قلبم را با قلبت میزان میکنم: کاریکلماتور / پرویز شاپور / انتشارات مروارید / چاپ سوم / ١٣٨٦ / ٦١٢ صفحه / ٦٥٠٠ تومان
این کتاب یه جور کلیات آثار به حساب میآد؛ چند جلد کاریکلماتور که هر کدوم پیشتر جداگانه به چاپ رسیده بودن، به علاوۀ مصاحبههایی با اهالی ادبیات و آشنایان پرویز شاپور، و تعدادی طرح و عکس از او، با هم تو یه جلد کتاب ششصد صفحهای به چاپ رسیده و شده این کتاب.
پرویز شاپور آدم خوشقریحهای بوده. نگاه لطیفش و آشناییش با ادبیات و البته خلاقیتی که صرف کرده، سبب نشر جملهها و ترکیبهایی شده که با عنوان کاریکلماتور میشناسیمشون. این چند پاراگراف زندگینامۀ مختصری که پیرامون خودش نوشته رو ملاحظه کنید:
” از تولدم فقط موهای سفید را به یاد دارم که رنگش به مرور زمان به فلفلنمکی گرائید و حالیه که این سطور را رقم میزنم یکدست سیاه شده است.
از هفت سالگی به مدرسه رفتم خوب یادم میآید زنگهای دیکته وقتی (جا) میانداختم، کیفام را زیر سرم میگذاشتم و در آن (جا) آسوده به خواب عمیق فرو میرفتم.
دورۀ دبستان و دبیرستان سپری شد و چون عقل معاشام ضعیف بود به همین جهت رشتۀ اقتصاد دانشکدۀ حقوق را برای ادامه تحصیل انتخاب کردم و به پایان رسانیدم. ولی متأسفانه نتیجه کاملاً عکس آن بود که انتظارش را داشتم.
در دورۀ تحصیل به علت وضع خراب مالی ناگزیر بودم خودنویسم را از سیاهی شب پر کنم و روزی هم که میخواستم به مجلس ختم یکی از همکلاسههایم بروم به علت نداشتن لباس تیرهرنگ ناگزیر شدم سایهام را راهی مجلس کنم زیرا هنوز به این مرحله از تکامل نرسیده بودم که با سیاهی شب برای خودم لباس رسمی بدوزم و در جشن تولد ماه شرکت نمایم.
حالا که صحبت از جشن تولد به میان آمد بد نیست این را هم بدانید که چون تاریخ تولد جسم و روحم با هم فرق میکند مجبورم سالی دو بار برای خودم جشن تولد بگیرم.
عادت عجیبی هم که دارم این است که تا ربان سیاه به یقهام نزنم غیر ممکن است صفحۀ ترحیم و تسلیت روزنامهها را بخوانم.
کلاهم را فقط یکبار در مدت عمرم قاضی کردم که متأسفانه چون نتوانستم آن را به صورت اولیهاش برگردانم ناچار شدم کلاه دیگری خریداری نمایم.
از طرفی چون یک فرد اصیل اداری هستم بزرگترین آرزویم این است که هر چه زودتر شبهای پیشنویسخوانی هم در حضور مقامات مؤثر اداری برگزار شود.
یکبار دست به خودکشی زدم به این ترتیب که تیری در چله رنگینکمان گذاردم و روی شقیقهام شلیک نمودم.
در بچگی هر وقت دستم به زنگ در منزل نمیرسید روی کله خودم میپریدم و زنگ را به صدا در میآوردم.
آدم محتاطی هستم به این جهت هر وقت میخواهم به مانعی فکر کنم قبلاً اطرافم را به دقت نگاه میکنم که گربهای در آن نزدیکی نباشد که به پیشانیام پنجه بکشد.
مخفی نماند پاهایم همه شب به خواب میرود به طوری که شبها ناگزیرم دو تا ساعت شماطهدار یکی بالای سرم بگذارم و یکی پائین پایم.
از وقتی کلیهام سنگ آورده از جوی که میپرم شکمم صدای جغجغهای را میدهد که در بچگی داشتم.
بازی نان بیار کباب ببر – اتل متل توتوله و کلاغپر را فوقالعاده دوست دارم ولی نسبت به بازی با کلمات عشق میورزم.
بهترین منظرهای که در زندگیام دیدهام در یک شب تابستانی بود که ماه از حرکت بازمانده بود و تمام ستارهها جمع شده بودند و آن را هل میدادند.
دردناکترین خاطره زندگیم موقعی اتفاق افتاد که داشتم به ماهی فکر میکردم ولی فراموش کردم به آب هم فکر کنم در نتیجه ماهی فکرم درگذشت و مرا برای همیشه مصیبتزده باقی گذاشت.
تصمیم دارم پس از مرگم رونوشت سنگ قبرم را محض اطلاع پسرم با پست سفارشی برای او بفرستم. “
راسش بیتعارف بگم که از طرحهاش خوشم نیومد؛ طرحهایی ساده پر از گربه و موش و ماهی. ولی خب! از کنار بعضی طرحهاش با مکث میگذشتم؛

