من آدم و تو حوا، و عشق، شکل سیب است
که از هبوط آدم، در این زمین غریب است
من آدم و تو حوا، دو نیمۀ جنون، ما
هبوط ما دو عاشق، همیشه عنقریب است
من آدم و تو حوا، چرا هبوط؟ زیرا:
همیشه آدم، آدم -همیشه سیب، سیب است
تو سیب سرخ عشقی، دو دست خواهشم من
دلم برای لمست، همیشه بیشکیب است
تو را دویدهام من، هزار سال نوری
ولی همیشه دوری، حکایتی عجیب است!
«ابوسعید» و «بابا»، ز شرم سر به زیرند
دوبیتی دو چشمت، ز بس که دلفریب است
من و جنون ز عشقت، عقب نمینشینیم
سر جنون سلامت، که با دلم رقیب است
من آدم و تو حوا، خدا نشسته با ما
نشان عصمت ما، همین دل نجیب است
من آدم و تو حوا، ز عشق، توبه هرگز
فقط وجود شیطان، ز عشق، بینصیب است
بیا به خواهش عشق، تب جنون بگیریم
در این زمان که مجنون، حکایتی غریب است





































19 فوریه ، 2009 در ساعت 18:59
سلام آقای روشن فکر و مترقی و مدرن!!!!
مطلبی که در مورد استاد در صفحه ی:
http://pichakesarbehava.blogfa.com/post-9.aspx
نوشتید نشانه ی کوته نظریتان است
حالا میتوانم جهل امثال شما را در قبال عرفا در طول تاریخ درک کنم , حلاج رو هم شماها کشتین.
عزیزم ,
درد بی دردی علاجش آتش است.
20 فوریه ، 2009 در ساعت 00:27
شعر قشنگی بود

خوانش ِ جالبی هم داشت.
20 فوریه ، 2009 در ساعت 00:34
درباره این کامنت بالایی هم کنجکاو شدم رفتم پستتان را خواندم.
راستش، پیچک سر به هوای عزیز، دست مریزاد.
اما کلا هرچه از این علف های هرزی که این روزها زیاد شده و هر کدام دکان باز کرده اند و عرفان پارتی و مزخرفات دیگر راه انداخته اند بنویسی، کم گفته ای.
یعنی هر ننه قمری سر بلند کرده و کلاسهای کهکشان و سیر در شناخت درونی کائنات و از این خزعبلات دهان پر کن گذاشته و چقدر هم ماشالله آدمهای … زیاد داریم که می افتند دنبالشان و مراد و مرید بازی می کنند و غیره.
ته دل آدم آتش می گیرد از این همه کج فهمی و وقتی بیشتر می شود که می بینیم آدم های تحصیل کرده هم بین این شرکت کننده ها و دنباله رو ها وجود دارد.
واژه “عرفان” را آنقدر سخیف و هرجایی کرده اند که هرکسی توی سرش می زنی، آقا عارف بالحق شده و کلاس عرفان
می رود.
پسر داغ دلم را تازه کردی ها! با این کامنت گذار هایی که سر از وبلاگ شما در می آورند.
باز هم می گویم:
دست مریزاد.
موفق باشید و تندرست.
20 فوریه ، 2009 در ساعت 21:06
:: به فرهاد ::
خیلی وقته که با جستوجوی اون مؤسسه و مدیرش تو گوگل، ورودیهای متعددی دارم به اون پست ِ مربوطه. شما اولیش نیستی، آخریشم نخواهی بود که خصوصی و عمومی کامنت میذاری و ایمیل میزنی و مورد لطف قرارمون میدی…
:: به کلبه دنج ::
خوانش مانش نمنـه؟!
با ما زیر ِ دیپلم حرف بزن رفیق
در مورد اون مؤسسه و عرفاندرمانی و اینـا هم چی بگم والا! از نشونههای آخرالزمونه دیگه!
…آن کس که نداند و نداند که نداند، در جهل مرکّب ابدالدهـر بماند
خدواند از همهمون دستگیـری کنـه الهـی!
2 مارس ، 2009 در ساعت 11:30
آرشیوت رو دیدم . بنظر آدمی نیستی که اینقدر زود قضاوت کنی ولی حداقل اینبار زود قضاوت کردی. بدون اندکی تحقیق و بررسی و مطالعه و تفکر.
2 مارس ، 2009 در ساعت 14:27
:: به فرهاد ::
بله! آدمی نیستم که زود قضاوت کنم؛ و پس از تأمل و فکر کردن، دربارۀ موضوعی تصمیم میگیرمو نظرمو مطرح میکنم.
برام مهم نیست شما چه نسبتی با آقای خانجانی داری و روی چه حسابی اینجوری سنگشو به سینه میزنی؛ خوشحالم که اون پست ِ من دربارۀ مؤسسۀ عرفان درمانی ِ شما، هنوزم که هنوزه جزو ردههای بالای سایت گوگله؛ اون آقا و مؤسسۀ عرفان درمانی شما جزو شیادترین شرکتهایییه که تو این زمینه فعالیت میکنن.
آدرسی که کامنت خصوصی گذاشته بودینو تعریف کرده بودین وبلاگ ِ رییس مؤسسه (عرفان درمانی) است رو پیشتر دیده بودم؛ چیز تازهای نداره آقا فرهاد. همون خزعبلاتی که تو سایت مؤسسهتون با عنوان مقاله منتشر کردینو توی این وبلاگ، دوباره منتشر کردین. هر کم سوادی، با مطالعۀ چن نمونه از فرمایشات استادتون به میزان شیادی و سادهلوحی آقای خانجانی پی میبره…
با صرف ِ اندکی وقت و جستوجوی مطالب منتشر شده دربارۀ اون مؤسسه و آقای خانجانی، متوجه خواهید شد که وبلاگها و سایتهای متنوعی دربارۀ کمسوادی و سادهلوحی فرمایشات آقای خانجانی مطلب نوشتن، که این نشان از رشد تحلیل و خردمندی ِ وبلاگستان ِ ایرانه…
من اون پستی که شما رو عصبانی کرده و سادهلوحی و گندهگوییهای رییس مؤسسۀ عرفان درمانی رو به سخره گرفته رو خطاب به آقای خانجانی ننوشتم، بلکه اون پست ِ من خطاب به مدیر بلاگفا بوده و در اون مطلب به تبلیغات شما در سایت بلاگفا اعتراض کردم.
به شما و رفقاتون توصیه میکنم با کامنت گذاشتن اینجا وقت خودتونو منو تلف نکنین.
