پروردگارا!
من در زمین، غریبم…
تجربهی سینما رفتن با دخترکم برای من تجربهی تازه و نویییه. پیشتر وسطهای هفته و توی خلوتی رفته بودیم سینما. اینبار که وارد لابیِ سینما شدیمو جمعیت رو دیدم، با خودم فکر کردم ضدحال میشه و با اینهمه خانواده و بچه، لابد نمیشه درست فیلم دید؛ اما تجربهی معرکهای بود.
در شرایطِ پمپاژِ یأس و نفرت، جنگِ بیامانِ خصم، و عملکردِ انتقادبرانگیزِ مدیرانِ کشور، من حالا با دخترکم در یه سالن سینما به فیلمدیدن نشستیمو هر چند دقیقه صدای خندهی معصومانهی قریب به صد کودک فضا رو پر میکنه.
در تاریکروشنِ سینما هر از گاهی به چهرهی دخترکم سیر نگاه میکنم که محوِ فیلمه و از سِحرِ سینما مسحور.
تجربهی فیلمدیدن با بچهها تجربهی ناب و روحبخشییه. اصن همنشینی و همبازی شدن با کودکان، نشاطآور و حیاتبخشه.
اخیراً با دوستی که هر دو سخت درگیرِ کاریم و با مدیریتهای بیعمل و بدعمل، چالشی مستمر و فرسودهکننده داریم، صحبت میکردم؛ که ای رفیق! بیشتر با بچهت وقت بگذرون و بذار فطرتِ زلالشون این سرخوردهگیهای ناشی از سر و کله زدن با بیشعوریِ مسؤولین رو بشوره ببره…





















1 فوریه ، 2009 در ساعت 08:22
سلام

آقا !
من مشکل دارم یا شما ؟
نه در گوگل ریدر و نه در وبلاگ خودتون هیچ وقت نمی توانم عکسهایی را که می گذارید ببینم ؟
حالا مشکل از من – یعنی سیستم من – است یا ؟
1 فوریه ، 2009 در ساعت 09:43
آقا آتیش زدید به جانمون…
خیلی زیبا بود
نتونستم ساکت بمونم
1 فوریه ، 2009 در ساعت 09:59
منم همچنان تصاوير رو ندارم.
1 فوریه ، 2009 در ساعت 10:36
آدم آورد در این دیر خرابات ام…
….
1 فوریه ، 2009 در ساعت 11:24
سلام

متشکرم
بله درست شده است
حالا دارم ازش لذت می برم .
توی زحمتتون انداختم ، ببخشید.
امان از دست روزنامه چی ها !!
1 فوریه ، 2009 در ساعت 23:07
پروردگارا!
اصلا میدانی غریب یعنی چه؟؟!!
تو نیت قریبی کردی و غریبی توی کاسه ی ما افتاد!
1 فوریه ، 2009 در ساعت 23:14
مربوط به دو تا پست پایین تر…((پست سبزینه ای)):
کاش آدمها به اندازه ی زمان خشکیدن و جوانه زدن گلها صبر داشتند و به حد صبر یک دانه ی کوچک و ناتوان زیر خروارها خاک برای روئیدن، امید !
2 فوریه ، 2009 در ساعت 08:25
سلام
خدای من! من غریبم و تو قریب
2 فوریه ، 2009 در ساعت 11:48
ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند
2 فوریه ، 2009 در ساعت 18:43
“پروردگارا!
تو قلب بیگانه را می شناسی
زیرا که خود
در سرزمین مصر(=وجود)
بیگانه بوده ای”
تو گوگل ریدر عکسو که دیدم و این جمله رو
طاقت نیاوردم….
2 فوریه ، 2009 در ساعت 18:49
اولش اینه:
“من در جهان تو همچون تو در میان آفریده های رنگارنگت تنهایم”
این کد نویسی کامنت دیگه چه صیغه ایه؟!!
2 فوریه ، 2009 در ساعت 18:51
inam javabe khoda:D
“باور نکن تنهائیت را
من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیکتر تو
از تو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهائیت را
تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر میگذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهائیت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهائیت را
من با توام منزل به منزل”
3 فوریه ، 2009 در ساعت 14:32
:: به تقی دژاکام ::
عکسامو روی تینیپیک آپلود میکردم؛ که گوبا براتون فیلطره! گرچه توصیه میکنم از نرمافزار فیلطرشکن استفاده کنین، ولی برای راحتیتون فایلهای عکسیمو روی پرشینگیگ آپلود میکنم؛ باز اگه کسی از بروبچهها تو دریافت فایلها یا دیدن تصاویر مشکلی داشت ممنون میشم خبرم کنه.
آقای دژاکام! ما چه کنیم با شما کیهانیها؟!



یعنی باور کنم شما هم گاهی «مشترک گرامی» میشید؟!
به هر حال، ما که ارادتمندیم…
:: به مانی ::
صفای جانی که اثری از سوختن دارد…
:: به عطش شکن ::


به شما هم استفاده از اولترافورس یا جیپس را پیشنهاد میکنیم؛ یعنی سرور دانشگاه آزاد هم تینیپیک رو فیلطر کرده؟!
…چشم!
شما چندمین نفری بودین که این مطلبو مطرح کردین؛ ببینین با پرشینگیگ مشکلی ندارین؟
:: به سایه ::
خوبه مولانا جلالالدین تقصیرا رو گردن آدم ِ طفلی انداخت!
صد رحمت به مرام ِ آدم که یکبار طعم آن میوۀ ممنوعه رو چشید؛ ما که آبرو رو خوردیمو حیا رو قی کردیم از بس هر روزمان گناهآلوده…
:: به خیس باران ::


:: به گیومه ::
رحیما!
غین ِ ما را نیز قاف بنما یا کریـم!
:: به … ::
باز هم جای شکرش باقیست ابرهایتان پربارنـد.
بروید خدایتان را شکر کنید…
ما چه بگوییم که ابرهایمان خشکنـد؟
:: به یگانه ::


ماشالله! اینجا همه اهل ِ دردند…
کامنت هم کامنتهای فیزیکدان جماعت
6 فوریه ، 2009 در ساعت 16:48
یاد مناجات خواجه عبدالله افتادم که میگه:
“الهی! همه به تن غریب و من به جان و دل غریب!”
باشد که این غریب نیز دریابد.
6 فوریه ، 2009 در ساعت 16:54
راستی؛ جسارتاً در مورد جوابتون به “سایه” باید بگم که گمونم باید میگفتید؛
“خوبه حافظ رحمةالله تقصیرا رو گردن آدم ِ طفلی انداخت!”
گمونم دنبالهی همون “فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم” بود، بیت مربوطهش میشه:
“من ملک بودم و فردوس برین جایم بود … آدم آورد درین دیر خراب آبادم”
6 فوریه ، 2009 در ساعت 18:13
:: به نجوا ::
بله! حق باشماست
من نمیدونم چرا با این بیت ِ مولانا اشتباه گرفتم:
من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آن که آورد مرا، باز برد در وطنم
بابت یادآوریتون ممنونم
