نقل ِ این یادداشتو (از شمارۀ ۱۱۵همشهری جوان) با احترام تقدیم می کنم به وبلاگی که این روزها بوی عطر پاریس ش مشام رو می نوازه…

 

ایفلوگرافی مون گل کرد دیگه!

گی دوموپاسان،رمان نویس فرانسوی از برج ایفل متنفر بود اما هر روز در رستوران برج ایفل ناهار می خورد. او دربارۀ علت این کارش می گفت:«این رستوران تنها جایی در پاریس است که از آن برج ایفل معلوم نیست!»

بورخس هم حرف با مزه ای دارد؛ می گوید:«موتور سیکلت،سیگار و برج ایفل،نمادهای جنون بشر هستند.»

سال ۱۸۸۹ که مهندس ایفل این برج را ساخت،قرار بود فقط یک بنای یادبود انقلاب باشد که بیست سال وسط پاریس سر پا بماند،اما حوادث زیادی،این بنای مشبک فلزی با آن شکل عجیب و غریبش راتبدیل به نماد پاریس کرد تا دیگر کسی فکر خراب کردن آن نباشد. ایفل چندین سال بلندترین برج جهان بود تا این که ساختمان  کرایسلر  نیویورک پوزش را زد.

سال ۱۹۴۰،چند ساعت قبل از اشغال پاریس،فرانسوی ها کابل بزرگ آسانسور برج را قطع کردند تا هیتلر مجبور باشد برای بالا رفتن از برج،۱۶۶۵ پله را بالا برود  اما هیتلر این کار را نکرد و همان جلوی برج ایستاد تا شاهد باشد پرچم آلمان را باد می برد. چند ساعت بعد از آزاد سازی پاریس،آسانسورها دوباره به راه افتادند.

الان با شنیدن نام فرانسه –قبل از آن که یاد آن لهجۀ عجیب و غریب یا بستنی فروش های چاق یا کافه های روشنفکری یا گلزنی مرده خوری مثل میشل پلاتینی بیفتید- این برج آهنی جلوی چشمتان می آید که فقط رنگ آمیزی اش ۵۰ تن رنگ لازم دارد. ایفل تبدیل به امضای فرانسه شده است.