یه نیم ساعتی مشغول پی ام ها بودم که یه هو رفیق م پی ام داد:”چه غلطی می کنی؟ پس چرا نمی آی رو تاک؟” این شد که مکثی کردمو نوبت گرفتم و رفتم رو تاک؛ مث بقیه،اول خودمو معرفی کردم. بعدش چن تا ایرادی که از کارای (سیاست خارجی) احمدی نژاد به ذهن م می رسید مطرح کردم.
بعد از من یه آقایی از منچستر شروع به صحبت کرد که خیلی مؤدب بود. نوع نگاه ش واسه م تازگی داشت.
هر از گاهی فکرم مشغول حرفاش می شه؛ می گفت:”شما از دامنۀ کوهی دارید بالا می رین که خودتون انگار متوجه ش نیستین! اما کسایی که از دور،بالا رفتن شماها رو نگاه می کنن خوب می بینن که با چی در افتادین و از چه هیبتی بالا می رین…”
۲) چن وقتی بود که به هم ریخته بودم. یکی ازون شبایی که خواب نداشتم،نمی دونم چه طور شد که تو یکی از اتاق ها با یه نوجوون شونزده هفده ساله چت م گرفت. خوب حرف می زد،و حرفای خوبی می زد. نمی دونم چی شد که بغض کردمو با این پسر بچه درد دل م گل کرد. تایپ می کردمو بغض راه نفس مو بند آورده بود. حرفام که ته کشید،یه جمله تایپ کرد:”به گمون م یه در باز باشه…یه کم دور و برتو بگرد…می تونی پیداش کنی؟…”
بغض م ترکید…
همون جا سرمو گذاشتم رو میز و یه دل سیر گریه کردم…
بیش تر از دو ماه بود که این بغض امان مو بریده بود و حالا این هق هق چه قدر به دل می چسبید…
۳) داشتم صفحه های وب رو می بستم که یکی پی ام داد و تایپ کرد حال داری چت کنی و asl مو پرسید. وقتی فهمید ایرانی م بی مقدمه پرسید نظرت دربارۀ ایمان چی یه؟
سؤال ش یه جوری بود! نمی دونم چرا با این که خسته بودم اما به اون چت ادامه دادم. یه خانم کاتولیک آلمانی که دانشجوی دندان پزشکی بود. و جالب این که پدرش ایرانی بود،اما فارسی رو خیلی شکسته بسته حرف می زد.
جوری از خدا حرف می زد که اون شب یقین کردم ایمان من در برابر اعتقاد و ایمان اون خیلی بی رنگه. به ش غبطه خوردم. هر حرفی که می زد،بلافاصله یکی از آیات قرآن تو ذهن م تداعی می شد.
اون شب وقتی سرمو رو بالش گذاشتم از خودم می پرسیدم یعنی دنیا پذیرش حضور یه منجی رو داره؟
ته نوشت ۱: دوبله و پخش سریال جین ایر از شبکۀ چهارم سیما تحسین بر انگیز بود. گرچه شبکه دو هم اخیراً فیلمی رو که اقتباس دیگه ای از همین رمانه پخش کرده،ولی انصافاً اون مجموعۀ ساخته و پرداختۀ BBC چیز دیگه ای بود.
ته نوشت ۲: این آگهی که محمد رضا شفاه به ش اشاره کرده،مگه می شه فکر آدمو به خودش مشغول نکنه؟!
ته نوشت ۳: یادش به خیر! غرور عجیب آنت،گناه نابخشودنی لوسین،و چه قدر من دل م به حال لوسین می سوخت! «بچه های کوه آلپ» یکی از نوستالژی های کودکانۀ نسل منه.
تو نت وول می خوردم که متوجه شدم ای دل غافل! اون موسیقی عمیقی (373KB) که فکر می کردم مال خود کارتونه،ربطی به اون کارتون نداشت؛ در واقع این دخل و تصرف صدا سیمایی ها بوده که موسیقی تیتراژ «بچه های کوه آلپ» رو حذف کردن و موسیقی ای که مجید انتظامی واسه انیمیشن «زال و سیمرغ» (قبل از انقلاب) کار کرده بوده رو روی تیتراژ «بچه های کوه آلپ» گذاشتن! واقعاً که دست مریزاد استاد مجید انتظامی!
