین عالم، این چند صباح را مغتنم شمارد و ایمان را با هر قیمتی هست، تحصیل کند و دل را با آن آشنا کند. و این در اوّلِ سلوک انسانی صورت نگیرد، مگر آن که اوّلاً، نیّت را در تحصیل معارف و حقایق ایمانیه خالص کند و قلب را با تکرار و تذکّر، به اخلاص و ارادت آشنا کند تا اخلاص در قلب جایگزین شود؛ چه که اگر اخلاص در کار نباشد ناچار دست تصرّف ابلیس به کار خواهد بود و با تصرّف ابلیس و نفس -که قدم خودخواهی و خودبینی است- هیچ معرفتی حاصل نشود؛ بلکه خود علم التوحید، بی‌اخلاص، انسان را از حقیقت توحید و معرفت دور می‌کند و از ساحت قرب الهی تبعید می‌نماید.

ملاحظۀ حال ابلیس کن که چون خودخواهی و خودبینی و خودپسندی در او بود، علمش به هیچ وجه عملی نشد و راه سعادت را به او نشان نداد.


میزان در ریاضات حقه و باطله به یک معنی دقیق عرفانی، قدم نفس و خودخواهی و قدم حق و حق‌طلبی است. نمازی که برای شهوات دنیا یا آخرت باشد، نمازی نیست که معراج مؤمن و مقرّب متّقین باشد. آن نماز، انسان را به حورالعین نزدیک کند و از ساحت قرب الهی دور نماید.


علم توحیدی که برای نمایش در محضر عوام یا علماء باشد از نورانیّت عاری و بری است و غذائی است که با دست شیطان برای نفس امّاره تهیه شود؛ خود آن، انسان را از توحید بیرون برد و به تشریک نزدیک کند…”

 


[شرح حدیث «جنود عقل و جهل»، امام خمینی(رحمة‌الله علیه)، مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی، صص103-105]




از هم‌این کتاب:

(+) برخیز و دری از سعادت به روی خود باز کن

(+) علم توحید و توحیدِ علمی مقدمه است برای حصولِ توحیدِ قلبی و عملی


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، 22 اردیبهشت ، 1392

 

“… او نیز در جوانی آرزو داشت عمر خویش را در قم، کانون علم و اندیشه، سپری کند. دنیا و آخرت او قم بود و آمال و آرزوی او تحقیق و تحصیل.

خیال آسوده‌ای نداشت. بیماری پدر زجرش می‌داد و او مجبور بود هر از گاهی از قم به مشهد برود، روزهایی را با پدر همراهی کند و باز به قم برگردد.

بی‌تردید آنروزها، از دشوارترین دوران عمر او به شمار می‌آمدند. درس و بحث و تحقیق و تدریس، دل و دماغ می‌خواهد. خیال آسوده و فراغت بال می‌طلبد. رنج پیرمردی 70 ساله که چشم امیدش به سوی اوست، رنجورش کرده بود. چشمی که می‌رفت برای همیشه نابینا شود. بایستی جای او باشید تا سنگینی مسئولیتی را که بر دوش خویش حس می‌کرد، شما نیز احساس کنید.

 

هرگاه فرصتی می‌جست، بلافاصله می‌آمد مشهد تا پدر را تر و خشک کند، نزد پزشکی ببرد و کار معالجه‌اش را دنبال کند. مونس تنهایی‌اش باشد و اگر فرصتی پیش آمد، قدری برای او کتاب بخواند و با او گپی بزند. معالجات در مشهد جواب نمی‌داد. پدر مطلقاً نمی‌دید و او بایستی دستش را می‌گرفت و راهش می‌برد…

 

نمی‌دانست چه کند. اگر می‌آمد مشهد، از همۀ آرزوهای خویش و آینده و سعادت خویش باز می‌ماند و اگر می‌ماند قم، فکر پدر لحظه‌ای راحتش نمی‌گذاشت.

تردید، خورۀ جان آدمی است. نمی‌دانم تاکنون در اوان جوانی به چنین مخمصه‌هایی برخورده‌اید؟ انسانی ایستاده بر سر دو راهی؛ بی‌هیچ نشانی و یا علامتی از درون و برون! آه، که چقدر دشورا است!

