خودمم درست نمی دونم چرا از جلال این کتابو واسه این پست انتخاب کردم!!!

 سنگی بر گوری/جلال آل احمد/نشر خرّم/

چاپ اول/۱۳۸۵/۸۱صفحه/ قیمت:۹۰۰تومان

 

    

کتاب با صفحه ای شروع می شه که رو ش نوشته:

 

                   «هر آدمی ای،سنگی است بر گور پدر خویش.»

                                (فقفیقاع نبی/آیه ی اول و آخر جزو سی و یکم)

 

 

 

به اندازۀ کافی کنج کاو برانگیز هست،نه؟!  با این که این کتابو خیلی قبل ترا خوندم ولی نمی دونم چرا این پستو دارم به این کتاب ازین نویسنده اختصاص می دم. باید دلیل خاصی همیشه وجود داشته باشه؟!

این کتاب،بافت عجیب غریبی داره؛ مطمئن باشید اگه هر کس دیگه ای غیر از خود جلال،این حرفا رو دربارۀ جلال و زندگی ش می نوشتو به چاپ می رسوند،شاید این کتاب به عجیب غریب ترین رکورد چاپ تاریخ ایران دست پیدا می کرد. آخه راس ش اونایی که خوندن خوب می دونن که این کتاب یه جورایی انتحار اجتماعی یه یه آدم به حساب می آد،اونم تو جامعۀ به شدت سنتی یه ایران. آخه آدم چه جور می شه که کوس رسوایی یه خودشو می زنه،نمی دونم. اونم این ریختی! آخه کسی نیس بگه جلال،آب ت نبود؟! نون ت نبود؟! این ریختی پتۀ زندگی تو  بیرون ریختن ت چی بود؟!

 

قصه،قصۀ زندگی زناشویی یه جلال آل احمد با سیمین دانشور  و مشکل بچه دار نشدن شونه. مشکلی که حتا همین الان،تو جامعۀ امروز مونم خیلی مهم به حساب می آد،چه برسه به اون موقع…

کتاب بدون هیچ مقدمه ای،از اون جایی شروع می شه که باید شروع بشه؛ صاف می ره سر اصل مطلب:

 

ما بچه نداریم،من و سیمین؛ بسیار خوب. این یک واقعیت؛ اما آیا کار به همین جا ختم می شود؟ اصلاً همین است که آدم را کلافه می کند. یک وقت چیزی هست،بسیار خوب هست؛ اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه،چه تومارها که از این قضیه ساخته اند؛ از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان می دهند که چرا کُمیت واقعیت لنگ است؛ عین کُمیت ما. چهار ده سال است که من و زنم مرتب این سؤال را به سکوت از خودمان کرده ایم و به نگاه و گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته ای به کاری؛ و روزی است خوش؛ و دور،برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند؛ و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی است و یاد گفته ی آن زن می افتی -دختر خالۀ مادرم- که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که:

– تو شهر،بچه ها،توی خانه های فسقلی نمی توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید…

 

جلال خیلی صریحه. و خیلی بی پرده،بی پروا حرف می زنه. البت اگه جلالو می شناسین،دیگه به این توضیح واضحات نیازی هس؟!

 

گرچه تکلیف مدت ها است که روشن است. توجیه علمی قضیه را که بخواهی،دیگر جای چون و چرا نمی ماند. خیلی ساده،تعداد اسپرم کمتر از حدی است که بتواند حتی یک قورباغه ی خوش زند و زا  را بارور کند. دو سه تا در هر میدان میکروسکوپی. بجای دست کم هشتاد هزار تا در هر میدان. میدان؟ بله. واقعیت هم همین است دیگر. فضایی به اندازه ی یک سر سوزن،حتی کمتر،خیلی کمتر از اینها و آن وقت یک میدان! و تازه همین میدان،دیوار هم هست و درست روبروی سر تو. می بینید که توجیه علمی قضیه بسیار ساده است و با چنین مایه دستی که نمی توان ید بیضا داشت یا کرد.

حتی برای اینکه توپ فوتبال را از دروازه ی به آن بزرگی بگذرانی،یازده تا حریف قلچماق لازم است و آن وقت،این اسپرم های مُردنی و عجول که من دیده ام…(یعنی مال دیگران جور دیگر است؟…) و من این را می دانم که توجیه علمی قضیه را همان سال دوم یا سوم ازدواجمان فهمیدم؛ ولی چه فایده؟ چون پس از آن هم من بارها به امید فرج بعد از شدّتی،سراغ آزمایشگاهها رفته ام و…

 

…این جوری شد که ما تن به قضا دادیم؛ اما من هر چه فکرش را می کنم نمی توانم بفهمم؛ یعنی می توانم. قضا و قدر و سرنوشت و همه ی این ها را با همان توجیه علمی،همه را می فهمم؛ اما تحملش ساده نیست. عین درسی که نفهمیده ای و ناچار ذهنی نشده است.