ته نوشت ۴: حالا هی شما بیا خدا پیغمبرو واسطه قرار بده! نمی شه که! یعنی خدا م بی چاره می گه از دس من کاری بر نمی آد آخه! اینا خودشون نمی خوان آدم بشن! عجبا! رفتن یه وبلاگ زدنو تشکیلات راه انداختن،به منظور آماده سازی مقدمات تسخیر سفارت انگلستان در تهران!!! عجیباً غریبا! والا خدا…رو شناخت شاخ ش نداد!
ته نوشت ۵: مگه می شه از کنار «جواهری در قصر»(سایت کمپانی ش) بی اعتنا رد شد؟! اونم این روزا که یانگوم هی داره تک چرخ می زنه! ما م هرچی پرهیز کردیم به موج یانگومیسم(!) مبتلا نشیم،نشد که بشه! فلذا اجالتاً این «ته نوشت» رو داشته باشید تا تو یه فرصت مقتضی،یه پست هوا کنمو (با لحن فردوسی پور) بگم چه می کنه این یانگوم!
ته نوشت ۶: تازگیا با وبلاگ سفیر آشنا شدم. خوندن ش حس جالبی داره واسه م؛ نمی دونم چه طور توضیح بدم،ولی همین قدر بگم،جوری پای مونیتور می شینمو می خونم ش که انگار مشغول مطالعۀ یه رمان دوست داشتنی باشم…
ته نوشت ۷: آقا جواد حرف دل منو این قدر خوب مطرح کرده که دیگه نیازی نمی بینم حرف جدیدی بزنم…(پیرامون اخراج فرزاد حسنی از سیما)…با وجود این که از ف.ح(!) هیچ خوش م نمی آد اما انصاف م خوب چیزی یه والا!
ته نوشت ۸: راستی! افتخار آفرینی بسکتبالیستای ایرانی ای ول داره ها!





































6 آگوست ، 2007 در ساعت 01:44
چه خوب که آپ کردی
6 آگوست ، 2007 در ساعت 08:59
سلام پیچک جان!
خوشحالم که بالاخره بغضت ترکید… باید از اول می رفتی سراغ همون دری که باز مونده بود…
راستی از کامنتی که برام گذاشتی و راهنمایی های دلسوزانت خیلی ممنونم. منم به اون وبلاگ قبلیم و آرشیوش خیلی تعلق خاطر دارم. اما فعلاَ امکان زدن هیچ پست جدید در پرشین رو ندارم. بخش مديريتش هنوز غيرفعاله…
حالا توكل به خدا! شايدم امكان بازيافت اون آرشيوها رو به دست آوردم…
راستي يه پست جديد زدم. سر بزني و نظر بدي خوشحال مي شم.
يا علي
6 آگوست ، 2007 در ساعت 11:03
الان که بغضت ترکیده بهتری .؟
امیدوارم بهتر باشی
6 آگوست ، 2007 در ساعت 18:53
سلام پیچک سر به هوا
لینک شما رو در وبلاگ قرار دادم
6 آگوست ، 2007 در ساعت 20:35
سلام//من قبلا اینجا آمدم انگار؟؟از لطفتون ممنونم //پستتون طولانی و آنقدر خوب بود که تا آخرش رو یکهو خوندم…سوال آخرم در وبلاگ برای چالش ایجاد کردن نبود برای اطلاعات خودم بود همین!بازم پیش ما بیا//از اینکه در مورد نوشته هام پیامت رو که صادقانه باشه ببینم خوشحال می شم////رو راست و صادق بمونی الهی! یا علی.ع.
6 آگوست ، 2007 در ساعت 23:54
یا اپ نمیکنی یا وقتی اپ میکنی کلی چیز مینویسی که من یادم میره چی خوندم که بیام نظر بدم
اما خوشحالم از اینکه میبینم روحیه ات باز شده ..لازمه بعضی جاها ادم زار بزنه تا دلش باز بشه..اما بدی زار زدن من اینه که دیگه گریم بند نمیاد
..راستی نمایشگاه هم چیز خاصی نبود جز اینکه..
