غوکی١ در جوار ماری وطن داشت. هرگاه که بچه کردی، مار بخوردی. و او بر پنج‌پایکی٢ دوستی داشت. به نزدیک ِ او رفت و گفت: «ای بذاذر٣، کار مرا تدبیری اندیش که مرا خصم  ِ قوی و دشمن ِ مستولی پیدا آمده است. نه با او مقاومت می‌توان کرد و نه از اینجا تحویل۴؛ که موضع ِ خوش و بُقعَت ِ نَزه۵ است.»

 

پنج‌پایک گفت: «با دشمن ِ غالب ِ توانا جز به مکر دست نتوان یافت، و فلان جای، یکی راسوست. یکی، ماهیی چند بگیر و بکش و پیش سوراخ ِ راسو تا جایگاه ِ مار می‌افکن، تا راسو یکان‌یکان می‌خورد. چون به مار رسید، تو را از جور او بازرهاند.»

 

غوک بدین حیلت مار را هلاک کرد. روزی چند بر آن گذشت. راسو را عادت، بازخواست۶؛ که خوکردگی٧ بتـر٨ از عاشقی است. بار دیگر هم به طلب ِ ماهی بر آن سمت می‌رفت. ماهی نیافت. غوک را با بچگان، جمله بخورد.

 

 

                                                کلیله و دمنه / ترجمۀ ابوالمعالی نصرالله منشی

 

 

 برخی واژه‌های این متن: 

١) غوک: وزغ، قورباغه

٢) پنج‌پایک: خرچنگ

٣) بذاذر: برادر

۴) تحویل: جا به جا شدن، جای دیگری لانه گزیدن

۵) بُقعَت ِ نَزه: جایی خوش و خرّم

۶) راسو را عادت، بازخواست: عادت، راسو را دوباره به آن محل کشاند.

٧) خوکردگی: عادت

٨) بتـر: بدتـر