” در شهر باستانی «اندیشه» دو دانشمند زندگی می کردند. این دو سخت از هم بدشان می آمد و همیشه عقاید و نظرات یکدیگر را مسخره می کردند. اولی کافر بود و دومی مؤمن.
یک روز این دو دانشمند بر حسب اتفاق در میدان بزرگ به هم برخوردند و در حضور طرفدارانشان با هم به بحث و مجادله در اینکه خدا هست یا نیست،پرداختند و بعد از چند ساعت جدال و مباحثه از هم جدا شده و به راه خود رفتند.
شبِ همان روز،مرد کافر به معبد رفت و در برابر محراب زانو زد و به درگاه خدا از گناهان گذشتۀ خود استغفار کرد و مؤمن شد.
و از آن طرف در همان ساعت مرد مؤمن کتابهای مقدسش را برداشت و در وسط میدان بزرگ شهر آتش زد و زندیقی کافر شد. “
حمام روح (گزیده آثار جبران خلیل جبران)/ترجمۀ سید حسن حسینی/ص۷۴
پی نوشت: برای من خیلی بیش تر از یک حکایت صرف است.
ته نوشت۱: روز میلاد قمر بنی هاشمه،از هفت تیر داری می آی بالا،به یه نو جوون نوزده ساله برمی خوری که با لبخند،شیرینی تعارف ت می کنه،صدا ش می کنن عباس،وقتی صلیب رو تو گردن ش می بینی و می فهمی ارمنی یه چه حالی می شی؟؟
ته نوشت ۲: چرا نرد؟
” نرد، فلسفه زندگی است! عرصه ای که در آن دوازده مهره سفید (۱۲ ساعت روز) و دوازده مهره سیاه (۱۲ ساعت شب) در اختیار انسان است و تقدیر از شش جهت (شمال – جنوب – شرق – غرب – بالا – پایین) بر او نازل می گردد. این است که تاس را شش وجه ساخته اند و اما دو تاس که یکی «ظاهر» است و دیگری «باطن». ای خوشا بحال آنکه تاس ظاهر و باطنش عین هم باشد تا جفت بازی کند. و خوشتر آنکه ظاهر و باطنش در تمام ابعاد کامل باشد که جفت شش بازی کند تا در کنج، خانه ببندد. آنچه به واسطه آن دو تاس نازل می گردد جبر است و بازی با مهره ها اختیار پس لاجبر و لاتفویض بل امر بین الامرین شرح تخته نرد است!
سرانجام برنده آن کسی است که عرصه دل را زودتر از دغدغه روز و شام خالی کند. “
اینا رو وبلاگ نرد تو قسمت معرفی ش نوشته. عبارت هایی عمیق،که بعید می دونم حالا حالاها از ذهن م رخت بربنده.
ته نوشت ۳: معلومه که ذوق زده می شم وقتی وبلاگ مو جزو لیست منابع سایت بازنگار می بینم (البته قسمت ادبیات ش). گرچه یه مدتی یه که به ش نرسیدم -قدری گرفتارم- اما می رسم خدمت ش ان شالله.
ته نوشت ۴: این فایل صوتی (MB1.71) چار ستون بدن مو می لرزونه. این بروبچ رادیو جوان گاهی یه چشمه هایی رو می کنن،تحسین بر انگیز.
ته نوشت ۵: دو تا خبر از هاشمی رفسنجانی نُقل محافل شده،این روزا؛ این و این یکی.
ته نوشت ۶: عجب خط زیبایی است این خط معلّا…





































19 آگوست ، 2007 در ساعت 03:27
اي پسر حب از تو تا رفرف امتناع قرب وسدره ارتفاع عشق قدمي فاصله قدم اول بردار وقدم ديگر برعالم قدم گذار …. همزبان خوبم سلام بيا دور از نفرت گامي در راه وحدت قلوب برداريم منتظر نظر شما مي مانم .
19 آگوست ، 2007 در ساعت 13:42
سلام.
ممنون از اینکه سرزدید
19 آگوست ، 2007 در ساعت 16:14
سلام

ممنون از ابراز لطفتون و وقتی که برای بلاگ بنده گذاشتین
انشا الله مستدام باشین
از اشناییتون خوشوقتم
یا زهرا
19 آگوست ، 2007 در ساعت 16:14
یادش یبخیر یه پیچکی بوووووووووووووووووووووووووووود که گاهی یاد ما میکرد….