.از مینیاتور رفتنم نوشتم و به یکی از وب نویسا نوشتم که توی موسسه فرِِشچیان نمایشگاه مینیاتوره..نمیدونستم شما نمیدونی و گرنه میگفتم…
6 آگوست ، 2007 در ساعت 23:56
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست
..ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
..زندگی چون پیچکیست انتهایش میرسد به خدا…
تقدیم به یک پیچک عزیز …مرسی که بعد از مدتها امدی سراغم..
7 آگوست ، 2007 در ساعت 09:41
از برگشتن شما خوش حالیم
از دست پر برگشتن تان خوش حال تر
7 آگوست ، 2007 در ساعت 11:38
ازنظرتون ممنونم.
7 آگوست ، 2007 در ساعت 15:51
من یقین دارم که چیزی تا دوران ظهور منجی باقی نمونده…این رو برای دلخوشی خودم نمی گم..اون چیزیه که دارم به چشم میبینم…
ضمنا از شنیدن آهنگ بچه های آلپ هم خیلی کیف کردم خصوصا که همیشه با خودم فکر میکردم سنتور توی یک آهنگ ژاپنی چیکار میکنه؟!!.
بابت ته نوشت 6 هم یقینا فقط نظر لطف شماست.
7 آگوست ، 2007 در ساعت 19:57
سلام
حال شما؟
مثل همیشه خیلی خوب بود.
بازهم به ما سربزنید خوشحال میشیم.
التماس دعا
7 آگوست ، 2007 در ساعت 20:02
یادم رفت بگم در مورد ته نوشت 3
صدا وسیما شغلش همینه اصولا قانون کپی نه رایت و حذف و برش از هرچیزی رو خیلی خوب انجام میده و واقعا کارشون قابل ستایشه.
7 آگوست ، 2007 در ساعت 20:05
سلام
1- کدوم چت روم رفتین که انقده خوب بوده؟! ما که کلا از چت روم خیری ندیدیم . البته 1 بار فقط تو چت روم اسلام رفتم اون هم 6-7 سال پیش.
2- در مورد اون آگهی اینجا کلا آدمای پیرشون این کار رو می کنند حالا نه لزوما مثل این آقا فقط یه خانوم رو بخوان. یه موسساتی هست که افراد پیر اطلاعاتشون رو می دن و اگه کسی مایل باشه می ره باهاشون زندگی می کنه ( حتی یه خانواده مثلا می تونه بره ) در مقابل مثلا باهاش میره خرید انجام می ده و در این حد که تنها نباشه.
3- بچه های کوه آلپ رو خیلی دوست داشتم.. چه جالب.. در مورد آهنگش…
اینجا که نشون می داد تیتراژش یه شعر فرانسوی بود شاید به خاطر همین عوض کرده بودند و آهنگ ایرانی گذاشته بودند.
4- در مورد فرزاد حسنی هم واقعا متاسفم که این اتفاق افتاد… تو کنترل همیشه از فیدبک منفی استفاده می کنیم تا خطا صفر بشه ولی متاسفانه این جوری که داره پیش می ره و همش باید فیدبک مثبت وجود داشته باشه تو کنترل که نتیجه اش داغون شدن سیستمه تو جامعه هم…
7 آگوست ، 2007 در ساعت 20:10
الان کامنت سفیر رو خوندم مگه بچه های کوه آلپ ژاپنیه؟ من فکر می کردم ساخت سوییس باشه…
7 آگوست ، 2007 در ساعت 23:38
سلام. اول ممنونم از لطفتون نسبت به دری وری هایی که توی حضورناپدید نوشتم! بعدم وبلاگ خودت هم خوب آدم رو میگیره. با اینکه زیاد می نویسی ولی خواننده ی بی حوصله ای مثه من هم خسته نمی شه
ای ول
7 آگوست ، 2007 در ساعت 23:41
در مورد این آهنگ آنت و لوسین هم دستت درد نکنه یه عمری باسه ما سوال بود که این اجنبیا سنتور از کجا آوردن !