به جدّ خویش متوسل شد. نمی‌دانم… یک لحظه دستش را گرفتند، نمی‌دانم… فقط می‌دانم هر چه بود در آن عصر تابستانی مسیر او را بردند به خانۀ دوستی. دولت‌سرایی که مضطرب و نگران و مردّد در آن وارد شد، بشّاش و آسوده بیرون آمد!

سیدعلی برای او خیلی عزیز بود. شنیدن این جمله از او که «خیلی دلم گرفته و ناراحتم…» فشردش. دلش را به رنج آورد. حرف‌هایش را شنید، تأمل مختصری کرد و گفت: «شما بیا یک کاری بکن و برای خدا از قم دست بکش و برو در مشهد بمان. خدا دنیا و آخرت تو را می‌تواند از قم به مشهد منتقل کند.»

 

تصمیم گرفت. دلش باز شد و ناگهان از این رو به آن رو شد. تبسمی که مدت‌ها بود از لب‌های او محو شده بود، دوباره به لب‌ها بازگشت و چشمانی که چندی بود از غصه به گودی نشسته بود، دوباره درخشید.

از قم دست کشید، به مشهد آمد و لحظه به لحظه دید که خدا چگونه دنیا و آخرت او را آنگونه که خود می‌خواهد رقم می‌زند.

نه انتها او دید که ما نیز دیدیم.

آن جوان برنا که روزی خود را سر در گریبان غم و اندوه فرو برده بود، امروز پایانِ شبِ سر به گریبانی ِ ماست!

… او را می‌شناسید؟!”

 


[می‌شکنم در شکن زلف یار، حسین سروقامت، دفتر نشر معارف، صص124-126]

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: چهارشنبه، 4 بهمن ، 1391

 

“…عبدالملک نگاهی به سر خون‌آلود مصعب کرد که میان طبقی در مقابل او قرار داشت. نگاهی هم به آن تازه‌جوان عرب که بر سر بریده می‌خندید!

چشمان عبدالملک از فرط خشم از حدقه بیرون زده، آثار ناراحتی در چهرۀ او نمایان بود… اما به زودی دریافت این جوانک حکایتی دارد که مو بر تن انسان راست می‌کند…

 

تازه‌جوانی ز عرب هوشمند

گفت به عبدالملک از روی پند

زیر همین قبه و این بارگاه

پای همین مسند و این دستگاه

بر سپری چون سپر آسمان

غیرت خورشید، سری خون‌چکان

سر، که هزارش سر و افسر فدا

صاحب دستار رسول خدا

دیدم و دیدم که ز ابن زیاد

دیده چه‌ها دید که چشمم مباد

از پس چندی سر آن خیره‌سر

بُد بر ِ مختار به روی سپر

باز چو مصعب سر و سردار شد

دستخوش او سر مختار شد

وین سر مصعب بوَد ای نامدار

تا چه کند با تو سر روزگار

حیف که یک دیدۀ بیدار نیست

هیچکس از کار، خبردار نیست

نه فلک از گردش خود سیر شد

نه خم این طاق سرازیر شد

مات شدستم که در این بند و بست

این چه طلسمی است که نتوان شکست

 


[می‌شکنم در شکن زلف یار، حسین سروقامت، دفتر نشر معارف، صص150-151]

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: جمعه، 29 دی ، 1391

 

“… اگر کشاورزی روزی به دور از چشم دیگران در دل زمین ِ خویش بذری نهان می‌کند، دیری نمی‌پاید که این بذر، عیان و آشکار سر بر می‌آورد و خود را می‌نمایاند.

اگر چنین است، آیا بذر گناهی که هر صبح و شام در فضایی آلوده کاشته می‌شود، هرگز نمی‌روید و سر بر نمی‌آورد؟

و باز اگر چنین است، آیا آتش عصیانی که در زیر تلی از خاکستر مرده مدفون شده، دیگر زبانه نخواهد کشید؟”

 


[می‌شکنم در شکن زلف یار، حسین سروقامت، دفتر نشر معارف، صص47-48]

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: جمعه، 22 دی ، 1391

 

“با کمال تبریزی، حسن پورشیرازی، عمو پورنگ، سیروس مقدم و… به سرپرستی آقای نوروزبیگی رفته بودیم مکه. بقیه‌ی کاروان‌مان هم زایرین معمولی بودند.