و اما کاریکلماتورهاش؛ اصطلاحی که شاملو برای این جملههای عجیب و غریب شاپور انتخاب کرده بود:
– روزگار شب سیاه است.
– هر وقت ساعتم را زیاد کوک میکنم دلش درد میگیرد.
– عزرائیل «دستگاه گیرنده» خداست.
– پرگاری که دچار اختلال حواس شده بود بیضی ترسیم مینمود.
– غالب مردم من را بیشتر از تو، او، ما، شما، ایشان دوست دارند.
– برخی افراد زیر میکروسکوپ هم حقیر هستند.
– فواره به اندازۀ ارتفاعش سقوط میکند.
– خواب غفلت احتیاج به رختخواب ندارد.
– از وقتی چشمم آب آورده، در خواب معشوقهام را با مایو میبینم.
– زندگی حاصل جمع عمر گذشته و عمر نگذشته است.
– گرسنگی، سالن سخنرانی دهان را تبدیل به سالن غذاخوری میکند.
– زندگی راهی پیش پای موجودات میگذارد که به قیمت جانشان تمام میشود.
– اگر برف میدانست کرۀ خاکی اینقدر کثیف است، هنگام فرود آمدن، لباس سفید نمیپوشید.
– آدم پر توقع همیشه انتظار دارد پرندۀ محبوس برایش آواز آسمانی بخواند.
– عاشق کاغذ سفیدی هستم که حرفهای قلم دروغگو را باور نمیکند.
– آرزو میکنم آدم دروغگو پس از باسواد شدن، راست بنویسد.
– عاشق خربزهام، زیرا مثل هندوانه تخمههایش را در سلول انفرادی محبوس نمیکند.
– آدم پر چانه به گوش شنونده بیشتر از گوش خودش احتیاج دارد.
– لبخند بدون پشتوانه صادر نمیکنم.
-آنچنان در تو غرق شدهام که وقتی برابر آینه میایستم تو را میبینم.
– مد، بالش زیر سر دریا میگذارد، جزر آن را برمیدارد.
– مطالعه در گورستان، احتیاج به ورق زدن سنگ قبرها ندارد.
– به عیادت درختی رفتم که در بهار سبز نشد.
– ساعت زنانه وقتی هم بخوابد تیکتاک میکند.
– زندگی از شمال-جنوب-مغرب-مشرق به مرگ محدود است.
– کسی خودکشی میکند که از مردن مأیوس است.
– ناف، نمره صفری است که طبیعت به شکم بیهنر داده است.
– نه در شب گذشته و نه در شب آینده چراغی روشن نیست.
– به واژههایی که سواد دارند، نامۀ فدایت شوم مینویسم.
– آدمی که خودکشی میکند از مرگ بیشتر از زندگی حرفشنوی دارد.
– اگر مقصد کوی یار باشد، امکان دارد همسفر، رقیب از کار دربیاید.
– به تو بیشتر از خودم احتیاج دارم.
– قلبم یکی در میان برای خودم میزند.
– حرفهایش آنچنان آتشین بود که از گوشم دود زبانه کشید.
– نمیشود با لبخند ساختگی کلاه سر شادی گذاشت.
– دایره آنچنان مرکزش را در آغوش گرفت که شعاعش مساوی صفر شد.
یه جمله هم میخوام به کاریکلماتورهاش انتقاد کنم؛ تنوع خیلی مهمه و این خستهکنندهس وقتی کاریکلماتورهای این کتاب رو میخونی و متوجه میشی یه جاهایی انگار سوزن ِ نویسنده گیر کرده؛ هنگام مطالعۀ این جمله ها بارها پیش میآد کلافه میشید از بس که یه جاهایی نویسنده دیگه شورشو درآورده اینقدر گیر داده به موضوعی. اما به هر حال، قریحۀ این آدم اینقدر جوشش داشته که امثال منی با حداقل دو نسل اختلاف سنی رو تحت تأثیر قرار بده و نظرمونو جلب کنه.
به هرحال، این کتاب جالبییه که مشتریهای خاص خودشو داره. خوندن مطلب آقای هدایتی هم در اینباره خالی از لطف نیست.





