8 آگوست ، 2007 در ساعت 11:01
سلام . چطورید شما ؟ خیلی وقته که به رادیو جوانیها سر نمیزنید . نکنه شما هم معتقدید این شبمه ضاله لجن پراکنی میکنه ؟
هیچ میدونستید اگه ملا لغتی ها نوشته اول شما را بخونن چی میگن ؟
9 آگوست ، 2007 در ساعت 13:57
به نام خدا
دو مطلب
1- من به شما لینک دادم
2- اینکه یه مسئله ای می خواستم به شما گم .. اونم اینه که شما با عرض معذرت خیلی دلت کوچیک شده .. یعنی خیلی زود لبریز میشه و بعد برای همه بازش می کنی ..حالا زیاد مهم نیست ولی یه روز یکی به ما گفت هر روز قبل از اینکه از خونه بیرون بری 59 مرتبه “یا مهدی” بگو …ان شا الله حال شما خوب میشه .. ولی این رو شما بدون که هر کی که دل داشته باشه دلش میگیره …. اونایی که همیشه خوشحالند ..دل ندارند ..دل میگیره دیگه ..بعد هم این مطلب فقط برای شما نیست ..اونایی که یه ذره حواسشون جمع تر از بقیه هست … همیشه این جوری هستند .. ه مومن دلش محزون هست و صورتش خندان …. و این رو شما بدون که این دل محزون رو خیلی ها ندارند و خدا به همه نمی ده .. شما هم این قدر دنبال این نباش که این حزن رو برطرف کنی … که خزن یار قشنگه… و خدا در دلهای شکسته هست ..هرچی خیر هست توی دل شکسته هست … حالا شما سعی کن به دل شکستد جهت بدی .. که از دل شکسته همه کاری بر می آد … بعد خوندم پیامبر هر وقت غمگین میشد از نماز و روزه کمک می گرفت که خدا اینگونه فرموده بود ….. حالا شما توسل کردی ما رو هم دعا کن …
9 آگوست ، 2007 در ساعت 14:21
هنوز اون غمه رو داری،تابلوه،
رها کن،
امروزم صدات گرفته بود،جرأت نکردم به روت بیارم…تو که اشک همه رو درآوردی،
چی کار داری میکنی با خودت پسر؟ چرا از همه فرار میکنی؟ این طوری حل میشه؟؟؟ بابا پس توکلت کجا رفته؟ نمی گم بیا مشهد،ولی لااقل یه سری بزن حرم شاه عبدالعظیم
همش به تو فک میکنم
9 آگوست ، 2007 در ساعت 20:33
سلام
اين جور چت كردن ها لذت بخش است و حداقل نتيجه اش اين است كه آدم واقعا جهان چند صدايي را تجربه كند و افكارش در بوته ي نقد قرار گيرد .
11 آگوست ، 2007 در ساعت 12:04
الهم صل علی محمد و آل محمد
سلام
عیدتان مبارک
چند سکانس خوب از چت!!! نگاهی متفاوت و قلمی متفاوت….من تا به حال هر چی در این مورد خونده بودم معایب بود و نکات منفی…
التماس دعا
11 آگوست ، 2007 در ساعت 15:29
سلام. از بچه های کوه الپ فقط همین اسمش یادمه.هیچی دیگه ازش به یاد ندارم. الان احساس می کنم زیادی بی هویت شدم!:(
این جواهری در قصر و یانگوم و اینا مثل اینکه خیلی طرفدار داره . تو خیلی وبلاگ ها بهش اشاره شده.دوری از ایران و هزار تا بی خبری! هر چند در مجموع کلا اهل تلویزیون و سریال هم نیستم. خوب فعلا همین. خوشحالم باز این جا شلوغ شده:-)
11 آگوست ، 2007 در ساعت 18:11
سلام!
1- به روز شو دیگه!!
2- نوشته ی یه کم فکرت مشغوله ، اومدم ببینم خوبی یا نه و اینکه مشکلی نداشته باشی.
