ابروی هویج دسته دارد
آلوچه دل شکسته دارد
فریاد خیار اگرچه شور است
نزدیک ته خیار، دور است
وقتی که الاغ توی کاسهست
دریاچه غروب صبح ماسهست
ماهیچه که آخرش چه دارد
در کوچۀ شب کلوچه دارد
شلوار شکستنی ندارم
من بازم و بستنی ندارم
آنجا که جزیره میزند جر
موی سر خر نمیشود فر
وقتی که قطار دنبه بالاست
دروازۀ چشم من مربّاست
در منطق من فتیله پیر است
از فلسفه سهم من خمیر است
برخیز و گره بزن به گردو
خرطوم مرا ببر به جادو
پیراهن کفش خر چروک است
پیژامۀ چرخ اسب، دوک است
حمّام خزینه، لیف برف است
پروانۀ لُنگ ِ مرده حرف است
من خندۀ قطرۀ قطارم
از آتش هسته، غنچه دارم
دیوانۀ گوش بیطنابم
بگذار فقط کمی بخوابم
قفل لب نردبان کلید است
چون ناصر من کمی سعید است
اسبش لب چشمۀ الاغ است
آن کس که غبار ببر داغ است
نخ باش و گدازه را رفو کن
در سوزن گربه نخ فرو کن
شلغم نه که مثل ادکلن نیست
یخچال شب آبگرمکن نیست
گیسوی ملخ صدا ندارد
دندان ستاره پا ندارد
اوضاع ملیله باد میزد
کمحوصله بر زیاد میزد
وقتی که قرار خسته آبیست
زیپ ته مرغ من کبابیست
زانوی ستاره پر ندارد
آرنج کلم خبر ندارد





































15 جولای ، 2009 در ساعت 00:10
عجب طنـازیست این ناصر فیض!
…به حضورتان عرض کنم اگر خبری از ما نیست این روزها و دیر به دیر میرسم آپ کنم همینقدر بگویم که احوالم مثال دوران ِ دانشجوییست بعد از روزهای پرتنش امتحانات؛ جسمی خسته که هرقدر هم که بخسبد باز کم است؛ و روحی شاداب و قبراق آنچنان که در پوست خود نمیگنجد و خلاص شده خلاص شدنی!
امشب وقتی این شعر رو میخوندم نتونستم جلوی خندهمو بگیرمو قهقهای زدم جانانه. اهالی خانه پرسان شدند که چه شده. برای ایشان هم خواندم. آنچنان مسرور شدند و در خنده آمدند(!) که با خود گفتمی حیف باشد اگر قرار است ما سرخوش و شادان بگوییمو بخندیم، دوستان ِ وبلاگخوانمان را در یـاد نیاوریم. این شد که کلیکرنجه نموده دست به تایپ شدیمو حاصل، شد این پست. باشد که مقبول افتدی!!

15 جولای ، 2009 در ساعت 23:52
شکر که حالتون خوبه. ما هم خوبیم به خوبی شما!
والله ما که نفهمیدیم چی شد. اینم یه سبک تازه شعریه لابد!
19 جولای ، 2009 در ساعت 15:38
:: به جواد ::

خیلی متشکرم
…سبک که چه عرض کنم! کنـزالمعانییه دیگه!