یادش، نگاهی به زندگی حجت‌الاسلام دکتر اسکندری / گردآوری مهدی قزلی / کتاب دانشجویی / چاپ چهارم / ١٣٨٧ / ٧٢صفحه / ٧۵٠تومان






جز خوبی و نیکی ازش ندیدمو  نشنیدم.

این نوشته‌ها خاطراتی از خانواده و نزدیکان‌شه. خدا رحمت‌ش کنه الاهی. شادیِ روح‌ش صلواتی هدیه کنیم.





***


یک روز آمدند تحقیق، پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود با رتبه‌ی زیر صد. تمام فامیل یک طرف، خود حسین یک طرف. همه می‌گفتند آینده‌ی خوبی دارد این رشته، او می‌گفت: «آینده توی حوزه است.» …رفت حوزه.


***


سرباز دژبانی جلوی حاج‌آقا را گرفت و کارت خواست. ما جلو رفتیم که بگوییم ایشان رئیس اداره‌ی فرهنگی است. ولی حاج‌آقا اجازه نداد. بعد کارتش را نشان داد و گفت: «برادر سلام. حالتون خوبه ان‌شاءلله؟ یک کارت کافیه؟» بعد دومی و سومی را نشان داد و رد شدیم.

بار سومی بود که این سرباز جلوی حاج آقا را می‌گرفت؛ با این که او را شناخته بود ولی هر دفعه تکرار می‌کرد، حاج‌آقا هم اجازه‌ی برخورد به ما نمی‌داد. تصمیم گرفتیم حاج‌آقا که رفت سرباز را ادب کنیم. حاج‌آقا که رفت؛ جلو رفتم و گفتم: «سرکار شما مرضی، چیزی دارید که جلوی حاج‌آقا رو می‌گیرید؟!»

سرباز گفت: «از بس با امثال شما برخورد داشتیم خسته شدیم، یک نفر پیدا شده که حال و احوال می‌کند، چرا جلویش را نگیرم.»


***


تولد امام رضا (علیه‌السلام) بود. یکشنبه. مثل روزهای تعطیل دیگر برنامه‌ی صبح، کوه بود. پای کوه که رسیدیم دیدیم که یک عده محافظ ایستاده‌اند. حدس زدیم آقا آمده باشد. پرسیدیم، گفتند قرار است بیاید. پیش خودمان گفتیم این‌ها برای امنیت آقا برعکس می‌گویند و راه افتادیم بالا.

آقا که آمده بود ماجرای ما را گفته بودند. ایشان فرموده بودند بیاوریدشان پایین. با لندکروز آوردنمان پایین، هر سیزده نفرمان را. آقا همه‌مان را بوسید و به هر کداممان هزار تومان عیدی داد. رو به حاج‌آقا کرد و گفت: «من خیلی دوست دارم روحانی‌ها جوان‌ها را کوه بیاورند.»


***


توی مسجدالحرام نشسته بود و از روی مفاتیح دعا می‌خواند، چند مسلمان فیلیپینی هم همان نزدیکی نشسته بودند؛ وقتی حاج‌آقا را دیدند که دعا می‌خواند بینشان حرف‌هایی رد و بدل شد؛ یکی‌شان جلو آمد و گفت: «هذا شرک.» حاج‌آقا فهمید عربی بلد نیستند ولی انگلیسی چرا. به زبان انگلیسی مفاتیح را توضیح داد؛ تمام فیلیپینی‌ها جمع شدند و گوش کردند. کار به جایی رسید که از حاج‌آقا مفاتیح خواستند تا آن را بخوانند. مفاتیح را داد.

توی مسجدالحرام نشسته بود و دعا می‌خواند. دیگر مفاتیح نداشت، از حفظ می‌خواند.


***


برنامه‌ی صبحگاه واقعاً حس و حال می‌خواهد؛ به خاطر همین بیشتر کسانی که مجبور نیستند؛ نمی‌روند صبحگاه، مثل روحانی‌ها. البته همیشه یک روحانی با عمامه‌ی سفید می‌آمد.


***


تقریباً نیمه‌شب بود؛ حاج آقا تازه آمده بود که تلفن زنگ زد؛ با خوشرویی تلفن را برداشت.

– الو… سلام علیکم بفرمایید.

