و از سخنان امیرالمؤمنین است؛ آن هنگام که فاطمه را به خاک میسپرد، این چنین با پیامبر خدا نجوا میکرد:
«درود من و درود دخترت را که خیلی زود به تو پیوست و در کنارت آرمید، بپذیر! ای پیامبـر خدا! از دست رفتن ِ دختر گرامىات عنان ِ شکیبایى از کفم گسلانده، و توان خویشتندارىام نمانده؛ ولى مرا که اندوه عظیم فراق تو را دیدهام و رنج مصیبت تو را چشیدهام، جاى شکیبایىست. من خود تو را به دست خود در قبر خواباندم و سر بر سینۀ من داشتى، که جان به جان آفرین تسلیم نمودى. «انا لله و انا الیه راجعون».
اینک آن امانتی که به من سپرده بودی بازگشت و آن یادگاری که از تو داشتم، از من گرفته شد. از این پس اندوهم همیشگى و شبم گاه ِ بیتابى و بیدارى است تا آنکه خداوند، سرایی را که تو در آن به سر مىبرى برایم برگزیند، بلکه این غم که در دل دارم فرو نشیند. به زودی دخترت تو را خبر دهد که چهسان امتت فراهم گردیدند، و بر او ستم ورزیدند. از او بپرس چنانکه شاید و خبر گیـر از آنچه باید، که دیرى نگذشته و یاد تو فراموش نگشته (که ما را چنین مهجور کردند).
درود بر شما، درود ِ آن که بدرود گوید نه که رنجیده است و راه دورى جوید. اگر باز گردم نه از روی رنج و سختیست و اگر درنگ مىکنم نه به سبب آن است که به وعدهاى که خدا به صابران داده، بدگمان شدهام؛ بلکه امیدوارم بدانچه خدا شکیبایان را وعده داده و پاداشى که براى آنان نهاده.»





































28 می ، 2009 در ساعت 22:08
…
دلم میخواد فریاد بزنم همهی این دلتنگی و بغض رو…اما نه زبان، نه دست یاری نمیکند… واین حدِ غربت و دلتنگی و بغض رو مسلماً هرکسی درک نمیکنه، اما خوندن این سخنان تار و پود دل آدم رو پاره تر و پاره تر میکنه…
…
خدا توفیقتان دهد.
28 می ، 2009 در ساعت 22:21
میخواند:
خداحافظ ای به خانه نشسته
دلت همچو پهلوی زهرا شکسته
حلالم کن ای یار بی یاور!
پس از من، تو و غربت حاکی من،
تو و زینب و چادر خاکی من،
مکن زانو در بغل حیدر!
و همهی غربت علی روایت میشود…
پ.ن: این بخش انتخابی و عنوانتون من رو یاد این قسمت از یه نوا انداخت.
هرچند به ذائقهی شنیداریتون هیچ آگاهی ندارم و اصولاً از تبلیغ و اینا پرهیز دارم اما این اجازه رو به خودم میدم که شنیدن نواهایی که آپلود کردم تو پست آخرم (آدرس تو لینکِ) رو بهتون توصیه کنم. اگه دوست نداشتید هم جسارت ما رو ببخشید.
یا حق!
30 می ، 2009 در ساعت 10:55
مــــــــاییــــــــــم و آب دیـــــــــــــــــــــــده،در کنـــــــــــــــــــــــــج غم خــــــــزیده…
30 می ، 2009 در ساعت 17:51
ما اصبرك يا اميرالمؤمنين؟
1 ژوئن ، 2009 در ساعت 00:17
:: به نجوا ::
…ممنون بابت پیشنهادتون
:: به عطش شکن ::
…
:: به یه رهگذر ::
…یک چیزی شنیدهایم از غربت؛ اما شنیدن کی بود مانند دیدن!؟
2 ژوئن ، 2009 در ساعت 01:00
ســــوزم و ســــــازم و نــــآید ز درون فــــــریادم
کاش من زودتر از فـاطمه جان می دادم
از زمــــــــانی کـــه شریک غمــم از دستم رفـت
هــــــــــر دم آید غمی از نو به مبارکـبادم
کــــــــــاش روزی کـــــــــه زدی نــاله کنار دیـوار
چون در سوخته می سوخت همه بنیادم
کــَس نداند که در آن دم به تو و من چه گـذشت
تو نفــــس می زدی و من ز نفس افتادم