ماندهام در شب ِ این جاده، كمك میخواهم
كوله از شانهام افتاده، كمك میخواهم
روزگاريست كه آن سوی دعايم خاليست
محض روی گل سجاده، كمك میخواهم
ماندهام با خود و این عشق زمینی که خدا
به من ِ سر به هوا داده، کمک میخواهم
رد پاهای مرا از دهن خاک بگیر
یک نفس مانده به فریاد ِ کمک میخواهم
عاشقی معترفم جرم بزرگيست ولي
اتفاقيست كه افتاده، كمك میخواهم
این شعر، قطعهای از آلبوم روحتکانییه؛ در صورت تمایل میتونین این شعر رو با صدای خود شاعر بشنوید:
[دانلود: ٩٥٥ کیلو بایت]





































26 دسامبر ، 2008 در ساعت 14:34
ماندهام با خود و این عشق زمینی که خدا
به من ِ «سر به هوا» داده، کمک میخواهم
26 دسامبر ، 2008 در ساعت 17:34
شعرش محشره…
27 دسامبر ، 2008 در ساعت 08:38
دعوت شده اید قربان برای نوشتن از چه خبر؟

27 دسامبر ، 2008 در ساعت 10:18
سلام
چه شعر روان و دلنشيني. اولش گفتم شايد از خودته، به خاطر اين مصرع
به من ِ سر به هوا داده …
27 دسامبر ، 2008 در ساعت 20:34
خوب! بفرمایید چه کمکی از دست ما ساخته است؟!:پی
28 دسامبر ، 2008 در ساعت 11:26
دقيقاً آمدم كامنت اولي را بگذارم ديدم خودتان ترتيبش را داده ايد!
راستي ، كامنتي هم كه آن ور گذاشتيد راست بود.
28 دسامبر ، 2008 در ساعت 19:21
:: به پیچک سر به هوا ::
!
حالا تو هی صبوریکن صبوریکن صبوری، تا ببینیـم این صبوری چه طرفه خاکی بر سرت میکنههااا
:: به گلصنم ::
خداوند بر قریحۀ شاعر بیفزاید الهی
:: به نقطه سر خط ::
چشم! …بهش فکر میکنم
:: به راهنما ::
نه برادر ِ من! ما هنوز خامتر از این حرفهاییم که چنین بجوشیم. شاعرش نو به نو بجوشد الهی
:: به یگانه ::
خواهر جان! شما بیا این ملاقه رو بگیرو یه دو تا هم بزن تا من برگردم؛ اسمایلی جیـم
:: به عطش شکن ::
ای بابا!
31 دسامبر ، 2008 در ساعت 13:20
سلام. ممنونم دوست عزيز! لطف كردين به من و اين شعر!
7 ژانویه ، 2009 در ساعت 11:21
:: به فرهاد ::
…نو به نو بجوشید الهی

سلام آقای صفریان
..قابلی نداشت