ابروی هویج دسته دارد

آلوچه دل شکسته دارد

 

فریاد خیار اگرچه شور است

نزدیک ته خیار، دور است

 

وقتی که الاغ توی کاسه‌ست

دریاچه غروب صبح ماسه‌ست

 

ماهیچه که آخرش چه دارد

در کوچۀ شب کلوچه دارد

 

شلوار شکستنی ندارم

من بازم و بستنی ندارم

 

آن‌جا که جزیره می‌زند جر

موی سر خر نمی‌شود فر

 

وقتی که قطار دنبه بالاست

دروازۀ چشم من مربّاست

 

در منطق من فتیله پیر است

از فلسفه سهم من خمیر است

 

برخیز و گره بزن به گردو

خرطوم مرا ببر به جادو

 

پیراهن کفش خر چروک است

پیژامۀ چرخ اسب، دوک است

 

حمّام خزینه، لیف برف است

پروانۀ لُنگ ِ مرده حرف است

 

من خندۀ قطرۀ قطارم

از آتش هسته، غنچه دارم

 

دیوانۀ گوش بی‌طنابم

بگذار فقط کمی بخوابم

 

قفل لب نردبان کلید است

چون ناصر من کمی سعید است

 

اسبش لب چشمۀ الاغ است

آن کس که غبار ببر داغ است

 

نخ باش و گدازه را رفو کن

در سوزن گربه نخ فرو کن

 

شلغم نه که مثل ادکلن نیست

یخچال شب آبگرمکن نیست

 

گیسوی ملخ صدا ندارد

دندان ستاره پا ندارد

 

اوضاع ملیله باد می‌زد

کم‌حوصله بر زیاد می‌زد

 

وقتی که قرار خسته آبی‌ست

زیپ ته مرغ من کبابی‌ست

 

زانوی ستاره پر ندارد

آرنج کلم خبر ندارد

 

 

                             ناصر فیض