شاید نباید بگم؛ اما می‌گم، که من می‌ترسم پدر و مادرم از هم جدا بشـن. خیلی وقته هم‌دیگه رو تهدید می‌کنن؛ آخرین بار، همین چند وقت پیش پدرم می‌گفت منتظره من سر و سامون بگیرم، بعدش تکلیف مادرمو روشن می‌کنه…

…عجیب ظاهر رو حفظ کردن؛ اما توش داره خودمونو می‌سوزونه… پناه بر خدا!

 

جفت‌شون حال‌مو به‌هم می‌زنن؛ این بدتر از اون، اون بدتر از این. چندسالی هست که می‌تونم مستقل ازشون زندگی کنم، اما خودمو به‌شون چسبوندم تا بلکه نذارم کار به این حرفا کشیده بشه؛ اما داره کشیده می‌شه، اینو می‌فهمی؟!

 

نگرانی تو چهرۀ برادر – خواهرام موج می‌زنه، اما کار از نگرانی و این حرفا گذشته. دیگه احساس می‌کنم رمقی واسه شنا کردن خلاف جهت آب ندارم؛ و خودم خوب می‌دونم اسم این حالی که دارم تجربه‌ می‌کنم ترسه.

 

                    

 

پی‌نوشت: این پست به دعوت چهار ستاره مانده به صبح نوشته شده…

«ترس» بخشی از زندگی ما آدم‌هاست؛ ترس‌هایی متفاوت؛ ترس‌هایی متنوع. روم نمی‌شه کسی رو به نوشتن پیرامون ترس‌هاش دعوت کنم؛ اما به هر حال دعوت می‌کنم از وبلاگ ، دودینگ هاوس ، نقطه سر خط ، سایه‌های خیال ، خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز ، حرفهای خودمانی ، نیمچه بلاگ و نجوای من تا پیرامون ترس‌هاشون چند جمله‌ای بنویسـن. توصیه می‌کنم کلی‌گویی کنید بچه‌ها! مث خود رویا! به نفع‌تونه!

راستی! اگه کسی تمایل داشت در این‌باره بنویسه، مطلع‌م کنه تا وبلاگ‌شو به این لیست اضافه کنم.

 

اجابت کردند: حرفهای خودمانی + سایه‌های خیال + دودینگ هاوس + نجوای مننقطه سر خط