آقایان! حضرات! آرمانها و توقعات من کجـا و شما چاهارتـا کجـا!؟
آقایان! حضرات! آرمانها و توقعات من کجـا و شما چاهارتـا کجـا!؟
تجربهی سینما رفتن با دخترکم برای من تجربهی تازه و نویییه. پیشتر وسطهای هفته و توی خلوتی رفته بودیم سینما. اینبار که وارد لابیِ سینما شدیمو جمعیت رو دیدم، با خودم فکر کردم ضدحال میشه و با اینهمه خانواده و بچه، لابد نمیشه درست فیلم دید؛ اما تجربهی معرکهای بود.
در شرایطِ پمپاژِ یأس و نفرت، جنگِ بیامانِ خصم، و عملکردِ انتقادبرانگیزِ مدیرانِ کشور، من حالا با دخترکم در یه سالن سینما به فیلمدیدن نشستیمو هر چند دقیقه صدای خندهی معصومانهی قریب به صد کودک فضا رو پر میکنه.
در تاریکروشنِ سینما هر از گاهی به چهرهی دخترکم سیر نگاه میکنم که محوِ فیلمه و از سِحرِ سینما مسحور.
تجربهی فیلمدیدن با بچهها تجربهی ناب و روحبخشییه. اصن همنشینی و همبازی شدن با کودکان، نشاطآور و حیاتبخشه.
اخیراً با دوستی که هر دو سخت درگیرِ کاریم و با مدیریتهای بیعمل و بدعمل، چالشی مستمر و فرسودهکننده داریم، صحبت میکردم؛ که ای رفیق! بیشتر با بچهت وقت بگذرون و بذار فطرتِ زلالشون این سرخوردهگیهای ناشی از سر و کله زدن با بیشعوریِ مسؤولین رو بشوره ببره…





















26 می ، 2009 در ساعت 19:52
کجا؟!!
26 می ، 2009 در ساعت 23:00
میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است…
البته که با آرمان های ما هم فاصله دارند اما چه میشود کرد خب؟؟؟
یادمه زمانی دلم میخواست که رئیس جمهور فقط یک نفر نباشد، ترکیبی باشد، مثلن از دو نفر. یکی به امور فرهنگی-اجتماعی بپردازد، یکی به امور صنعتی-اقتصادی.
اگر آن دو نفر هماهنگ بودند (که کار جمعی در ایران کلن مشکل داره) آن وقت چقدر خوب میشد. شاید خیلی به خواسته هایمان نزدیک تر میشدیم. البته شاید!
….
27 می ، 2009 در ساعت 02:38
من میگم شاید این نفر که با آرمان هاتون بخونه حالا حالا ها پیدا نشه…قحط الرجاله انگار!

پس از حالا برید کار کنید دور بعد خودتون کاندید شید، شاید گزینه ما هم شدید.
27 می ، 2009 در ساعت 07:43
اي ول!
همينه!
ولي كي ميفهمه؟!
27 می ، 2009 در ساعت 07:51
احسنت…………..
پدرم وقتی مثلا سس فلان مارک را می گفتیم بخرد وچیز دیگری می خرید می گفت:خیر الموجودین است.یعنی بهترین گزینه موجود در مغازه.
حالا حکایت ماست.مجبوریم از بین این 4 نفر یکی را انتخاب کنیم.
27 می ، 2009 در ساعت 10:51
احسنت!
28 می ، 2009 در ساعت 10:46
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
28 می ، 2009 در ساعت 17:38
:: به خیس باران ::
…ﺑﺒﻴﻦ ﺗﻔﺎوت رﻩ از ﮐﺠﺎﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ!؟
:: به یه رهگذر ::
…با «شاید» موافقم؛ شاید هم آش، شـورتر میشد. شاید!
:: به ندا ::
قحطالرجاله، قحطالنساء هم به شرح ایضاً!!
…ضمنن، کی از فردا خبر داره!؟ شما هم برو رو خودت کار کن!
:: به قرارگاه ::
همین که خودمون هم بفهمیم خودش کلییه!
:: به پریزاد ::
حق با پدرتان است.
:: به جواد ::

ای بابا! کجایید شما!؟ بهجای این احسنت احسنتها برگردید بلاگتان را آپ کنید لطفن!
:: به فرزاد روحی ::
همین کار را داریم میکنیم؛ تقریبن!
2 ژوئن ، 2009 در ساعت 00:35
این شرح ایضاًش میشه: خانومها صحنه رو ترک کردن که قحط الرجال شده!


نمیشه این آقایون رو به حال خود رها کرد که!
دو روز رفتیم سفر، ببین چه جور نبودمون حس شد و قحط الرجال شد!
ضمنا اینجانب و هم جنسان، همان پشت صحنه و همیشه در صحنه بودن و همه کاره بودن رو فعلا ترجیح میدیم و این سنگر رو حفظ میکنیم. اگه کسی ازین سنگر خارج شد از ما نیست!