حیـران ِ بـازی ِ بزرگـان
تجربهی سینما رفتن با دخترکم برای من تجربهی تازه و نویییه. پیشتر وسطهای هفته و توی خلوتی رفته بودیم سینما. اینبار که وارد لابیِ سینما شدیمو جمعیت رو دیدم، با خودم فکر کردم ضدحال میشه و با اینهمه خانواده و بچه، لابد نمیشه درست فیلم دید؛ اما تجربهی معرکهای بود.
در شرایطِ پمپاژِ یأس و نفرت، جنگِ بیامانِ خصم، و عملکردِ انتقادبرانگیزِ مدیرانِ کشور، من حالا با دخترکم در یه سالن سینما به فیلمدیدن نشستیمو هر چند دقیقه صدای خندهی معصومانهی قریب به صد کودک فضا رو پر میکنه.
در تاریکروشنِ سینما هر از گاهی به چهرهی دخترکم سیر نگاه میکنم که محوِ فیلمه و از سِحرِ سینما مسحور.
تجربهی فیلمدیدن با بچهها تجربهی ناب و روحبخشییه. اصن همنشینی و همبازی شدن با کودکان، نشاطآور و حیاتبخشه.
اخیراً با دوستی که هر دو سخت درگیرِ کاریم و با مدیریتهای بیعمل و بدعمل، چالشی مستمر و فرسودهکننده داریم، صحبت میکردم؛ که ای رفیق! بیشتر با بچهت وقت بگذرون و بذار فطرتِ زلالشون این سرخوردهگیهای ناشی از سر و کله زدن با بیشعوریِ مسؤولین رو بشوره ببره…






















20 ژوئن ، 2009 در ساعت 00:45
یادش به خیر. یاد یه وبلاگ افتادم که اسمش همین بود. ببینم پیداش میکنم یا نه.
http://www.baziebozorgan.parsiblog.com/
:( نزدیک یه ساله چیزی ننوشته. چه بد.
تماشاگر بودن هم لذت خودش رو داره البته!
20 ژوئن ، 2009 در ساعت 16:39
ترجیح میدم پای این پست این شعر رو بیارم:
از پس پرده نگاه کن، مثل شطرنجِ زمونه
هرکسی مثل یه مهره، توی این بازی میمونه
یکی مثل ما پیاده، یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه به دوشه، یکی صد تا قلعه داره
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن
روبروی هم یه عمره، ما رو دارن بازی میدن
اونا که اول بازی، توی خونه ی تو و من
پیش پای اسب دشمن، مهره ها رو سر بریدن
ببین امروزم تو بازی، همشون شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت، پشت ما سنگر میگیرن
تاج و تخت شاه دیروز، در قلعشون نمیشه
“به خیالشون که این تاج، سرشون تا همیشه”
“یادشون رفته که اون شاه، که به صد مهره نمی باخت
تاج رو از سرش تو میدون، لشکر پیاده انداخت!”
امیدوارم که حتی اگه قبل از این شنیده یا خوانده شده، بار دیگر، با دقت خوانده شه.
24 ژوئن ، 2009 در ساعت 21:02
:: به دودینگهاوس ::
وبلاگ دیگهای رو با این عنوان میشناختم.
فیلمی هم از کامبوزیا پرتوی با این عنوان در سال 1369 ساخته شده که تلویزیون هم نمایشش داده؛ قابل توجهه:
http://www.sourehcinema.com/Title/Title.aspx?id=138109211605
دیگه، این که تماشاگر بودن بسته به موقعیتش، گاهی لذت داره، گاهی رنج.
:: به یه رهگذر ::
اولین بار بود میخوندم؛ با دقت هم خونده شد.
تأملبرانگیز بود. ممنون.
28 ژوئن ، 2009 در ساعت 18:44
اينكه مي گويند بزرگي ( حالا شما بفرماييد زيبايي) در نگاه تو باشد همين است ها !

همين كه شما به اين سربازهاي بدبخت و بيچاره به چشم “بزرگان” نگاه مي كنيد يك دنيا ارزش دارد به خدا.
نه مثل ما كه اكابر (توضيح واضحات : جمع اكبر) را مثل يك سرباز و يك مهره نگاه مي كنيم . مي بينيد فاصله نگاه را برادر؟!
…
آدم وقتي اين قالب زيبا را نگاه مي كند و بعد فاصله آن را با قالب ِ قالب تهي كرده خودش نگاه مي كنه از حسادت ( شما فكر كنيد غبطه ) مي خواهد دق كند !!
ايام به كام
29 ژوئن ، 2009 در ساعت 19:57
:: به تقي دژاكام ::


…شما لطف دارین آقای دژاکام
خوبی از خودتونه که همه رو این طور نیکو میبینید…
خداوند نگهدارتون الهی!