… بچه‌های یکی از شبکه‌های تلویزیون خودمان که گزارش تهیه می‌کردند، مرا دیدند. گزارش‌گر نزد من آمد و پرسید: اجازه می‌دهید مصاحبه کنیم؟

پرسیدم: درباره‌ی چی؟

گفت: درباره‌ی احوالات شما در مکه.

گفتم: شما درباره‌ی مسایل شخصی‌تان مثلاً اتاق خواب‌تان مصاحبه می‌کنید؟

گفت: چه ربطی دارد.

گفتم: در اتاق خواب دو نفریم و خدا. این‌جا از اتاق خواب هم شخصی‌تر است، چون فقط یک نفریم و خدا.”



[این مردم نازنین؛ قصه‌های رضا کیانیان با مردم، نشر مشکی، صص82-85]




هم‌چون‌این:

قصه‌های رضا کیانیان با مردم (۲)، (۱)


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، 20 آبان ، 1391

 

“سال‌ها پیش رفته بودم بندرعباس. صبح زود از خواب بیدار شدم. پرده‌های اتاق هتل را کنار زدم و نور را به داخل اتاق آوردم. طبقه‌ی بالای هتل بودم. جلوی پنجره ایستاده بودم و به کوچه‌ها و خیابان‌ها نگاه می‌کردم.

تابلوی یک آرایش‌گاه زنانه در یک کوچه مرا به خود جلب کرد. نوشته بود: آرایشگاه زنانه‌ی عفیفه. ملوسک سابق!”



[این مردم نازنین؛ قصه‌های رضا کیانیان با مردم، نشر مشکی، ص88]




هم‌چون‌این:

قصه‌های رضا کیانیان با مردم (۱)


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، 19 آبان ، 1391

 

“برای فیلم باغ فردوس پنج بعد از ظهر سیامک شایقی در [آسایش‌گاه] امین‌آباد فیلم‌برداری داشتیم. در بخشی که خانم‌ها را نگه‌داری می‌کردند، کار می‌کردیم.

در روز دو نوبت به این بخت‌برگشته‌ها داروهایی تزریق می‌کردند که آرام شوند.

یک دختر و یک زن میان‌سال بیش‌تر از دیگران توجه مرا جلب کرده بودند. دخترک حدود 20 سال داشت. با خودش حرف می‌زد. راه می‌رفت و ناگهان گوشه‌ای از ترس کز می‌کرد و کمک می‌خواست… بعد می‌خندید و قهقهه می‌زد.

از مسوول بخش پرسیدم: ماجرای این دختر چیست؟

گفت: پدرش، برادرش و دایی‌اش به او تجاوز کرده‌اند.

کافی بود. دیگر نمی‌خواستم بقیه‌ی ماجرا را بشنوم.


اما زن. حدود 50 سال داشت. زنی باشخصیت و خانواده‌دار بود. موهای جوگندمی داشت و موقر راه می‌رفت. یک‌بار قبل از این‌که داروی صبح را به او تزریق کنند و هنوز سرپا بود، با من سلام‌وعلیک کرد. از نوع حرف‌زدن‌اش معلوم بود خانم تحصیل‌کرده‌ای است. از من خواهش کرد اگر ممکن است برای‌اش روپوش، جوراب و روسری مناسب بیاورم. قبول کردم و بلافاصله رفت تا کسی متوجه نشود.

شب، ماجرا را برای هایده تعریف کردم و او برای‌اش روپوش و روسری و جوراب مناسب داد.

فردا، قبل از تزریق خودم را به او رساندم و بسته را به او دادم. خیلی تشکر کرد. گفتم شما برای چه این‌جا هستید؟

با ترس و لرز گفت: شوهرم را کشتند!

ادامه داد که کسی را جز شوهرش نداشته. گفت از اقوام یکی از نمایشنامه‌نویسان است.