اما حالا دیگه حتی بگم آپم هم نمیاد دیدنم…..
بهر حال:
تبریک ولادت حضرت اباالفضل و روز جانباز: بروزم با همین مناسبت.
19 آگوست ، 2007 در ساعت 16:17
قسمت تخته نرد خیلی جالب بود
یکی هم میگه زندگی هنر خوب بازی کردن با کارت های بده
البته یه کمبودی که این نظریه داره اینه که بحثه لا یکلف الله نفساَ الا وسعها رو پوشش نمی ده
یعنی نتیجه ی بازی که برد و باخت باشه .. نتیجه ی دنیویه شاید !
19 آگوست ، 2007 در ساعت 23:19
چه حکایتی بود اینقد حالی به حالی شدم که حس نظر دادن برای بقیه پ.ن نداشتم…برم توی بحر تفکر
20 آگوست ، 2007 در ساعت 09:46
سلام
برای چلو کتاب:
همیشه بین خوم و ویرژینیا ولف شباهت های زیادی می دیدم !!مخصوصاً وقتی فیلم ساعت ها رو دیدم . امیدوارم عاقبت ام مثه اون نشه!
20 آگوست ، 2007 در ساعت 10:38
زیاده لطف نمودید در حق ما.
20 آگوست ، 2007 در ساعت 18:55
سلام
از اینکه به وبلاگ من سر زدید ممنونم
خیلی وبلاگتون جالبه
بازم بهم سر بزن در ضمن چرا بغضت گرفت؟ خدانکنه اشکاتو ببینم گلم
20 آگوست ، 2007 در ساعت 21:52
الهم صل علي محمد و ال محمد
سلام
حکایت جالب و قابل تاملی بود. استفاده کردم.
ماه ميلاد سه پرچم دار عشق
دلبر و دلداده و دلدار عشق
ماه ميلاد سه ماه عالمين
سيد سجاد ع و عباس و حسين ع .
اعياد شعبانيه را به شما تبريك ميگم.
التماس دعا.
21 آگوست ، 2007 در ساعت 10:16
ولی من همیشه حرفی برای گفتن دارم…
دو طرف بلاگتان زیادی شلوغ کرده این پیچک سر به هوا را …
فلسفه نرد را نمی دانستم خیلی برایم جذاب بود. ممنونم …
نیایش را دارم گوش می دهم…
خط اصلی مبتکر معلی رو دیدید؟
عباس ارمنی… موهام سیخ میشه… شرم میکنم …
خیلی نامردی؟!! هاه!
دلم ماه رمضون خواست …
من به هاشمی اعتماد ندارم!
لینکی که مربوط به سید حسن نصرالله بود باز نشد…
21 آگوست ، 2007 در ساعت 23:17
جالب بود
من هر روز با گزیده اخبار و عکس ها آپم
ممنون میشم سر بزنی
22 آگوست ، 2007 در ساعت 02:52
در مرکز اسلامی این جا هم روز نهم محرم ارمنی های ایرانی در مراسم شرکت می کنند.
این فایل صوتی هم جالب بود.
22 آگوست ، 2007 در ساعت 09:31
سلام.مطلب آخرتون خیلی تکان دهنده بود!!!!!!!!!
وبتون خیلی قشنگه.من شما رو لینک می کنم.
راستی آپ کردم منتظرتون هستم…….
22 آگوست ، 2007 در ساعت 13:46
سلام…از اینکه بهم سر زدی ممنون
یا حق
22 آگوست ، 2007 در ساعت 19:59
سلام
…
بابت نقل حکایت ممنون… ادم می ترسه وقتی چنین حکایتهایی رو می بینه.
اون فایل صوتی هم خیلی عالی بود… خدا خیرتون بده.
اون حکایتهای هاشمی رفسنجانی خیلی عجیب بود.
اعیاد این ماه هم جمیعا مبارک
23 آگوست ، 2007 در ساعت 01:07
سلام
خیلی ممنون از حضورتون و ببخشید بابت تاخیری که داشتم
حکایت جالبیه…احساس کردم واقعا گاهی اوقات زندگی مثل راه رفتن روی یک تار مو هستش
بقیه رو خوندم اما فرصت نکردم لینکهای مربوطه رو ببینم
اعیاد مبارک بادتان … شیرین لحظه هایش به کامتان
23 آگوست ، 2007 در ساعت 06:56
سلام.
