تجربهی سینما رفتن با دخترکم برای من تجربهی تازه و نویییه. پیشتر وسطهای هفته و توی خلوتی رفته بودیم سینما. اینبار که وارد لابیِ سینما شدیمو جمعیت رو دیدم، با خودم فکر کردم ضدحال میشه و با اینهمه خانواده و بچه، لابد نمیشه درست فیلم دید؛ اما تجربهی معرکهای بود.
در شرایطِ پمپاژِ یأس و نفرت، جنگِ بیامانِ خصم، و عملکردِ انتقادبرانگیزِ مدیرانِ کشور، من حالا با دخترکم در یه سالن سینما به فیلمدیدن نشستیمو هر چند دقیقه صدای خندهی معصومانهی قریب به صد کودک فضا رو پر میکنه.
در تاریکروشنِ سینما هر از گاهی به چهرهی دخترکم سیر نگاه میکنم که محوِ فیلمه و از سِحرِ سینما مسحور.
تجربهی فیلمدیدن با بچهها تجربهی ناب و روحبخشییه. اصن همنشینی و همبازی شدن با کودکان، نشاطآور و حیاتبخشه.
اخیراً با دوستی که هر دو سخت درگیرِ کاریم و با مدیریتهای بیعمل و بدعمل، چالشی مستمر و فرسودهکننده داریم، صحبت میکردم؛ که ای رفیق! بیشتر با بچهت وقت بگذرون و بذار فطرتِ زلالشون این سرخوردهگیهای ناشی از سر و کله زدن با بیشعوریِ مسؤولین رو بشوره ببره…
20 نوامبر ، 2008 در ساعت 14:24
“بعید نیست سرت را غزل به باد دهد
و آبروی ترا در محل به باد دهد…” !!!
بازگشت دوباره تان مبارک!!!
21 نوامبر ، 2008 در ساعت 08:08
دوست داشتمش…چیز دیگری هم هست که می توانم بگویم اما نگفتم…؟
21 نوامبر ، 2008 در ساعت 10:25
باز میپرسی: چه طور اینگونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار، شاعر میشود
قشنگ اه
21 نوامبر ، 2008 در ساعت 12:23
:: به یاس ::
ممنون
:: به نقطه سر خط ::
چیزهای نگفتنی که بسیار است…
…رها کنم!
:: به avecina ::
غزل های زیبا و دل برانۀ دیگه ای هم داره نجمه زارع…
…خداوند روح شو قرین رحمت ش قرار بده الهی
25 نوامبر ، 2008 در ساعت 22:00
بسیار قوی!
بی زحمت این شعرتان را با ذکر منبع و شاعر کش رفتیم داخل دفترچه مان!
(حالا گیر ندهید به ما که مثل دخترها دفتر شعر داری؟؟؟!!! نه خیر دفتر شعر نیست، یه کتابچه کهنه درب داغان است که حال می دهد برای حاشیه نویسی های اینچنینی !)
در هر حال انتخاب شعرتان را عشق است، و همچنین چگونگی یافتن این شعر توسط شما ما را هم بر سر ذوق آورد.
این هم تقدیم به شما از یک شاعر ناشناس:
« سر هر کوچه رسیدم دیدم
ته آن بن بست است
ناگهان ترسیدم
نکند کوچه چشمان تو هم …؟
معذرت می خواهم
ذهن من آشفته ست ! »
28 نوامبر ، 2008 در ساعت 13:53
:: به کلبه دنج ::
دختر و پسر نداره که!
عجبا!
…تقدیم تونو نوش جان کردیم؛ نو به نو بجوشید الهی
