شاید نباید بگم؛ اما میگم، که من میترسم پدر و مادرم از هم جدا بشـن. خیلی وقته همدیگه رو تهدید میکنن؛ آخرین بار، همین چند وقت پیش پدرم میگفت منتظره من سر و سامون بگیرم، بعدش تکلیف مادرمو روشن میکنه…
…عجیب ظاهر رو حفظ کردن؛ اما توش داره خودمونو میسوزونه… پناه بر خدا!
جفتشون حالمو بههم میزنن؛ این بدتر از اون، اون بدتر از این. چندسالی هست که میتونم مستقل ازشون زندگی کنم، اما خودمو بهشون چسبوندم تا بلکه نذارم کار به این حرفا کشیده بشه؛ اما داره کشیده میشه، اینو میفهمی؟!
نگرانی تو چهرۀ برادر – خواهرام موج میزنه، اما کار از نگرانی و این حرفا گذشته. دیگه احساس میکنم رمقی واسه شنا کردن خلاف جهت آب ندارم؛ و خودم خوب میدونم اسم این حالی که دارم تجربه میکنم ترسه.
پینوشت: این پست به دعوت چهار ستاره مانده به صبح نوشته شده…
«ترس» بخشی از زندگی ما آدمهاست؛ ترسهایی متفاوت؛ ترسهایی متنوع. روم نمیشه کسی رو به نوشتن پیرامون ترسهاش دعوت کنم؛ اما به هر حال دعوت میکنم از وبلاگ ، دودینگ هاوس ، نقطه سر خط ، سایههای خیال ، خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز ، حرفهای خودمانی ، نیمچه بلاگ و نجوای من تا پیرامون ترسهاشون چند جملهای بنویسـن. توصیه میکنم کلیگویی کنید بچهها! مث خود رویا! به نفعتونه!
راستی! اگه کسی تمایل داشت در اینباره بنویسه، مطلعم کنه تا وبلاگشو به این لیست اضافه کنم.
اجابت کردند: حرفهای خودمانی + سایههای خیال + دودینگ هاوس + نجوای من + نقطه سر خط





































13 دسامبر ، 2008 در ساعت 23:23
وا! اول ميگفتي بازي چيه، بعد قصه ترست رو ميگفتي. حالا اين قصه خودت بود!؟
كمي فكر كنم ببينم آيا قصه ترس جالب و خوندني دارم كه بگم يا نه :)
14 دسامبر ، 2008 در ساعت 00:37
سلام پیچک خان
امروز فکر میکردم کفگیر ایده هایم به ته رسیده و نمیدانستم باید درباره چه بنویسم. چیزکی نوشتم… اما اینجا که آمدم دعوتت خیلی به دلم چسبید.
راجع به ترس حرف زیاد دارم، باید بنشینم دسته بندی اش کنم تا هدر نرود…
این تصویر خندان و غمگین چقدر مناسب یادداشتت است

حالت را میفهمم، به خوبی؛ اما بیشتر نپرس تا من هم بیشتر نگویم که دوست ندارم اصلا.
مرسی بابت دعوت
ایشالا جبران کنیم
14 دسامبر ، 2008 در ساعت 14:38
مرسی از دعوت:)
باید فکر کنم
.
.
.
فکر
.
.
.
14 دسامبر ، 2008 در ساعت 15:00
من هم ایضا سوال راهنما را دارم.
قصه واقعی بود یا از اون داستانک هات بود؟
14 دسامبر ، 2008 در ساعت 16:12
خیلی ایده جالبی بود حتما می نویسم خدا بخواهد….کمی فکر هر چند لازم است…
14 دسامبر ، 2008 در ساعت 17:08
:: به راهنما ::
1- این هم یه جورشه دیگه! گاهی نباید مقدمه چینی کرد…
2- …بلی
3- قصۀ ترسی که جالب و خوندنی باشه؟! …عجب!
:: به مانی ::
منی که شما را می شناسم می دانم که ایده های تان تـه ندارد
:: به خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز ::
فکر از آن نعمت های خوب خداوند است. فسفرسوزاندن هم عالمی دارد که به هر کس ندهندش. فکرتان بکر،الهی
:: به امیر ::
داستانک هامو با موضوع «داستانک» مطرح می کنم؛ این پست موضوع ش «حرف های اندرونی (شخصی)» بود.
…واقعی است.
:: به نقطه سر خط ::

