سرم پایین بود و آروم قدم می‌زدم. صدای پچ‌پچی اومد که: «الو! دخترۀ آشغال پیداش شد… اوکی… بای.»

بعدش داد زد: «سلاااام! عزیـــــز دل‌م!»

چن قدم جلوتر بوی تندی از کنارم گذشت…