باز از شوق گلانداختهای یعنی چه
پردۀ باغ بپرداختهای یعنی چه
بادهای را که شب پیش نمینوشیدی
باز در شیشه درانداختهای یعنی چه
صف مژگان زدهای بر سر صحرای خیال
تیغ بر آینهها آختهای یعنی چه
ای دل از نرد غم مغبچگان دست بدار
دین و دل را همه در باختهای یعنی چه
تا به آن خال بیندیشی و آن گوشۀ لب
خلوتی در دل خود ساختهای یعنی چه
صوفی شهر هم این جلوه ندارد والله
خویش را بر همه انداختهای یعنی چه
این دل مست و خراب از اثر بادۀ ناب
گشته ویران ز بسش ساختهای یعنی چه
احمدا موسم گل رفت و تو در خواب بهار
غزلی باز نپرداختهای یعنی چه




