گفتم: من او را می‌شناسم.

گوش نکرد. با عجله تعریف کرد که اقوام‌اش از کانادا آمده‌اند و او را این‌جا انداخته‌اند و می‌خواهند ارث و میراث شوهرش را بالا بکشند. به این‌جا تلفن زده‌اند که دیوانه‌ام. آن‌ها هم مرا با آمبولانس به این‌جا منتقل کرده‌اند.

… مرا صدا زدند. رفتم. تقریباً همان دقایق او را هم برای تزریق بردند… حرف‌های‌اش چیزی میان جنون و واقعیت بود. نمی‌دانستم باید باور کنم یا نه. فکر کردم اگر به من هم آن داروها را تزریق می‌کردند، قاطی می‌کردم؟!

از همان‌جا در یک وقت استراحت به آن نویسنده تلفن زدم. خاموش بود. شب هم زنگ زدم، خاموش بود. از دوستان مشترک‌مان پرسیدم، گفتند: ایران نیست. برای اجرای یک نمایش به خارج رفته!


فردا قبل از تزریق سراغ آن خانم رفتم. از من خواسته بود به او خبر بدهم. به او گفتم قوم و خویش‌تان ایران نیست. کلی مضطرب شد. شماره‌ی دیگری از اقوام دورترشان داد. گفت به آن‌ها خبر بدهید، بیایند مرا از این‌جا ببرند. من این‌جا دیوانه می‌شوم و باز هم گفت که شوهرش را کشته‌اند! ادامه داد: کسانی که شوهر او را کشته‌اند، می‌خواهند خانه‌ی او را بفروشند و پول‌ها را بالا بکشند و بلیط‌شان را هم تهیه کرده‌اند تا دو هفته‌ی دیگر به کانادا برمی‌گردند من باید تا آخر عمر این‌جا بمانم…


میان پلان‌هایی که فیلم‌برداری می‌کردیم از پرستاران راجع به او می‌پرسیدم. می‌گفتند حالش خوب نیست، پرت‌وپلا می‌گوید. شوهرش فوت کرده، کشته نشده… آمد از جلوی من رد شد، حتی مرا نشناخت. به جایی، شاید در اعماق ذهن‌اش، خیره شده بود.

هر شب، ماجرای همان روز را برای هایده تعریف می‌کردم. هایده گفت به این قوم و خویش‌اش هم تلفن بزنم. زدم. وقتی خودم را معرفی کردم، آن‌ها هم خوش‌حال شده بودند و هم متعجب که چرا به آن‌ها زنگ زده‌ام. فکر کردند شاید یک برنامه‌ی تلویزیونی است. وقتی ماجرا را برایشان تعریف کردم، سکوت کردند. سکوت… مِن‌مِن… دوست نداشتند راجع به این ماجرا حرف بزنند. بالاخره یکی از خانم‌های پشت تلفن به من گفت: او راست می‌گوید… و گفت که پای آن‌ها را به این ماجرا نکشانم، دوست نداشتند بیش‌تر حرف بزنند و خداحافظی کردند.

قضیه جالب شد… من و هایده نمی‌دانستیم چه کنیم. فردا او را دیدم. جلو نرفتم. نمی‌دانستم چه باید بکنم. آن روزها با یکی از افراد حراست امین‌آباد، سلام و علیکی پیدا کرده بودم. رفتم سراغ‌اش و همه‌ی ماجرا را برای او تعریف کردم… و تاکید کردم اگر ماجرا حقیقت داشته باشد، من و تو مسوول‌ایم. او قول داد ماجرا را پی‌گیری کند.

فردای آن روز، فیلم‌برداری ما در امین‌آباد تمام می‌شد. به او گفتم که از پس‌فردا ما دیگر به امین‌آباد برنخواهیم گشت. او شماره‌اش را به من داد تا خبر بگیرم…

چند روز بعد به من زنگ زد. من کلی دل‌شوره داشتم. گفت: تحقیق کردم. آن خانم راست می‌گفته.

خیلی خوش‌حال شدم.

