گاهی اوضاع اینجوریاس…
تو راهی قدم برمیداری که خیلی چیزاش نامعلومه و تو همین قدر میدونی که باید قدم برداری و پیش بری؛ همین!
گاهی اوضاع اینجوریاس…
تو راهی قدم برمیداری که خیلی چیزاش نامعلومه و تو همین قدر میدونی که باید قدم برداری و پیش بری؛ همین!
۳۰ فروردین ، ۱۳۸۸ در ساعت ۱:۱۱ ق.ظ
قدم برداشتن هم یک چیز معلومه
اینکه میدونی جایی برای قدم بعدی داری و باید قدم برداری یعنی یک معلوم بزرگ
امید و توکل رو هم واسه یه همچین روزایی اختراع کردن …
بعضی وقتها هم نقشه و پیچ وخم راه دست آدمه ولی اراده یا فرصت قدم برداشتن نیست…
بعضی وقتها هم زیر پای آدم واسه قدم بعدی خالیه!!
۳۰ فروردین ، ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۲۵ ق.ظ
این دلش گرفته اومده کمی قدم بزنه و خلوت کنه.
دلش که واشد دوباره برمی گرده خونشون،کارای عقب افتاده شو انجام می ده،با خونواده ش خوش و بش می کنه،چایی می خوره،کتاب می خونه،و می گه خدایا شکرت که منو بی راه نگذاشتی!
۳۰ فروردین ، ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۴۷ ق.ظ
شاعر می گه :
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی به صد مقدمه ناجور می شود !
۳۰ فروردین ، ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۴۸ ق.ظ
این نامه تان هم به عمو جان !! بسیااار خواندنی بود .
۳۰ فروردین ، ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ
حتمن نظر خصوصی منو دیدید وتوضیحاتمو خوندید با این همه هنوز دلگیرید !
برادر یا خواهر عزیز من که اصلن نمی دانم شما خانم هستید یا آقا اسم وعنوان شما را از کجا می دانم که کنایه بزنم (مگر اینکه شما خودتان آن اقای اساد روابطبین الملل باشید)
واما در مورد سال گاو از قدیم گفته اند مردم در سال گاو اینقدر سرشان به کار خودشان است که کمتر به اطرافیان توجه دارند یا در سال موش به فکر جمع مالند یا …حیف که نمی شود هر ۱۲ تا اینجا نوشت
دوست عزیز شاید بهتر باشد در قضاوت هایمان کمتر عجله کنیم وکمتر کینه به دل بگیریم وگرنه ممکن است یک دوست را به راحتی از دست بدهیم باز سو تفاهم نشود منظورم خودم نیست من اینجا فقط یک رهگذرم
وهمهی کسانی که آن کامنتها را دیدید قصد من نه توهین نه کنایه
یا علی
۳۱ فروردین ، ۱۳۸۸ در ساعت ۳:۰۰ ب.ظ
چندبار خوندم این دو خطو
این راه وحشتناک برای من در حال حاضر قدم برداشتن با یک شریک تو زندگی ه
وحشتناکه
شاید تنها راه ِ پیدا کردن راه،توکل باشه
که با این توکل مانوس نیستم
۳۱ فروردین ، ۱۳۸۸ در ساعت ۳:۱۳ ب.ظ
راهی بزن….
همین!
۳۱ فروردین ، ۱۳۸۸ در ساعت ۶:۱۰ ب.ظ
:: به خیس باران ::
…من یکی که سخت گرفتار این عقل ِ حسابگر ِ چرتکه بیندازم
:: عطش شکن ::
چه باحال!
…
:: به رها ::
راسش ما هم حیران ِ این حضرت ِ گاهی هستیم؛ از خدا که پنهان نیست، لااقل از شما پنهان بماند!
آن نامه هم سرگیجههای یک دیوانه است دیگر!
:: به محبوبه ::
…ای باباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
:: به n.s…. ::
راسش ما هم مأنوس نیستیم با جناب توکل؛ همونطور که به «خیس باران» هم گفتم، من یکی که سخت گرفتار این عقل ِ حسابگر ِ چرتکه بیندازم.
قدری بیسر و سامان باید بود تا جناب توکل بر اریکۀ دل مُقام کند. بیسر و سامانمان کند الهی!
:: به نجوا ::
…
۲ اردیبهشت ، ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۴۵ ق.ظ
شاید کلافه تان کرده باشم اما این توضیحات بلند بالا را از آن رو ضروری دانستم که وقتی پرسیدم سو تفاهم بر طرف شده شما فرمودید خیر
حالا که خواندم دیدم به خاطر عجله کلی حرف ربط جا انداختم باز خدا پدرت را بیامرزد که از آن لباس عثمان نساختید!

خدا کند حالا دیگر بر طرف شده باشد
۳ اردیبهشت ، ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۵۴ ب.ظ
:: به محبوبه ::
کلن بگذریم…