منم که شهرۀ شهرم به وام گیریدن!
منم که هیچ ندیدم به غیر «بد دیدن!»
دهیم قسط و نویسیم سفته، خوش باشیم
که در زمانۀ ما بیخودیست «نقدیدن!»
چو با رئیس بگفتم که «حق» ما چون شد؟
بخورد چای و بگفتا که به نپرسیدن!
ز شعر گفتم و مضمون خوش به حضرتشان
شروع کرد به افکار بنده خندیدن!
ز خانواده از آن میرمم به سرعت برق
که طعن بچه و زن، واجب است نشنیدن
غرض که قافلۀ عمر میرود، «دردا»
خبر نمیرسد اما ز وجه و «وجهیدن»
محمد صالحی آرام





































8 مارس ، 2009 در ساعت 08:11
خیلی جالب بود.ممنون.
8 مارس ، 2009 در ساعت 16:28
احســــــــــــــــــــــــنت
8 مارس ، 2009 در ساعت 20:39
دردا…
9 مارس ، 2009 در ساعت 00:11
::پریزاد:: و ::رها:: و ::خیس باران::
چه درد مشترکی!