عطششکن بازی وبلاگیای راه انداخته و دعوت کرده تا دربارۀ مسجدهای دوستداشتنیمون بنویسیم. من به دیدن مسجدی که اهالیش پرتکاپو و فعال هستن و به جووناشون جولان میدن، رغبت دارم. از دیدن مسجدی که بروبچههاش به فکر و اندیشیدن بها میدن و براش وقت صرف میکنن، حظ میبرم. اما فارغ از این حرفا، چن تا مسجد هست که برام حس و حال نوستالژیکی داره؛ که البته امری شخصی محسوب میشه.
– معماری و فضای قدیمی مسجد جامع ارومیه برام پر از احساسات قشنگه. چه قدر جا داشت برای کودکیهای من! از بس دالانهای تو در تو داشت؛ یادش به خیر قایمباشکهامون! خورشید که از طاقها و مجراهای سقفش میتابید، سحر میشدم…
– مسجد صفی رشت حسی از بلوغ داشت برام. هیچ وقت از نماز خوندن توش خسته نشدم. نمیدونم چه طور توصیفش کنم. توصیفش سخته. چه قدر قرائت امام جماعتشو که با لهجۀ فصیح کربلایی نماز میخوند دوست میداشتم. جر و بحثهای سیاسیمون با رفقا تو اون مسجد هم عالمی داشت… یادش به خیر!
– مسجد جامع قاین حسی از غربت داشت برام؛ غریبیمو باهاش تقسیم میکردم انگار. چه قدر معماریش مجذوبم کرده بود!
– مهدیۀ همدان رو دوست میداشتم؛ و کلاسهای اخلاق دکتر حائری رو دوستتر. هفتهای یه روز، طبقۀ بالاش گعده داشتیم با دکتر حائری و اخلاق شبّر رو بحث میکردیمو دل و جانمونو صفا میدادیم. خوش ایامی بود…
– مسجد گوهرشاد مشهد برام قطعهای از بهشته. از گوشه گوشهش خاطره دارم. هنوزم که هنوزه، از هر کجای مشهد که بخوام وارد حرم بشم، مسیرمو طوری عوض میکنم که از صحن گوهرشادش وارد شم. بارها شده ساعتها تو اون مسجد نشستمو فکر کردم؛ به همه چی.
– مسجد دانشگاه تهران رو برای صفا و صمیمیت دانشجوهایی که توش وول میخورن دوست دارم؛ به خصوص شهرستانیها و خوابگاهیهاش که به اندازۀ کافی تابلو هستن. کاش متولیانش قدردان ِ این همه انرژی و روحیۀ جووناش باشن و بیش از پیش مایه بذارن تو برنامههاشون.
طبق روال مرسوم بازیهای وبلاگی، دعوت میکنم از دودینگهاوس، طعم عسل، نیمچهبلاگ حامد، نفسانیات یک من، مدیر پارسیبلاگ، مادرستان، گلدختر و دفترچه یادداشت تا دربارۀ مسجدهای دوستداشتنیشون خردک مطلبی بنویسن. چنانچه کسی از دوستان هم بود که تمایل داشت در این باره بنویسه، مطلعم کنه تا لینکشو اضافه کنم.
اجابت فرمودند:
مدیر پارسیبلاگ: مساجد دوست داشتنی
مادرستان: جایی که…
دودینگهاوس: مسجدهای دوست داشتنی ام
گلدختر: مساجد خاطره انگیزم





































4 می ، 2009 در ساعت 10:08
از سوژهاش که خوشم اومده.ایشالله دعوتتون را اجابت می کنم.
4 می ، 2009 در ساعت 10:27
اونوقت شما کجا بزرگ شدین؟؟؟؟
هر دوره زندگیتون که یه شهر بودین.
موفق باشین.
4 می ، 2009 در ساعت 11:05
تور ایرانگردی!همراه با سیر تاریخی!

احیانن با مارکوپولو نسبتی ندارین؟
.
.
.
منت نهادیدشلوغ بازی ما را اجابت کردید
4 می ، 2009 در ساعت 13:16
متشکر از دعوتتون. انشاالله حتما شرکت میکنم.
4 می ، 2009 در ساعت 17:28
:: به مادرانه ::
…چشم به راهیم.
خیلی خوب
:: به پریزاد ::
بعضی زندگیها هم اینجوریاس دیگه! اسمایلی فکو فامیلای مارکوپولو
:: به عطش شکن ::
…
…حیف لینک مناسبی برای مهدیۀ همدان گیرم نیومد.
در ضمن، تا باشه از این شلوغبازیا باشه
در ضمنتـر، ای بابااااااااا
:: به محمد رضا / طعم عسل ::
…
اسباب مسرته خوندن نوشتۀ یه عکاس
5 می ، 2009 در ساعت 11:43
فعلا سلام
یادش بخیر. یاد خاطرات اون موقع افتادم
من و تو و رضا با هم دانشگاه قبول شدیم
عجب مصیبتی بودا ………………
توی اون گیر و دار اون دوره آموزشی(که یه بار زیر دوش آب سرد هم رفتی) باید میرفتی به همون جایی که اسم مسجدشو آوردی(به علت مسائل امنیتی از ذکر نام اونجا معذوریم)
اون یکی مسجد هم که اسمشو بردی واقعا مسجد 72 ملت بود
از حزب الهی و بازاری و پاسدار و اطلاعاتی و انجمن حجتیه و …. همه جمع بودن( و هنوز هستن)
ولی فضا مقداری عوض شده
دوره نوجوونی ما شاید از بهترین دوره ها بود.
الان دیگه نوجوونا اونطوری نیستن…..
راستی اون چفیه مشکی رو که اون دوره بهم داده بودی هنوز دارم……..
نمیدونم خبر داری یا نه؟ رضا ازدواج کرد
اگر مثل گذشته اینقد اهل کلاس گذاشتن نبودی بهت میگفتم :”خاک بر سرت.کی میخوای آدم بشی.” ولی چه کنم که دیگه مثل اون موقع دوست ندارم
هنوز هم با خودت درگیری یا نه؟

