این یادداشتو که خوندم،از بس که حدیث نفس م بود،نتونستم بی خیال ش بشمو از خیرش بگذرم. شاید شما هم چیزی توش دیدینو مث من نتونستین بی اعتنا از کنارش رد بشین،شاید.

به هر حال این نوشته رو از شمارۀ۱۱۸ «همشهری جوان» نقل می کنم،نوشته ای که واسه م جواب یه سؤال بود. سؤال خوبی که چن سال بود گوشۀ ذهن م خاک می خورد…

 

عکس از: Ben Goossens

  

رسوبات کلمات

                                                                                          مسعود مقدم

 

حالا که نمایشگاه تمام شده،وقتی به این ۷-۸ کتابی که خریدم نگاه می کنم،یاد سال های پیش می افتم و کتاب هایی که خریده ام و خوانده ام. سعی می کنم موضوع و مضمون آنها را به یاد آورم و خلاصه ای از کتاب ها را با خود مرور کنم و اینکه نویسنده که بود یا حداقل اسم دقیق کتاب هایی که در طول این سال ها خوانده ام،چه بوده؟!   بعد مأیوسانه با خود فکر می کردم که کتاب خواندن چه سودی دارد؛ اگر بعد از چند ماه نتوانی حداقل خلاصه ای از یک کتاب را به یاد آوری. با این همه،چه به یاد بیاورم یا نه،همیشه دوست داشتم باور کنم که هر کتاب تأثیری روی دیدگاهم خواهد گذاشت تا اینکه در جایی جمله ای خواندم با این مضمون: به این فکر نکنید که چه تعداد کتاب خوانده اید،بلکه به کتاب هایی که نخوانده اید،بیندیشید.

به آدم های اطرافم نگاه کردم؛ کسانی که اهل کتاب و مطالعه یا حتی روزنامه خوان بودند،از بقیه جدا کردم و در یک گروه قرار دادم. با نگاهی دقیق فهمیدم که این افراد از دیدی باز،ساختار فکری منظم و پختگی بیشتری برخوردارند و در مقابل مشکلات تصمیمی می گیرند که درستی آن دیر یا زود مشخص می شود. این گروه،برداشت های شفاف و عقلانی تری نسبت به حوادث اجتماعی دارند و اصولاً منطقی تر با مسائل برخورد می کنند. اما آنها نیز نمی توانستند کتاب هایی که سال ها پیش خوانده بودند و در شکل گیری افکارشان مؤثر بوده را تمام و کمال به یاد آورند. پس فهمیدم هر کتاب یا مطلبی که خوانده می شود تأثیری در فرد به جا خواهد گذاشت و قدری از حقیقت وجود خود را در فکر و روح انسان ته نشین خواهد کرد و این زیبا ترین و جذاب ترین دلیلی بود بر اینکه کتاب خوانده ام،می خوانم و خواهم خواند.