غوکی١ در جوار ماری وطن داشت. هرگاه که بچه کردی، مار بخوردی. و او بر پنجپایکی٢ دوستی داشت. به نزدیک ِ او رفت و گفت: «ای بذاذر٣، کار مرا تدبیری اندیش که مرا خصم ِ قوی و دشمن ِ مستولی پیدا آمده است. نه با او مقاومت میتوان کرد و نه از اینجا تحویل٤؛ که موضع ِ خوش و بُقعَت ِ نَزه٥ است.»
پنجپایک گفت: «با دشمن ِ غالب ِ توانا جز به مکر دست نتوان یافت، و فلان جای، یکی راسوست. یکی، ماهیی چند بگیر و بکش و پیش سوراخ ِ راسو تا جایگاه ِ مار میافکن، تا راسو یکانیکان میخورد. چون به مار رسید، تو را از جور او بازرهاند.»
غوک بدین حیلت مار را هلاک کرد. روزی چند بر آن گذشت. راسو را عادت، بازخواست٦؛ که خوکردگی٧ بتـر٨ از عاشقی است. بار دیگر هم به طلب ِ ماهی بر آن سمت میرفت. ماهی نیافت. غوک را با بچگان، جمله بخورد.
کلیله و دمنه / ترجمۀ ابوالمعالی نصرالله منشی
برخی واژههای این متن:
١) غوک: وزغ، قورباغه
٢) پنجپایک: خرچنگ
٣) بذاذر: برادر
٤) تحویل: جا به جا شدن، جای دیگری لانه گزیدن
٥) بُقعَت ِ نَزه: جایی خوش و خرّم
٦) راسو را عادت، بازخواست: عادت، راسو را دوباره به آن محل کشاند.
٧) خوکردگی: عادت
٨) بتـر: بدتـر





































10 مارس ، 2009 در ساعت 08:41
سلام
جالب بود.
12 مارس ، 2009 در ساعت 10:56
ياد كتاب هاي خشك فارسي راهنمايي مان مي افتم،با آن جلدهاي كلاغي.
راستي اين كدي كه براي كامنت گذاشتن در بلاگفا بايد وارد كنيم به چه دردي مي خورد؟مي ترسند روبات هوس كامنت گذاشتن كند؟
13 مارس ، 2009 در ساعت 15:54
:: به رها رها ::
سلام
گهگاه نوشتهای آپ میکنم تو این مایهها، تا بلکه یادآور چیزهایی باشه برام. از ادبیات خوشم میآد…
:: به عطش شکن ::
…ما نیز هم.
در مورد بلاگفا و این کدگذاریهاش، خودشون که همچیـن دلیلی رو مطرح کردن… اما به نظر من اسباب زحمت شده این کارشون و استدلالشونو هم بیربط میدونم.
14 مارس ، 2009 در ساعت 14:54
عجب ماجرايي بود؛ آخرش يه لحظه هنگ كردم.
جالب بود!
.
كليله و دمنه هميشه من رو ياد پدرم ميندازه كه تعريف ميكنه كليله و گلستان دو كتابي بودن كه واسه استراحت بين حل مسائل درسي اونا رو ميخونده و احوال رو تغيير ميداده.
.
هرچند كه لغاتي هست كه معنيش رو نميدونم اما خوندن اين جور مطالب رو دوست دارم.
.
راستي ببخشيدا اما ميشه بگيد جلد كلاغي يعني چه؟
24 آوریل ، 2009 در ساعت 00:43
:: به نجوا ::
زمان ما جلد کتابهای درسی خیلی زمخت و مقوایی و شکننده بود. برای نسلهای بعدتر از ماها جلدهاشون روغنی و خوشرنگ و لعاب شد.
به اون جلد عتیقۀ ادبیاتمون که همیشۀ خدا یه عکس کلاغ رو ش بود میگن کلاغی.
میبخشید که پاسختون از قلم افتاد.