3- عیدت مبارک
11 آگوست ، 2007 در ساعت 23:36
درود
من از یک وبگردی طولانی به اینجا رسیدم با اینکه معمولا اینکار را نمیکنم اما تمام پستهای این صفحه رو خوندم و به چند تا لینک هم سر زدم. میتونم بگم پست(سر خود را مزن این گونه به سنگ …)برایم خیلی خیلی ملموس بود جایی خوندم یا شنیدم آدمها فقط زمانی شیبیه هم هستند که دردهای مشترک داشته باشند به احتمال قوی درد من و شما یکی نیست اما احساسی که از آن درد بیان کرده بودید بدجوری آشنا بود…
موفق باشید
بدرود
12 آگوست ، 2007 در ساعت 00:53
سلام پیچک امیدوارم سربه هوانباشی عیدت هم مبارک
12 آگوست ، 2007 در ساعت 11:00
سلام

وبلاگ جالبی دارید
مطالب خوبی هم مینویسید
چرا اپ نمیکنید ؟
به وبلاگ منم بیاید
ممنون میشم
منتظرتونم
بای
12 آگوست ، 2007 در ساعت 14:48
سلام
راستش آنقدر در این پست مطلب نوشته اید که نمی دانم چه بگویم .ولی در مورد ف ح ! فکر نمی کنم این خبر صحت داشته باشد در ضمن بخاظر نکته ای که در مورد بچه های آلپ اشاره کردیید ممنونم .
موفق باشید .
13 آگوست ، 2007 در ساعت 15:59
سلام
ببخش که این مدت نبودم و خدمت نرسیدم
توی این پست دلیل نبودنمو نوشته م.
من دلمو جا گذاشتم………….
13 آگوست ، 2007 در ساعت 21:36
سلام
درباره ی اورازان چه میدانید
معصوم زاده» طبق روایت اهالی مقبره مشترک سید علاءالدین و سید اشرف الدین است که اجداد اصلی اهالی هستند.یعنی اولین کسانی که درین ناحیه سکونت گزیده اند . و نیز روایت می کنند که……..
15 آگوست ، 2007 در ساعت 14:08
139..
سلام و عرض ادب به شما دوست عزیز که یه دفعه مارو فراموش کردین و بنده ام وبتون رو گم کردم
خلاصه ی امر: دلتنگی ارادت و شوق خوندن مطالب زیباتون و
در نهایت اینکه کلی خوشحال شدم دوباره بهتون سر زدم
خیلی مخلصیم
ارادت…
15 آگوست ، 2007 در ساعت 17:03
سلام. این همه کامنت لازم نبود. من مدتی توی سفر بودم. اصلا دسترسی به هیچ وسیله ارتباطی از تلفن گرفته تا موبایل و تا اینترنت که هیچ حتی روزنامه هم نداشتیم. تنها یک تلویزیون بود که اصلا درست هیچ کانالی رو نمی گرفت. دو قسمت از سریال مدار صفر درجه رو هم از دست دادم که حیف!
اما این که گفتین شایدم از تقصیر از من بوده نفهمیدم چی رو می گید.
رهاورد سفر روی وبلاگم هست. سر بزنید خیلی خوشحال می شم.
اما:
1- جدا ممنونم که این اطلاعات رو راجع به موسیقی آنت دادید. من نمی دونستم. جدا که همون طوره که شما گفتید. اما حقیقت اینه که شاید یک جورایی میشد غافلگیر نشد از این موسیقی. انگار زیاد از حد با ما ارتباط برقرار می کرد. شاید باید حدسش رو هم می زدیم.
2- در مورد اخراج فرزاد خان من خبر نداشتم. یعنی نمی تونستم خبردار باشم.
الان که دارم این کامت رو می گذارم هنوز مطلب آقا جواد رو نخوندم. بعد از این کامنت حتما خواهم خواند. ولی جدا که من خوشحال شدم. با همه مخالفت هایی که برخی اقدامات نیروی انتظامی درباره نحوه اجرای طرح مبارزه با بدحجابی داشتم ولی خوشحالم که بالاخره مسئولین صدا و سیما نشان دادند که کمی جایگاه پلیس را شناختند. ما در دانشگاه استادی داشتیم که کمی سابقه توده ای داشت. به همین دلیل هم با ورود آقای احمدی نژاد به ریاست جمهوری و تغییرات مدیران دانشگاهی جزو اولین اساتیدی بودند که به بیرون هدایت !!!! شدند و با دانشگاه خداحافظی داده شدند. استاد بسیار باسواد و با کمالاتی بودند که بسیار برایشان احترام قائل بودم. یک روز در کلاس یکی از دانشجویان نام نیروی انتظامی را به تمسخر تلفظ کرد. استاد او را از کلاس بیرون کردو گفت نیروی انتظامی را باید حرمت گذاشت که ضامن امنیت ماست.
