۱) چراغ مسنجرم که روشن شد یکی از بچه ها پی ام داد:”چه خوب که آن لاینی…بیا این جا”  پیغام اینوایت شو که اوکی کردم،از یه کنفرانس سر در آوردم پر از آی دی. با توضیح دوستم و حرفایی که از آدمای پشت تاک می شنیدم ملتفت شدم موضوع اتاق،دربارۀ احمدی نژاد ه ! کسی که پشت تاک بود با حرارت و شور از احمدی نژاد تعریف می کرد؛ لهجۀ غلیظی داشت،که بعد فهمیدم اهل کشمیره. کنج کاوی م تحریک شده بود،واسه همین به چن تا از   آی دی ها  پی ام  دادم تا ببینم کی به کی یه! اکثریت،جهان سومی بودن. از اون رفیق م پرسیدم:”ایرانیاشون کدومان؟”  معلوم شد دو سه تا دانشجوی ایرانی م هستن که البته تو ایران زندگی نمی کنن.

یه نیم ساعتی مشغول پی ام ها بودم که یه هو رفیق م پی ام داد:”چه غلطی می کنی؟ پس چرا نمی آی رو تاک؟”  این شد که مکثی کردمو نوبت گرفتم و رفتم رو تاک؛ مث بقیه،اول خودمو معرفی کردم. بعدش چن تا ایرادی که از کارای (سیاست خارجی) احمدی نژاد به ذهن م می رسید مطرح کردم.

بعد از من یه آقایی از منچستر شروع به صحبت کرد که خیلی مؤدب بود. نوع نگاه ش واسه م تازگی داشت.

هر از گاهی فکرم مشغول حرفاش می شه؛ می گفت:”شما از دامنۀ کوهی دارید بالا می رین که خودتون انگار متوجه ش نیستین! اما کسایی که از دور،بالا رفتن شماها رو نگاه می کنن خوب می بینن که با چی در افتادین و از چه هیبتی بالا می رین…”

 

 

۲) چن وقتی بود که به هم ریخته بودم. یکی ازون شبایی که خواب نداشتم،نمی دونم چه طور شد که تو یکی از اتاق ها با یه نوجوون شونزده هفده ساله چت م گرفت. خوب حرف می زد،و حرفای خوبی می زد. نمی دونم چی شد که بغض کردمو با این پسر بچه درد دل م گل کرد. تایپ می کردمو بغض راه نفس مو بند آورده بود. حرفام که ته کشید،یه جمله تایپ کرد:”به گمون م یه در باز باشه…یه کم دور و برتو بگرد…می تونی پیداش کنی؟…”

 

بغض م ترکید…

همون جا سرمو گذاشتم رو میز و یه دل سیر گریه کردم…

بیش تر از دو ماه بود که این بغض امان مو بریده بود و حالا این هق هق چه قدر به دل می چسبید…

 

 

۳) داشتم صفحه های وب رو می بستم که یکی پی ام داد و تایپ کرد حال داری چت کنی  و asl مو پرسید. وقتی فهمید ایرانی م بی مقدمه پرسید نظرت دربارۀ ایمان چی یه؟

سؤال ش یه جوری بود! نمی دونم چرا با این که خسته بودم اما به اون چت ادامه دادم. یه خانم کاتولیک آلمانی که دانشجوی دندان پزشکی بود. و جالب این که پدرش ایرانی بود،اما فارسی رو خیلی شکسته بسته حرف می زد.

جوری از خدا حرف می زد که اون شب یقین کردم ایمان من در برابر اعتقاد و ایمان اون خیلی بی رنگه. به ش غبطه خوردم. هر حرفی که می زد،بلافاصله یکی از آیات قرآن تو ذهن م تداعی می شد.

اون شب  وقتی سرمو رو بالش گذاشتم از خودم می پرسیدم یعنی دنیا پذیرش حضور یه منجی رو داره؟

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: دوبله و پخش سریال جین ایر از شبکۀ چهارم سیما تحسین بر انگیز بود. گرچه شبکه دو هم اخیراً فیلمی رو که اقتباس دیگه ای از همین رمانه پخش کرده،ولی انصافاً اون مجموعۀ ساخته و پرداختۀ BBC چیز دیگه ای بود.

 

ته نوشت ۲: این آگهی که محمد رضا شفاه به ش اشاره کرده،مگه می شه فکر آدمو به خودش مشغول نکنه؟!

 

ته نوشت ۳: یادش به خیر! غرور عجیب آنت،گناه نابخشودنی لوسین،و چه قدر من دل م به حال لوسین می سوخت! «بچه های کوه آلپ» یکی از نوستالژی های کودکانۀ نسل منه.اکه هی!                                                                                   یادتونه آنت چه ریختی کشتی حیوانات لوسین رو از هستی ساقط کرد؟     آخ نگو نگو نگو!

تو نت وول می خوردم که متوجه شدم ای دل غافل! اون موسیقی عمیقی (373KB)  که فکر می کردم مال خود کارتونه،ربطی به اون کارتون نداشت؛ در واقع این دخل و تصرف صدا سیمایی ها بوده که موسیقی تیتراژ «بچه های کوه آلپ» رو حذف کردن و موسیقی ای که مجید انتظامی واسه انیمیشن «زال و سیمرغ» (قبل از انقلاب) کار کرده بوده رو روی تیتراژ «بچه های کوه آلپ» گذاشتن! واقعاً که دست مریزاد استاد مجید انتظامی!

 

ته نوشت ۴: حالا هی شما بیا خدا پیغمبرو واسطه قرار بده! نمی شه که! یعنی خدا م       بی چاره می گه از دس من کاری بر نمی آد آخه! اینا خودشون نمی خوان آدم بشن! عجبا! رفتن یه وبلاگ زدنو تشکیلات راه انداختن،به منظور آماده سازی مقدمات تسخیر سفارت انگلستان در تهران!!! عجیباً غریبا!  والا خدا…رو شناخت شاخ ش نداد!

 

ته نوشت ۵: مگه می شه از کنار «جواهری در قصر»(سایت کمپانی ش) بی اعتنا رد شد؟! اونم این روزا که یانگوم هی داره تک چرخ می زنه!  ما م هرچی پرهیز کردیم به موج یانگومیسم(!) مبتلا نشیم،نشد که بشه!  فلذا اجالتاً این «ته نوشت» رو داشته باشید تا تو یه فرصت مقتضی،یه پست هوا کنمو (با لحن فردوسی پور) بگم چه می کنه این یانگوم!

 

ته نوشت ۶: تازگیا با وبلاگ سفیر آشنا شدم. خوندن ش حس جالبی داره واسه م؛ نمی دونم چه طور توضیح بدم،ولی همین قدر بگم،جوری پای مونیتور می شینمو می خونم ش که انگار مشغول مطالعۀ یه رمان دوست داشتنی باشم…

 

ته نوشت ۷: آقا جواد حرف دل منو این قدر خوب مطرح کرده که دیگه نیازی نمی بینم حرف جدیدی بزنم…(پیرامون اخراج فرزاد حسنی از سیما)…با وجود این که از ف.ح(!) هیچ خوش م نمی آد اما انصاف م خوب چیزی یه والا!

 

ته نوشت ۸: راستی! افتخار آفرینی بسکتبالیستای ایرانی  ای ول داره ها!