چنان گرفته ترا بازوان پیچکیام
که گویی از تو جدا نه که با تو من یکیام
نه آشناییام امروزی است با تو همین
که میشناسمت از خوابهای کودکیام
عروسوار خیال منی که آمدهای
دوباره باز به مهمانی عروسکیام
همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو
به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکیام
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
به یک اشاره ی تو روح بادبادکیام
چه برکهای تو که تا آب، آبی است در آن
شناور است همه تار و پود جلبکیام
به خون خود شوم آبروی عشق آری
اگر مدد برساند سرشت بابکیام
کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم
اگر امان بدهد سرنوشت بختکیام





































25 جولای ، 2009 در ساعت 00:42
از جناب رها بسی ممنونم که به این غزل رهنمونمون شدن.

25 جولای ، 2009 در ساعت 09:54
خدا رحمت کند حسین منزوی را نمیدانم با صدای خودش شنیده بودید اشعارش را ؟
هر وقت در جلسه ی شعر می دیدمش فکر می کردم اصلن به این اندام درشت نمی آید اینقدر لطیف باشد
غزل هایش را خیلی دوست دارم
26 جولای ، 2009 در ساعت 12:44
خواهش می کنم

27 جولای ، 2009 در ساعت 13:53
:: به محبوبه ::
خیر! نشنیده بودم.
…روحش قرین رحمت پروردگار باشد الهی!
:: به رها ::


25 آگوست ، 2009 در ساعت 01:56
چقدر با خوندن دوباره این شعر حالی کردم و یاد شبهای با او بودن افتادم. یادش به خیر.
26 آگوست ، 2009 در ساعت 15:00
:: به هومن ::

خداوند او را قرین رحمتش قرار دهد الهی!