24 ژانویه ، 2009 در ساعت 09:51
«گفتی وقتی چیزی گم میکنی صلوات بفرست، اما نگفتی چندتا وقتی خودمو گم میکنم»
نمیدونم از کیه اما خوشم میاد ازش
البته فکر کنم در راستای کاریکلماتور نگنجه
مرسی از معرفی کتاب

شاد باشی پیچک جان
24 ژانویه ، 2009 در ساعت 11:22
این کتاب رو توی جشنی کادو گرفتم ، قبل از باز کردن همه به شوخی و سرکار گذاشتن می گفتن کتاب آشپزیه! بعدا که خوندمش دیدم کتاب آشپزی سرگرم کننده تر بود!!
(به نظرم حجم کتاب می تونست یک صدم باشه…)
26 ژانویه ، 2009 در ساعت 18:39
شرح حال نویسی اش بهتر از کاریکلماتورهاش از آب در آمده،
ولی در کل به کتاب خوانی تان بسی غبطه می خوریم.
28 ژانویه ، 2009 در ساعت 00:03
یادمه رفته بودیم بهشت زهرا و برای قرائت فاتحه برای دایی پدرم رفتیم قطعه هنرمندان. اونجا قبر شاپور رو هم دیدم. جلب توجه میکرد با تصویری که روش کشیده شده بود، چیزی تو همین مایه ها بود، فکر کنم گربه ای هم بود!
به هرحال اون روزا تازه اطلاعاتی راجع به این شخص پیدا کرده بودم، و جالبترین مطلب و شاید بیشترین چیزی که هنوز هم ذهنم رو مشغول میکنه این بود که ادعا کرد “قلبش شلوغترین شهر دنیاست!!”
در مورد کتاب نظری ندارم چون نخوندم اما حس من اینه که اینجور کتابا رو نباید یه دفعه خوند، اینجوری از گیر کردن سوزن و اینا هم اعصابتون خورد نمیشه!
همین دیگه!
ممنون و یا حق!
28 ژانویه ، 2009 در ساعت 15:33
جالب بود.
نمی دونم چرا آدم تو وب شما حس کامنت گذاشتنش نمی آد.شاید چون کامنت دونیتون دم دست نیست
28 ژانویه ، 2009 در ساعت 18:41
:: به مانی ::
تو قالب ِ هر چی هم که بگنجه، اسمشو بیخیال؛ از ما که دلبـری کرد.
:: به یاس ::
خداییش یکصدم رو یه نمـوره اغراق اومدینـــا
:: به عطش شکن ::
جدی شرح حالشو بیشتر پسندیدین؟! …راسش من کمکم داشتم منصرف میشدم از نوشتن اون اتوبیوگرافی؛ جالب شد؛ من کاریکلماتورهاشو خیلی بیشتر میپسندم. بعد از این باید حواسم باشه که جامعیت ِ اینجور پستهامو حفظ کنم؛ به هر حال ممکنه چیزی از کتاب رو که من نپسندیده باشم اینقدر مورد پسند فرد دیگهای واقع بشه که نسبت به تهیهش اقدام کنه؛ و چیزی که من پسندیده باشمو اصن براش جلب نظر نکنه…
ممنون که مطرح کردین

:: به نجوا ::
به نظر من اگه یه دفهای هم نخونید، بازم اعصابتون از تکرار مکرراتش خاکشیـر میشه!
:: به پریزاد ::

چی بگم والا!
امیدوارم با اومدن اوباما لااقل تغییرات محسوسی به وجود بیاد!
20 فوریه ، 2009 در ساعت 17:57
سلام
وای کلی ذوق زده شدم عاشق کتابم و بحث راجع به کتاب
متاسفانه کتاب معرفی شده را نخونده بودم که بتونم نظرم را بگم
اما وبتون عالیه
20 فوریه ، 2009 در ساعت 21:18
:: به فرانک ::
خوش اومدین
ما هم از آشنایی با اهالی ِ کتاب و علاقهمندان مطالعه خوشوقت میشیم
21 فوریه ، 2009 در ساعت 09:39
ميدونستم مطالب چلوكتاب لابه لاي پست هاي اينجا آپ ميشه ولي فكر ميكردم اونجا(خود بلاگ چلوكتاب) هم اضافه ميشه.
چون اينجا رو ميخوندم ديگه اونجا رو سر نميزدم اما امروز ديدم، اشارهي 2 اسفند هم خوندم. خوب شد كه اشاره كردين.
اما يه چيزي؛ با اينكه اينا از cat خودش راحت و يه جا قابل دسترسيست ولي شايد اگه حداقل چند وقت يه بار به اونجا هم منتقل شه؛ واسه اون خواننده هاي گذري كه آشنايي كمتري هم به اينترنت دارن مفيدتر باشه. البته اگه چنين هدفي باشه.
باز هرجورصلاح ميدونين، اين فقط يه نظر بود. شايد وقتتون رو بگيره و از نظر شما ارزشي نداشته باشه، در اون صورت “بي خيال”!