15 آگوست ، 2007 در ساعت 17:04
به ما هم سری بزنید.
15 آگوست ، 2007 در ساعت 17:34
سلام جناب قلم
باور کنید هرچه تلاشیدم که در وبلاگ خودتون کامنت بگذارم نشد.
پیشنهاد می کنم هرچه زودتر قالب وبتون رو به دلیل مشکلات زیادش عوض کنید.
خیلی خوب میشه
این نوشته های خوب و جالب رو این قدر حیف نکنیددر این قالب
سر نزدنم علتی جز پرکاری و در عین حال سفر نداشت.
به من سر بزنید.
آدرس ایمیلتون رو برام بفرستید تا از او طریق براتون کامنت بذارم.
متشکرم که یادم کردید.
16 آگوست ، 2007 در ساعت 23:48
سلام. خوشحالم که نوشتید…. :)
17 آگوست ، 2007 در ساعت 01:51
سلام ! ممنون از نظر خیلی خوبت. خیلی مورد عالی نوشتی. در مورد زبان هم…ها ها!…بیا یه چشمه بهت یاد بدم ببینی چه زبون بی شاخ و دمیه بابا!..اما با همه بی در و پیکر بودنش و تلفظ های عجیب و غریبش خیلی قشنگه خیــــــــــــــلی.
ببینم ! تو واسه چی به روز نمی کنی بابا؟
17 آگوست ، 2007 در ساعت 15:00
سلام ،
نوشته هاتون جالب بود ، اگر چه پستهاتون طولانی میشه ولی خوبیش اینه که در مورد موضوعات مختلفه .
ولی میشه بفرماین چرا پینگ نمی کنین ؟ قبلنا میکردین !
تو این پست ، بهترین موضوع از نظر من ، معرفی وب لاگ سفیر بود ! منم همون حالت شما رو پای کامپیوتر پیدا کردم . خیلی برای من جالب بود . ممنون از معرفیش .
در ضمن عیداتونم مبارک !
17 آگوست ، 2007 در ساعت 20:36
من عاشقانه! و به شدت! این موزیک بچه های کوه های آلپ را دوست داشتم. کلی هم ذوق کردم که کار مجید انتظامی بوده. خدا خیرت بدهد.
18 آگوست ، 2007 در ساعت 23:29
چه قدر شگفت زده شدم از حرفی که راجع به موزیک بچه های کوه آلپ گفتی.بی خود نبود که این موزیک انقدر توانسته بود با روحمان گره بخورد!
23 آگوست ، 2007 در ساعت 13:35
سلام به همه
یه چیزی بگم واسه ی همه هدیه؟ :
هنر وسیله بیان افکار نیست. هنر اصلا وسیله نیست. زبان بالاتر از تفکر به معنای مرسوم کلمه است. دین و هنر مقدم بر فلسفه اند.
این چندتا جمله آخرین برداشت آزادم از داوری ویتگنشتاین کوهن سعید زیباکلام و مکتب ادینبورا بود. اگر قابل باشه البته.
23 آگوست ، 2007 در ساعت 13:37
خیلی آهنگ قشنگیه…خیلی!
26 آگوست ، 2007 در ساعت 05:30
سلام .تو اولین کسی بودی که میگی چت خوبه.بعدشم من هنوز سراغ چت روم ها نرفتم تا ببینم چه جوریه.اما نوشتنت هم بدجوری ادم دم درب وبلاگت نگه میداره.
چقدر خوبه ادم همیشه جاری باشه…
فقط…نمیدونم چرا پیچک سر به هوا نام توئه؟ما که سر به هوایی از این پیچک عزیز ندیدیم؟؟؟؟