الهی عظم البلاء و برح الخفاء وانکشف الغطاء و انقطع الرجاء و ضاقت الارض و منعت السماء و انت المستعان و الیک المشتکی و علیک المعول فی الشدة و الرخاء اللهم صل علی محمد و ال محمد اولی الامر الذین فرضت علینا طاعتهم و عرفتنا بذلک منزلتهم ففرج عنا بحقهم فرجا عاجلا قریبا کلمح البصر او هو اقرب یا محمد یا علی یا علی یا محمد اکفیانی فانکما کافیان وانصرانی فانکما ناصران یا مولانا یا صاحب الزمان الغوث الغوث الغوث ادرکنی ادرکنی ادرکنی الساعة الساعة الساعة العجل العجل العجل یا ارحم الراحمین بحق محمد و اله الطاهرین





































23 جولای ، 2007 در ساعت 21:24
گر نگه دار من آن است كه من می دانم شيشه را در بغل سنگ نگه می دارد
23 جولای ، 2007 در ساعت 21:25
از ما گفتن بود!
23 جولای ، 2007 در ساعت 21:31
سلام
عالییییییییییییییی بود به ما هم یه سری بزن
24 جولای ، 2007 در ساعت 01:07
چقد خوشحالم که باز وبت رو سر پا میبینم هرچند که خودت چندان روبراه نیستی..امیدوارم دوباره به روزهای رنگیت برگردی .روزهای رنگی به هر رنگی که خودت دوست داری
24 جولای ، 2007 در ساعت 01:10
..دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار انهایی نیست که خدا را دارند.. غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن..
24 جولای ، 2007 در ساعت 19:21
سلام .. با پست قبلی و این دعای امروز و ….
نمی دونم چی باید بگم فقط این که تو دنیای مجازی وبلاگ اگر چه روابط واقعی نیستند اگر چه با یه مشت نوشته سر و کار داری بدون هیچ شناختی بدون هیچ مسولیتی…. ولی باز هم آدم نگران دوستان وبلاگیش می شه. امیدوارم که هر آنچه از خدا می خواهین به بهترین شکل بهتون عطا کنه
یا علی
25 جولای ، 2007 در ساعت 22:27
سلام پیچک سر به هوای عزیز….
فضای سنگینی به اینجا حاکمه.نمیدونم براتون چه مشکلی پیش اومده ولی دقیقا با محبوبه موافقم.
زیباترین لحظه ها
خنده شدید که صورتت را به درد آورد
به خواب رفتن کودکی در آغوشت
رانندگی در جاده ای زیبا
بازگشت دوباره عشق
و….
تمامشو براتون آرزو دارم.
26 جولای ، 2007 در ساعت 05:45
واستعینوا بالصبر والصلاة و انها لکبیرة الا علی الخاشعین ﴿45﴾ – البقرة
26 جولای ، 2007 در ساعت 11:05
حرفای پست قبلی به حدی آشنا بود که انگار خودم نوشته بودم…و البته که نوشته بودم اما در جایی و زمانی دیگر…همان خستگی و همان فراموشی…من خدا رو فراموش کردم و او هم منو…اما غافل از اینکه این تصور بنده جاهل بود…بگذریم که چه گذشت اما عاقبت دستم رو که چه عرض کنم ، گوشم رو گرفت و برد پیش خودش تا بهم ثابت کنه او فراموشکار نیست…در شب لیله الرغائب در سرزمین وحی بودم و کنار کعبه عشق…بنده نوازی کرد با فرصت دو بار محرم شدن در یک هفته به خاطر تغییر ماه…والله که او فراموشکار نیست…منتظر ندای ملکوتیش باش…یا حق
26 جولای ، 2007 در ساعت 11:17
ان غمه که گفتی خیلی هامون خیلی وقتها بهش دچاریم
ایشا… زود اسمون دلت بباره و بعد رنگین کمون بشه و بعد خوش باشید
روزتون مبارک
26 جولای ، 2007 در ساعت 11:31
گاهی دلت برای گرمای آغوش خدا آنقدر تنگ می شود که نمی دانی باید چه کنی
26 جولای ، 2007 در ساعت 23:34
درکت می کنم.
می دونم که این قدر معلومات داری که هر حرفی بهت بزنم زیره به کرمون بردنه.
اونقدر عالم هستی که خوب می دونی اونچه رو که باید.
حرفای منم زیادیه.
پس هیچی نمی گم جز اینکه بدون می فهمم حالت رو.
26 جولای ، 2007 در ساعت 23:39
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل
26 جولای ، 2007 در ساعت 23:40
غریب می زنی،هرچند که قریبی!
27 جولای ، 2007 در ساعت 14:57
سلام
کسی آن بالا هست که تمام حواسش به ماست .نگران نمی شوم اگر گاهی همه غم های عالم در دلم جمع می شود .او آنجاست .همین .
موفق باشید .
29 جولای ، 2007 در ساعت 17:20
باید صعود کنی؛حواست هس؟


