من چه هستم؟ کبوتری خسته
مثل یک سایهبان، امام رضا
تجربهی سینما رفتن با دخترکم برای من تجربهی تازه و نویییه. پیشتر وسطهای هفته و توی خلوتی رفته بودیم سینما. اینبار که وارد لابیِ سینما شدیمو جمعیت رو دیدم، با خودم فکر کردم ضدحال میشه و با اینهمه خانواده و بچه، لابد نمیشه درست فیلم دید؛ اما تجربهی معرکهای بود.
در شرایطِ پمپاژِ یأس و نفرت، جنگِ بیامانِ خصم، و عملکردِ انتقادبرانگیزِ مدیرانِ کشور، من حالا با دخترکم در یه سالن سینما به فیلمدیدن نشستیمو هر چند دقیقه صدای خندهی معصومانهی قریب به صد کودک فضا رو پر میکنه.
در تاریکروشنِ سینما هر از گاهی به چهرهی دخترکم سیر نگاه میکنم که محوِ فیلمه و از سِحرِ سینما مسحور.
تجربهی فیلمدیدن با بچهها تجربهی ناب و روحبخشییه. اصن همنشینی و همبازی شدن با کودکان، نشاطآور و حیاتبخشه.
اخیراً با دوستی که هر دو سخت درگیرِ کاریم و با مدیریتهای بیعمل و بدعمل، چالشی مستمر و فرسودهکننده داریم، صحبت میکردم؛ که ای رفیق! بیشتر با بچهت وقت بگذرون و بذار فطرتِ زلالشون این سرخوردهگیهای ناشی از سر و کله زدن با بیشعوریِ مسؤولین رو بشوره ببره…






















27 فوریه ، 2009 در ساعت 20:20
آقا گفته بودم با این مطالب اشتراکیت خیلی حال می کنم
بسیار قوی انتخاب می شن.
هیچ کدوم رد خور نداره
ممنون بابت اشتراک لحظاتی که لذت می برید
1 مارس ، 2009 در ساعت 00:38
:: به کلبه دنج ::

با این تشویقها در پوست خود نمیگنجیم…
راسش من خیلی دوس دارم بعضی رفقا رو مبتلای فرندفید و گوگلریدر کنم تا هم با جنبههای دیگۀ شخصیتشون آشنا بشم، و هم بیشتر بهرهمند بشم از معلومات و طرز نگاه و سلیقۀ فکریشون. این طوری به رشد و تکاپوی شخصیت خودم کمک میکنمو خیلی وقتا باعث به چالش کشیدنم میشه و گاهی سبب میشه چیزهایی رو ببینم که قبلن بهشون توجه نمیکردم…
اما گویا کمتر کسی از دوستان، از این امکانات استفاده میکنه
…
1 مارس ، 2009 در ساعت 11:49
چشمه های خروشان ترا می شناسند
موجهای پریشان ترا می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی جوابی
ریگ های بیابان ترا می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران ترا می شناسند
هم تو گلهای این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان ترا می شناسند
از نشابور با موجی از لا گذشتی
ای که امواج طوفان ترا می شناسند
بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن ترا می شناسند
گر چه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان ترا می شناسند
اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان ترا می شناسند
کاش من هم عبور ترا دیده بودم
کوچه های خراسان ترا می شناسند
قیصر امین پور
9 مارس ، 2009 در ساعت 00:14
:: به مانی ::
روحت شاد قیصر
چه بهجا و نیکو آقا مانی