گرچه افکار او منـوّر نیست

فکر اولاد و فکر همسر نیست

 

از من و از تو حرف می‌شنود

گوش او مثل دیگران کر نیست

 

می‌چرد در مراتع امروز

به عبث فکر روز دیگر نیست

 

عاشق سبزه و بهار و گل است

عشقش از جنس عشق دلبر نیست

 

نرخ لطفش همیشه یکسان است

مثل این ارزها شناور نیست

 

چشمش از برق مهر، سرشار است

دلش از هیچ‌کس مکدّر نیست

 

قامتی نیمه معتدل دارد

ولی اندازۀ صنوبر نیست

 

پر اگر داشت می‌پرید، افسوس

که در او یک رگ از کبوتر نیست

 

او دخالت نمی‌کند هرگز

در دعاوی، چرا که داور نیست

 

و در آیینۀ عطوفت وی

ظلم بر دیگران مصوّر نیست

 

بالشش نیست غیر مشتی کاه

تشک خواب نازش از پر نیست

 

آب و جو می‌خورد ولی هرگز

جو و آبش درون ساغر نیست

 

تو بگو: آدمم، نه! انسانم

این‌قدر هم که زودباور نیست

 

نام خر بار اوست باور کن!

این خصائل که گفتم از خر نیست

 

دل مسوزان به حال خر یا گاو

حال و روز من و تو بهتر نیست

 

                                         ناصر فیض