گفت: آن قوم و خویش‌های ناقوم و خویش را ممنوع‌الخروج می‌کنم. چند روز بعد تلفن زد و گفت آن خانم را به خانه بازگردانده.


هنوز هم فکر می‌کنم، شاید کسان دیگری در امین‌آباد باشند که هیچ‌وقت فرصت نکرده‌اند قبل از تزریق، حرف‌شان را بزنند.”




[این مردم نازنین؛ قصه‌های رضا کیانیان با مردم، نشر مشکی، صص41-44]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، 19 آبان ، 1391

 

“«خود» چیزی شبیه زغال است. زغال تا آتش نگرفته است جز آن‌که دست و جامه‌ات را سیاه کند هیچ فایده‌ای ندارد، اما همین که آتش گرفت تازه به درد می‌خورد. خودش روشن می‌شود و سردی را به گرمی و خامی را به پختگی بدل می‌سازد.


خود و نفس انسانی نیز از همین دست است. اگر آتش بگیرد به کار می‌آید.


میوه‌هایی که در بالاترین نقطه‌ی شاخه‌های درختان هستند را ندیده‌ای. از بالا بودنشان چیزی عاید دیگران نمی‌شود. آنقدر همان بالا می‌مانند تا پلاسیده می‌شوند و در آخر هم خشک و سیاه می‌شوند.

اما میوه‌هایی که پایین می‌آیند و یا پایین و در دسترس همه هستند به موقع چیده می‌شوند و به بازار می‌آیند و خریدار و مشتری پیدا می‌کنند و نفعشان به مردم می‌رسد.”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، ص264]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: سه شنبه، 17 مهر ، 1391

 

“گاهی وقت‌ها جاده‌ای که پر ترافیک است  پر رفت و آمد است و همه از آن جاده می‌روند، اگر در کنار آن، جاده‌ای باشد خالی و خلوت، و کمتر در آن آمد و شد شود، قطعاً شما همان جاده را انتخاب می‌کنید، نه جاده‌ی شلوغ را؛ و هیچ گاه با خود استدلال نمی‌کنی که همه از آن جاده می‌روند پس من هم از آن جاده باید بروم.

جاده‌ی زندگی هم همین‌طور است. انبیاء و اولیاء خدا گفته‌اند: هیچ گاه نگاه نکن ببین اکثریت از کدام سو می‌روند.

عیسی مسیح(علیه‌السلام) می‌فرمود:

«از راهی مرو که رهروانش بسیارند.»

این سخن خیلی بلند است.

چون همیشه راه باطل رهروان بسیاری دارد.

شما ببین بسیاری از آدم‌ها از مسیر غیبت حرکت می‌کنند.

یا بسیاری آدم‌ها از فریب و مکر و حیله و دغل استفاده می‌کنند و کار را پیش می‌برند.

یا بسیاری در برابر همنوع خود ذلیلانه سر خم می‌کنند و با خود می‌گویند: اگر این کار را نکنم کارم پیش نمی‌رود.

بله ممکن است کارت پیش نرود، اما خودت پیش می‌روی. کارت راه نمی‌افتد ولی خودت راه می‌افتی. کارت درست نمی‌شود ولی خودت درست می‌شوی.

و خودت مهمتر از کارت هستی.

و وقتی خودت درست شدی کارت هم درست خواهد شد.

تا آدم خودش درست نشود کارش درست نمی‌شود. اگر هم بشود ارزشی ندارد.

چرا اولیاء خدا ماندند و ماندگار شدند؟ چرا ثبت شد در جریده‌ی عالَم دوام آن‌ها؟ چون از راهی نرفتند که رهروانش بسیار بودند.”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص202-203]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، 8 مهر ، 1391

 

“حبوبات را وقتی داخل دیگ و آب جوش می‌ریزند، چون خام هستند خیلی بالا و پایین می‌پرند؛ طعمی ندارند، بوی خوشی ندارند و قابل استفاده هم نیستند.

اما وقتی پخته می‌شوند، می‌روند پایین دیگ می‌نشینند، تکان هم نمی‌خورند و دیگر آن جست و خیزها و دست و پا زدن‌ها را ندارند.

