ز بس پر گشته اینجا چیز ِملّی
بود هرگونه رستاخیز ِملّی
توجه کن که شلوارت نماند
گرو بر روی رختآویز ِ ملّی
کلاهت را نچسبی گر دو دستی
ربایند از تو با یک خیز ِ ملّی
ز بیکاری بشین در پای دیوار
بزن چرت غرور آمیز ِ ملّی
بگو قانون ولی بپـّا که یکهو
نری آن تو به دستاویز ِ ملّی
حریف آب تو را هم پولکی کرد
به نام چشمه و کاریز ِ ملّی
اگر دیدی که جیبت گشته خالی
تشکر کن از این واریز ِ ملّی
مکن حیرت اگر بینی در این باغ
شلنگ و جفت و جستاخیز ِ ملّی
که بلعد رند ملّی در بزنگاه
خیار ملّی از جالیز ِ ملّی
مکن از رشوۀ ملّی تغافل
چو بنشینی به پشت میز ِ ملّی
ز من بشنو حذر کن تا توانی
ز چشم حیز یعنی چیز ِ ملّی
غلامعلی لقایی





































12 آوریل ، 2009 در ساعت 07:50
بابا سرعت آپ کردن…..
12 آوریل ، 2009 در ساعت 16:40
سلام جسارتن من آپم اگر وقت و حوصله داشتید منت بذارید
راستی سو تفاهم بر طرف شد؟!!
16 آوریل ، 2009 در ساعت 20:34
سلام. ممنون از دعوتتان من پیامتون رو تازه دیدم .ببخشید نتونستم جواب دعوتتون رو بدم. عذرخواهی رسمی
19 آوریل ، 2009 در ساعت 01:02
:: به پریزاد ::
مدتییه که نمیرسم آپ کنم و چه بهونهای بهتـر از این که تقصیرشو گردن چون شمایی بندازم…
بین خودمون باشههااااااااااااا… ولی عجب چشمی زدین ما رو!
:: به محبوبه ::
…راستی خیر.
:: به فرهاد ::
این دعوتها بهانهس؛ به این بهانهها لینکهایی میدم به بعضی وبلاگها. گرچه اگه اجابتی هم شد موجب خوشوقتیست؛ اما اساسش اینـه که لینک وبنوشتههای کسی مثل فرهاد صفریان ِ شاعرپیشه رو مطرح کنیم…