مامان من هنـوز زن ِ بابای منـه؛ چون تو جاهایی مث فیش حقوقی بابام و مهمونی های رسمی ش حضور زن (اول)ش ارزش محسوب می شه!
مامان من هنـوز زن ِ بابای منـه؛ چون تو جاهایی مث فیش حقوقی بابام و مهمونی های رسمی ش حضور زن (اول)ش ارزش محسوب می شه!
تجربهی سینما رفتن با دخترکم برای من تجربهی تازه و نویییه. پیشتر وسطهای هفته و توی خلوتی رفته بودیم سینما. اینبار که وارد لابیِ سینما شدیمو جمعیت رو دیدم، با خودم فکر کردم ضدحال میشه و با اینهمه خانواده و بچه، لابد نمیشه درست فیلم دید؛ اما تجربهی معرکهای بود.
در شرایطِ پمپاژِ یأس و نفرت، جنگِ بیامانِ خصم، و عملکردِ انتقادبرانگیزِ مدیرانِ کشور، من حالا با دخترکم در یه سالن سینما به فیلمدیدن نشستیمو هر چند دقیقه صدای خندهی معصومانهی قریب به صد کودک فضا رو پر میکنه.
در تاریکروشنِ سینما هر از گاهی به چهرهی دخترکم سیر نگاه میکنم که محوِ فیلمه و از سِحرِ سینما مسحور.
تجربهی فیلمدیدن با بچهها تجربهی ناب و روحبخشییه. اصن همنشینی و همبازی شدن با کودکان، نشاطآور و حیاتبخشه.
اخیراً با دوستی که هر دو سخت درگیرِ کاریم و با مدیریتهای بیعمل و بدعمل، چالشی مستمر و فرسودهکننده داریم، صحبت میکردم؛ که ای رفیق! بیشتر با بچهت وقت بگذرون و بذار فطرتِ زلالشون این سرخوردهگیهای ناشی از سر و کله زدن با بیشعوریِ مسؤولین رو بشوره ببره…





















4 دسامبر ، 2008 در ساعت 21:11
قصد دارم استعدادمو در زمینـۀ نوشتن داستانک محک بزنم؛ واسه همین، یکی از موضوعات وبلاگ مو «داستانک» قرار دادم.
4 دسامبر ، 2008 در ساعت 21:38
ما که هیچی نوفهمیم
4 دسامبر ، 2008 در ساعت 22:19
البته این جسارتاً داستانک نبود ها! یه جور متن منهدمکننده معناگرای پر پیام مینیمالیستی بود (یعنی همه اون چیزایی که توی داستان فسقلی انتظار داریم باشن) اما داستان، به معنای وقوع یه حادثه یا توصیف یه موقعیت نبود به نظرم!
4 دسامبر ، 2008 در ساعت 22:50
به سلامتی انشالله
خب ارزشه دیگه!!!!
5 دسامبر ، 2008 در ساعت 08:10
خوب استعداد دارید قربان…
5 دسامبر ، 2008 در ساعت 23:28
:: به مهدی ::
خب خدا توفیق تون بده الهی
:: به مانی ::
به نظرم چنین متن هایی تو تعریف داستانک می گنجه؛ بر خلاف داستان کوتاه و رمان، تو داستانک، به اون معنا شروع و اوج و فرود نداریم؛ گره ها و گره گشایی هاشم متفاوته؛ البته داستانک باید خبر از اتفاقی بده؛ حالا این که اون اتفاق دفعی یه یا بطئی، خودش بحثی یه واسه خودش؛ توصیف موقعیت هم انصافن مهارت می خواد.
به هر حال من هم ادعایی ندارم؛ فقط دوست دارم تو این زمینه طبع آزمایی کنمو فعلن تمرین می کنیم تا ببینیم چی پیش می آد.
این که رک و صریح نظرتونو می ذارید دل چسب و گواراست…
:: به خیس باران ::

:: به نقطه سر خط ::
قربان!
کجایی؟ …داری چی کار می کنی؟
بیا ببین مشتری با تو کار داره… …نمی دونم …می گه اس چی چی داری