فرق آدم‌های خام و پخته هم در این دنیا در همین است. آدم‌هایی که خام‌اند دائم دست و پا می‌زنند، جست و خیز می‌کنند تا به یک موقعیت و پستی و به یک سرمایه‌ای دست پیدا کنند.

ولی آن‌هایی که پخته شدند و اهل معنا و معنویت شدند خیلی آرام‌اند و کار خود را می‌کنند. آن‌ها هرگز دست و پا نمی‌زنند، به رشد خود می‌رسند و ارزش خود را هم پیدا می‌کنند.


حال چه کنیم پخته شویم؟

تنها چیزی که به آدمی پختگی می‌دهد باور است، باور به کلام خدا، باور به آیات الهی.

در بین آیات، اگر هر کس به این آیه که می‌رسد توجه کند، آرام می‌شود، پخته می‌شود و دیگر دست و پا نمی‌زند و کار خودش را می‌کند. خیلی این آیه، آیه‌ی عجیبی است. هر کس باور کند آرامش می‌یابد. این‌که قرآن کریم این‌قدر ادعا می‌کند که آرامش‌بخش است به خاطر این است که این جنس حرف‌ها را در درون خود دارد.

این آیه‌ی دوم سوره‌ی فاطر است:

«ما یَفتَح ِ اللهُ لِلنّاس ِ مِن رَّحمَةٍ فَلا مُمسِکَ لَها…

یعنی اگر خداوند بخواهد دری از رحمت روی کسی باز کند، هیچ کس نمی‌تواند مانع شود و آن را ببندد. پس خیالت تخت! این‌قدر دست و پا نزن. نگو فلانی آنچه دارم از من خواهد گرفت.

 وَ ما یُمسِک فَلا مُرسِلَ لَهُ…

و اگر خداوند دری را ببندد، مثلاً بخواهد سرمایه‌ای به تو نرسد یا جایگاه و موقعیتی را کسب نکنی، هر قدر دست و پا بزنی به آن نخواهی رسید.

وَ هُوَ العَزیزُ الحَکیم»

و او، یعنی خدا، عزیز است، یعنی نفوذناپذیر است. هیچ کس نمی‌تواند در خدا نفوذ کند و رأی و نظر او را دگرگون کند.

یعنی خدا کار خودش را می‌کند پس تو هم کار خودت را بکن.”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص198-200]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، 7 مهر ، 1391

 

“یک شاخه گل اگر پژمرده یا خشکیده باشد زباله است و دورش می‌اندازی؛ هرچند که پیش از این سبز بوده و رنگ و رویی و عطر و بویی داشته باشد.

چرا؟  چون میزان، وضعیت فعلی است.

در دستگاه الهی هم دقیقاً ملاک همین است.

یعنی وضعیت فعلی افراد است که سرنوشت آن‌ها را رقم می‌زند.

به قول حافظ:

«حکم مستوری و مستی همه بر عاقبت است»

ای بسا کسی که در ابتدا پاک و بی‌آلایش بوده باشد، ولی اکنون نه. طبیعتاً او از این دستگاه دور می‌افتد.

«تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم

از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری؟»

و ای بسا کسی که در آغاز  تَر دامن و آلوده بوده باشد ولی اکنون نه. به حتم او نزدیک و نزدیک‌تر خواهد شد.

نمونه‌ی روشنش جناب ابلیس است که شش هزار سال سجاده‌نشین باوقار بود و معلم فرشتگان بود. یا جناب بلعم باعورا که دعاهایش بی‌جواب نبود و مستجاب‌الدعوه بود ولی دیدی و شنیدی که سر و کارش به کجا کشید.

«دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم»

و از آن سو هم نمونه بسیار است. یعنی چه آلودگانی که دست از آلودگی شسته و به پاکی و طهارت آراسته شدند.

نمونه‌ی روشن آن، ساحران روزگار فرعون که ابتدا کنار او بودند و برای خوش‌آمد او چه خوش‌رقصی‌ها که داشتند، اما همین که حق بر آنان آشکار شد از او کناره گرفتند و در کنار موسی ماندند، و تخته‌ی تابوت را بر تخت و تخت‌نشینی ترجیح دادند.