ابرها تا یه جایی جلوی دید رو می گیرن!
برو بالا!
بالا تر!
…بالا تر از ابرها
30 جولای ، 2007 در ساعت 10:36
بسم رب المهدی عج
سلام
سالروز شهادت بانوی صبر و مهربانی حضرت زینب (س) را تسلیت عرض می کنم .
بانوی صبر …
امروز را نگاهی بیانداز به زندگی سراسر رنج این بانو …تا صبر بیاموزی . و آرامش یابی …
رجب است و خدا را نزدیک تر از همیشه می توان حس کرد …دعا می کنم دست لطفش دل بی تاب ات را آرام کند .
التماس دعا
30 جولای ، 2007 در ساعت 13:51
و خدا بود ودگر هیچ نبود.
31 جولای ، 2007 در ساعت 00:51
سلام…نمی خواید خبری بدین؟ من هی سر میزنم اینجا که ببینم شما خوب شدین یا نه اما خبری نیست… :(
31 جولای ، 2007 در ساعت 02:33
سلام. یاد ما رأیت إلا جمیلا می افتم… یاعلی
31 جولای ، 2007 در ساعت 13:28
وقتی دایره لغات بی ادبی گسترش می یابد
1 آگوست ، 2007 در ساعت 03:24
آمین یا رب العالمین
1 آگوست ، 2007 در ساعت 07:10
الشهر شهری و العبد عبدی
فمن دعانی فی هذا الشهر اجبته…
1 آگوست ، 2007 در ساعت 19:01
سلام!
رفتم به وبلاگ “چلوکتاب” نمی شد کامنت گذاشت..نمی دونم… یا یک روشی داره که من بلد نیستم . بهر حال به نظرم تو شهری که پر از چلوکبابیه، حداقل وجود یک چلوکتابی هم لازمه هم جذاب.
ریحون های چلوکتاب هاتون همیشه تر و تازه بمونن ایشا الله
3 آگوست ، 2007 در ساعت 22:52
سلام پیچک جان!
چطوری؟ رو به راهی؟
امیدوارم که زودتر به آرامش برسی… فقط یادت باشه قوی باشی و توکل کنی…
ناتانائیل به بلاگفا منتقل شد. آدرس جدیدش رو هم برات گذاشتم.
بهم سر بزنی خوشحال می شم.
یاعلی
5 آگوست ، 2007 در ساعت 01:48
سلام!
خوبی؟…دل تنگت بهتره؟…نکنه طوریت شده؟…آخه خیلی وقته به روز نمی کنی…امیدوارم مشکلی نداشته باشی..
آهان راستی با اجازه لینکت رو در وبلاگم قرار میدم.
5 آگوست ، 2007 در ساعت 14:27
با عرض سلام

لحظات خوبی را برای شما آرزومندم.
دلها که گرفته می شوند دعا زودتر مستجاب می شود…
می توانید مطلب ” کتاب های جعلی و غیر قانونی” را در وبلاگ “ادیان ابراهیمی” مطالعه بفرمائید.
منتظر نظرات و پیشنهادات ارزنده شما دوست گرامی هستم.
در پناه خدا
5 آگوست ، 2007 در ساعت 22:30
خدا فرج همه رو نزدیک کنه!