تجربهی سینما رفتن با دخترکم برای من تجربهی تازه و نویییه. پیشتر وسطهای هفته و توی خلوتی رفته بودیم سینما. اینبار که وارد لابیِ سینما شدیمو جمعیت رو دیدم، با خودم فکر کردم ضدحال میشه و با اینهمه خانواده و بچه، لابد نمیشه درست فیلم دید؛ اما تجربهی معرکهای بود.
در شرایطِ پمپاژِ یأس و نفرت، جنگِ بیامانِ خصم، و عملکردِ انتقادبرانگیزِ مدیرانِ کشور، من حالا با دخترکم در یه سالن سینما به فیلمدیدن نشستیمو هر چند دقیقه صدای خندهی معصومانهی قریب به صد کودک فضا رو پر میکنه.
در تاریکروشنِ سینما هر از گاهی به چهرهی دخترکم سیر نگاه میکنم که محوِ فیلمه و از سِحرِ سینما مسحور.
تجربهی فیلمدیدن با بچهها تجربهی ناب و روحبخشییه. اصن همنشینی و همبازی شدن با کودکان، نشاطآور و حیاتبخشه.
اخیراً با دوستی که هر دو سخت درگیرِ کاریم و با مدیریتهای بیعمل و بدعمل، چالشی مستمر و فرسودهکننده داریم، صحبت میکردم؛ که ای رفیق! بیشتر با بچهت وقت بگذرون و بذار فطرتِ زلالشون این سرخوردهگیهای ناشی از سر و کله زدن با بیشعوریِ مسؤولین رو بشوره ببره…
18 ژانویه ، 2009 در ساعت 00:19
کسی نیس بگه آخه پیرمرد هفتادساله درگذشت ِ ناگهانی داره؟!

18 ژانویه ، 2009 در ساعت 01:08
ناگهانی همون زرتی است؟
18 ژانویه ، 2009 در ساعت 05:38
با عزرائیل کل کل نکنید لطفا یکوقت جدی میگیره ها!!
18 ژانویه ، 2009 در ساعت 08:13
18 ژانویه ، 2009 در ساعت 09:08
خب اگر بگویند درگذشت «گهانی» و «بهنگام» که خب اطرافیان مرحوم یا مرحومه دلخور میشن

کلا هم بد نیست یه اصلاحاتی تو برنامه های جناب عزراییل به عمل بیاد
مثلا فرض کن هر روز تو اینترنت برنامه فوت بدن که امروز این افراد قراره برن اون دنیا. لطفاخودشونو آماده کنن، مسواک و حوله و لباس سرد هم بردارن.
بعد یه عده تومار مینویسن که بابا بزرگ فلانی 97 سال داره هنوز زنده است، پسر من که 11 سالشه چرا باید بمیره. بعد عزراییل باید جوابیه بده…
چه شیر تو شیری میشه
19 ژانویه ، 2009 در ساعت 09:44
:: به پیچک سر به هوا ::

مگه پیرمرد ِ هفتاد ساله دل نداره خب؟! اونم دلش میخواد خب!
مرگ که پیر و جَوون نداره که!
مرگ ِ «نابههنگام» ِ یک جوان، با پیر شدنش «بههنگام» نمیشود
:: به شوخ ::

بهبه! جناب شوخ! حال شما؟
ما تو ادبیات، جسارت نمیکنیم رو حرف پیشکسوتهایی چون شما که توی این عرصه، ریش و مو سفید کردین، حرفی بزنیم!
:: به گلصنم ::
کاش ما هم مثل عزرائیل، وقتشناس و وظیفهشناس بودیم
خیالت راحت!
فک میکنی جناب عزرائیل هم مث ما آدمای بیجنبهس؟! نه بابا! تو ادارۀ اونا ازین خبرا نیس! حساب کتاب داره کاراشون؛ واسه کلکل با کسی مرگشو جلو نمیندازن، و واسه رفاقت با کسی مرگشو عقب
:: به پریزاد ::
آی به لبخند کشوندن ِ مؤمن حال میده…
:: به مانی ::

بله خب!
فرمایش شما هم حرفییه خب! با این فرمایشتون جناب عزرائیل و بروبچـز ادارهشون باید به مشتریمداری هم توجه نشون بدن!
19 ژانویه ، 2009 در ساعت 15:28
اینکه به کامنتا یهو جواب میدی خیلی خوبه

آدم هیجان داره، هی هر روز میاد سر میزنه تا جوابشو بگیره
مرسی
پ.ن:
تو هم که مثل من زرت و زرت میگی خب
چاکریم
20 ژانویه ، 2009 در ساعت 17:40
:: به مانی ::
چه جالب! فکر نمیکردم اینطور به نظر برسه.
ممنون که مطلعم کردین
در ضمن،
ممکنه ما فرتفرت، چرت و پرت بگیـم، ولی قطعن زرت و زورت نمیگیم