راستی موسوی هم که تکلیفشو با مجاهدین مشخص کرد.پس احمدی نژادی شدی؟
ضمنا به ابوی و اخوی هم سلام گرم منو برسون
اگر گذرتون اینطرفا افتاد پیش ما بیاین. وگرنه شیرمو حلالت نمیکنم
5 می ، 2009 در ساعت 17:49
:: به . ::


سلام
کامنت عمومی میذاری! اونم تو ساعت اداری!! کوکمش میزنیـا!
آخه کامنت هم که میذاری، یه جوری میذاری که نمیشه جواب نداد! چه کنم!؟
طبع ِ فضای اجتماعی، عوض شدنه خب؛ ولی قبول ندارم نوجوونی و جوونی نسل ما بهتر از نوجوونا و جوونای الان بوده؛ اصولن با کلی گویی مشکل دارم مهندس!
…رها کنم!
رضا وقتی شب خواب میبینه، صبحش برام تعریف میکنه؛ تشکیل دولتش که دیگه جای خود دارد!
…ای باباااااااااا…
در مورد انتخابات هم، پیگیرم؛ تو ایام انتخابات، کف ِ روی آب، زیادتر از معموله؛ از منو تو انتظار میره عمیقتر از فارسنیوز و یارینیوز (و…) مسائل رو تحلیل کنیم. این طورا هم که میگی نبوده… قدری حوصله کن… فعلن عجلهای ندارم… هنوز وقت برای تصمیمگیری هست… امثال منو شما که رأی و نظرمون روی اطرافیانمون تأثیر مستقیم داره باید تأمل به خرج بدیم… قضیۀ ابوحنیفه که تو کامنتدونی پست قبل هم اشاره کردمو که یادت هست؟ …بگذریم!
خدایا این رفیق ما کی شوهر میکنه از دسش خلاص بشیم؟! الغیاث!
بکَ یا الله ُ…
7 می ، 2009 در ساعت 11:51
سلام.

تو وبلاگم کامنت گذاشتید که دعوت شدم به این بازی اما می بینم نشدم.
یعنی الان باید بهم بر بخوره؟ یا اصلا نظر ندم؟ یا بی خیال دعوت بشم و بنویسم؟ یا خواهش کنم دعوتم کنید؟
خب منم دلم کشید در مورد مسجدهای زندگیم بنویسم! این چه وضعشه!
7 می ، 2009 در ساعت 18:24
:: به گل دختر ::

…
امان از دست این حواس ِ پرت
خیلی خیلی عذر میخوام. راسش خودم هم پاک حیران موندم چه طور شده که عنوان بلاگتونو از قلم انداختم. راسش ما از اولش اینجور نبودیم… مو لای درز حافظهمون نمیرفت… اما این روزها… از عوارض ِ عاشقیست لابد! آمار حواس پرتیام مدتییه سر به فلک کشیده… گمونم خیلی تابلو شدم از بس این مدت شنیدم که بهم میگن: حواست کجاس عاشق؟!
…گذشت بفرمایید شما. قرار نبوده اسم کسی جا بیفته… ولی خب…
منتظر پستتون در این رابطه هستیم.

9 می ، 2009 در ساعت 14:07
مسجد مورد علاقه!!
حتما خواهم نوشت…
.
.
.
.
.
.
.
ولی بسوزه پدر عاشقی که آدم رو بدجور مسجدی میکنه…
9 می ، 2009 در ساعت 14:19
نوشتم. گرچه خیلی دیر. ممنون از دعوت.
9 می ، 2009 در ساعت 15:48
ببخشيد من خيلي سرم شلوغ بوده… ايده هايي براي نوشتن در اين زمينه داشتم…شايد هم نوشتم…
11 می ، 2009 در ساعت 15:42
بابا ایرانگرد… ببینم شما همکلاسی بابابزرگ من نبودید!!
…
11 می ، 2009 در ساعت 21:27
:: به طلبه ای که خیلی وقته ننوشته… (م.ا.ب) ::

بنویسید… لینک خواهم داد…
در ضمن، عشق گاهی دود داره… اما سوز هم داره… بگذریم…
:: به دودینگهاوس ::

چه نیکو… بسی ممنون…
:: به نفسانيات يك من ::
شما هر وقت نوشتید، مغتنمه… چشم به راهیم…
:: به سایه ::

…نه دخترم! …ما هنوز یه جوون ِ بیس سالهایم بابا!