از این بوته گلی که حتا اسمشو هم درست نمیدونم، عکس گرفتمو میذارمش اینجا برای عبرت؛ سال پیش، حول و حوش همین روزا، مدتی بود که این بوتۀ گلدون، خشک شده بود. اینقدر خشک که ازش فقط دو شاخۀ خشکیده و بیجون باقی مونده بود، بی هیچ برگی. گذاشته بودمش توی راهرو تا وقتی میرم بیرون، بندازمش دور. یه روز که مادرم اومده بود دیدنم، پرسید: «این حیوونی(!) رو چرا گذاشتی اینجا؟» گفتم: «چی کارش کنم؟ خشک شده دیگه!» گفت: «نه! …بیا نیگا کن!» اون وخ دو تا نقطۀ کوچولو بهم نشون داد که روی یکی از شاخهها سبز شده بود. واقعاً دو تا نقطه، و نه بزرگتر. ازم خواست بذارمش یه جایی که هوایی بخوره و آفتابی و یه مدت بهش برسم. من که چشام آب نمیخورد، ولی نه نگفتم؛ گذاشتمش گوشۀ حیات خلوت، واسه دلخوشی مامان! یه مدت هم بهش میرسیدم، هویجوری!

دو ماه بعد، این قدر برگ روی شاخههاش سبز شده بودن که دچار عذاب وجدان شدم!
حالا حدود یک سالی از اون روزا میگذره. این عکسا رو همین چن روز پیش گرفتم.

این بوتۀ پر پشت و قبراق، برای من یادآور چند مطلب مهمه؛ هر صبح که میرم بیرون و هر وخ که برمیگردم، این بوته رو میبینم، باهاش چاقسلامتی میکنم، اون چند مطلب به ذهنم خطور میکنه و متنبه میشم. و این برنامه هر روز تکرار میشه.
دو تا از این پیغامها یا عبرتها یا هر اسم دیگهای که رو ش بذارین، سه چاهار ماهی هست که خیلی درگیرم کرده؛
اول اینکه ازش قطع امید کرده بودم. بیجون افتاده بود یه گوشه و خشکیده بود. مرده محسوبش کرده بودم. و حالا هر بار که میبینمش پچپچکنان خطابش میکنم: «مخلصیم! ای ول امیـد!»
دوم اینکه اینقدر خودمو «عقل کل» حساب نکنم؛ جناب عقل کل! چه خبرته؟! چی داری که فکر میکنی اینهمه حالیته؟! دیدی مامان راست میگفت؟! نه خداییش هیچ فکر میکردی حرف مامان درست از آب دربیاد؟! یه مقدار جا بذار واسه حرف بزرگترا! واسه چیزایی که توی خشت خام میبینن!
…رها کنم!





































30 ژانویه ، 2009 در ساعت 03:22
چه گل خوشگلی هم که شده!!
30 ژانویه ، 2009 در ساعت 13:26
چه خوبه که توی خونه آدم یه گل طبیعی باشه
خونه های الان که دیگه هیچ کدوم باغچه درست درمون نداره شاید با این گلها روح آدم تازه بشه
آدرس وبم رو نمیذارم
30 ژانویه ، 2009 در ساعت 21:07
:: به گلصنم ::
وای! نگو! نگو! نگو!
:: به روای ::
خونۀ ما هم آپارتمانه و باغچه ماغچه نداریم!
…در ضمن، ما که آدرستونو داریم؛ هر طور صلاح میدونین

31 ژانویه ، 2009 در ساعت 09:11
براي ما كه تصاوير باز نشد
ولي خب يك خرده ياد زه زه افتاديم و درخت پرتقال شيرينش!
31 ژانویه ، 2009 در ساعت 09:12
راستي،تيتر هم خوب مي زنيدها!
31 ژانویه ، 2009 در ساعت 14:24
سلام.
اینکه زود قضاوت نکنیم.
اینکه از بوته ي آب نداده ، انتظار رشد کردن و گل دادن نداشته باشيم.
اينکه ما مسئول گلمون هستيم.
31 ژانویه ، 2009 در ساعت 14:26
دلم يک گل خواست.
1 فوریه ، 2009 در ساعت 00:38
:: به عطش شکن ::
هنوز خیلی مونده تا به گرد ِ مهارت شما برسه…
ممنون از لطف و تشویقتون
:: به گیومه ::

…بله اینها هم هست؛ چیزهایی هست که نمیشه توی پست گفت گاهی؛ من برخی گفتنیهاشو خلاصه و مفید مطرح کردم، وگرنه حرف که بسیاره…
1 فوریه ، 2009 در ساعت 10:39
می بینی این نظریه که گیاهان رو اگر نوازش کنی متوجه میشن صادقه
چقدر صحبت کردن با گل و گیاه رو دوست دارم… هم زبونهای خوبین… لطیف و صبور و سنگ صبور
3 فوریه ، 2009 در ساعت 14:41
:: به سایه ::

این گیاهها هم عجب جانورهایی هستندهااا!
6 فوریه ، 2009 در ساعت 17:04
گلدان پیامبر… تأمل برانگیز بود..ممنون از اینکه تلنگرش رو عمومی کردین و منتقل.
یاد یه مطلبی افتادم که یه چند وقت پیش تو همین وبلاگستان یه بنده خدایی نوشته بود از درخت خرمالوشون که پارسال گمون میکردن باید قطعش کنن و امسال کلی میوه داده و امید…
جالبه برام که همهمون چنین چیزهایی دور و برمان داریم که تلنگری هستن برامون اما چقدر کم دقت میکنیم و تأثیر میپذیریم!
11 فوریه ، 2009 در ساعت 00:57
:: به نجوا ::
ممنون از بذل توجهتون
خواهش میکنم
خداوند هیچ کسی رو از پیامهای این پیامبران محروم نکنه الهی