14 دسامبر ، 2008 در ساعت 17:16
کاش ننوشته بودید اینو!
حرفهای اندرونی، مال اندرونه!
هر راست، نشاید گفت!
حداقل اینجا مناسب این نوع شخصینویسیها نیست…
لااقل توضیحات و پاسخ به کامنتها رو بردارید تا ملت توی خماری داستانک بودن و نبودنش بمونند.
جسارتم رو ببخشید.
14 دسامبر ، 2008 در ساعت 19:16
فرق ما با اونها همینه
اونها با هر مکافاتی که شده ،با هر گرد و خاک به پا کردنی هم که شده ،با هر خون همدیگه تو شیشه کردنی هم که شده ،باز تحمل می کنن،یعنی فکر می کنن چیزی هنوز هست که اگه جدا بشن به اون لطمه می خوره مثلن همین سرو سامون گرفتن بچه هاشون.
ولی ماها زود می رسیم به ایستگاه آخر،زود می رسیم به (در بهترین حالتش)مهرم حلال جونم آزاد!زودی فکر می کنیم این زندگی به دردسرش نمی ارزد،ناراحت هم نیستیم که این انتخاب خود ما بوده و ما در برابر انتخاب خودمان مسئولیم،می گیم خب اشتباه کردم،و با دل خوش حاضریم جدا بشیم از هم.این همه سال هم طول نمی کشه.الان می گن بیشتر طلاق ها تو دو سه سال اول زندگی رخ می ده.
نمی دونم کدومش بهتره ولی اینو می دونم که اون پدر و مادری که شما نوشتی حالا حالا از هم جدا نمیشن!
15 دسامبر ، 2008 در ساعت 00:04
:: به کنز ::
ما با این چیـزا داریم زندگی میکنیم. غمها، شادیها، شجاعتها، ترسها، ناکامیها، کامرواییها، و…
چرا باید بخشهایی از ابعاد وجودمو پنهان کنم اینجا؟ چرا باید جوری وانمود کنم که نویسندۀ اینجا بیمشکل و دغدغهس؟
«درد» بخشی از زندگی ما آدمهاست. درسته که تلخه و اندوهباره، ولی خاصیت جلادهی هم داره. خیلی از این دردها و مصیبتها، افق و دیدی به آدم میدن که سرمنشـأ برخی توفیقات زندگی میشه؛ مهم مخفی کردنشون نیس؛ اونی که مهمه کم نیاوردنو مبارزه کردنه…
شما چندمین نفری بودین که چنین کامنتی رو برام خصوصی مطرح کرده؛ حسن نیت و شفقتتونو درک میکنم و قدردانم
:: به عطششکن ::

…رها کنم!
15 دسامبر ، 2008 در ساعت 00:31
به روی چشم قربان.
انتظار اظهار وجود حکیمانه دربارهی این نوشتهتان را که ندارید؟! ترس خشنی بود! این همه ترس سوسولی؛ چرا حالا این را نوشتهای!
15 دسامبر ، 2008 در ساعت 03:02
چشم که باز میکنم تو اطرافم ازین نمونه زیاد میبینم، پدر و مادر دوست خودم بعد از ازدواج اون جدا شدن، و البته مدت ها قبل طلاقی عاطفی گرفته بودن و هیچ لذتی از بودن از کنار هم نمیبردن و بالواقع اصلاً کنار هم نبودن.
چنین زندگیای، به مثابه ستون های مسجد؛ دور از هم برای حفظ سقف و اونا که زیرش قرار دارن؛ یه جور فداکاریه اما قیمتش زیاده، به قیمت روح داغون و عمر از دست رفته خودت که بعضاً تو کینه گذشته، به قیمت تشویش و حس هایی که به عزیزترین کسانت میدی و …
حقیقت نمیدونم چی درسته و چی غلط..
دیدن یه همچین چیزایی هم کاملاً پام رو سست میکنه، با خودم میگم اگه قراره آخرش چیزی شبیه این بشه؛ اگه قراره آخرش کسی که همراهم میشه همراه، همسفر و همسر واقعیم نباشه پس اصلاً نمیخوام؛ تنهایی رو ترجیح میدم؛ اما خب …
خوندن این مطلب کلی (از وقت آپ تا همین الان و حتی بعدتر) ذهنم رو درگیر کرد؛
حس ترس و تشویش این نوشته تمام وجودم رو در بر گرفت.
گشتم تو ترسای خودم؛ به چیزای جالبی رسیدم؛ (شاید متفاوت از حرفهای بالایم، شاید کاملاً هم راستا) اینکه میگم جالب هم حداقل واسه خودمه با این حال اینجا هم میارم شاید واسه شما هم جالب بود!
ترس از اینکه هیچ وقت عاشق نشم، ترس از اینکه عاشق بشم و معشوقم عظمت عشقم رو درک نکنه و یا اصلاً نتونم بهش ابرازش کنم، ترس از اینکه عاشق بشم اما عشقم به انتها برسه؛ ترس از اینکه کسی عاشقم بشه که نتونم به هردلیلی به عشقش جواب بدم و …
و ممکنه برای هر کس تو یه مقطع خاص ترس ها فرق کنن.
ببخشید اگه زیاده حرفی زدم؛ تقصیر مطلبتون بود
16 دسامبر ، 2008 در ساعت 12:49
امروز دعوتتون رو دیدم… خواهم نوشت در اولین فرصت…
……
اما ترس شما:
سخت است دردی که می کشید… واقعا راهی نیست؟!
19 دسامبر ، 2008 در ساعت 00:36
اجابت شد دعوتتان
http://shamimedoost.blogfa.com/post-137.aspx
19 دسامبر ، 2008 در ساعت 16:02
ای بابا!
21 دسامبر ، 2008 در ساعت 15:23
:: به دودینگ هاوس ::
…رها کنم!
:: به نجوا ::
این را بهش میگویند سیاست؛ هم پستت را نوشتهای، هم در بلاگت ننوشتهای؛ …عجب!
:: به سایه ::
اسمایلی سکوت
:: به حسین ::
…!