خیلی سخت است فقط خودت بدانی و از درون بسوزی و دم نزنی. با وجود عزم م بر حفظ ظاهری عادی،تغیّر احوال م این مدت به حدی از عریانی رسید که نتوانستم مکتوم ش کنم. اما باز گمان م ستر آن ستّار کریم چنان شامل م بوده که در بدترین حالات کسی نمی دانسته چه م شده. حدس هایی می زده ن لابد،آن هایی که دل می سوزانند برای بی مقداری چون من. دل های شان آباد الهی!

 

.

.

.

 

این یک ماه،هر آشنایی که تماس می گرفت بلافاصله می پرسید:«چرا صدا ت گرفته؟!…خواب بودی؟…سرما خوردی؟…». راست ش خودمم یکه خوردم وقتی متوجه شدم این فشار و التهاب هایی که در درون مخفی ش می کردم،دیگر این روزها به حدی رسیده بود که عوارضی بیرونی داشت؛ صدایی که همیشه گرفته بود،جوش و تب خال و آبسه هایی که هنوز به شان عادت نکرده م،پاهایی که عجیب ورم می کرد،سرگیجه و سردرد و…،و بدنی که یا داغ داغ بود یا یخ!

 

.

.

.

 

و خدایی که دیگر فراموش ش کرده م،و به گمان م او هم مرا!

 

.

.

.

 

حمید گاهی حرفایی می زنه،صاف توی خال؛ «مهم نیس درد چه قدر بزرگ باشه…کوچیک و بزرگی ش چه اهمیتی داره؟!…درد هر آدمی واسه خودش بزرگه…اما این خیلی مهمه که درد آدم از طاقت ش بزرگ تر نباشه…».

و شاید مشکل منم طاقتی یه که طاق شده و صبری که دیگه معنی شو نمی فهمم.

 

.

.

.

 

نمی دونم حال الان م چه اسمی داره؛ به یه جور بی تفاوتی رسیدم که محضه!  به هر حال سیستم پالس نداره…فقط صدای یه جور بوق ممتد می آد!…البته که هنوز راه می رم،هنوز نفس می کشم…اما دیگه این آسمون،اون آسمون نیست،و این زمین،و تو ای خدا  اون خدای سابق نیستی. به گمون م می بینی…اما سرد و بی روح…نگاه سرد تو حس می کنم…گفتم حس؟!…کدوم حس؟!!!

اما خدا اینه تقدیر م؟!…باشه!…مجبورم به این زندگی؟!…گفتم زندگی؟!…کدوم زندگی؟!…این که دیگه «زندگانی» نیست… «زنده مانی»یه …و جبر تو حاکم…و لا یمکن الفرار من حکومتک…باشه!…حالا که این جور می خوای…باشه!

 

.

.

.

 

روزهای پریشانی م،شب های ویرانی م،بغض هایی که مکرر در مکرر این مدت راه نفس م را بند آورد،ناله هایی که از حلق بالاتر نیامد و بی صدا ماند،همۀ وجود تکیده و شکسته ام را،همۀ دل سوخته و شکوۀ نگفته ام را،…همه و همه را،چال می کنم این جا.

 

.

.

.

 

و تو خوب می دانی که به مویی بندم.

 

.

.

.

 

خسته م.

خیلی خسته.

کاش بهانه ای دست می داد و این بغضی که مثل سنگ شده توی گلو،می شکست.

 

             نه شکوفه ای نه برگی،نه ثمر نه سایه دارم                          همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را