
صد دقیقه تا بهشت / مجید تولایی / انتشارات مستند / چاپ اول /١٣٨٦/ ١٠٤صفحه /١٢٠٠تومان
این کتاب مجموعهای از صد خاطرۀ مربوط به سیدمحمد حسینیبهشتییه که با انتخاب و بازنویسی مجید تولایی برای نشر تدارک دیده شده. انتخاب خاطرهها تحسین برانگیزه و لحنی که نویسنده برای بیانشون به کار برده، جذاب و شیواست. خاطرهها بسیار کوتاه و با ادبیات داستانی نوشته شدن. یعنی میتونید چند نمونه از این صد خاطره رو بخونیدو تحت تأثیر قرار نگیرید؟
استفاده از چنین فرمی برای خاطرهگویی تازهگی داره. این کتاب جیبی از جمله بهترین کتابهایی بوده که از نمایشگاه کتاب امسال تهیهشون کردم. البته توی نمایشگاه، توسط غرفۀ نشر بقعه که متولی نشر آثار شهید بهشتییه عرضه میشد.
برای نمونه چند خاطره رو نقل میکنم. جرعه جرعه مطالعه کنید. چه قدر کم داریم از این آدمها و چه قدر نیـاز داریم این روزها به امثال بهشتی که اینچنین بود:
طلبه جوان هر روز میرفت دبیرستانها درس انگلیسی میداد. پولش هم میشد مایه امرار معاش. میگفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر میفهمم و با شجاعت بیشتری میتونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی میکرد.
***
از بهشتی پرسید؛ روحانی هم میتونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا میتونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیهاش به علوم حوزوی باشه.
گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمیده.
***
صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتیشناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.
***
بنیصدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنیصدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش میکنم. بهشتی میگفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.
***
به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخستوزیری میخوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.
تو بدترین حالت هم، انگشت میگذاشت روی نکات مثبت.
***
الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١٥خرداد رو بالا میگیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم میچسبه!
بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ میخواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد میکنه نه دروغ!
***
بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.
***
همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.
اخم باهنر رو که دید گفت: بچهها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.
***
به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت میروی ساک خود را به همراهت میدهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی»
قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات…
***
مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی میخواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمیآیی؟ گفت: همه میدونند من تودهایم، برای شما بد میشود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.
***
گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همهگیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شدهبود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمیشود به بام سعادت حلال رسید.
***
رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آوردهبودند. جا نبود. بیرون شعار میدادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمدهاند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت…
***
با بیادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.
هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بیادبی مورد انتقاد قرار بدیم.
***
اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی میخواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعهام متعلق به خانواده است.
نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!





































12 ژانویه ، 2009 در ساعت 22:14
اگه امکانش هست قالب وبت رو عوض کن
چون اصلاَ معلوم نیست چی به چیه!!!
موفق باشی
12 ژانویه ، 2009 در ساعت 22:33
:: به مداد سفید ::
امکانش نیس! 
خیر!
برای طالبش خوب معلومه! اما برای مشتریهایی که فرتی با آپ شدن بلاگ، از توی لیست بلاگفا کلیک میکننو میآن تو…
…رها کنم!
خوشحالم که از شر کامنتهای «وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن…» خلاص شدم
شما هم موفق باشی

12 ژانویه ، 2009 در ساعت 22:39
سلام
1- چه عجب بروز شدی پیچک جان دلمون پوسید بابا
2- مرسی از معرفی، راستش همین انتخابهای خودتم نخوندم تا ایشالا برم بخرم و لذت ببرم
3- اوضاع احوال روبراه هست ایشالا؟
13 ژانویه ، 2009 در ساعت 12:38
این توصیفات دل کباب کننده را قبلا از این کتاب خوانده بودم اما اصل کتاب را هنوز ندیدم…
راجع به تذکرات شما هم چشم قربان ..درباره اش فکر می کنم ممنون که گفتید
13 ژانویه ، 2009 در ساعت 14:22
سلام
تشكر از معرفي كتاب :)
رنگ خط خاطرهها راحت نيست.
13 ژانویه ، 2009 در ساعت 17:59
:: به مانی ::
سلام
1- راسش میخواستم آپ کنم اما نمیشد.
2- توصیه میکنم همین چن نمونه رو مطالعه بفرمایید؛ بعد اگه نظرتون جلب شد اقدام کنین. اصـن اصل ِ اینکه تو پستهای چلوکتاب، بخشی از متن کتاب رو سعی میکنم بیارم برای آشنایی مخاطبه. به نظرم این طوری مخاطب بهتر میتونه تصمیم بگیـره که با چه جور کتابی طرفه و اصن باب طبعش هست یا به گروه خونیش نمیخوره…
3-اومدم در جواب بگم:
چرخ گردون گر به کام من نگردد مَشتی/ بر کلۀ او همی بکوبم مُشتی!
که دیدم نه بابا! این طورا هم نیس! گرچه هستا، ولی خب یه وقتایی هم این طورییه که:
در کف ِ شیر نر خونخوارهای / غیر تسلیم و رضا کو چارهای؟!
هنوز اونقدر بزرگ نشدم که بگم شکر …رها کنم!
:: به نقطه سر خط ::


:: به راهنما ::

مخاطب پیگیر و کاردرست به شما میگن
ممنون از تذکرتون. چند نمرهای پررنگترش کردم. باز ملاحظه کنید ببینید چه طوریاس
ممنونتونم
14 ژانویه ، 2009 در ساعت 14:52
“…خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.”
اين تيكه خيلي من رو درگير كرد، ياد فيلم امام وقت ورود به تهران و پايين اومدن از هواپيما افتادم كه تلويزيون چه راحت و قشنگ اون رو سانسور ميكنه! حس بدي دارم وقتي تاريخ رو اين جور سانسور ميكنن؛ اونم تاريخ انقدر نزديك كه كلي شاهد عيني داشته؛ يه جورايي به شعور مخاطب توهين ميكنن… بگذرم!
ببخشيد كه درگير شدنم با مطلب رو اينجا آوردم؛ حقيقت بدم نميآمد نظر مخاطبانتان و خودتان رو بيشتر بهش جلب كنم
اميد كه مشكلي نباشه
بعد اينكه؛ كلاً اين نمونه كتابا مورد علاقهي منه! اغلب از مطالعهي خاطرات (اونم با روايت روان) لذت ميبرم!
ممنون بابت معرفيش. بيشتر ممنون كه يه بخشاييش رو آوردين و قبل از خريد و تو دست گرفتنش اين لذت رو منتقل كردين!
14 ژانویه ، 2009 در ساعت 17:43
:: به نجوا ::
راحت کامنت بذارید

خوبه که احساس راحتی میکنیدو حرفایی که مدنظرتونه رو راحت مطرح میکنید.
اگه درگیر شدنتونو با مطلب ِ پست، توی کامنت مطرح نکنید پس کجا باید مطرحش کنید؟! خوب جایی مطرح میکنین. خیالتون تخت
از کامنتایی که راحت و بیدغدغه و خودمونی و رک گذاشته میشه لذت میبرم