و اکنون از آنان با عنوان اولیای حق یاد می‌شود.

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

ببین چه بودند و چه شدند!

و چه زیبا می‌گوید مولوی از زبان حق:

«اگر تو دیوی ما دیو را فرشته کنیم

و گر تو گرگی ما گرگ را شبان کردیم

بگیر مُلک دو عالم که مالک الملکیم

بیا به بزم که شمشیر در میان کردیم

هزار ذره از این قطب آفتابی یافت

بسا قراضه قلبی که ماش کان کردیم

چرا شکفته نباشی چو برگ می‌لرزی

چه ناامیدی از ما کِرا زیان کردیم

بسا دلی که چو برگ درخت می‌لرزید

به آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم»


راستی چه می‌شد که ما هم ملاک داوری‌ها و قضاوت‌هامان الهی می‌شد؛ یعنی ما هم وضعیت کنونی افراد را می‌دیدیم.

یعنی اگر از کسی لغزشی، خطایی سراغ داشتیم نادیده می‌گرفتیم و شرایط فعلی او را در نظر می‌داشتیم. چون ای بسا نادم و پشیمان باشد، ای بسا تدارک دیده باشد، ای بسا اصلاح شده باشد.

چرا آن‌ها را به چوب گذشته می‌رانیم؟

از آن طرف چرا خیلی‌ها باید نان گذشته را بخورند؟

یعنی اگر در گذشته خدمتی داشته‌اند چرا باید به همان بهانه به آن‌ها امتیاز داده شود، یا امتیاز بگیرند؟”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص186-188]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، 25 شهریور ، 1391

 

“بعضی عکس‌ها تا کوچک‌اند کیفیتی دارند، اما همین که بزرگ می‌شوند از کیفیت افتاده و کاملاً شطرنجی می‌شوند.

بعضی آدم‌ها هم همین‌طورند. تا بزرگ نشده و جایگاه و منزلت اجتماعی چندانی پیدا نکرده‌اند، مثلاً بخشدار یک بخش‌اند، آدم خوبی هستند، اما همین که منصب و موقعیتی بالاتر پیدا می‌کنند عوض می‌شوند.”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، ص162]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، 3 شهریور ، 1391

 

“آن‌وقت‌ها شراب‌خوارهای کهنه‌کار به تازه‌کارها می‌گفتند هر چه دارید یک شبه سر نکشید، وگرنه فردا خمارید در حالی که دیگران همه مست‌اند. بعضی‌ها گوششان بدهکار نبود و همه را سر می‌کشیدند، اما صبح که می‌شد، وقتی همه مست بودند آن‌ها خمار بودند.


«کفاره‌ی شراب‌خوری‌های بی‌حساب

مخمور در میانه‌ی مستان نشستن است»



ما هم همین طوریم؛ یعنی اگر تمام شادی‌ها را بخواهیم در این دنیا خرج کنیم، در آخرت که اولیای حق مست و شادند، ما خمار و مخمور خواهیم بود.

پس بیاییم شادی‌ها را بین دنیا و آخرت تقسیم کنیم.

شادی‌های حلال را دنبال کنیم و از شادی‌های حرام بگذریم و بگذاریم برای آخرت و البته خداوند جبران خواهد کرد.”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، ص38]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، 29 مرداد ، 1391

 

“چتربازها چه عشقی می‌کنند وقتی سقوط می‌کنند!

هر چه ارتفاع بیشتر، سقوط برای آن‌ها لذت‌بخش‌تر است!

چرا؟ چون پشت آن‌ها گرم است به یک چتر.

ایمان هم چتر است، چتر نجات!

اگر ما اهل ایمان باشیم، دیگر از سقوط و افتادن و تهدیدها هیچ هراسی نخواهیم داشت و این است که قرآن کریم همه را به ایمان دعوت می‌کند، ایمانی از سر صدق نه ادعای گزاف:

«یا أیها الذینَ آمَنوا آمِنوا…» (نساء، 136)

«ای شما که ادعای ایمان دارید، بیایید اهل ایمان باشید.»”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، ص23]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، 29 مرداد ، 1391

 

“برف را ببین! اگر تند و شلاقی ببارد، نمی‌نشیند. برف وقتی می‌نشیند که آرام و نرم ببارد. حرف هم مثل برف است؛ اگر به قول قرآن کریم نرم و لَیِّن باشد بر دل می‌نشیند و دلنشین خواهد شد.

