موقعیتی برام پیش اومد امروز که حیرت کردم چه قدر حسادت دارم. حسودی‌م شعله‌ور شده بود ناجور. داغ شده بودم از دیدن شأن کسی که به نظرم خیلی ازش سرترم…

 

چند دقیقه‌ای که گذشت، آرام گرفتم. بعد با خودم فکر کردم این چه حالت بود؟! …شرمنده شدم. وجدان‌دردم عود کرد. هر قدرم که دست به دامان قلمبه سلنبه‌بافی‌هایی چون تبعیض و رفیق‌بازی و مدیریت‌های بی‌لیاقت و چه و چه شدم تا توجیه کرده باشم حسادت‌مو، رها نشدم از شماتت وجدان.

 

حق با وجدانه؛ نمی‌بایست حسادت می‌لولید در تن‌م. مقهور شدم. یاد مولوی افتادمو داستان آن اژدها…