– استانداردهای قدرت آلمان شبیـه ایرانه؟
– نه! استانداردهای قدرت ایرانه که شبیـه آلمانه.
– استانداردهای قدرت آلمان شبیـه ایرانه؟
– نه! استانداردهای قدرت ایرانه که شبیـه آلمانه.
تجربهی سینما رفتن با دخترکم برای من تجربهی تازه و نویییه. پیشتر وسطهای هفته و توی خلوتی رفته بودیم سینما. اینبار که وارد لابیِ سینما شدیمو جمعیت رو دیدم، با خودم فکر کردم ضدحال میشه و با اینهمه خانواده و بچه، لابد نمیشه درست فیلم دید؛ اما تجربهی معرکهای بود.
در شرایطِ پمپاژِ یأس و نفرت، جنگِ بیامانِ خصم، و عملکردِ انتقادبرانگیزِ مدیرانِ کشور، من حالا با دخترکم در یه سالن سینما به فیلمدیدن نشستیمو هر چند دقیقه صدای خندهی معصومانهی قریب به صد کودک فضا رو پر میکنه.
در تاریکروشنِ سینما هر از گاهی به چهرهی دخترکم سیر نگاه میکنم که محوِ فیلمه و از سِحرِ سینما مسحور.
تجربهی فیلمدیدن با بچهها تجربهی ناب و روحبخشییه. اصن همنشینی و همبازی شدن با کودکان، نشاطآور و حیاتبخشه.
اخیراً با دوستی که هر دو سخت درگیرِ کاریم و با مدیریتهای بیعمل و بدعمل، چالشی مستمر و فرسودهکننده داریم، صحبت میکردم؛ که ای رفیق! بیشتر با بچهت وقت بگذرون و بذار فطرتِ زلالشون این سرخوردهگیهای ناشی از سر و کله زدن با بیشعوریِ مسؤولین رو بشوره ببره…





















20 ژانویه ، 2009 در ساعت 17:31
منظور از «قدرت» گرایشی از «برق» میباشد.
20 ژانویه ، 2009 در ساعت 21:35
ما که سر در نیاوردیم چی گفتید!!
21 ژانویه ، 2009 در ساعت 10:18
مطمئنید؟!
فکر نکنم!
21 ژانویه ، 2009 در ساعت 10:19
راستی من نتونستم آهنگ برای غزه رو دانلود کنم… هیچکدوم از لینکهاش باز نشد
22 ژانویه ، 2009 در ساعت 10:37
نفهمیدیم چی گفتی اما حتما حرف مهمی بوده
23 ژانویه ، 2009 در ساعت 23:36
::به گلصنم :: و ::به مانی::
راسش چیز پیچیدهای نیس؛ نمیدونم این مثال چهقدر درسته، ولی چیزی شبیه به اینه:
این که فرزندی مثلن متوجه ِ طرز خاصی از خوابیدن پدر بزرگش بشه؛ اون وخ به مادرش بگه مامان ببین بابابزرگ چهقدر شبیه بابا میخوابه!
و مادرش نکتهسنجانه جواب میده: نه! این باباست که شبیه بابابزرگ میخوابه!
:: به سایه ::
امان از دست این سرورهای صدا سیما
29 ژانویه ، 2009 در ساعت 19:26
سلام.
من به عنوان نفر سوم وارد گفت و گو میشوم و میگویم:
استانداردها؟؟
…..
از بس که مظاهر طبیعت اسم خانمها هستند، من همیشه فکر می کردم پیچک سربه هوا خانم هستند.
30 ژانویه ، 2009 در ساعت 17:22
:: به گیومه ::
خب حالا منظور؟!
31 ژانویه ، 2009 در ساعت 14:11
سلام.
منظورم این بود که من کلا آدم فضولی هستم.
چون:
1- اگر دو نفر مشغول حرف زدن باشند، می پرم وسط و نفر سوم می شم.
2- اگر پیچک دلش نخواد یا براش مهم نباشه یا فکر کنه که برای خواننده ها مهم نیست یا اینکه خواننده های وبلاگش نخواند که بدونند خانمه یا آقا، من فضولی میکنم و حدسهای زده شده ام را به زبون میارم.
اگر شما کشیش بودید و من مسیحی یک صفحه پر می کردم که دیگر چه منظورهایی داشتم!
شما ببخشید و از سر عفو کامنت قبلی ام را نادیده بگیرید.
1 فوریه ، 2009 در ساعت 00:47
:: به گیومه ::

…
شما با فراغ ِ بال و خیال ِ راحت، هر طور که مایلید و دوست دارید کامنت بذارید…
خوشحالم که گهگاه لطفتون شامل حالمون میشه و کامنتی ازتون میبینم اینجا…