 

 

جلال تو این نوشته ش شرح بی چارگیایی که کشیده و حرفای مربوطو نامربوطی که شنیده و گوشه کنایه های مردمو اطبا و دوا و درمونای شرقیو غربیو… این قدر صریح می گه که آدم مات می مونه.

راس شو بخواین من که چن سال پیش این کتابو خوندم،وقتی می خوندم ش هی یاد اون پدرو پسری می افتادم که با الاغ شون راهی یه سفر بودنو هی مردم گیر می دادن که چرا پدر پیاده س،چرا پسر سواره س،چرا الاغ بی سواره و…!!!

بد بخت جلال!!!

البته جلال م واسه خودش ناتویی بوده ها،ولی خب فضا رو توصیف کرده دیگه. فضایی که اگه الان م بگردیم واسه مون چندان غریب نیس.

یه جاهایی هم جلال به حدیث نفس می پردازه و با خودشو وجدان ش یکی به دو می کنه،آدم خوبه و آدم بده دیگه،که حاصل این چالش ها بحثو جدل های درونی،دیالوگ هایی شده عجیب خواندنی!

 

مساله ی اصلی این است که در تمام این مدت،آدم دیگری از درون من فریاد دیگری داشته؛ یعنی از وقتی حد و حصر دیوار واقعیت کشف شد و طول و عرض میدان میکروسکوپی. شاید هم پیش از آن. و این آدم،یک مرد شرقی. با فریاد سنت و تاریخ و آرزوها و همه مطابق شرع و عرف. که پدرم بود و برادرم بود و دامادها هستند و همسایه ها و همکارهای فرهنگی و وزرا و هر کاسب و تاجر و دهاتی. حتی شاه. و همه شرعی و عرفی. و چه می گوید این مرد؟

می گوید از این زن،بچه دار نشدی،زن دیگری و جوان تر؛ و مگر می توان کسی را پیدا کرد که در این قضیه،امّایی هم بگوید؟ جز زنت؟   ولی آن مرد می گوید: پس طلاق را برای چه گذاشته اند؟ و تو که می خواهی مثل همه باشی و عادی زندگی کنی،بفرما. این گوی و این میدان. یا بنشیند و هوو داری کند. آخر الزمان که نیست و خونش هم نه از خون مادرت رنگین تر است و نه از خون خواهرهایت و نه از خون این همه زن ها که هر روز توی ستون اخبار جنایی روزنامه ها می خوانی که هوو چشمشان را در آورد؛ یا رگ هوو شان را زدند یا بچه اش را خفه کردند… و آن مرد نه تنها این ها را می گوید،بلکه به آن ها عمل هم می کند. تمبانش که دو تا شد،دو تا زن دارد و یک چهار طاقی که خرید،یکی دیگر؛ و یک شب این جا و یک شب آن جا. یک دستمال بسته برای این خانه،یکی برای آن دیگری؛ و عیناً مثل هم. عدالت پایین تنه ای. تنها عدلی که در ولایت ما سراغ می توان گرفت. آن هم گاهی. و نه همه جا؛ و راستش ادا را که بگذارم کنار و شهید نمایی را،می بینم در تمام این مدت،من بیشتر با مشکل حضور این شخص دیگر خود –یعنی این مرد شرقی- جدال داشته ام تا با مسایل دیگر. خیلی هم دقیق. دو تایی جلوی روی هم نشسته اند و مثل سگ و درویش مدام جر و منجر…

…و همین جور…یک ماه آزگار این دو شخص،جلوی روی هم نشستند و بحث کردند و کردند،ولی بی فایده…

 

 

 

قبل از کلام آخر:

اگه در مورد جلال احساس صفر کیلومتر بودن می کنین یه سری بزنین این جا،بدک نیس،واسه معرفی یه جلال چه کسی به تر از خود ش؟

 

 

کلام آخر:

علی رغم علاقۀ شخصی م به جلال و سر پر سودا ش،اکیدا ً توصیه می کنم جو گیر نشین. اگه خواستین با لحن جلال آشنا بشینو چیزی ازش بخونین،با یه کتاب دیگه ش شروع کنین؛ «خسی در میقات»ش  یا «غربزدگی»ش یا… به هر حال به نظرم «سنگی بر گوری» واسه شروع خوب نیس.

اگه از صادق چوبک و قلم ش خوش تون می آد. یا اگه (فارغ از پز و مد روشن فکرانه(!) ) نوشته های صادق هدایت تحت تأثیر تون قرار می ده و از فضای سیاه و تلخ این قبیل نوشته ها لذت می برید،حتم دارم که با لحن اجتماعی یه جلال م به خوبی ارتباط بر قرار خواهید کرد.

گرچه به نظرم اونا دورۀ خودشونو داشتنو کاملاً طبیعی یه که بین هم سنو سالای من با اون لحن نوشته ها ارتباط چندانی بر قرار نشه!