به همین خاطر خداوند به موسی و هارون فرمود: حال که پیش فرعون می‌روید با او نرم سخن بگویید.

«فَقُولا لَه قَولاً لَیِّناً» (طه، 44)

یعنی اگر تند و خشن بگویید او برنمی‌تابد، و بر دل سنگ او نخواهد نشست. کلام و سخن حافظ چرا بر دل‌ها می‌نشیند، چون نرم است، مثل مخمل و حریر. ببین وقتی که می‌خواهد بگوید با هر کس ننشین چه لطیف و چه نرم می‌گوید:

نازنینی چو تو پاکیزه‌دل و پاک‌نهاد

بهتر آن است که با مردم بد ننشینی




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، ص12]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: چهارشنبه، 24 مرداد ، 1391

 

تو سکانسی از «وکیل‌مدافع ِ شیطان / The Devil’s Advocate»، شیطان (میلتـون) با پسرش (کِـویـن) -که مادرش، یه انسانه- صحبت می‌کنه؛ و سعی می‌کنه اونو به عصیان واداره. جهان‌بینی‌ای که میلتـون برای متقاعد کردنِ کِـوین مطرح می‌کنه، سفسطۀ جالبه‌ای‌یه:




کِـویـن (Keanu Reeves): …من نمی‌تونم این کارو بکنم.


میلتـون (Al Pacino): …واسه کی داری اين بـار (بودنِ گناه) رو تحمل می‌کنی؟ …واسه خدا؟! …هم‌اين‌طوره؟ …خدا؟؟! …خب به‌ت می‌گم. بذار در مورد خدا يه اطلاعاتی به‌ت بدم: خداوند دوست داره نگاه کنه. اون اهل ِ مسخره‌بازی‌یه. فکرشو بکن؛ اون به انسان‌ها غریزه می‌ده. این هدیۀ فوق‌العاده رو به تو می‌ده؛ و بعد… چی‌کار می‌کنه؟ …قسم مى‌خورم که اين‌کار رو براى سرگرمى ِ خودش مى‌کنه… براى عالَم ِ شخصى ِخودش… اون قوانين رو برخلافِ غرايز تنظيم می‌کنه… اين کار -در واقع- یه وقت‌گذرونى ِ دائمی‌یه:

…نگاه کن؛ …ولى دست نزن!

…دست بزن؛ …ولى امتحان نکن!

…مزمزه کن؛ …ولى نخور!

[به تمسخر می‌خندد]

…و وقتى تو دارى از اين مرحله به مرحلۀ دیگه پا می‌ذاری، اون چی‌کار مى‌کنه؟ …اون فقط اين رفتارتو  به تمسخر مى‌گيره!


…اون يه موجودِ خبيثه. اون ساديسم داره؛ روان‌پریشه. اون -در واقع- يه اربابِ همیشه غايبه. هم‌چه چيزى رو بايد پرستش کرد؟! …هرگز!


کِـویـن : [به طعنه] متصدى ِ جهنم بودن به‌تر از دربونی ِ بهشته؛ نه؟!


میلتـون: چرا که نه؟ …من از بدو ِ خلقت با هم‌اين شکل ِ ظاهرى، روى زمين بودم. همۀ لذت‌هایی رو که انسان دوست می‌داشته، پرورش دادم. هميشه به تمايلاتِ انسان اهميت دادم و هیچ‌وقت درباره‌ش قضاوت نکردم… چرا؟ …چون هيچ‌وقت او رو طرد نکردم.

[با فریاد] و –با وجودِ همۀ عیب‌هاى او– من طرف‌دارشم!

[خیلی آرام و متین] من -در واقع- يه انسان‌گرام… شايد آخرين انسان‌گرا.



موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: پنجشنبه، 10 خرداد ، 1391