چهره‌اش تغییر کرد؛ لبخند کم‌کم از روی لبش محو شد؛ آرام، فقط گوش می‌داد، آخر هم گفت: «ببین برادر! من از دار دنیا چیزی ندارم؛ اگر هم شما فکر می‌کنید که چیزی هست تقدیم انقلاب و اسلام بکنم، بفرمایید.» بعد گوشی را گذاشت.

سینی چای را جلویش گذاشتم و گفتم حاج‌آقا چی شده، دوباره لبخند زد و گفت: «یه مزاحمی گفت اگه فلان کار رو ادامه بدی، بچه‌ات رو می‌دزدیم یه بلایی سرش می‌آریم.»


***


مرا صدا زد و گفت: «شما از این به بعد رئیس دفتر بنده هستید، هیچ کس پشت در نماند، هر کس آمد بیاید داخل. مگر این که شرایط خاص یا جلسات خصوصی باشد؛ اگر علما مراجعه کردند حتی اگر جلسه بود بیایند داخل.»

گفتم: «حاج‌آقا ببخشید ولی شما این طوری احتیاجی به رئیس دفتر ندارید، رئیس دفتر برای اینه که کسی رو راه نده.» حاج‌آقا فقط لبخند زد.


***


آقا از نمایشگاه ستاد مشترک دیدن می‌کردند. در هر کدام از غرفه‌ها چهار، پنج دقیقه تأمل می‌کردند. غرفه‌ی اداره‌ی فرهنگی هیچ چیز نداشت غیر از دو فلوچارت کالک درباره‌ی ساختار و برنامه‌های فرهنگی، که روی دیوار نصب شده بود. آقا آمدند ولی تا نیم ساعت از غرفه بیرون نرفتند. آخر سر هم گفتند: «کار درست همین است.» از نمایشگاه که بیرون آمدیم آقا گفتند این جوان طلبه، خیلی خوش‌فکر بود و ایده‌های خوبی داشت.

من هم اسمش را توی دفترچه‌ام نوشتم. یک نفر پرسید: آقای حجازی برای چی اسم آقای اسکندری را توی دفترچه نوشتید؟ گفتم: چون آقا خیلی از ایشان خوششان آمد و به احتمال زیاد در آینده‌ی نزدیک از من درباره‌ی ایشان سؤال خواهند کرد برای منصب خاصی. این بود که اسمش را نوشتم.


***


نرمه‌ای روی صورتم حس کردم؛ چشم‌ها را که باز کردم اثری از نور صبح توی حجره ندیدم؛ باز هم حسین بود که با بوسیدن بیدارم کرده بود. فهمیدم وقت نماز شب است.


***


دخترک دو دستی دست پدرش را گرفته بود و به آن آویزان شده بود، سعی می‌کرد ادای گریه کردن را درآورد و می‌گفت: «بابا، بابایی من بادکنک می‌خوام… من بادکنک می‌خوام» مرد اما توجهی نداشت.

حاج‌آقا از توی جیبش یک مشت بادکنک درآورد و از دور به دخترک نشان داد. دخترک که موهایش را خرگوشی بسته بودند، دست پدرش را رها کرد و آمد پیش حاج‌آقا.

حاج‌آقا خم شد و گفت چه رنگی دوست داری؟ دختر انگشت اشاره‌اش را که در دهان کرده بود درآورد و رنگ صورتی را نشان داد. حاج‌آقا خودش بادکنک را باد کرد. دختر گفت روی بادکنک چی نوشته؟ لحنش را کودکانه کرد و گفت: «نوشته ٢٢بهمن مبارک باد.»

تا آخر راهپیمایی بادکنک‌ها تمام شده بود.


***


آنقدر سر کار ماند تا مغرب شد و نمازش را خواند. هنوز داشت تعقیبات می‌خواند. آدم خوبی بود؛ ولی خدا هیچ کس را مسؤول دفتر این طور آدم‌ها نکند. داخل شدم تا اجازه‌ی رفتن بگیرم. دیدم حاج‌آقا گریه می‌کند و از خدا مرگش را می‌خواهد. گفتم: «حاج‌آقا خدا نکنه شما چرا؟» گفت: «می‌دونی چند نفر روحانی توی شهرک زندگی می‌کنن؟! اما می‌بینی چقدر دست تنهام. هیچ کس تلاش نمی‌کنه. خسته شدم. از خدا می‌خوام منو ببره تا یک وقت نبُرم.»

خدا سایه‌ی چنین رئیسی را از سر مسؤول دفترش کم نکند.