زیبا بود
خصوصا خط معلاش
حق مدد.
23 آگوست ، 2007 در ساعت 18:30
سلام پیچک جان

چه طوری ؟ چه طوری ؟
خوبی ؟ خوشی ؟ سلامتی ؟
بازم پیشم بیا عزیززززززززززززززززززز
23 آگوست ، 2007 در ساعت 22:19
سلام پیچک جان! خوبی؟!
بدو بیا که شادیهامو باهات قسمت کنم!
بالاخره دانشگاه قبول شدم!!!
خوش و سلامت باشی.
یا علی
25 آگوست ، 2007 در ساعت 08:43
ممنون که به من سر می زنی
وب لاگت اینقدر بزرگه که در حد خودم نمی بینم برات نظر بنویسم یا واقعا بگم هضم مطالبش برام سنگینه . ولی می خونمش امیدوارم موفق باشی
بازم برام کامنت بذار خوشحال میشم
25 آگوست ، 2007 در ساعت 11:04
سلام
پستت تامل بر انگيز بود. اما ته نوشت 2 چيز ديگري است . يك نگاه جالب و غير معمول كه به قول خودت تا مدت ها از ياد آدم نمي رود .
راستي لينك هاي مربوط به هاشمي باز نشد.
سلامت باشي
26 آگوست ، 2007 در ساعت 11:24
سلام
چقدر زیان است که یک عالم مومن یک عمر بخواند و بداند آخر به کار دیگری بیاید !
بسیار زیبا می نویسید
موفق باشید
26 آگوست ، 2007 در ساعت 16:37
سلام
هقته ی پیش می خواستم همین حکایت رو توی وبلاگم بذارم ولی در نهایت حکایت روباه رو انتخاب کردم .انگار این حکایت قسمت وبلاگ شما بوده
موفق باشید
27 آگوست ، 2007 در ساعت 07:47
سلام …
اين لرزه اي كه با خوندن اين چند سطر گرفتي ، من 6 سال پيش تجربه كردم …
آره اين حرفها مال چند سال قبله ! اون موقع كه بچه بودم … فكر ميكردم بعد (…..)ديگه طلوع آفتاب رو نميبينم … ديگه غذا از گلوم پايين نميره … ديگه …
اما الان خنده م ميگيره واسه ديگه هايي كه يه موقع شيرينيه خاصي داشت برام …
اينكه چرا تير تا شهريور آپ نشده ، واسه اينه كه اين وب همه حرف دلمه … حرفهايي كه جاهاي ديگه نتونستم و نميتونم بگم …
ممنون از اينكه اومدي …
27 آگوست ، 2007 در ساعت 14:01
چقدر جالب بود این حکایت و چقدر واقعی!
…و اون ته نوشت اول…که چقدر…
27 آگوست ، 2007 در ساعت 16:15
جالب بود
اصولا وب لاگ نویسی را خیلی دوست دارم آن هم شدید
27 آگوست ، 2007 در ساعت 16:27
سلام و وقت بخیر همراه گرامی
به مناسبت شکوفا شدن گل نرگس باغ هستی در وبلاگ صبح بهاری طرح ختم صلواتی را تدارک دیده ام که از شما میخواهم ما را در این طرحی همراهی نمایید . با شرکت در این طرح و فرستادن گلهای صلوات به سر راه حضرتش امید است که ظهورش تعجیل یابد. با اطلاع به سایر دوستان و اشنایان نیز همراه ما باشید
http://sobhebahary.blogfa.com/
میزبان هر روز شما باحافظ :سهیل
28 آگوست ، 2007 در ساعت 01:15
من یک ساعت نوشتم ولی غیب شد

سلام و ممنون از نظر جالبتون
حالا یعنی دوباره باید همه حرفام رو بنویسم….
خوب خلاصه اینکه حکایت رو شنیده بودم اما نمیدونستم از جبرانه.ته نوشتها خیلی جالب بودند.خیلی تخته نرد رو دوست دارم ولی حالا بیشتر خوشم اومد
28 آگوست ، 2007 در ساعت 05:12
قفاقف
28 آگوست ، 2007 در ساعت 05:20
ممنون از لطفتون
از انرژی مثبتی که توی وبلاگتون هست و از لینک های خوبی که توی این وبلاگ و چلوکتاب می گذارید استفاده می کنم
16 سپتامبر ، 2007 در ساعت 22:25
مثل همیشه ناب و پر تلاطم
